برچسب (نمادشناسی)

پست‌های مرتبط با برچسب (نمادشناسی)

 

خواب ها به کرار درمورد مفهوم جنسیت صحبت میکنن اما لزوما محدود به خواب‌های مثبت ۱۸ نمیشه. درک چالش های مربوط به جنسیت، میشه گفت یکی از پیچیده‌ترین و حساسیت‌برانگیزترین مفاهیم اجتماعی هست و آدما درموردش به راحتی دچار سوتفاهم میشن. خواب ها معمولا درمورد این صحبت میکنن که شما با توجه به جنسیتی که دارید، بهتره چه توقعاتی از خودتون داشته باشید و چه توقعاتی رو از خودتون نداشته باشید.

برای درک بهتر این نوع خواب ها کافیه قبل از خواب، سوالی که درمورد چالش های جنسیتی دارید رو توی ذهنتون مطرح کنید یا روی کاغذ یا در نوت گوشی بنویسید تا روز بعد، فراموشش نکنید. بعدش بخوابید و منتظر خواب های جدید بمونید. ممکنه حتی در سری اول به خواب رفتن، چیزی خاصی نبینید یا خواب‌تون رو فراموش کنید اما میتونید دوباره تمرکز کنید و به محض اینکه خواب جدیدی دیدید، گزارشش رو به ادامه‌ی نوشتارتون اضافه کنید. اگر معنی خواب براتون واضح نبود، دوباره و دوباره درمورد سوالتون تمرکز کنید و منتظر خواب های جدید بمونید. بعد از نوشتن چندین خواب، شما کم کم متوجه الگوی مشترک‌شون خواهید شد که میتونه جوابی برای سوال شما باشه.

اونچه که خواب ها ازشون حرف میزنن ممکنه متفاوت با اونچه باشه که در اینستاگرام یا شبکه های اجتماعی، به عنوان مفهوم جنسیت تدریس میشه و ناخودآگاه، اهمیتی به الگوریتم های کسب شهرت و لایک نمیده؛ ناخودآگاه به دنبال تامین بقای ما و کمک به رشدمونه پس چیزی رو تعلیم میده و به کمک خواب ها بازنمایی میکنه که درنظرش بهنجار و متعادلتر هست.

ممکنه با طرح سوالاتی درمورد جنسیت، مثل اینکه چطور میتونم زن جذاب‌تری به نظر برسم؟ یا اینکه چطور میتونم به عنوان یک مرد، نقش خودمو بهتر ایفا کنم و دیگران رو تحت تاثیر قرار بدم؟ خواب هایی درمورد حیوانات یا میوه‌ها رو ببینید. نمادهای مجرد و به ظاهر ساده اما قدیمی و دستکاری نشده، به مفاهیم ابتدایی تر دنیای روانشناسی میپردازن. مثلا بعضیا عقیده دارن که حیوانات اشاره ی مستقیمی به غرایز و امیال انسان هستن که بسته به میزان هوش و مهارت ما انسان‌‌ها، میتونن تحت کنترلمون قرار بگیرن؛ همچنانکه ما انسان ها بسته به میزان مهارت و دانش و ادراکمون از حیوانات، قادر به اهلی کردن بسیاری از اونها هستیم.

 

شاید به شکل واضحی مشخص باشه که در تعبیر خواب های این وبلاگ، یه رد پایی از الگوهای فکری آدم‌هایی مثل یونگ یا حتی فروید دیده میشه یا حداقل این موضوعی هست که گاهی به روم آوردن و منم ازش ناراضی نیستم چون تلاشم این بوده که استدلال‌های کافی ارائه بدم و کارم نوعی شبه علم جلوه نکنه.

فرمول تعبیر خواب های وبلاگ من چیز چندان پیچیده‌ای نیست و این در حالیه که یونگ و فروید، درمورد مسائل مختلفی حرف زدن و الگوهای متنوعی هم در مورد تعبیر خواب به کار بردن. این دو مخصوصا نظریات متعددی درمورد نمادشناسی جنسیت داشتن که هدفم از نوشتن این مطلب هم بیان نظرم درمورد این بخش از حرفاشون هست.

در واقع شاید ناخوش‌آیندترین بخش حرف‌های یونگ و فروید، همین توصیفات عجیبی هست که درمورد جنسیت دارن و معانی ای هست که به جنسیت ها نسبت دادن. چیزی که عجیب ترش میکنه اینه که این دو نفر، آدم‌های منزوی و تنهایی هم نبودن و واسه خودشون خانواده ای تشکیل دادن اما باز هم یه جوری درمورد زن ها حرف میزنن که انگار کل زن هایی که دیدن و باهاشون حرف زدن به تعداد انگشت های دست بوده.

نمیخوام این مطلب رو به سمت مسائل فمینیستی ببرم چون نابهنجاری افکار یونگ و فروید صرفا درمورد رویکردشون نسبت به زن ها نیست و درمورد نمادشناسی زن و مرد و سمبل های مرتبط، دچار نوعی دوالیسم شدن. این نوع دوالیسم صرفا باعث بازتولید افکار زن ستیزانه نمیشه بلکه حتی جنسیت مردانه رو هم تحقیر میکنه.

دوگانه گرایی رایج در افکار یونگ و فروید، نوعی دسته بندی نه چندان بهینه برای تفکیک مفاهیم اصلی علوم انسانیه اما این نوع دسته بندی، فقط منجر به تولید جواب های سرراست میشه وگرنه به سبب نابهنجاری هایی که داره، قادره به تضادهای زیادی دامن بزنه و در نوعی عدم همدلی گرفتاره.

جنسیت مردانه و زنانه، به خودی خود نه خوبن و نه بد؛ هیچ کدوم به خودی خود نه منشا خیر هستن و نه شر اما خیلی از متفکرهای علوم انسانی، به طور ضمنی و در قالب کلمات و استدلال های به ظاهر آکادمیک و اتوکشیده، خلاف این مسیر رو طی کردن و نمادشناسی یونگ و فروید از جنسیت هم در بسیاری از مواقع، کاملا درگیر این رویکرد شده.

این نهایت عجز و ناتوانی یک متفکر علوم انسانی رو میرسونه که بخواد دلیل شر یا نابهنجاری رو به یک جنسیت یا ویژگی های فیزیکی نسبت بده. خیلی از افکار جنسیت زده اعم از مردستیزی و زن ستیزی، کاملا به همین سمت و سو رفتن و تداوم گفتمان‌شون نه تنها کمکی به ایجاد عدالت نکرده بلکه به اختلافات جنسیتی دامن زده.

 

در بسیاری از داستان ها، شکر به خاطر شیرینی و ارزش ذاتیش، نمادی از تجربه های جالب و خوش آینده. در شعر کلاسیک، شکر به خاطر شیرینی، استعاره ای رایج از ویژگی های خوش آیند معشوق هست.
شکر در جامعه ی معاصر، در فضای خصوصی و روابط نزدیک، نماد دلبستگی و مراقبته. به اشتراک گذاشتن شیرینی ها در دور همی های خانوادگی یا با دوستان، عملی برای ایجاد پیوند عاطفی و ابراز محبت به شمار میره.
در بعضی از آثار ادبی معاصر، شکر میتونه نماد موفقیت و دست آورد های مطلوب باشه. برای مثال، در داستان هایی که به تقابل سنت و مدرنیته میپردازن، شکر گاها نماد جذابیت های تمدن جدیده که شخصیت ها رو به خودش مشتاق میکنه.
در تقابل با وجه مثبت، تاریخ تولید و مصرف شکر، بار سنگین استثمار و زوال رو روی دوش این نماد گذاشته.
یکی از تاریک ترین وجوه نمادین شکر، پیوند جدا نشدنیش با تاریخ برده داری در مزارع نیشکر هست. در ادبیات، مصرف شکر در اروپا به طور ضمنی، یادآور رنج و خون برده ها در مستعمرات هست. این پیوند به حدی قویه که شیرینی جات در قرن نوزدهم میلادی با بی اخلاقی و حمایت از نظام برده داری گره خورد.
شکر در بعضی از داستان ها، بخصوص در بستر استعمار، با مفهوم تسلیم شدن پیوند خورده. برای مثال در تحلیل های مربوط به صنعت شکر کوبا، شکر به عنوان نیرویی منفعل و تسلیم شونده دربرابر سرمایه گذاری خارجی تصویر شده.
در دوران ویکتوریا، مصرف شکر و شیرینی جات با نابالغی و حس بی تفاوتی پیوند خورد و میتونست نماد نوعی فساد اخلاقی یا شخصیتی باشه. همچنین استفاده از مجسمه های قندی به عنوان تزئینات مجلل در ضیافت های اشرافی، نمادی از قدرت و شکوه بود که مهمان ها با خوردنش، قدرت میزبان رو تایید میکردن.
در بعضی از داستان ها، لذت مصرف شکر در عین حال که دلپذیره، میتونه نماد زوال و پوسیدگی، مثل پوسیدگی دندان و نیرویی باشه که به مرور، جامعه یا فرد رو تحلیل میبره.
میشه گفت که شکر به خودی خود مثبت یا منفی نیست و صرفا در حالت افراطی، میتونه استعاره ای از غرق شدن در لذت های کوتاه و لحظه ای و لذت طلبی افراطی و بیمارگونه باشه. در این حالت هست که شکر مثل یک مخدر ظاهر میشه که فرد ممکنه ازش برای فرار از تلخی ها یا بی مزه بودن زندگی یا مسئولیت هاش استفاده کنه.
در واقع، شکر در ادبیات و هنر مدرن و پست مدرن، به ندرت به عنوان یک شیء خوب یا بد مطلق تصویر میشه. ارزش گذاری اخلاقی این نماد، کاملا وابسته به زمینه است.
در نگاه سنتی، مثلا در شعر کلاسیک، شکر یک جوهره ی الهیه چون کمیاب و ارزشمند بود؛ مصرفش هم تصویری از برکت و مهمان نوازی میشد. اما در دنیای مدرن که شکر به یک کالای ارزان و در دسترس تبدیل شده، نمادش از قداست به آسیب پذیری تغییر کرده. در این نگاه جدید، شکر به خودی خود شر نیست بلکه میزان مصرف، تعیین کننده ی خوبی یا بدیش هست. به همین دلیله که در داستان های معاصر، شخصیتی که روی شکر یا شیرینی وسواس داره، معمولا نماد بی تابی در برابر محرک های لحظه ای هست.
تشبیه شکر به مخدر، یکی از دقیق ترین استعاره های ادبیات قرن بیست و یکمه. همونطور که یک معتاد برای فرار از اضطراب وجودی به مواد پناه میبره، قهرمان داستان های مدرن از شکر برای پر کردن فقر معنوی زندگی استفاده میکنه. این استعاره در رمان هایی که به اعتیاد های سفید مثل شکر، آرد و مواد مخدر میپردازن، به وفور دیده میشه. قهرمان معمولا با خوردن یک تکه کیک، تلخی طلاق، شکست یا بی معنایی شغل خودش رو موقتا فراموش میکنه.
مصرف افراطی شکر در ادبیات روانشناختی، میتونه نماد قبول نکردن طعم تلخ بزرگسالی باشه. شخصیتی که مدام به دنبال شیرینی هست، در واقع از قبول کردن مسئولیت های تلخ و جدی زندگی فراریه و در مرحله ای لذت جویانه و نابالغ متوقف شده.
جالب ترین وجه این استعاره، حس بی مزه بودن خود زندگیه. شخصیت از اینکه زندگیش بی مزه است ناراضیه، اما به جای تغییر بنیادین زندگی، روی اون رو با لایه ای از شکر میپوشونه. این یعنی طعم واقعی چیزها رو نمیچشه و در توهمی از شیرینی مصنوعی زندگی میکنه.
شکر، به خودی خود نه مثبته و نه منفی، بلکه یک آینه است. اگر انسان در تعادل باشه، شکر نماد زیبایی و محبته و اگر در افراط باشه، شکر به آینه ی تمام عیاری برای نمایش اضطراب، فرار از هستی و بیمارگونه ترین شکر لذت طلبی در عصر سرمایه داری تبدیل میشه.


امروزه بیسکوییت یکی از اجزای جدا نشدنی فرهنگ غذاییه و فقط یک خوراکی ساده نیست بلکه نقشی کلیدی در وعده های غذایی، بخصوص میان وعده ها داره. کلمه ی بیسکوییت، برگرفته از روش پخت این خوراکی در گذشته های دور هست که در ابتدا نان رو دوبار میپختن تا کاملا خشک و ماندگار بشه.
از دوران روم باستان، بیسکوییت به خاطر ماندگاری بالا، به عنوان جیره ی غذایی اصلی برای سربازان و ملوانان استفاده میشد. این خوراکی برای قرنها، غذای اصلی کشتی ها بود و هیچ کشتی ای بدون بار بیسکوییت به سفر نمیرفت. ماندگاری این ماده به حدی بود که نمونه هایی از بیسکوییت های مربوط به سده های 18 و 19 میلادی هنوز در موزه ها وجود دارن.
تحول بزرگ در طعم بیسکوییت، در قرن هفتم میلادی و در منطقه ی خاورمیانه اتفاق افتاد. آشپزها با اضافه کردن تخم مرغ، کره، میوه ها و ادویه های مختلف به دستور پخت، بیسکوییت هایی شبیه به نمونه های امروزی خلق کردن و این هنر از طریق جنگ های صلیبی و تبادلات فرهنگی به اروپا راه پیدا کرد.
در قرن هفدهم با کاهش قیمت شکر و پیشرفت تکنولوژی پخت، بیسکوییت از یک خوراکی مخصوص ثروتمندان به یک خوراکی همگانی تبدیل شد. در نهایت، انقلاب صنعتی و تولید انبوه، بیسکوییت رو به یک کالای محبوب و در دسترس برای همه ی مردم دنیا تبدیل کرد.
برای هنرمندی در عصر رنسانس، یک بیسکوییت ساده هیچ وقت فقط یک خوراکی پیش پا افتاده نبوده. این شیء کوچک، در چارچوب نظام پیچیده ی نمادین اون دوره، و بخصوص در نقاشی، میتونست به نماد خاصی تبدیل بشه. اما بیسکوییت در نقاشی رنسانس، نقش خاصی نداشته و بیشتر به شکل تعمیم یافته تری از نان یا خوراکی های پخته ظاهر میشد و مفاهیمی چند لایه رو بازنمایی میکرد.
در هنر رنسانس که بعضا عمیقا با مذهب گره خورده بود، نان و بقیه ی غذاهای پخته شده، قوی ترین کاربرد نمادین رو داشته. مهم ترین نمونه، نمادپردازی حول شام آخر هست. در انجیل، صرفا از نان و شراب به عنوان غذای این وعده ی مقدس یاد شده و این نان، به وضوح نماد نان روحانی یا بدن مسیح در آیین عشای ربانی به حساب میاد. هنرمندان رنسانس با تکیه بر این بافت نمادین، نان رو در نقاشی های مذهبی به کار میبردن تا مفاهیمی فراتر از یک وعده ی غذایی رو منتقل کنن.
نکته ی مهم اینه که در نمادپردازی در نقاشی های رنسانس، همیشه نمادها حالت یکدست و جزم اندیشانه نداشتن و گاها با رویکردی واقع گرایانه همراه میشدن. پژوهش ها نشون میده که هنرمندهای این دوره اغلب به جای نمایش غذاهای رایج مثل تخم مرغ و مرغ، سراغ اشیاء خوراکی ای میرفتن که به لحاظ بصری، جذاب تر بودن یا حس عجیب تری رو منتقل میکردن، مثلا استفاده از کنگر فرنگی به خاطر ظاهر زیبا یا لیمو برای ایجاد حس فضایی عجیب و غریب بود. این انتخاب آگاهانه نشون میده که هنرمند علاوه بر رسوندن یک پیام نمادین، به دنبال اثبات مهارت فنیش در بازنمایی دقیق و زیبای اشیا هم بوده.
برای تفسیر روانشناختی نمادی مثل بیسکوییت، باید به مشخصه های اصلی و خاصش توجه کرد. نان خشک شیرین. شیرینی و شکر، سمبل های قوی و خاصی هستن و معمولا خوراکی های شیرین، با ظاهری شیرین، بی آزار یا کیوت و وسوسه کننده ظاهر میشن. اونها معمولا یادآور خاطرات و تجارب شیرین و کوتاه هستن.
تفسیر روانشناختی، همیشه با توجه به ذات عینی و ویژگی های ملموس پدیده شروع میشه و بیسکوییت، یک نان خشک و شیرینه.
شیرینی، نماد لذت بی قید و شرط و غریزی هست. در روانکاوی، شکر نماد اصل لذته، یعنی بخشی از وجود ما که میخواد سریعا به نوعی لذت برسه و اهمیتی به عواقب بلند مدت نمیده.
ارتباط شکر با ترشح دوپامین در مغز، باعث میشه که هر بار بیسکوییت میخوریم، یک پاداش شیمیایی کوچیک دریافت کنیم. این پاداش آنی، بیسکوییت رو به یک یادآور حسی برای خاطرات شیرین و کوتاه دوران کودکی تبدیل میکنه. لحظاتی که با یک بیسکوییت ساده، دل یک بچه شاد میشه. به همین دلیل، بیسکوییت تا حد زیادی با مفهوم نوستالژی در ارتباط هست.
اگر شکر نماد لذت زودگذر باشه، خشکی و ماندگاری بیسکوییت دقیقا در جهت مخالف عمل میکنه. خشکی، بیسکوییت رو شکننده میکنه. همین شکنندگی، اون رو به استعاره ای از ناپایداری لحظات شیرین تبدیل میکنه. لذت خوردن یک بیسکوییت، مثل خود بیسکوییت، کوتاه و زودگذره. یک لحظه هست و با یک گاز، خرد میشه و تموم میشه. این ویژگی، بیسکوییت رو به نماد تلخی پنهان پشت شیرینی زندگی، میتونه تبدیل کنه.
از طرفی، ماندگاری بالای بیسکوییت که ریشه در تاریخچه ی سفرهای دریاییش داره، بهش جنبه ای از ثبات و قابلیت اتکا میده. در دنیای پرنوسان امروز، بیسکوییت نماد چیزیه که همیشه در کابینت آشپزخونه پیدا میشه، یک همراه همیشگی و قابل اعتنا. این دوگانگی عجیب یعنی شکنندگی و ماندگاری، بیسکوییت رو به استعاره ای از حافظه ی عاطفی انسان تبدیل میکنه، یعنی خاطراتی که شیرین و شکننده هستن اما در عمق وجود ما ماندگار شدن.
بیسکوییت یک شیرینی ساده، ارزون و پیش پا افتاده است که مثل یک بوستر کمابیش ضعیف عمل میکنه و در موقعیت های کسالت آمیز، ظاهر میشه. جایی که فرد نیاز داره به طور موقت و سریع سیر بشه. بیسکوییت میتونه نماد نوعی شیرینی کوتاه و لحظه ای باشه که گرسنگی ذهن آدم رو برطرف میکنه، هرچند ممکنه غنای کافی رو نداشته باشه.
برخلاف یک کیک پیچیده یا یک دسر پر زرق و برق که نیازمند برنامه ریزی، زمان و مهارته، بیسکوییت لذت رو در کوچکترین و ساده ترین بسته ی ممکن ارائه میده.
خوردن بیسکوییت هیچ هزینه ای برای ما نداره، نه از نظر پول، نه از نظر زمان و نه حتی از نظر احساس گناه؛ برخلاف خوردن یک تیکه کیک بزرگ.
این یعنی مغز ما اون رو به عنوان یک پاداش کم هزینه ثبت میکنه. در موقعیت های کسالت بار که مغز به دنبال یک محرک سریع برای رهایی از یکنواختی هست، بیسکوییت اولین و در دسترس ترین گزینه است.
کسالت، حالتی از تهی بودگی انگیزشیه. در این حالت، ذهن احساس میکنه که یک خلاء یا گرسنگی روانی داره اما دقیقا نمیدونه چی میخواد. بیسکوییت در این لحظه ظاهر میشه و با یک طعم شیرین مختصر و یک سیری فیزیکی زودگذر، این خلاء رو به طور موقت از بین میبره. اما غنای کافی رو نداره یعنی اون سیری، یک سیری کاذبه و مثل اینه که با خوردن یک بیسکوییت، سیگنال سیری به مغز فرستاده بشه اما نیاز عمیقتر ذهن، مثل نیاز به هیجان، معنا، ارتباط یا خلاقیت، همچنان بدون جواب باقی بمونه. در این حالت، بیسکوییت به نماد تسکین سطحی اضطراب وجودی در جهان مدرن تبدیل میشه.
مفهوم کوتاه و لحظه ای بودن، بیسکوییت رو به بهترین نماد برای عصر پست مدرن و فرهنگ اسنک تبدیل میکنه. دوره ای که همه چیز باید فوری، سریع و قابل مصرف در حین انجام کار دیگه باشه.
بیسکوییت رو میشه در حین کار با کامپیوتر، در مترو یا بین صفحات شبکه های اجتماعی خورد. این یعنی لذتش حتی از زندگی روزمره ی ما هم جدا نیست و به همین دلیل، به یک عادت ناخودآگاه تبدیل میشه. این ویژگی، اون رو به نماد لذت های انفعالی تبدیل میکنه، یعنی لذت هایی که برای کسب شون نیازی به تلاش آگاهانه داریم و صرفا برای پر کردن زمان ازشون استفاده میشه.
بیسکوییت اونقدر در زندگی روزمره تکرار شده که دیگه هیچ هیجانی نداره. این همون چیزی هست که روانشناس ها اون رو عادی شدگی میدونن یعنی مغز ما اونقدر به یک محرک عادت میکنه که دیگه بهش پاسخ هیجانی قابل توجهی نمیده.
به این ترتیب، بیسکوییت به استعاره ای از بسیاری از فعالیت های تکراری ما تبدیل میشه، کارهایی که انجام شون میدیم تا ذهن خودمون رو مشغول کنیم اما هیچ غنای واقعی خاصی به زندگی ما نمیدن. ما بیسکوییت میخوریم تا احساس کنیم کاری انجام دادیم، درست مثل اینکه صفحه های شبکه های اجتماعی رو بالا و پایین میکنیم تا احساس پویایی داشته باشیم درحالیکه در باطن، همون کسالت اولیه همچنان پابرجاست.
به عنوان یک جمع بندی میشه بیسکوییت رو به نماد شاعرانگی زندگی روزمره تبدیل کرد. یعنی یک شیء به ظاهر بی مقدار، میتونه آینه ای باشه برای نشون دادن حقیقت تلخ زندگی مدرن: ما با چیزهای کوچک و کم مایه، خلاء های بزرگ درونمون رو پر میکنیم، هرچند میدونیم که این سیری، دووم نمیاره.

 

اگر پنگوئن رو به عنوان یک انسان تصور کنیم، با توجه به ویژگی های زیستی و رفتاریش در طبیعت، می تونست حس تحمل بالا در برابر تنهایی و انزوا رو تداعی کنه. پنگوئن ها ماه ها در شرایط سخت قطبی و دور از جمعیت انسان ها زندگی میکنن. به این ترتیب، احتمالا تاب آوری روانی و توانایی مدیریت تنهایی، تفسیری نمادین از پنگوئن میتونه باشه.
پنگوئن ها برای جوجه آوری و شکار، ساعت ها منتظر میمونن. این یعنی کنترل تکانه و صبر هدفمند، مهارت برجسته ای در شخصیت انسانی مشابه پنگوئن میتونه باشه.
کلونی های پنگوئن برای گرم موندن و محافظت از جوجه ها، به طور فشرده و هماهنگ کنار هم جمع میشن. پس کار گروهی در بحران و همدلی موقعیتی، میتونه در ارتباط با نماد پنگوئن باشه.
پنگوئن ها بارها در مسیر پیدا کردن غذا یا جفت یابی با شکست رو به رو میشن اما تلاش رو متوقف نمیکنن. این میتونه استعاره از فردی باشه که با مهارت خود تنظیمی هیجانی و پشتکار سرد و پایدار آشناست.
پنگوئن ها در بین بین طوفان های برفی و بدون نشانه های بصری، راه خودشون رو پیدا میکنن. این یعنی تحمل ابهام و تصمیم گیری شهودی منطقی درواقع، پنگوئن میتونه استعاره ای از چنین مهارت هایی باشه.
به طور کلی، صبر عاطفی در کنار انضباط جمعی، مهم ترین مهارت روانی مرتبط با سمبل پنگوئن هست. انگار کسی که در عین سرما خوردگی میتونه راهی برای مراقبت از خودش و پیشبرد کارهاش پیدا کنه.
پنگوئن ها در داستان ها و هنر، معمولا فراتر از یک حیوان ساده ظاهر میشن و اغلب نمادی از مفاهیم عمیق انسانی هستن. بازنمایی اونها طیف وسیعی از یک عروسک بامزه ی دست و پا چلفتی تا نمادی برای بازنمایی یک فیلسوف تنها یا حتی یک توطئه گر خبیث رو شامل میشه.
در آثار جدی تر ادبی و هنری، پنگوئن ها اغلب نماد تنهایی، مسئولیت پذیری و جست و جوی معنا هستن.
در رمان های "مرگ و پنگوئن" و "پنگوئن گمشده" اثر اندری کورکف، پنگوئنی به اسم میشا نماد سردرگمی انسان ها در جامعه ی پساشوروی هست. نگهداری از این پنگوئن افسرده توسط یک نویسنده ی آگهی ترحیم، به طرز تاثیرگذاری حس بیگانگی با دنیای مدرن رو منتقل میکنه.

الهی دان معروف، خوارد تورمن، از پنگوئن های امپراتور به عنوان الهام بخش حرف میزد. نقش پدر پنگوئن در نگهداری از تخم در سرمایه کشنده رو نمادی از رویای محافظت شده و امنیت در آغوش ایمان میدونست.
شاعرانی مثل پابلو نرودا، پنگوئن رو کشیش عمدی سرما و مسافری ایستا توصیف کردن که روح وحشی با نمکی داره. در این نگاه، پنگوئن موجودی باستانی و متصل به اعماق دریا و رازهای هستیه.
در سینما و پویانمایی، پنگوئن ها از شخصیت های ساده فراتر میرن و به قهرمان هایی چند بعدی تبدیل میشن. مثلا اسکیپر و گروهش در پنگوئن های ماداگاسکار، نوعی رهبری تاکتیکی، توطئه گری هوشمندانه و کار تیمی در سطح کماندوهای آموزش دیده رو به نمایش میذارن.
فارغ از داستان سرایی، تصویر پنگوئن در هنر، گاهی جنبه های متفاوت دیگه ای هم پیدا کرده. فیلم مستند راهپیمایی پنگوئن ها که فداکاری پنگوئن ها برای زنده موندن در سرما رو نشون میداد، توسط بعضی از منتقدهای محافظه کار به عنوان تمثیلی برای ارزش های خانوادگی تفسیر شد. همچنین، تصویر یک پنگوئن که در فیلم ورنر هرتسوک از گروه جدا میشه و به سمت مرگ میره، به تست رورشاخ اینترنتی تبدیل شد که هر بیننده براساس جهان بینی خودش اون رو تحسین شده (فردگرایی رمانتیک) یا بیمار (اشتباه در مسیر) تفسیر میکنه.
یکی از جالب ترین تضادها، تقابل پنگوئن ها با راهبه در شعر "بیرون از کلیسا"ست. پنگوئن که نمادی از سادگی یا نظم غیر انسانیه، در برابر پیچیدگی های اخلاقی و انسانی قرار میگیره.
به نظر میرسه که جذابیت پنگوئن در تواناییش برای ایستادن در بین دو دنیاست. هم به خاطر راه رفتن بامزه و خنده دار و کودکانه اش و هم به خاطر ایستادن صاف و کت و شلوار پوشیدنش، با وقار و رسمی به نظر میرسه. این دوگانگی به هنرمندان این امکان رو میده که هر بار وجهی از اون رو پررنگ کنن. گاهی اون رو به دورترین غم های انسان ببرن و گاهی بامزه ترین شخصیت کمدی نمایش رو بسازن.
پنگوئن ها میتونن حضور و قدرت جریان های اقیانوسی رو حتی بدون هیچ نشانه ی بصری درک کنن. همچنین چرخه ی جزر و مد رو میشناسن و میدونن که آب ابتدا در یک جهت و در ادامه، در جهت مخالف حرکت میکنه.
این موجود به جای مبارزه با جریان های قوی و خرج انرژی زیاد، به خودشون اجازه میدن تا با جریان حرکت کن و مسیرهای منحنی و S شکلی رو طی کنن. این کار سفرشون رو طولانی تر میکنه اما زحمت کمتری داره.
این روش بهشون اجازه میده تا به خونه برگردن و در طول مسیر هم انرژیشون ذخیره بشه و همچنین شکار کنن. تحقیقات نشون داده که پنگوئن ها بعد از سفری تا 75 کیلومتر، میتونن با دقت بسیار بالایی به کلونی خودشون برگردن.
یکی از جالب ترین رفتارهای پنگوئن، چیزی به اسم نمایش وجد هست که می ایستن و به آسمان نگاه میکنن، بال میزنن و صدای بلندی ایجاد میکنن. این رفتار بسیار مسریه و میتونه مثل یک موج در کلونی پنگوئن ها پخش بشه. محقق ها عقیده دارن که این رفتار حدود 20 بار در هر ساعت اتفاق می افته. برخلاف باور قبلی که این کار رو نوعی آیین جفت یابی میدونستن، تحقیقات جدید نشون میده که این رفتار با مفهوم انتظار ارتباط داره. هر چه یک پنگوئن بیشتر منتظر برگشت جفتش از دریا باشه، دفعات انجام این کار هم بیشتر میشه. بخصوص بعد از ساعت ششم، تعداد این نمایش به شکل چشم گیری افزایش پیدا میکنه.

افسانه های قدیمی درمورد پنگوئن ها
قدیمی ترین نشانه ها به فرهنگ مائوری های نیوزیلند برمیگرده. این افراد سابقه ای طولانی در همزیستی با پنگوئن ها دارن و اسم هایی برای این پرنده ها ساختن که ریشه در اسطوره ها داره.
رنگ سیاه و سفید پنگوئن به عنوان یک نماد، میتونه استعاره ای از موازنه و خرد عملی باشه. رنگ سفید روی شکم پنگوئن، وقتی از پایین بهش نگاه بشه، یعنی از طرف شکارچی های زیر آب مثل نهنگ یا کوسه، با نور آسمان و سطح آب یکی میشه. در زبان روانشناسی، این ویژگی میتونه اشاره به توانایی کمرنگ کردن خود در زمینه ی محیط باشه.
مثل آدمی که میتونه در جمع های پرتنش یا محیط های رقابتی، حضوری غیر تهدیدگر داشته باشه و استاد دیدن نشدن در زمان مناسبه و خودش رو با جریان غالب وفق میده، بدون اینکه هدف حمله قرار بگیره و در عین حال، اهداف خودش رو دنبال میکنه.
رنگ سیاه پشت پنگوئن وقتی از بالا یعنی از طرف پرنده های شکاری دیده میشه، با تاریکی اعماق دریا ترکیب میشه. اما این رنگ در برخورد های رو در رو معنای دیگه ای پیدا میکنه و میتونه استعاره ای از قدرت، جدیت و مرزگذاری باشه.
این مثل فردی هست که میدونه چه زمانی باید پشت ظاهر قوی و محافظ کار باشه و چه زمانی در مواجهه ی مستقیم، از رنگ سیاه وجودش یعنی حس قاطعیت، جرات ورزی و قانون مشخص استفاده کنه. این نوع شخصیت بدون اینکه امنیت درونی خودش رو فدا کنه، به بقیه میفهمونه که نباید با من شوخی کنید.
پنگوئن ها روی خشکی، دست و پا چلفتی و خنده دار هستن اما در آب، چابک، سریع و شکست ناپذیرن. این تضاد شدید، یادآور مهارت تغییر نقش پذیری بر اساس بستر زندگیه.
همچین فردی کاملا میدونه که هر موقعیت اجتماعی، اتمسفر خاص خودش رو داره. در محیط های آروم و خونوادگی، مهربان، طناز و ساده است اما در محیط بحران، کارزار یا رقابت، فوری به حالت سیاه درمیاد و تبدیل به فردی متمرکز، رهبر، حسابگر و بی حاشیه میشه. این توانایی تغییر هویت موقعیتی بدون احساس رنجش یا دورویی، یک مهارت روانی نادره.
برخلاف بسیاری از پرنده های رنگارنگ، پنگوئن هیچ تلاشی برای دیده شدن از راه رنگ نداره. لباس همیشه رسمی و متحدالشکلش تصویری از توجه به جوهره به جای حاشیه است. صرفه جویی در انرژی روانی برای اهداف اصلی، دوری از خودنمایی غیر ضروری. همچین فردی میدونه قدرت واقعی، نیازی به ظاهر پر زرق و برق نداره.