تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Beyond the Looking Glass که در مطلب جداگانه ای، به طور خلاصه معرفی شد. 
در این کتاب، درمورد زنانگی، نارسیسم و هالیوود عصر استودیو صحبت شده و برای درک تاثیر روانی و اجتماعی و دلیل وضعیتی که در این دوره حاکم بود، از ادبیات روانکاوی استفاده شده.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

چیزی که بین اخبار جشنواره ی امی، بیشتر از همه ناراحتم کرد، سخنرانی بچه ای هست که موفق به گرفتن جایزه شد. اون کوپر در سخنرانیش گفت: سه سال پیش من به معنای واقعی کلمه هیچ چیز بودم ولی فقط با گذشت سه سال، من الان اینجا هستم.

سوالی که پیش میاد اینه که چرا یه بچه رو درگیر رقابت میکنن و بهش این حسو دادن که بدون همچین جوایز و تحسین هایی هیچی نیست و این جایزه که حتی معلوم نیست از دل یک رقابت سالم بیرون اومده قراره بهش هویت ببخشه؟ 
این جمله بیشتر از اینکه الهام بخش باشه، یه جور اعتراف به فشار ساختاری هست و هیچ چیز بودن یعنی دیده نشدن و ایجاد بودن یعنی تایید شدن به دست سیستمی که معیار دیده شدن رو لزوما به شکل بهنجاری تعیین نمیکنه. 
کوپر درواقع در نقش برند ظاهر شده و وقتی یه فرد 15 ساله، در مراسمی مثل امی، روی صحنه میره و از هیچ چیز بودن حرف میزنه یعنی هویتش داره با جایزه تعریف میشه و ارزشش داره با دیده شدن سنجیده میشه و این یعنی بچه، دیگه فقط بازیگر نیست و میتونه زیر سایه ی این سیستم، تبدیل به برند، نماد و ابزار بازاریابی بشه. 
 

معرفی و بررسی سریال Chief of War

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 18 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

درام تاریخی فرمانده ی جنگ یا سردار جنگ، از تاریخ 10 مرداد در حال انتشاره و در زمان تحریر این مطلب، 5 روز از پخش رسمیش میگذره. به لحاظ بازخورد، این سریال تا الان تونسته امتیاز خیلی خوب 8 رو از سایت IMDb بگیره که ممکنه در آینده تغییر کنه اما نقدهای منتقدین هم خیلی خوبه و بابت داستان پردازی و بازی جیسون موموآ تحسین شده.

اسم این سریال، اشاره داره به شخصیت اصلی سریال یعنی کایانا که جنگجوی هاوایی هست و تلاش میکنه تا اتحاد جزایر رو حفظ کنه و با استعمار غرب، بجنگه. 
کایانا یه جنگجوی اصیل اهل هاوایی در اواخر قرن 18 هست و بعد از سفر به خارج از جزایر، با دنیای استعمار و تهدیدات غرب آشنا میشه و به وطن برمیگرده تا توی جنگی برای اتحاد چهار پادشاهی هاوایی شرکت کنه اما در ادامه تصمیم میگیره علیه روند اتجاد به رهبری کامهامه‌ها شورش کنه.
سریال از نگاه بومی ها روایت میشه و به موضوعات مهمی مثل استعمار غرب، وفاداری و خیانت و نبرد بین سنت و مدرنیته اشاره داره. این سریال 9 قسمته و تا امروز، 2 قسمتش پخش شده. 
نقش اول سریال فرمانده ی جنگ رو سابقا ممکنه با نقش کال دروگو در بازی تاج و تخت شناخته باشید و در اونجا یک شخصیت خشن، کاریزماتیک و تقریبا پیچیده داشت اما در این سریال، یه شخصیت ترکیبی از غرور و وطن پرستی داره و لزوما سراغ نشون دادن قدرت های بدنی نمیره یعنی فرمانده ی جنگ، سعی کرده یه فرد که اهل فکر کردن و خرد هست رو به تصویر بکشه اما موموآ توی کارای آمریکایی، انگار تبدیل شده به چهره ی مرد مبارز و جسوری که میتونه خیلی از ایده آل های مرد مقتدر رو بازی کنه. اون عموما توی نقش هایی ظاهر میشه که حتی در صورت شرارت ورزیدن، محبوب میشن. 


کایانا یک اشراف زاده ی تبعیدی هست که بعد از سال ها زندگی در سرزمین های خارجی، به هاوایی برمیگرده و با چشم انداز متفاوت و تجربه ی مواجهه با فرهنگ های استعمارگر، دنبال بازی کردن نقشی در اتحاد جزایر هاوایی هست. توی قسمت اول، کایانا با واقعیت های تلخ نفوذ استعمار و شکاف های داخلی رو به رو میشه و انتخاب سختی رو پیش روی خودش میبینه. اون نمیدونه باید به سنت های خانوادگی وفادار بمونه یا برای آزادی و استقلال فرهنگی مبارزه کنه.

این تصمیم، نه فقط سرنوشت خودش بلکه آینده ی ملت هاوایی رو تحت تاثیر قرار میده و قسمت اول، بیشتر جنبه ی معرفی داره و با فضای سنگین و دراماتیک خودش، این امید رو ایجاد کرده که قراره با یه داستان پرتنش و نسبتا فلسفی طرف باشیم. 
این داستان براساس وقایع تاریخی واقعی درست شده و ماجرای سریال، درباره ی تلاش برای اتحاد پادشاهی های مختلف جزایر هاوایی در قرن 18 و 19 میلادی هست. شخصیت اصلی یعنی کایانا، برگرفته از چهره های واقعی تاریخ هاوایی هست که درگیر مبارزه های سیاسی و فرهنگی بودن. 
جیسون موموآ همون طور که گفته شد، تبدیل شده یه نماد مدرن از مرد مقتدر، بدوی و در عین حال محبوب که نقش هایی رو بازی میکنه که معمولا ترکیبی از خشونت، کاریزما و نوعی اخلاقیات خودساخته است که باعث میشن حتی وقتی ضدقهرمانانه رفتار میکنه هم جذاب و دوست داشتنی باقی بمونه. 
بدن عضلانی، موهای بلند و خالکوبی هاش یه تصویر بدوی و جنگجو رو تداعی میکنن و این ظاهر به نوعی بازگشت به مردانگی طبیعی و غریزی هست که در برابر مردانگی مدرن و شهری قرار میگیره. 
 دروگو در سریال گات، رهبر قبیله ای وحشی ولی با کدهای اخلاقی خاص بود و یا آکوامن، نیمه خدای دریایی با گذشته ای تاریک ولی قهرمانانه بود و کایانا هم جنگجوی بومی ای هست که علیه سلطه ی خارجی میجنگه. 
موموآ اغلب نقش هایی رو بازی میکنه که در مرز بین خشونت و عدالت قرار دارن و حتی وقتی شخصیتش اشتباه میکنه یا شرارت میورزه هم مخاطب حس میکنه که اون از یه منبع درونی درست کارانه داره عمل میکنه.

اون حالا نماینده ی نوعی مردانگی هست که با آسیب پذیری از یک گذشته ی دردناک و شورش علیه نظم موجود ترکیب شده و این باعث میشه که شخصیت هاش نه فقط به لحاظ فیزیکی بلکه به لحاظ روانی هم جذاب باشن. 
درواقع موموآ داره یک الگوی خاص از مردانگی رو در سینمای آمریکا تثبیت میکنه اما راستش این نقش هایی که انتخاب میکنه و تصویری که از مردانگی درست میکنه رو اصلا قبول ندارم و به نحوی با ظاهر خودش، انواعی از حماقت رو برای مردهایی مثل خودش، توجیه میکنه. 
ظاهر کاریزماتیک و بدن اغراق شده ی موموآ، باعث میشه مخاطب ناخودآگاه رفتارهای خشن یا غیرمنطقی رو بپذیره. این یه جور جذابیت سطحی هست که عملا عقلانیت و مسئولیت پذیری رو به حاشیه میبره. شخصیت هایی که بازی میکنه، اغلب تصمیم های احساسی و پرخطر میگیرن ولی چون این تصمیم ها با شور و قدرت بدنی همراهه، به جای نقد، تحسین میشن. این باعث میشه نوعی مردانگی غیرعقلانی و هیجانی به عنوان الگوی رفتاری جا بیوفته. 
موموآ به جای شکستن کلیشه ها، اون ها رو با ظاهر مدرن بازتولید میکنه. مردی که حرف نمیزنه، احساساتش رو سرکوب میکنه و فقط با خشونت یا شورش، ارتباط برقرار میکنه. این تصویر، مردهایی رو که دنبال عمق، گفت و گو و مسئولیت پذیری هستن رو به حاشیه میبره و وقتی همچین شخصیت هایی محبوب میشن، جامعه ناخودآگاه اون ها رو به عنوان الگو قبول میکنه و این میتونه باعث بشه رفتارهای سطحی، پرخاشگرانه یا غیر مسئولانه در مردان جوان، توجیه بشه. 
همچین آواتارهایی، این حسو درست میکنن که اگر به عنوان یک مرد یا زن، شبیه به اون چهره های محبوب و بخصوص جامعه بشی، در مقابل خیلی از اشتباهات، مصونیت پیدا میکنی و اصلا کسی قرار نیست تو رو بابت خیلی رفتارا، زیر سوال ببره. 
فرض کنید یه مرد لاغر و قد کوتاه میومد و نقش های موموآ رو بازی میکرد؛ اون بازیگر قطعا نمیتونست به اندازه ی موموآ، توجیه پذیر ظاهر بشه. نمونه های همچین اتفاقی رو در بین آواتارهای زنانه هم میشه به کرار دید. 
یعنی چهره ها و بدن ها در رسانه، نه فقط حامل نقش، بلکه حامل مشروعیت اخلاقی و اجتماعی میشن.

جمع بندی
وقتی ظاهر فرد با معیارهای جذابیت غالب همخوانی داره، مخاطب ناخودآگاه رفتارهاشو کمتر نقد میکنه و این باعث میشه که ظاهر، جایگزین مسئولیت پذیری و عقلانیت بشه. مردی که بدن عضلانی داره، حتی اگر رفتارهای پرخاشگرانه یا غیرمنطقی نشون بده، به عنوان مقتدر دیده میشه اما درمقابل، مردی با بدن لاغر یا قد کوتاه، با نشون دادن همون رفتارها ممکنه به عنوان یه فرد عصبی، ضعیف و یا نامتعادل شناخته بشه. 
زن هایی که با معیارهای زیبایی در همپوشانی هستن میتونن نقش هایی رو بازی کنن که در صورت بازی توسط زن هایی با ظاهر متفاوت، غیر قابل قبول یا نامناسب تلقی میشن. مثلا شخصیت های زن اغواگر، جسور یا حتی بی رحم، وقتی به دست بازیگرهایی مثل مارگو رابی یا آنجلینا جولی اجرا میشن، تحسین میشن ولی همون نقش ها، با بازیگر هایی که ظاهرشون خارج از چارچوب های زیبایی غالب باشه، ممکنه با واکنش های منفی رو به رو بشن. 
این الگو باعث میشن که افراد در زندگی واقعی هم احساس کنن برای پذیرفته شدن، باید شبیه این آواتارها بشن وگرنه رفتارهاشون، احساساتشون و حتی اشتباهاتشون بیشتر زیر ذره بین قرار میگیره و این یه نوع خشونت نمادینه که رسانه ها به طور ناخودآگاه، بازتولیدش میکنن. 
رسانه ها نه فقط داستان رو تعریف میکنن بلکه معیارهای مشروعیت رفتاری و اخلاقی رو هم تعیین میکنن و این معیارها به شدت وابسته به ظاهر و بدن بازیگر هستن. 
 

معرفی سریال نفرین| The Curse

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 17 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·


این مطلب صرفا برای معرفی این سریال نوشته شده و هیچ بخشی از داستانو لو نمیده. سریال نفرین یکی دیگه از کارای نیتان فیلدر هست که توی سبک کمدی سیاه ساخته شده. نیتان بیشتر از اینکه یه کمدین باشه، میشه گفت که به موضوعات روانشناختی علاقه داره و این سریال هم یه جور شبیه‌سازی از موقعیت‌های روانشناختی و اجتماعی هست که آدمو در معرض قضاوت‌های حساسی قرار میده. قضاوت موقعیتایی که به راحتی، دیگران و احساساتشون رو نادیده میگیریم تا کار خودمون راه بیوفته و بتونیم به منافع‌مون برسیم.


«نیتان فیلدر» در نقش اشر و «اما استون» در نقش ویتنی، یه زن و شوهر هستن که برای معرفی و گسترش کسب و کارشون درگیر یه جور شوی تلویزیونی شدن. این برنامه، اونقدرا هم واقع گرایانه نیست و کارگردانی که داره باهاشون کار میکنه، سعی میکنه تا کلی ظاهر سازی‌های فیک ایجاد کنه و احساسات آدما رو به کمک این کارای رقت انگیز، تحت تاثیر قرار بده. 
ایده‌ی اولیه‌ی سریال، خوب و آموزنده هست اما کشش زیادی توی این سریال و داستانش نیست و اینو میشه از امتیازای کمی که گرفته هم فهمید. 53 درصد از مخاطبای گوگل پسندیدنش و رتبه‌اش توی سایت IMDb  هم اخیرا بهبود پیدا کرده و رسیده به 7.1 از 10. یعنی اینکه ممکنه شروع ضعیفی داشته باشه و کم کم باید منتظر اتفاقات جالب‌تری بود.

نحوه ی آشنایی من با کارای نیتان از طریق مستند The Rehearsal بود که شباهت مضمون و هدفش با این سریال رو به راحتی میشه فهمید. با این وجود، مستندش در نظرم خیلی جالب‌تر بود اما دیالوگ‌ها و اتفاقات این سریال، واقعا کشش کافی رو ایجاد نمیکنه و صرفا نقدای خوبی نسبت به موضوعات جامعه داره. 
تعداد رای دهنده‌های سایت IMDb برای این سریال، به سختی به هزار نفر میرسه. فقط اپیزود اوله که هزار تا رای گرفته و امتیازش 7.6 هست، اگه به بقیه‌ی اپیزودا نگاه کنید، عموما حول و حوش 500 نفر هستن. 


وقتی که یه فیلم یا سریال، سعی میکنه یه پیغام اجتماعی رو برسونه و یه رویه‌ی غیر اخلاقی رو نقد کنه، نظر دادن در مورد خوب و بد اون فیلم یا سریال، می‌تونه بازخوردای تندی بگیره یا متهم بشید به اینکه دارید یه کار که می‌تونه تغییر اجتماعی خوب رو به وجود بیاره و داره حقیقت رو میگه، سرکوب میکنید. این در مورد خیلی از کارای شاخص IMDb هم صدق میکنه و بهشون به چیزی بیشتر از یه محتوای هنری نگاه میشه. اونا خیلی‌هاشون تبدیل به نماد آمریکا یا ملتای دیگه شدن و زیر سوال بردنشون یا نقد کردنشون مثل اینه که به یه بخش بزرگی از جامعه‌ی آمریکا توهین کنید. همین الان برید و نظر صادقانه‌ی خودتون در مورد یکی از فیلمای برتر IMDb رو بنویسید و ببینید که قراره چه اتفاقی بیوفته. حتی می‌تونید توی یه سایت ایرانی و پای یکی از نقدایی که کلی بازخورد گرفته، نظر منفی خودتون در مورد یه کار رو بنویسید. اصلا توهین هم نکنید باز هم ممکنه ببینید یه عده تعصبی بهتون حمله میکنن یا مسخره میکنن. نفرین از اون سریالاست که نفی کننده‌ی نقده و این کارو به کمک محتوای خودش انجام میده.

نیتان به عنوان یه فرد اخلاق‌گرا که بلده کمدی سیاه بسازه یا ذهن آدما رو در مورد رفتارای سطحی نگرانه‌شون به چالش بکشه شناخته شده ولی بیشتر شبیه کسیه که یکی به نعل میزنه و یکی به میخ. یعنی فقط اونچه که قلب مخاطبو به درد نمیاره رو به تصویر میکشه و لزوما چیزیو زیر سوال نمیبره که باعث ناراحتی یه ایدئولوژی بخصوص بشه و میشه حدس زد که در جریان ساخت تولیداتش هم، خودش به تنهایی خیلی از این مسائلو زیر پا گذاشته. یعنی اینکه شما نمی‌تونید از یه سیستم بگذرید و سالم بمونید و بعد همون سیستم و فساد و مشکلاتشو به تصویر بکشید. نیتان هر چقدر هم که خوب، این مسائل اخلاقی رو تبدیل به کمدی سیاه کنه باز هم داره توی ساز و کاری محتوای خودشو تولید میکنه که درگیر همچین مشکلاتی هست.

بخوام یه مثال ملموس‌تر بزنم مثل بعضی هنرمندایی هست که همه‌مون خوب میشناسیم‌شون و اگه کاراشون محبوب شده هم بابت اینه که سعی کردن به مسائل خاصی انتقاد کنن و آدما رو به حفظ اخلاقیات خاصی دعوت کنن ولی در نهایت، درگیر جریان‌های ایدئولوژیکی بو‌داری شدن که اصلا در نظر مخاطباشون توجیه شده نیست و حتی حرفایی که خودشون توی محتواشون گفتن رو زیر سوال میبره. یا مثلا طرف میاد و برای اینکه بتونه پول خوبی به دست بیاره، از شهرتش برای تبلیغ سایتای شرط بندی استفاده میکنه. 
چرا باید همچین افرادی رو تقدیس کرد؟ مخصوصا وقتی که حتی از امکانات و پتانسیلای امروز ساخت فیلم و سریال، به شکل خیلی ضعیفی استفاده شده. یعنی اگر پیام این سریالو ازش بگیریم، ساخت بسیار ضعیفی داره و دیالوگ‌ها، اتفاقات و چهارچوب داستانیش بسیار ضعیفه. 
یاد بعضی هنرمندا میوفتم که میگن چیکار دارید کیفیت کارم چطوره؟ ببینید میخوام چی بگم. 
خب این یه جور شعار زدگی و تلاش برای جلب دلسوزی به حساب میاد؛ به این خاطر که داری جوری حرف میزنی که از قبل، مشخص کردی که باید در موردت چجور قضاوت اخلاقی‌ای صورت بگیره و فکر میکنی که چون داری حرف قشنگی میزنی پس بقیه هم باید قبول کنن که تو آدم خوبی هستی.

ببینید اینکه حرف قشنگی بزنی کار سختی نیست و قرار هم نیست که چون فردی بلده به صورت انبوه، حرفای قشنگی رو تولید کنه، به عنوان یه فرد خوب شناخته بشه. بله اگر چنین حرفایی رو به لیبرالای آمریکایی ارائه بدی ممکنه به راحتی احساساتشون تحریک شه و برات کف و خون قاطی کنن ولی یه عده هم هستن که این چیزا فریبشون نمیده یا توی بخش تاریک جامعه هستن و می‌دونن که صرف گفتن حرفای قشنگ، قرار نیست تغییری درست کنه و روی وضعیت‌شون تاثیر مثبتی بذاره. 
حتی کمدی سیاه هم اگه خوب ساخته بشه انتظار میره که بخندونت، درسته؟ خب این سریال، پتانسیل زیادی برای خندوندن مخاطب خودش نداره و صرفا کمدی رو بهش نسبت دادن چون رفتارای فریکی زیادی داره. 


ساختن همچین چیزایی توی هالیوود در نظرم مثل اینه که یه تن فروش یا صاحب یه کازینو، برای حفظ وجهه‌اش بیاد و به یتیما یا افراد سیل‌زده کمک کنه. اگه بری به اون یتیم یا سیل‌زده بگی که این فردی که بهت کمک کرده یه مشکلی داره و کارش ریاکارانه است، ممکنه ناراحت هم بشه و بهت یه فحشی هم بده و بگه: مثلا تو چه گلی به سر من زدی.

یه عده‌ای هم توی این دنیا هستن که اهمیتی نمیدن هالیوود چه اتمسفری داره یا یه فرد، چه کارایی میکنه تا بتونه توی یه رسانه به شهرت برسه، چه هزینه‌هایی میشه و چه انگیزه‌هایی پشت این تولیدات هست، صرفا چون یه نفر، حرفا و شعاراشون رو با صدای بلند‌تری تکرار میکنه، تحت تاثیر قرار میگیرن؛ چون خودشون رو مثل یه فرد یتیم میدونن که صداش کمه و اینطوری، قرار نیست مورد حمایت قرار بگیره.

جمع‌بندی
شعارزدگی به شکلای مختلفش توی هالیوود، سر به فلک کشیده و پررنگ‌ترین مخاطباشون هم لیبرالای آمریکایی هستن. سریال نفرین، به خاطر ساخت بیش از اندازه ضعیفش، هنوز به راحتی میتونه مورد نقد قرار بگیره؛ ولی کارایی هستن که توی صدرن و تعصب زیادی روشون وجود داره، ولی دارن همین رویه‌های شعار‌زده رو دنبال میکنن. هالیوود تولیدات حرفه‌ای و سرگرم کننده‌ی زیادی داره ولی به هیچ عنوان نمیشه تقدیسش کرد و یه ساز و کار سالم دونستش. من به شخصه کلی از تولیدات این ساز و کار رو میبینم، چه بد باشن چه خوب و بعضا ممکنه باهاشون سرگرم بشم، حتی کاری که بد باشه رو می‌بینم تا با طرز فکر آدما آشنا بشم ولی هیچ وقت اصل این صنعت و تصویری که از سیستم خودش نشون داده رو فراموش نمیکنم و نمیذارم که این تولیدات، باعث بشه که نیمه‌ی تاریکش از توی ذهنم محو بشه. 
هالیوود فقط سرگرم کننده است و اصلا چشمم آب نمیخوره که هنری که به کمک این سیستم داره منتشر و بازتولید میشه، بتونه تغییر اجتماعی مثبتی ایجاد کنه، به همون دلیلی که یه جادوی سیاه، هیچ وقت نمی‌تونه عشق واقعی رو ایجاد کنه. 

 

کریستوفر نولان رو میشه یکی از محبوب‌ترین کارگردانای زنده درنظر گرفت که چه درنظر منتقدا و چه مخاطبای عمومی، تحسین‌برانگیزه و معمولا شما به راحتی نمی‌تونید یه نقد منفی رو نسبت به فیلماش مطرح کنید چون ممکنه به سرعت بهتون حمله بشه و ازتون انتظار داشته باشن که فیلمای ایشون رو به شکل رقابتی بررسی کنید. اما صرف اینکه یک‌نفر میتونه فیلمی رو بسازه که جزو کارای پرفروش و ماندگار سینما بشه، دلیل بر این نیست که غیر قابل نقده.

چیزی که همیشه در حین مشاهده‌ی فیلمای کریستوفر نولان، باعث ایجاد حساسیتم میشه، محتوا و پیامی هست که سعی داره منتقل کنه. بعضی از این نقدا، به‌صورت پراکنده و در جریان نقد برخی از فیلمای کریستوفر نولان، توی مطالب قبلی سایت مطرح شدن.

داستان‌ها رو میشه تشبیه به نوعی بافت کرد. وقتی که داستان یه فیلم، بیش از حد پیچیده و پرجزئیات میشه، ممکنه دیدن نابهنجاری‌های درون محتوا، برای بیننده و منتقدا دشوار بشه. مخصوصا وقتی که فیلم، چند لایه‌ی بیرونی جذاب و حرفه‌ای داره. این اتفاق، کمابیش شبیه اینه که رو صورت یه فرد، چندین لایه‌ی سنگین مواد آرایشی قرار بگیره و روی این حساب، شما فکر کنید که طرف، یه پوست بی نقص و بسیار جذاب داره.

این بافت پیچیده، گاها باعث میشه تا درام چندان تاثیرگذار و قدرتمندی رو توی فیلمای نولان شاهد نباشیم و داستان سرا، اون پیامی رو درون فیلمش بگنجونه که دوست داره دیده بشه. گاهی شما به حال شخصیت‌هایی ترحم میکنید که به هیچ عنوان سزاوار دریافت ترحم نیستن و این روایت جانبدارانه‌ی فیلم و بافت مصنوعیش هست که همچین اتمسفری رو خلق میکنه. 
وقتی صحبت از ساخت فیلم‌هایی باشه که برگرفته از یک دوره‌ یا شخصیت واقعی هستن، کریستوفر نولان تبدیل میشه به کارگردانی که مهارت زیادی در پنهان کردن حقایق و ایجاد اطلاعات کاذب داره.
ژانر درام، محبوب ترین ژانر سینماییه که لازمه ی خوب اجرا کردنش، توجه کردن به احساسات انسانی و خوب به تصویر کشیدن این تجاربه اما در کارهای کریستوفر نولان، هرگز فوکوس داستان، بیش از حد خاصی متوجه احساسات یک شخص نمیشه. اونها معمولا کارهای پرهزینه ای هستن که جاهای خالی رو با جذابیت های ظاهری پر کردن و چنانچه محتوا و داستان اصلی رو از جذابیت های ظاهری اثر بگیرید، لزوما نه قراره روایت جالبی باشه و نه اتفاقات غیر منتظره ای رو پیش روی شما قرار بگیره.

هرچقدر که جلوه های ویژه و تکنیک های ظاهری تونستن به محبوبیت عمومی فیلم های نولان منجر بشن، جای داستان هایی با پیام های عمیق، توی کارای نولان مشهوده اما شما عموما نمی تونید همچین نقد منفی ای رو بین طرفدارای عمومی نولان مطرح کنید چرا که اونها معمولا تحت تاثیر خوده تکنیک هایی که به ظاهر فیلم جذابیت بخشیده هستن و با همین معیار هم عقیده دارن که نولان، از حرفه ای ترین کارگردانای سینماست. 
این نوع قضاوت، تقریبا مثل اینه که شما فردی که مواد آرایشی خیلی زیاد و گرونی رو به کار گرفته و چهره ی اصلی خودش رو شدیدا دستکاری کرده، جوری تحسین کنید و با بقیه مورد مقایسه قرار بدید که گویا زیبایی فعلیش، خدادادی هست و هیچ ارتباطی با ظاهر سازی نداره. 
نولان لزوما بهترین کارگردان زنده نیست اما میشه با اطمینان گفت که از جمله ثروتمند ترین و مورد حمایت ترین کارگرداناست و به خوبی تونسته در خدمت بازتولید افکار سیستم های حاکم بر جامعه باشه.

آیا کریستوفر نولان، وابسته به سینمای دموکراته؟ 
نولان معمولا به سراغ داستان هایی میره که اصطلاحا صاحب یک روایت پیچیده و غیر خطی هستن و معمولا از روش های نخ نما برای دنبال کردن ایده آل های هالیوود دموکرات پیروی نمیکنه اما وابستگی یک فیلم به حزب دموکرات، لزوما ترکیب رندوم و سوررئال چند نژاد مختلف در لیست بازیگرا یا ساختن شخصیت های زن قدرتمند و تاثیرگذار نیست. فمنیسم و افکار ضد نژاد پرستانه، صرفا بخشی از اندیشه های تحت حمایت حزب دموکرات هستن و شاید بشه گفت که جزو کم تاثیرترین اندیشه های وابسته به این حزب هم به حساب میان. 
اگر بخوایم اسم ایدئولوژی های وابسته به حزب دموکرات آمریکا رو با کلماتی که در زبان فارسی شناخته شده هستن نام ببریم، اونا شامل مترقی گرایی، لیبرالیسم، فمینیسم، محیط زیست گرایی، عدالت اجتماعی، تامین اجتماعی و تنوع و شمولیت هستن. 
برخی از این ایدئولوژی ها، نسبت به ایدئولوژی های مدرنی مثل فمینیسم، خیلی جوون تر به حساب میان و شاید در ظاهر، اهمیت چندانی نداشته باشن اما شامل الگوهایی هستن که فرهنگ و بخصوص قوانین مدنی آمریکا رو شکل دادن. 
مترقی گرایی یا Progressivism به عنوان یک جنبش سیاسی و اجتماعی، متولد اوایل قرن بیستم هست و نوعی واکنش به صنعتی سازی و نابرابری هایی که به دنبال داشت شکل گرفت. در اون دوران، صنعتی سازی حتی شاید بیشتر از قدرت گرفتن هوش مصنوعی در زمان حاضر، بدبینی و نگرانی جمعی رو به دنبال داشت و آدما ترجیح میدادن که حاکمیت، برای سبک زندگی سنتیشون ارزش قائل بشه و اجازه نده که علوم جدید، شغل های سابق رو از بین ببره. روی دیگه این خواسته میرسه به اینکه مردم دوست ندارن دنبال یادگیری مهارت های جدید برن و ترجیح میدن که ثبات زندگیشون حفظ بشه و به همون روش های سابق بتونن منابع کسب درآمد و اعتبار اجتماعی خودشون رو حفظ کنن.
چنانچه از دید فردی که مشکلی با تغییر و کسب مهارت های جدید نداشته باشه و وابستگی خاصی به سنت هم نداشته باشه به این ایدئولوژی نگاه کنید، چیزی جز یک نابهنجاری نیست و نتیجه ی قدرت گرفتنش در امریکا این شد که ازش یک استعمارگر مدرن ساخت که برای قدرت گرفتن مردم خودش، انواع جدیدی از اختلاف و درگیری رو توی نقاط دیگه ی دنیا ایجاد کرد. 
هرچند که مترقی گرایی، به وضوح ادعا داره که خواستار حمایت از علم و فناوریه اما صرفا موافق اون دسته حمایت هایی هست که باعث از بین رفتن شغل های قدیمی نمیشه و ثبات زندگی اجتماعی رو به خطر نمیندازه. اندیشه ی مترقی خواه، صرفا دوست داره که علم و تکنولوژی بتونه رفاه زندگیشو افزایش بده حتی اگر درگیر یک سبک زندگی ویروسی و بیمارگونه باشه. 
نیازی نیست چندان به خودتون سخت بگیرید تا بتونید الگوهای مرتبط با مترقی گرایی رو در آثار کریستوفر نولان، پیدا کنید. علم و پژوهش، در آثار این کارگردان، مورد تحسین و همچنین تقدیس قرار میگیره، حتی اگر صحبت از دانشمندی باشه که به خاطر ترس مرتبط با بقا یا افکار میهن پرستانه، سراغ پرورش ایده ای بره که می تونه کل سیاره رو تا مرض انقراض ببره. 
کاری که نولان توی فیلمی مثل اوپنهایمر انجام میده، به هیچ عنوان بی طرفانه نیست و در پایان، با موفقیت میتونه از یک جنایتکار جنگی و شرور نابغه، شخصیو بسازه که حتی اگر مورد تحسین قرار نمیگیره، چندان هم حس نفرت رو درون مخاطب بالقوه ی فیلم، ایجاد نمیکنه.

جمع بندی 
نه تنها کریستوفر نولان بلکه میشه گفت خوده لیبرالیسم و هالیوود دموکرات، همچنان از جمله مسائلی هستن که خیلی از منتقدا ترجیح میدن اصلا به سراغش ندن و نقد منفی خودشون رو منتشر نکنن. این تبدیل به یک عرف در دنیای هالیوود شده و تجربه نشون داده که هر وقت یه فیلمساز یا هنرمند یا نویسنده سعی کرده توی همچین عرفی، ساز مخالف بزنه، هم توسط جامعه ی هنری و هم توسط منتقدا، نه تنها کنار گذاشته شده بلکه حسابی مورد تحقیر قرار گرفته.