تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

پالین کیل رو شاید بشه یکی از جذاب‌ترین شخصیت‌های منتقد سینما در نظر گرفت که در زمان خودش، به‌عنوان منتقدی جریان‌ساز، الهام‌بخش بسیاری از تولید کننده‌ها و هنرمندان فعال در هالیوود شد.

پالین در سال 2001 فوت کرد، هرچند چند سال آخر عمرش، از نوشتن دست کشید و خیلی وقت بود که نوعی سرخوردگی رو نسبت به سینما تجربه میکرد. خیلی دوست داشتم بدونم چنانچه پالین کیل هنوز زنده بود، چه واکنشی نسبت به سینمای امروز نشون میداد؟ 
ایشون منتقدی بسیار سختگیر و حساس بود و به نظرات بسیار متضاد و متفاوتش نسبت به منتقدای هم‌دوره‌اش شناخته شده. شاید اینطور فکر کنید که ساز مخالف زدن، اونم در حیطه‌ی نقد فیلم، اونقدرا هم کار خاصی نیست و چنانچه توی وب بگردید، آدمای معمولی زیادی رو پیدا میکنید که نسبت به تحسین‌شده‌ترین فیلما هم ممکنه نظر منفی داشته باشن. 
دقیقا نکته همینه که پالین رویه‌ی خودشو در‌حالی ادامه داد که عملا تبدیل شده بود به یکی از سرشناس‌ترین منتقدین و روزنامه‌ها و رسانه‌های پررونقی، نسبت به انتشار نوشته‌هاش اقدام میکردن. 
پالین بسیار خوشبخت بود که تونست جهانبینی مستقل خودشو حفظ کنه و تحت‌تاثیر جو غالب رسانه قرار نگیره. اون در سطح جهانی کار میکرد و به مرحله‌ای رسیده بود که خواننده‌ی مطالبش، خوده کارگردانا و نویسنده‌های سینما بودن. این درحالیه که حتی توی وب فارسی و میون سایتای نقد فیلم یا نقدای درون روزنامه‌ها، انواعی از رودروایسی و جانبداری رو میشه مشاهده کرد. منتقدایی که با اسم خودشون کار میکنن یا نگران آبرو و حیثیت رسانه‌شون هستن یا بدتر از اون، به‌صورت سفارشی و صرفا به امید درآمد بیشتر مینویسن، عمدتا نمی‌تونن نبوغ زیادی رو در نوشته‌های خودشون نشون بدن.

اینکه یه منتقد بتونه جایگاه خودشو درک کنه و مغلوب خالقین آثاری نشه که مشغول نقدشون هست، موضوع بسیار تاثیرگذاریه. اغلب منتقدایی که تا امروز دیدم، ممکنه بعضا یه‌سری کارگردانا یا نویسنده‌های تازه کار رو که فیلماشون لزوما جزو کارای جریان اصلی نیست یا صرفا توسط افراد نوجوون مورد استقبال قرار میگیره رو نه‌تنها به‌راحتی نقد کنن و ویژگی‌های منفیش رو به رخ بکشن بلکه حتی جرات اینو پیدا میکنن که به این طیف از هنرمندا توهین کنن و از جایگاه بالا، بهشون نگاه کنن؛ اما وقتی صحبت به نقد کردن کارای بسیار محبوب و یا کارگردانایی میرسه که از سرشناسی اجتماعی زیادی برخوردارن و به‌قول ما ایرانیا روی اسمشون قسم میخورن، دیگه پای رودروایسی وسط میاد. حالا کافیه که منتقد، بیاد و با اسم خودش کار کنه. (اغلب منتقدا با اسم و هویت واقعی خودشون کار میکنن و حتی بعضا عکس خودشون رو بالای مقاله قرار میدن که توی همین وب فارسی هم نمونه‌هاش رو می‌تونید گاها ببینید.)
برای این دسته از منتقدا مهمه که وجهه‌ی اجتماعی خوبی رو از خودشون به جا بذارن. یه جورایی شبیه یکی‌شدن با جو درون دانشگاه میمونه. تو میری اونجا که با نظرات مختلف آشنا بشی و تجارب جدیدی به‌دست بیاری. همه از پیشرفت و فرصت‌های جدید و کار کردن با ناشناخته‌ها صحبت میکنن و امید داری که بتونی توی رشته‌ی علمی خودت به کشفیات جدیدی برسی اما در‌عین حال، آماده نیستی تا بقیه، تو رو بابت ساز مخالفی که زدی با انگشت نشون بدن و به‌صورت موقت یا دائمی، تبدیل به گاو پیشونی سفید بشی.
یه فضای آکادمیک، شبیه محیط اینستاگرام نیست که بعضیا دیگه براشون مهم نباشه به چه قیمتی جلب‌توجه میکنن چون توی اینستاگرام، تو بابت توجهی که جلب میکنی می‌تونی پول در بیاری اما توی فضای دانشگاه یا دنیای نقد، دیگه خبری از این حرفا نیست و ممکنه مورد حمله قرار بگیری و اعتبارت خدشه‌دار بشه. در اینجا بابت دیوونه‌بازی و گاو پیشونی‌سفید شدن، به کسی اعتبار اجتماعی یا پول نمیدن و خیلی از رسانه‌ها، منتقدی رو میخوان که خواننده‌ها تحسین‌شون کنن و اونا رو افراد با‌سوادی ببینن. 
خوشبختانه توی محیط این سایت از این خبرا نیست و دلیل اینکه نوشتن در همچین محیطی رو دوست دارم همینه که کسی سعی نمیکنه سیاست خاصی رو بهم تحمیل کنه. گرچه نمیگم که رسانه‌ها و سایتا لازمه قبول کنن که هر نقدی رو منتشر کنن اما اینکه یه منتقد رو تحت فشار قرار بدی که از یه فیلم تعریف کنه یا در‌مقابل یه فیلمی که همه بدشون اومده، همرنگ جماعت بشه و ازش یه اثر شاهکار نسازه، نوعی رفتار کنترلگر رو نشون میده که بخش زیادیشو بابت لطمه نخوردن چرخه‌ی تولید ثروت این سایتا میدونم. 
فکر میکنم که در حوزه‌ی نقد هنری ما با وضعیت به‌مراتب بهتری رو‌به‌رو هستیم اما نویسنده‌های زیادی رو دیدم که تبدیل به کارگرای کم‌ارزشی شدن که صرفا باید کمک کنن تا یه رسانه دیده بشه و مردم به سمتش کشیده بشن؛ حتی اگه لازمه دروغ بگن و حتی دروغ‌های سفارشی رو توی کاربرگ‌شون قرار میدن و بعد هم مقاله‌شون رو چک میکنن تا مطمئن شن که تمام دروغ‌های سفارش داده شده، به‌خوبی تحریر شده باشن. یعنی عملا نویسنده میاد و یه خوراکی اشتها آور درست میکنه که دروغ‌های ناخوش‌آیندی رو درون خودش داره و به‌خورد خواننده‌ها میده. 
همچین نویسنده یا منتقدی نمی‌تونه صادقانه با فیلمایی رو‌به‌رو بشه که با اهداف و انگیزه‌های متنوعی ساخته شدن. منتقد مثل یک کارآگاه میمونه که بسته به سطح تواناییش، سعی میکنه تا دروغ رو از حقیقت تشخیص بده و روش‌هایی که سازنده‌ها برای بیان غیر مستقیم منظور خودشون طراحی کردن رو تشریح و رمزگشایی کنه. نویسنده‌ای که عادت کرده به خودش و دیگران دروغ بگه، شانس زیادی برای پیدا کردن ایده‌های خلاقانه در دنیای نقد نداره. نقد رو میشه به نوعی جراحی بسیار ظریف و حساس تشبیه کرد که می‌تونه به‌مراتب، بیشتر از انواع قالب‌های نوشتاری، روی ذهن خواننده تاثیر بذاره و اونو راغب کنه تا دست به تغییر بزنه. این تغییر میتونه در نحوه‌ی نگاه کردن به جامعه یا قضاوت کردن، تا تغییر بخشی از سبک زندگی ظاهر بشه.

جمع‌بندی
پالین کیل ممکنه نقدای غیر منطقی زیادی داشته باشه یا بعضا نشه درک کرد که سرخوردگیش واقعا از وضعیت سینما آب میخوره یا تاثیرگرفته از بیماری و سالخوردگی و زندگی روزمره‌اش هست اما از بابت مستقل بودن، تونسته تا پایان، اصالت خودشو حفظ کنه. که البته بابت این تلاشی که انجام داده هم حسابی مورد تحسین قرار گرفته و هنوز هم به‌عنوان یکی از جریان‌ساز‌ترین منتقدای سینما شناخته میشه. 
 

 

واکین فینیکس دو تا کار داره که توی فرهنگ عمومی از شهرت بالایی برخوردارن. در ابتدا به خاطر فیلم گلادیاتور به شهرت رسید و طی سال‌های اخیر هم با فیلم جوکر 2019. توی سال 2023 دو تا فیلم ناپلئون و بو می‌ترسد رو بازی کرد و امسال هم منتظر کار جدیدش یعنی جوکر: جنون مشترک هستیم.


اما واکین فینیکس به عنوان یه بازیگر، دقیقا چیکار کرده و نقطه عطف کاراش چی میتونه باشه؟ تنوع کارای واکین فینیکس زیاد هست اما خیلی از منتقدا عقیده دارن که بازیش توی فیلمای روانشناختی از همه‌ی کاراش جالب‌تر و شاخص‌تره و در این زمینه، استعداد خفنی رو از خودش به نمایش گذاشته.

طرف اینطوریه که یهو برای یه فیلم، 20 کیلو وزن کم میکنه تا حدی که استخونای بدنش معلوم میشه و واسه یه فیلم دیگه کلی بر و بازو برای خودش میسازه و تو یه فیلم دیگه، یه آدم شل و ول با شکم اضافه است. و این فقط ظاهر ماجراست، یعنی توی بازی هم پتانسیلش رو داره که بازی‌های متفاوت و جالبی رو ارائه بده. 
این استعدادی که در طراحی شخصیت خودش داره رو میشه بخصوص توی فیلمای روانشناختی دید. به طور مثال فیلم جوکر 2019، بازی‌ای نیست که بتونیم بگیم هر بازیگری می‌تونه به همین خوبی بازیش کنه یا یه بازی تا این حد تاثیرگذار رو بشه در یک فرم متفاوت دید. این مدل بازی‌ها، دیر به دیر اتفاق میوفتن و ربطی هم نداره یه بازیگر چقدر گرون باشه یا چقدر براش وقت بذارن؛ مسئولیت پذیری و علاقه‌ی خوده بازیگر رو میطلبه. این نوع از هنر، میشه گفت بی‌قیمته اما وقتی یه بازیگری حاضر به اجرا کردنش میشه، ممکنه به راحتی جلب توجه کنه و بهترین جوایزو درو کنه. 
هرچند که جوکر، شناخته شده‌ترین و محبوب‌ترین بازی فینیکس در یک اثر روانشناختی هست اما به جز بازی عالی خوده فینیکس، به لحاظ محتوایی، لزوما جزو بهترین کاراش نیست. سناریوی جوکر، به راحتی می‌تونه انتقادات زیادی رو جذب خودش کنه و لزوما تاثیر روانی سالمی نداره یعنی به راحتی میشه پیغامای منفی زیادی رو هم درونش پیدا کرد.

وقتی صحبت از اثر روانشناختی میشه، چیزی که بهتره بدونید اینه که بین افراد صاحب نظر این حوزه، اختلاف نظر زیادی وجود داره. مثلا بعضی از روان‌درمانگرا، به روان انسان به منزله‌ی یه اثر هنری نگاه میکنن و چندان هم رویکرد درمانی ندارن؛ برای این اشخاص، مشخص نیست که وضعیت نرمال انسان چطوره و چه هدفی داره. این رویکرد، به دنیای فیلم و سینما هم راه پیدا کرده و خیلی از فیلمسازا، اهمیتی نمیدن که چه نوع بهره برداری‌ای از مفاهیم روانشناختی میکنن، صرفا سعی میکنن تا اثری رو با وصله زدن محتوای کارشون به مفاهیم روانشناختی درست کنن که بتونه تحسین بیننده یا منتقدین رو به همراه داشته باشه. این در مورد محتوای کاری مثل جوکر 2019 هم صدق میکنه. یعنی این مدل فیلمای روانشناختی، لزوما تاثیری روی بهبود نگاه انتقادی آدما و بهبود نگاهشون به وضعیت روانی نداره و حتی لزوما سطح همدلیشون رو بالا نمیبره؛ بلکه حتی می‌تونه آدما رو نسبت به این مسائل، ناامید یا تحریک به واکنشای ناسالمی کنه.

واکین فینیکس ازونایی هست که از بچگی فیلم بازی کرده و کلا خونوادگی توی این فضا بودن. یه دوره از سینما جدا میشه و بعد دوباره ظهور میکنه و اتفاقا اغلب کارای روانشناختی خفنش هم توی آخرین ظهورش ساخته شدن. ظاهرا توی این مدتی که از دنیای سینما فاصله گرفته یه سری تحولات روانی رو تجربه کرده و علاقه‌مند به بازی نقش شخصیتایی شده که یا مشکلات روانی دارن یا دارن تحولات روانی خاصی رو پشت سر میذارن. گرچه هنوزم فیلمایی که ارتباط خاصی با مسائل روانشناختی ندارنو هم بازی میکنه. 
فیلم Her یا او، توی سال 2013 منتشر شد. این فیلم، داستان‌پردازی خوبی داره ولی لزوما بهترین نقش آفرینی واکین فینیکس توی یه فیلم روانشناختی نیست. شخصیت اصلی، مشکل روانی شدید و وحشتناکی نداره و بیشتر یه فضای آروم رو میشه دید که ذهن بیننده رو در مورد مسائل روانشناختی دنیای مدرن، به چالش میکشه. با این وجود، جزو فیلمایی هست که از طرف افراد علاقه‌مند به کارای روانشناختی، مورد تحسین قرار گرفته. 
جدید‌ترین اثر روانشناختی فینیکس، “بو میترسد” هست که ژانر ترسناک، کمابیش بهش غالبه و در جریانش، وضعیت روانی یه فرد که مشکلات روانی حادی رو تجربه میکنه، در یک دنیای سوررئال، به تصویر کشیده شده. البته شاید بهتره گفت که کارگردان نه تنها در مورد بیان این مشکلات روانی اغراق نکرده بلکه این تصاویر، نسبت به تجربه‌ی روانی برخی از این افراد، بسیار ملایم و خوش آینده. این نگاه بی‌پروایانه به مشکلات روانی در ترکیب با بازی نبوغ‌آمیز واکین فینیکس، جزو کارای بسیار خاص سینما به حساب میاد. 
بعضیا از فیلم بو میترسد زیاد خوششون نیومده اما واقعا امتیازش بد نیست و خیلی از منتقدا هم بهش واکنش خوبی نشون دادن و بازی فینیکس رو تحسین کردن.

جمع‌بندی
میدونید در واقع چیزی که مایه‌ی تاسفه اینه که بازیگرایی مثل فینیکس، خیلی کم هستن و فیلم سازایی که ایده و ریسک پذیری لازم برای ساخت فیلمایی در این زمینه داشته باشن هم کم پیدا میشن. با این وجود، به نظر میاد که عموم مردم، خیلی بیشتر از گذشته دارن از این مدل فیلما استقبال میکنن و حدسم اینه که دلیلش، افزایش پتانسیل همزاد پنداری آدماست. یعنی الان آدما درک بیشتری نسبت به مشکلات روانی پیدا کردن و البته به خاطر بحرانای عالم‌گیر مالی و غیر مالی، قادرن که بیشتر از دهه‌های اخیر، شخصیت توی این مدل فیلما رو درک کنن. 

 

کوئنتین تارانتینو به عنوان یک کارگردان و نویسنده ی فیلمنامه شناخته شده و عناصر اصلی فیلمهاش، ترکیبی از خشونت و دیالوگ های فشرده است. 
تارانتینو عاشق سینمای کلاسیک، آسیایی و وسترنه و به خوبی تونسته فضای نوستالژیک و مدرن رو به هم پیوند زده و کارهای پرفروش و محبوبی رو خلق کرده.

این کارگردان، یک پروژه ی لغو شده به اسم منتقد فیلم داشته که قرار بود دهمین و آخرین فیلم تارانتینو باشه و داستانی درباره ی یک منتقد فیلم در دهه ی 70 بود و در سال 2024 اعلام شد که پروژه لغو شده و هیچ فیلمبرداری ای انجام نشده. 
تارانتینو گفته که میخواد آخرین فیلمش رو زمانی بسازه که بچه هاش بزرگتر بشن و فعلا هیچ پروژه ی قطعی یا در حال تولیدی وجود نداره و صرفا گفته شده ممکنه به جای فیلم، یک نمایشنامه یا پروژه ی تئاتری بسازه. 
کوئنتین تارانتینو در سال های اخیر، بیشتر وقتش رو صرف خانواده و بچه هاش کرده و همین باعث شده پروژه های سینماییش رو به تعویق بندازه. اون با دانیلا پیک، خواننده و مدل اسرائیلی ازدواج کرده و اولین بچه اش به اسم لئو در سال 2020 به دنیا اومد و حالا 5 سالشه و دختر دومش هم حدود 2-5 سالشه و هنوز اسمش به طور عمومی اعلام نشده. 
در گفت و گویی در جشنواره ی فیلم ساندنس 2025، تارانتینو گفت: من در حال حاضر، تمام تمرکزم رو گذاشتن روی بزرگ کردن بچه هام. هیچ عجله ای برای ساخت فیلم بعدی ندارم. 
همچنین گفته که تا وقتی بچه هاش بزرگ نشن و بتونن کارهاش رو درک کنن، نمیخواد آخرین فیلم خودش رو بسازه. 
این کریر شاید درنظر خیلی ها قابل تحسین و جالب و مرموز جلوه کنه ولی اولین واکنش من یه چیزی تو مایه های دیالوگ های تند و تیز خود تارانتینو بود. فیلم درست کردن چه ربطی به بچه ها داره؟ فیلمتو بساز مرد حسابی...میتونه هنوز 50 تا فیلم دیگه هم بسازه ولی مشخصه نوعی قداست رو درون کارهاش میبینه که لزوما منطقی هم نیست.

تارانتینو از سالها پیش گفته که فقط ده فیلم بلند میسازه چون نمیخواد مثل بعضی کارگردان ها در دوره ی افول، کارهای ضعیف تولید کنه. برای خودش نوعی آیین پایان طراحی کرده و سعی داره خداحافظی به یاد ماندنی ای داشته باشه. 
چیزی که واضحه اینه که شهرت برای این کارگردان، خیلی مهم تر از خود فیلمسازیه و درنظرم این یک رویه ی رقت انگیزه. وقتی هنرمند، به جای ساختن، به ماندن در خاطره فکر میکنه، نوعی جابجایی معنا اتفاق میوفته. تارانتینو همیشه گفته که نمیخواد مثل خیلی ها در دوران افول، فیلم های ضعیف بسازه ولی این انتخاب، گاها بیشتر شبیه ترس از فراموشی هست و لزوما عشق به سینما رو تداعی نمیکنه. 
میشه حس کرد که فیلمسازی در اینجا تبدیل به برند شده و تارانتینو اسم خودش رو تبدیل به یک نماد جهانی خاص کرده و شاید همین هم باعث شده که به جای ساختن، به حفظ تصویر خودش فکر کنه.

انتقادات منفی پرتکرار 
منتقدهای زیادی عقیده دارن که خشونت در کارهای تارانتینو گاها فقط برای شوکه کردن استفاده میشه و لزوما تاثیری روی پیشبرد داستان یا عمق دادن به شخصیت ها نداره. این درمورد فیلم هایی مثل کیل بیل یا The Hateful Eight بیشتر مطرح شده. 
استفاده ی مکرر از کلمه های نژادپرستانه باعث بازخورد منفی زیادی نسبت به کارهای این کارگردان شده و تارانتینو در دفاع از خودش گفته این کلمه ها برای واقع گرایی تاریخی هستن. 
بعضی از منتقدها عقیده دارن که زن در کارهای تارانتینو اغلب قربانی خشونت یا ابزار روایت مردانه است و نسبت به نگاه جنسیتی و ابژه سازی زن ها واکنش نشون دادن. 
خودشیفتگی هنری و مقاومت تارانتینو دربرابر نقد هم گاها سوژه شده. تارانتینو بارها گفته اگه کسی از فیلم هاش خوشش نمیاد، بره یه چیز دیگه ببینه و این واکنش ها باعث شده بعضی ها بگن که اون نقدپذیر نیست و خودش رو فراتر از اخلاق و مسئولیت میدونه.

با اینکه از نقدهای منفی خیلی خوشم میاد ولی قریب به اتفاق این نقدها منطقی به نظر نمیرسن، مخصوصا مورد آخر، بیشتر نوعی بازی روانی به نظر میرسه. ما نمی تونیم انتظار داشته باشیم که سازنده ی اثر، حتما نسبت به نقدی که مطرح میکنیم واکنش نشون بده و نقد اصلا برای همون یه نفر نوشته نمیشه.

نقدهای منفی ای که تارانتینو نسبت به سینما و جامعه مطرح میکنه به مراتب جالب تر هستن و این بخش، با توجه به مصاحبه های این کارگردان تهیه شده. 
تارانتینو عقیده داره که هالیوود امروز، بیشتر دنبال کمیت هست تا کیفیت و در مصاحبه ای گفته: هالیوود دیگه اون جایی نیست که من عاشقش بودن. حالا فقط دنبال تولید بیشتره، نه ساختن بهتر.
بارها هم گفته که دهه ی 80 میلادی یکی از بدترین دوران های سینمایی بوده چون فیلم ها بیش از حد محافظه کار و بی خلاقیت بودن. به نظرش فیلم هایی که مطابق جریان اصلی ساخته میشن، معمولا بی روح و فراموش شدنی هستن. 
همچنین توی فیلم هاش، به شدت نژادپرستی، خشونت دولتی و افول اخلاقی جامعه ی آمریکا رو نقد میکنه و خودش گفته که این فیلم ها نه فقط سرگرمی، بلکه آینه ای برای دیدن زشتی های تاریخ آمریکا هستن. 
با اینکه تارانتینو خودش یک سلبریتی به حساب میاد ولی بارها گفته که فرهنگ شهرت در آمریکا، سطحی، خطرناک و بی ریشه شده و در مصاحبه ای با چارلی رز گفته: مردم دیگه دنبال فیلم نیستن، دنبال فالوئر و ترندن.


گرچه خود تارانتینو هم به همین فرهنگی که بهش انتقاد میکنه دامن میزنه و لزوما درموقعیتی نیست که نقدش کنه. درواقع امثال تارانتینو، خودشون هم خشونت، ارجاع زدگی و ستایش از فرهنگ سلبریتی مشهور شدن و الان جوری برخورد میکنن که انگار میخوان همون فرهنگ رو نقد کنن. تارانتینو با خشونت اغراق شده و قتل های شاعرانه، خودش یکی از سازنده های فرهنگ خشونت در سینماست.

حواشی تارانتینو
در صحنه ی راننده ی کیل بیل 2، تارانتینو اصرار کرد که اما تورمن خودش رانندگی کنه و این درحالی بود که چنین کاری میتونست خطرناک باشه. تورمن بعدها گفت که دچار آسیب جدی شد و سالها از تارانتینو فاصله گرفت و این ماجرا باعث انتقادات زیادی درباره ی مسئولیت پذیری کارگردان ها شد. 
در مصاحبه ای در سال 2003، تارانتینو از رومن پولانسکی دفاع کرد و گفت که رابطه اش با دختر 13 ساله تجاوز واقعی نبوده و این حرف ها بعدها باعث موجی از اعتراض شد و خودش مجبور شد عذرخواهی کنه. 
تارانتینو بارها در مصاحبه ها با خبرنگارها درگیر شده، مخصوصا وقتی درباره ی خشونت یا نژادپرستی توی فیلم هاش ازش پرسیدن. 
جمله ی معروفش اینه که: من اینجا نیستم که از خودم دفاع کنم، من فیلم میسازم، نه بیانیه ی سیاسی.
تارانتینو تا مدت ها مجرد بود و زندگیش رو وقف سینما کرد و گفته شده که در پشت صحنه، بسیار کنترلگر و وسواس گونه عمل میکنه، تاحدی که بعضی بازیگرها از همکاری باهاش خسته میشن.

جمع بندی
تارانتینو همیشه سعی کرده مستقل بمونه، فیلم هاش رو خودش مینویسه و خودش کارگردانی میکنه و حتی بعضا خودش تدوین کرده. در حال حاضر، 62 سالش هست.
از سال 2019 بعد، هیچ فیلم جدیدی منتشر نکرده اما پروژه هایی در دست بررسی داشته که بعضی هاش لغو شدن یا هنوز وارد مرحله ی تولید نشدن. فیلم روزی روزگاری در هالیوود در سال 2019 منتشر شد و آخرین فیلم رسمی منتشر شده اش با بازی لئوناردو دی کاپریو و برد پیت هست. 
 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب The Street Was Mine, White Masculinity in Hardboiled Fiction and Film Noir.
این کتاب درباره ی بازنمایی مردانگی سفیدپوست در رمانهای جنایی سختگیرانه یا هاردبویل و فیلم های نوآر آمریکایی بین دهه های 1930 تا 1950 هست و نشون میده که چطور مرد سخت پوست، به نماد مقاومت، انزوا و بحران هویت در فرهنگ شهری تبدیل شد. 
این کتاب یک تحلیل فرهنگی و جنسیتی هست از شخصیت های مردانه ای که در ادبیات و سینمای آمریکا، بخصوص در ژانر نوآر و داستان های جنایی ظهور کرد. شخصیتی که در خیابان های تاریک و بی رحم شهر، تنها، خشن و درگیر با دیگری حرکت میکنه. 
این شخصیت، وارث قهرمان های مرزی قرن نوزدهم هست اما حالا در فضای شهری مدرن، با بحران های اجتماعی و روانی رو به رو هست. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

کنسل کالچر در هالیوود

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 15 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

کنسل کالچر در هالیوود، مثل یک شمشیر دو لبه است که از طرفی ابزار عدالت خواهیه و از طرف دیگه میتونه تبدیل به نوعی انتقام جویی ایدئولوژیک بشه. کنسل کالچر یعنی حذف یا بایکوت چهره های عمومی به خاطر رفتار یا حرفی که مورد تایید نیست و در هالیوود، این پدیده با قدرت شبکه های اجتماعی تشدید شده. در دنیای امروز، یک اشتباه میتونه کل زندگی حرفه ای یک فرد رو نابود کنه و ما بارها این اتفاق رو به چشم دیدیم.

بعضی از منتقدا عقیده دارن که این فرهنگ باید با فرهنگ عواقب جایگزین بشه یعنی افراد، مسئولیت اشتباهتشون رو بپذیرن، نه اینکه برای همیشه حذف بشن. 
پیامدهای این موضوعو هم نباید نادیده گرفت. قربانی های کنسل کالچر، اغلب دچار اضطراب، افسردگی و انزوای شدید میشن و جامعه هم ممکنه به سمت ترس از بیان آزاد حرکت کنه و آدما رفته رفته صرفا سعی میکنن حرف های بی خطر بزنن. 
معادل فارسی کنسل کالچر رو میشه فرهنگ طرد، یا فرهنگ بایکوت ترجمه کرد. رواج کنسل کالچر در هالیوود به طور مشخص از سال 2014شروع شد. در این سال، این اصطلاح برای اولین بار در برنامه ی تلویزیونی Love & Hip Hop شنیده شد و یکی از شخصیت ها حین دعوا با نامزدش گفت: تو کنسل شدی. 
اما میشه گفت زمینه ی فرهنگی و اجتماعیش از قبل وجود داشته و در اوایل قرن 21، قبل از ظهور توییتر و فیسبوک، در چین اصطلاح مشابهی رایج بود که به معنی "جست و جوی گوشت انسان" میداد و اشاره به نوعی رسوایی جمعی در فضای مجازی داشت. 
این رفتار، بعدها در غرب هم ظاهر شد و قدرت گرفتن شبکه های اجتماعی بهش دامن زد. 
اما در هالیوود، از سال 2017 به بعد، با جنبش های مثل MeToo، کنسل کالچر به شدت در هالیوود گسترش پیدا کرد. افراد مشهوری مثل هاروی واینستین، کوین اسپیسی، و بعدها جی کی رولینگ به خاطر رفتار یا حرفاشون، با موج های کنسل شدن مواجه شدن. 
در هالیوود، کنسل کالچر نه فقط یک واکنش اجتماعی، بلکه تبدیل شد به ابزار بازتعریف قدرت، اخلاق و روایت و اعتبار هنری، قراردادهای کاری و حتی حضور رسانه ای افراد رو تحت تاثیر قرار داد.

کنسل کالچر، به خودی خود چیز بدی نیست و تجربه ثابت کرده که وقتی یه فرد نابهنجار و ضد اجتماع، همچنان تریبون خودشو داشته باشه، ممکنه تحت تاثیر تایید و تشویق هایی که دریافت میکنه، بیشتر از خودش دفاع کنه و چندتا فصل جدید هم به جهانبینی و جنایاتش اضافه کنه. 
یعنی بستگی داره که کنسل کالچر چطور اجرا بشه. الان عملا این فرهنگ، درمورد خیلیا هیچ تاثیر خاصی نداره و مثلا همین جی کی رولینگ، الان سریال جدیدی از داستانش داره ساخته میشه که ادعای تبدیل شدن به پرمخاطب ترین سریال دنیا رو داره. 
کنسل کالچر وقتی به سمت خوبی میره که نقدهای درست و حسابی و قانع کننده ای منتشر بشه و متهم رو نه مجبور، بلکه تحریک به فکر کردن و واکنش نشون دادن یا بازسازی وجهه ی اجتماعش کنه. این رویه، عملا درمورد کی اتفاق افتاده؟ میشه گفت هیشکی. 
به عنوان فردی علاقه مند به سینما باید بگم نه تنها هیچ نشونه ای از نقد افراد قربانی کنسل کالچر نیست بلکه حتی فیلمای جریان اصلی و پرطرفدار هم عمدتا نقد اخلاقی خاصی دریافت نمیکنن و بیشتر به لحاظ تکنیکی یا میزان کسالت بار بودنشون زیر سوال میرن. 
درواقع در فضای نقد سینمایی امروز، بخصوص در جریان اصلی، اخلاق، جهان بینی و پیامدهای اجتماعی شخصیت ها و سازنده ها، اغلب نادیده گرفته میشه و قربانی های کنسل کالچر، نه تنها نقد نمیشن بلکه یا حذف میشن یا به سکوت کشیده میشن، بدون اینکه گفت و گوی واقعی و مفیدی ایجاد بشه. 


از جمله بزرگترین قربانی های کنسل کالچر در هالیوود میشه به کوین اسپیسی، هاروی واینستین و جی کی رولینگ اشاره کرد. یعنی اگر بخوایم از منظر شدت طرد، پیامدهای حرفهای و تاثیر فرهنگی نگاه کنیم، این چند چهره برجسته هستن. 
کوین اسپیسی بعد از افشاگری های متعدد درباره ی آزار جنسی، تقریبا تمام پروژه هاش لغو شد، ازجمله نقش اصلیش در سریال House of Cards. حتی صحنه هایی از فیلم All the Money in the World با بازی کوین، دوباره با بازیگر دیگه ای فیلمبرداری شد. 
اسپیسی نه فقط به لحاظ حرفه ای بلکه به لحاظ نمادین هم حذف شد و انگار هالیوود میخواست تمام ردپایی که از این آدم هست رو پاک کنه. 
هاروی واینستین، شاید بزرگترین نقطه ی شروع جنبش MeToo باشه و با وجود قدرت زیادش در صنعت فیلم، بعد از افشاگری ها، نه تنها کنسل شد بلکه به زندان محکوم شد. 
کنسل شدن هاروی، چیزی بیشتر از حذف رسانه ای بود و عملا باعث فروپاشی قدرتش شد. 
جی گی رولینگ بابت اظهار نظرهای جنجالی درباره ی مسائل جنسیتی، با موجی از انتقاد و بایکوت مواجه شد، با این وجود، هنوز قدرت رسانهای خودش رو حفظ کرده و الان سریال جدیدی از دنیای هری پاتر در حال ساخته شدنه و کنسل کالچر درمورد این نویسنده، بیشتر به شکل تقابل فرهنگی ظاهر شد و لزوما به حذف کامل منجر نشد.

مورد هاروی، شاید سنگین ترین بخش این لیست باشه. هاروی واینستین، یکی از تهیه کننده های پرنفوذ و بدنام تاریخ هالیوود بود که هم در ساخت فیلم های مهم نقش داشت و هم در فروپاشی اخلاقی صنعت سینما و برنده ی جایزه ی اسکار و چند جایزه ی تونی برای کارهای نمایشی و سینمایی شد. 
در اکتبر 2017، ده ها زن از جمله بازیگرهای مشهور، اونو به آزار جنسی و تجاوز متهم کردن و این افشاگری ها باعث شکل گیری جنبش جهانی MeToo شد که هدفش افشای سواستفاده های جنسی در محیط های کاری بود. واینستین در چند پروژه محکوم شد و مجموعا به 39 سال زندان در نیویورک و لس آنجلس محکوم شد.

جمع بندی
ماجرای این آدم، نه فقط یک پرونده ی جنایی بود بلکه تبدیل شد به نماد فروپاشی قدرت مردانه در هالیوود و شروع بازنگری در ساختارهای اخلاقی و حرفه ای صنعت سرگرمی. 
کنسل کالچر در بسیاری از مواقع، صرفا روشی برای تحقیر عمومی هست و عملا باعث پالایش خاصی نمیشه و در هالیوود، این فرهنگ بیشتر از اینکه اصلاحگر باشه، تبدیل به ابزاری برای حذف نمادین میشه.