تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

روزهای عالی یه درام از زندگی روزمره‌ی مرد میانسالی به اسم هیرایاما هست که شغلش تمیز کردن توالتای عمومی توکیوئه. اون به نظر میرسه که در صلح با خودش و دنیای اطرافش به سر می‌بره و صبورانه، جریان آهسته‌ی زندگیش و جزئیات ناچیزشو تماشا میکنه. 
اون مشخصا فرد تنهاییه و گاها اینقدر ساکته که آدم فکر میکنه توانایی حرف زدن نداره. با این وجود، به کمک رفتارها و فریک صورتش، ارتباط بسیار قدرتمندی رو با دیگران برقرار میکنه.


هشدار: این نقد ممکنه بخشی از اتمسفر فیلم رو لو بده اما لزوما سراغ داستانا و اتفاقای اصلی نرفته.

هیرایاما برای خیلی از آدمایی که در طول روز میبینه، نقش سیاهی‌لشکر رو داره و رفتارهای صمیمانه‌اش مثل کمک به یه بچه‌ی گمشده یا سلام کردنش ممکنه مورد قضاوت‌های اشتباهی قرار بگیره. طبیعی هم هست؛ اون احتمالا توی جامعه‌ایه که آدما اونقدرا هم احساس امنیت نمی‌کنن و نمی‌تونن به راحتی به یه غریبه اعتماد کنن. 
هیرایاما این چیزا رو ظاهرا هضم و درک میکنه و از کنارشون می‌گذره. تعهد کاریش و دقتی که در تمیز کردن سرویس‌های بهداشتی به کار میبره، وقتی که صبورانه بیرون از سرویس بهداشتی منتظر می‌مونه تا بقیه کارشون رو انجام بدن و صبوریش در مقابل همکار پرحرف و تنبلش که بعضا حتی سعی میکنه ازش سواستفاده کنه، زیبا و تحسین برانگیزه و بدون مکالمه یا شعار خاصی، خوش‌بینی بیننده رو می‌تونه به خودش جلب کنه.

این فیلم یه جریان خیلی هارمونیک داره و شبیه یه آهنگ ملایم با پیانو هست که حتی بعد از تموم شدنش هم می‌تونی تداوم موسیقیش رو درون ذهنش بشنوی. این تصویر واقع گرایانه‌تری از زندگیه، با این تفاوت که زندگی مردی رو نشون میده که به شکل متفاوتی با اتفاقات اطرافش مدارا میکنه. 


هیرایاما، ظاهر آروم و صلح طلبانه‌ای داره اما این موضوع، به هیچ عنوان به معنی یه گذشته‌ی بدون دغدغه نیست. در جریان اتفاقاتی که گاها در اطرافش میوفتن و مثل یک موج، ناخودآگاهش رو تکون میدن، اون اتفاقات و زخم‌های گذشته‌شو به یاد میاره. این یادآوری‌ها، در قالب تصاویر عمدتا سیاه و سفید و سایه‌مانندی هستن که در جریان خواب شبانه ظاهر میشن و میرن. 
اگر به سکانس‌های پایانی این فیلم توجه کنید، مجددا به سایه‌ها به عنوان یک استعاره اشاره شده. تصویری که از خاطرات، توی ذهن ما میمونه. هیرایاما توی گذشته‌اش نمی‌مونه و اجازه نمیده که تاریکی گذشته، روی حال الانش سنگینی کنه. اون مردی کمیاب در دنیای پر هرج و مرج و سریع امروزه.

یکی از روزمرگی‌های جالبی که هیرایاما برای خودش ساخته، گرفتن عکس‌های سیاه و سفید به کمک یه دوربین قدیمی هست. این سیاه و سفید بودن عکس‌ها، به کنتراست دامن میزنه و ایجاد یک تضاد زیبا رو تبدیل به نقطه عطف عکس‌ها میکنه. این دوربین قدیمی، فرق اساسی‌ای با عکاسی با دوربین‌های دیجیتالی و گوشی‌های امروزی داره. برای دیدن عکسایی که گرفتی، باید ظاهرشون کنی و نمی‌تونی هم بی‌نهایت عکس بگیریو به سرعت حذف کنی. 
حتی این بخش از روزمرگی هیرایاما هم نوعی معنای فلسفی زیبا رو درون خودش داره؛ اینکه زندگی ما شبیه دوربینای عکاسی دیجیتالی نیست که بشه بی‌نهایت تجربه کسب کرد و اگه خراب شدن هم فورا حذفشون کرد. اون روی انتخاب‌های خودش حساسه و سعی میکنه که بهترین تجربه‌ها رو با کمترین هزینه به انجام برسونه. هیرایاما، یکی از مهارت‌های روانی بسیار ارزشمند رو به نمایش میذاره و اونم قدردانی از فرصت‌های درون زندگیه. 


هیرایاما مجموعه‌ای از دارایی‌ها رو برای خودش درست کرده که در دنیای امروز، نادیده گرفته میشن یا لزوما جزو اولویت عمده‌ی افراد جامعه نیستن. این یه انتخاب آگاهانه‌ است که برای هیرایاما، جای خالی چیزایی رو پر میکنه که انتخابشون میتونست مسئولیت‌های زیادی هم به همراه داشته باشه.

ما مدام به سمت مصرف کردن و سبکای زندگی مختلف کشیده میشیم و اینطور بهمون تلقین میشه که این انتخابا قراره زندگی ما رو متحول کنن و تجربه‌مون رو بهبود ببخشن؛ اما خیلی از مشکلاتمون نشات گرفته از همین انتخاباست چون لزوما به این دقت نمی‌کنیم که چقدر این انتخابا ممکنه مسئولیت بتراشن و رسیدگی نکردن به این مسئولیت‌ها، چقدر ممکنه زندگیمونو دچار هرج و مرج کنه. 
هیرایاما فرد مسئولیت‌پذیری به نظر میرسه و اینو میشه از نحوه‌ی رسیدگیش به شغلش و گیاهایی که داره فهمید. در عین حال، اون قدردان لذت‌ها و مزایایی هست که همین انتخابای کوچیک براش ایجاد میکنه و حس شکرگزاری رو میشه توی لبخند و نفس‌های عمیقش حس کرد.

جمع‌بندی
ما چقدر شبیه هیرایاما هستیم یا حداقل چقدر در مورد چیزایی که داریم مسئولیت‌پذیری به خرج میدیم؟ به طور همزمان چقدر آرزو و خواسته داریم و با فقدان‌های خودمون ور میریم؟ بخش زیادی از حس بدبختی و قربانی بودن، می‌تونه از همین نادیده گرفتن‌های ساده نشات بگیره.
هیرایاما تصویری از یه ذهن بسیار مستقله. نه توی گذشته گیر کرده و نه مغلوب نوگرایی شده. اون با چیزای جدید و خورده فرهنگ‌های رنگارنگ، به خوبی کنار میاد و میشه حس احترام رو درون رفتاراش دید. این یکی از بهترین فیلمایی بود که طی ماه‌های اخیر دیدم. 

 

تراژدی تحول شخصیت گتو| نقد و بررسی فصل دوم انیمه‌ی جوجوتسو کایزن

شاید بشه گفت که توجی، تراژیک ترین شخصیت فصل دوم باشه. حتی نسبت به گتو یا ظرف پلاسمای ستاره ای، پس زمینه ای داره که در عین تراژیک بودن، اونو تبدیل به یک فرد کلیدی و تاثیرگذار کرده. 
این مطلب برای بررسی محتوای فصل دوم نوشته شده و چنانچه هنوز این انیمه رو ندیدید، بهتره به مطلب معرفیش رجوع کنید.
این مطلب میتونه داستان انیمه رو تا پایان قسمت 5 لو بده. 



در قسمت چهارم از فصل دوم، گتو با توجی مبارزه میکنه و در گرفتن روح نفرین شده اش ناکام میمونه. این موضوع، مثل پاشنه آشیل عمل میکنه چون گتو عملا نمی تونه چیزی که سبب ضعف طرف مقابل میشه رو ازش بگیره و قدرت توجی، یک پدیده ی غیر این جهانی و ناشناخته به حساب میاد. توجی هم در نهایت خونسردی، گتو رو شکست میده و جسد ریکو یا همون ظرف پلاسمای ستاره ای رو به سازمانی که اجیرش کردن تحویل میده.

در اینجا، کاری که ریکو انجام میده اصلا قابل ترحم نیست و حتی میشه رگه هایی از ساده لوحی رو درون هدف زندگیش دید. اینکه یه نفر به هوای عمر جاودان داشتن از موجودات زنده ی دیگه به این صورت سواستفاده کنه، به هیچ عنوان هدف جالبی به نظر نمیرسه و مرگ ریکو و پشیمونی دیرهنگامش از هدف زندگیش، بیشتر از معصومیت، حسی از سطحی نگری رو منتقل میکنه. در اینجا، قدرت عجیب توجی هست که خودنمایی میکنه و به عنوان یه قلاب داستانی، بیننده رو می تونه به دنبال خودش بکشونه. در کنار قلاب اصلی که توصیف کننده ی سیر تحول گتو هست.

حالا زمانیه که گوجو، مرد تک پر و جذاب، از مرگ برمیگرده و تکنیکی که برای شکست توجی کاربردی هستو رو میکنه. انگار که گوجو، یه ابرقهرمان هست که برای شکست نخوردن آفریده شده و نویسنده، همیشه سعی میکنه به هر ضرب و زوری که شده، اونو به شکل شکوهمندانه ای به پیروزی برسونه. حتی برای جذاب تر جلوه دادنش، شما نمیبینید که حالتی از بیچارگی و خستگی بهش دست بده و ژست ایستادنش و حرافیش در اوج مبارزه هم حفظ میشه. 
اینجاست که توجی بالاخره دهن باز میکنه و داستانی که مشتاق شنیدنش هستیم رو میگه. 
بخش پایانی قسمت چهارم، درگیر صحبت هایی درمورد کشتن یا نکشتن و تفاوت جادوگرها و انسان های عادی میشه. نظراتی که گتو و گوجو در خارج از محدوده ی کمدی، رد و بدل میکنن و نقدایی که نسبت به افکار همدیگه دارن، سرنخ های مهمی درمورد تغییر رویه هایی که در طول زمان رخ میده، رو میکنه.

از همینجا هم میشه حس کرد که گوجو یه شخصیت بی تفاوت تر نسبت به نحوه ی کار کردن دنیا داره و در فردیت خودش به عنوان یه فرد بسیار قدرتمند، کمبودی احساس نمیکنه اما گتو، شخصیت منتقدتری رو نشون میده و در قسمت بعد که یکسال بعد از این حوادث رو به تصویر میکشه، گتو مجبور میشه تا در خلوت خودش، به اینکه واقعا میخواد توی این دنیا چه نقشی داشته باشه فکر کنه. اینجا زمانی هست که گوجو قدرت بیشتری پیدا کرده و به کرار برای ماموریت های انفرادی فرستاده میشه و همین هم کافیه که کیفیت رفاقت این دو نفر، کمرنگ بشه. 
ریکو به عنوان محرک اولیه، هنوز هم به باورها و ارزش های گتو تلنگر میزنه و تحت تاثیر ابراز عقیده ی یک جادوگر درجه ی یک به اسم یوکی تسوکومو، ایده ی اجباری کردن تکامل، به ذهن گتو خطور میکنه.

اصولا انرژی نفرین شده، چیزی هست که توسط همین انسان های غیر جادوگر و ضعیف ایجاد میشه و تصویری ماورائی از افکار و احساسات و کارهای منفیشون هست و هرچقدر هم اهالی مدرسه ی جوجوتسو تلاش کنن، انسان های عادی، در اکثریت هستن و انرژی منفیشون، تولید میشه و بر علیه خودشون کار میکنه. 
گتو هم با خودش میگه که پس بیا شروع کنیم به کشتن هر چی آدم معمولیه و آدما رو مجبور کنیم که همه شون تکامل پیدا کنن و قدرتمند تر بشن.

تراژدی ریکو تنها آسیب روانی گتو به حساب نمیاد و توی اپیزود پنجم، مرگ همکلاسی گتو و داستان دو کودک جادوگر رو شاهد هستیم که به مراتب، بیشتر از قضیه ی ریکو می تونن تاثیرگذار باشن. طبیعتا در نظر یکی مثل گتو، بچه های جادوگر، نه تنها لایق چنین زندگی دردناکی نبودن بلکه اونا رو افراد تکامل یافته تری نسبت به مردم عادی میدونه و دیدن همچین وضعیتی کافی هست که ترجیح بده دنیا رو از افراد غیر جادوگر، پاکسازی کنه. 
هرچند که شاید این انیمه سعی کرده باشه نوعی توجیه تردید برانگیز و قوی برای شخصیت های شروری که قصد نابودی افراد غیر جادوگر دارن دست و پا کنه اما چنانچه لایه های مختلف این داستان رو باز کنیم، میشه حس کرد که گتو صرفا به نوعی همزادپنداری با جادوگرهایی رسیده که مجبور به تحمل یک وضعیت بد، در کنار غیر جادوگر ها هستن و آسیب روانی بسیار آشنایی درمورد افرادی هستن که با یک تفاوت اساسی نسبت به عرف جامعه متولد میشن و مجبورن به خاطر این تفاوت، فشار روانی یا کمبود های زیادی رو تجربه کنن.

جدایی گتو از گروه آدم خوبا هم نه به صورت نرمال بلکه تحت تاثیر یک موقعیت پر از خشم و فشار روانی اتفاق میوفته. گتو وقتی با مرگ بچه های روستایی جادوگر رو به رو میشه، اولین اقدام خودسرانه ی خودشو انجام میده، کل روستا و حتی پدر و مادر بچه ها رو به قتل میرسونه. این کار باعث میشه تا به اعدام محکوم بشه و طبیعتا برای فرار از این مجازات، راه خودش رو جدا میکنه و به سمت برادران شریر خودش میره. 
اینجا زمانی هست که یک گروه ماورایی به اسم گروه ستاره ایجاد میشه و هدفش هم به طور روشنی، پاکسازی دنیا از افراد غیر جادوگر هست. 
ما چیزی غیر از ناراحتی گوجو بابت از دست دادن رفیقش نمیبینیم و عملا نه انتقادی و نه تلاش چندان دندون گیری جهت منصرف کردنش رخ نمیده. شاید چون اصلا چنین توانی درون ابرقهرمان مدرسه ی جوجوتسو وجود نداره اما همینکه تلاش چندانی صورت نمیگیره کافی هست که این اتفاق مهم، یعنی جدا شدن گتو از مدرسه ی جوجوتسو، به شکل دراماتیکی رخ بده و قلب بسیاری از بیننده ها رو با خودش همراه کنه و از دید گتو به دنیا و اتفاقات بدی که داره درونش رخ میده، نگاه کنه.

ازینجا به بعد، داستان دیگه اهمیت خاصی به گتو نمیده و سراغ پیچش های جدیدی میره. یه جمع بندی خیلی نابهنجار و احساسی برای فردی که انگیزه و اهداف شریرانه ای در پیش گرفته، بدترین کاری هست که شما می تونید توی داستانی انجام بدید که مخصوص بچه ها و نوجوونا درست شده چون مخاطب بالقوه ی چنین انیمه ای، دقیقا توی سنی هست که خیلی تاثیرپذیره و دنبال الگوهای شخصیتی خودش میگرده. 
حتی نقطه عطف بخش بعدی داستان، مجددا درمورد یه تراژدی مشابه هست که بیشتر از تشریح دقیق انگیزه ی شخصیت ها، سعی میکنه احساسات بیننده رو تحریک کنه تا با یه شخص که تصمیمات شرورانه ای گرفته، به همزاد پنداری برسه. 
 

به بهانه ی اتهام جنسی ژرار دوپاردیو| عواقب طولانی مدت بی‌تفاوتی

در تاریخ 3 فروردین 1404، گاردین گزارشی در مورد یه اتهام تجاوز جنسی منتشر کرد که به خودی خود اتفاق جدیدی در سینما نیست. هر بار که یه شخصیت سینمایی یا چهره ی محبوب در صنعت سرگرمی به خاطر چنین اتهاماتی درگیر دادگاه میشه، معمولا نه تنها تاثیر چندانی روی آینده ی کاریش نداره بلکه می تونه باعث افزایش شهرتش هم بشه. بسته به میزان محبوبیت یه هنرمند میتونید حدس بزنید که قراره چقدر بابت اشتباهات کرده و نکرده اش تاوان پس بده. 


ژرار دوپاردیو بخشی از سینمای فرانسه به حساب میاد و گزارشگر گاردین، از اصطلاح غول سینمای فرانسه ازش یاد کرده. امروز که این مطلب در حال تحریر شدنه، دادگاه بنا هست در فرانسه تشکیل بشه چرا که دو زن ادعا کردن که در جریان فیلم برداری اثری در سال 2021، از جانب ژرار 76 ساله مورد آزار جنسی قرار گرفتن. 
این بازیگر، سابقا هم از طرف 12 زن، چنین اتهامی رو دریافت کرده اما این اولین باریه که شکایت ها اونو به دادگاه کشوندن. 
اطلاعی ندارم مردم فرهنگای دیگه هم اینطور هستن اما ما توی همچین مواقعی، شاید بیشتر ترجیح بدیم که اول از همه، چهره ی فردی که به تجاوز متهم شده رو ببینیم. شاید چون میخوایم ببینیم اون به کدوم دسته از آدمایی که تا امروز دیدیم شباهت داره؟ آیا بهش میخوره همچین کاری کرده باشه یا نه؟ اتهام تجاوز جنسی، معمولا به خودی خود شانسی برای اثبات شدن نداره چون می تونه پشت درهای بسته اتفاق بیوفته و رد خاصی هم از وقوعش به جا نمونه و همینم فرهنگ عمومی رو مستعد میکنه که بیشتر به شهود خودش برای پیدا کردن متهم، اتکا کنه.

چهره ی ژرار دوپاردیو هم در فرهنگ ما، بیشتر یادآور یه چهره ی ثروتمند، جسورو اهل بازاره و فضای رسانه ای هم تا حد زیادی داره برعلیهش پیش میره. این دو زن از طرف برخی شاهدین که الفاظ نه چندان جالبی رو از زبون ژرار شنیدن مورد حمایت قرار گرفتن. 
جالبه بدونید این دادگاه قرار بوده که ماه قبل برگزار بشه اما به خاطر بیماری ژرار دوپاردیو به تعویق افتاد. وکیلش اینطور اظهار کرده که بازیگر، تحت یه بای پس قلبی قرار گرفته و دیابتش هم بابت استرس دادگاه پیش رو، تشدید شده. 
چرا یه بازیگر که می تونه در سطح وسیعی اظهار نظر کنه باید اینقدر تحت تاثیر یک اتهام قرار بگیره؟ اگه یه فرد معمولی بود، راحت تر میشد این موضوع رو درک کرد ولی هیشکی به اندازه ی فردی که توی سینما و تلویزیون به عنوان یه چهره ی محبوب شناخته شده، نمی تونه با گفتن حرفای فرمالیته و تحریک احساسات دیگران، وجهه ی خودشو رو بهبود ببخشه. احتمالا اتهامات جنسی ای که نسبت به این بازیگر مطرح شده و به قولا غلیظ شدن حواشی مربوط به تجاوز جنسی، اینقدر زیاد شدن که ایده ی بخصوصی برای رد کردن ظاهری و تحریک احساسات مخاطبا، به ذهن ژرار نرسیده. 
دوپاردیو در سال 2020، از طرف بازیگری به اسم شارلوت آرنولد، مورد اتهام قرار گرفت. ادعا بر این بوده که در سال 2018، زمانی که شارلوت 22 سال داشته و ژرار هم 70 سال، توی محل زندگی شارلوت، دو ارتباط جنسی ناخواسته صورت گرفته. 
تحقیقات تقریبا از همون موقع شروع میشه و مشخصا ژرار هم تلاش میکنه تا تمام این اتهامات رو رد کنه. 
پرونده ای در اون زمان تشکیل میشه که وکلای دوپاردیو سعی میکنن متوقفش کنن اما دادستان ارشد پاریس، اجازه ی این کار رو نمیده. از اون زمان تا حالا، هرگز موقعیتی پیش نیومد که ژرار در دادگاه حاضر بشه و حالا هم بعد از تمام تلاش هایی که برای تعویق صورت گرفته، متهم قراره زیر سایه ی قانون و افرادی که نه لزوما تحت تاثیر جذابیت های صنعت سرگرمی هستن، حاضر بشه و جواب پس بده. 
با اینکه فرانسه به عنوان یه جامعه ی مدرن و پیشرو شناخته میشه ولی بعضی از منتقدا عقیده دارن که واکنش این جامعه نسبت به بسیاری از نابهنجاری های جنسی، ضعیف و غیر قابل قبوله. شاید در خودنمایی اقلیت های جنسی خوب عمل کرده اما وقتی پای نقد نابهنجاری وسط باشه، بیخیالی افراطی رو میشه از سمت رسانه و شخصیت های سرشناس و جامعه ی فرانسه مشاهده کرد. 
این قبیل اتفاقات و سر و صدایی که ایجاد میکنن، زمان خوبی برای یادآوری پیامد های پنهان و بعضا طولانی مدت اشتباهاتی هست که به کرار انجام میدیم و بی تفاوتی هایی که سعی میکنیم به راحتی توجیهشون کنیم. مبارزه ی مدنی لزوما به گفتن حرفای خوب یا به نمایش گذاشتن المان های بی پروایانه و بی شرمانه نیست. وقتی که یه اتفاق مهم رخ میده که سایه اش روی ذهن طیف وسیعی از مخاطبای سینما سنگینی میکنه، سکوت و بی تفاوتی هنرمندا، چیزیه که در طول زمان فراموش میشه. همون بازیگر میاد و چند ماه یا چند سال بعد، دوباره توی فیلمایی بازی میکنه که سعی دارن اندیشه های لیبرال رو تبلیغ کنن و یا توی شو های مختلف، با لباسا و میکاپ جذاب ظاهر میشن و چند تا شعار رندوم درمورد آزادی و برابری میگن. 
منتقدا و مخاطبایی هستن که از چنین اخباری صرفا برای دامن زدن به مسائل فمنیستی استفاده میکنن اما اگر ریشه ی شکل گیری چنین مشکلاتی رو ردگیری کنید، به پدیده هایی ضد انسانی میرسید و نه لزوما جنسیت زده. ما با صنعتی طرفیم که داره به هنرمندای حرفه ای اما فاقد اخلاقیات، قدرت میده تا از کارای کثیف خودشون فرار کنن و در عین حال، بیشتر از یک شهروند عادی، فرصت انجام جنایت رو دارن. اونا مدام در معرض توجه هستن، محبوب هستن، می تونن به کمک بازی های رسانه ای، وجهه ی اجتماعی خودشون رو بهبود ببخشن، می تونن از همین طریق، به طرفدارا و بازیگرای زیادی نزدیک بشن و حتی فرصت بیشتری برای باج گیری دارن.

جمع بندی
انتقادی که بهتره به طور جدی مطرح کرد لزوما این نیست که چرا مخاطب بالقوه ی سینما، به ایدئولوژی هایی مثل فمنیسم و لیبرالیسم اهمیت نمیده بلکه میشه این سوالو مطرح کرد که چرا این اتمسفر، اینقدر درگیر تحریک های حسی و بازی های روانی ای شده که همواره سعی داره از احساسات مخاطبا سواستفاده کنه بدون اینکه از پتانسیلی که درون این صنعت هست، برای افزایش مهارت های روانی مخاطباش استفاده کنه؟ فکر نمیکنم استفاده از افراد خوش فکر برای طراحی یه محتوای سرگرم کننده که بتونه در زمینه ی تعلیم مهارت های روانی، الهام بخش مخاطبش باشه کار سختی باشه اما حتی به فرض اینکه این صنعت نمی خواد یا نمیتونه تعلیم دهنده باشه، هیچ توجیهی وجود نداره که شما محتوای هنری خودتون رو پر کنید از الگوهایی که آدما رو به لحاظ روانی، نابهنجارتر میکنه و اونا تبدیل میشن به عروسکای خیمه شب بازی ای که می شه به راحتی احساساتشون رو تحریک کرد و جلوی تفکر منطقیشون رو گرفت. کاری که خیلی از هنرمندا و فیلمسازا انجام میدن، عملا سلامت روانی جامعه رو چند پله به عقب میبره و کار درمانگرا و افرادی که واقعا سعی دارن به رشد جامعه کمک کنن رو لگد مال میکنن. 

بعد از گلدن گلوب 2025

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 4 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

بعد از گلدن گلوب 2025، چه چیزی رو میتونیم از هالیوود انتظار داشته باشیم؟ 

گلدن گلوب 2025، در حالی برگزار شد که سال 2024 رو بیشتر از اونکه با فیلمای جالب و دهن پرکن پشت سر بذاریم، با سر و صداهایی درمورد فیلمای ناامید کننده تموم کردیم.

این یه مطلب خبری نیست و قصد نداریم اتفاقات این رویداد رو که همه جا درموردش صحبت میشه رو دوباره مرور کنیم بلکه شاید زمان خوبی باشه تا درمورد سینما و ارتباطی که داره با دنیای ما برقرار میکنه حرف بزنیم. 
این مراسم صرفا به تولیدات سینمایی اختصاص نداره و شامل سریالایی که این روزا بیشتر از دهه های پیش، در کنار خوراک فکری علاقه مندای سینما پیدا میشه هم هست.

به شکل اجتناب ناپذیری، بعد از چنین رویدادهایی، یه‌عده شروع میکنن به انتقاد منفی و عقیده دارن که جانب انصاف رعایت نشده یا نوعی قضاوت جانبدارانه صورت گرفته و حق خیلیا خورده شد. با این وجود، یه مراسم مثل گلدن گلوب، به خودی خود نمی‌تونه محبوبیت یا عدم محبوبیت یه سریال یا فیلم رو تعیین کنه. 
توی لیست جوایز و نامزدی های این مراسم، شما می تونید سریالا و فیلمایی رو پیدا کنید که اقبال عمومی خوبی داشتن و شاید تنها بتونید بابت اینکه با سلیقه‌ی شما جور نبوده و در نظرتون کارای سطح پایینی بودن بهشون امتیاز منفی بدید. حتی اگر داورای چنین مراسماتی از بین سختگیر ترین و رادیکال‌ترین منتقدا هم انتخاب بشن، ما با سنجشگر تاثیرگذارتری رو به رو هستیم و اونم سلیقه ی عمومی هست. این سلیقه هست که تعیین میکنه اصلا یه فیلمساز بتونه به سمت جاه طلبی‌های خودش بره یا نه. 
فکر میکنم بیشتر اوقات تلخی ها از اونجا نشات میگیره که خیل زیادی از بیننده‌های منتقد سینما و تلویزیون، با همین سلیقه‌ی عمومی کنار نمیان و عقیده دارن که سلیقه‌ی عمومی، کارای سطحی رو بیشتر میپسنده. 
سلیقه‌ی عمومی، تصویری از گرسنگی ذهنی آدماست. چیزی که حس میکنن بهش نیاز دارن و میتونه نوعی سیر بودن ذهنی رو براشون ایجاد کنه. نوعی ایده برای رفع کسالت و جدا شدن موقت از جریان زندگی روزمره. این ویژگی خاص خیلی از فیلم و سریالای پرفروش و محبوبه که اتفاقا تعداد زیادی از جوایز چنین مراسماتی رو به دست میارن.

اما همیشه این سوال توی ذهن بیننده‌ی منتقد میمونه که پس محتوای خوب چی؟ کار سالم چی؟ اثری که واقعا خلاقانه و نبوغ و مسئولیت پذیری یه هنرمند رو نشون میده و در عین حال نادیده گرفته میشه چی؟ آیا این مراسمات و زرق و برق ها و چرخیدن صنعت سینما و چرخه ی کسب درآمدش به نفع کارایی که لزوما محتوای پیشرو یا سالمی ندارن ناعادلانه نیست؟ 
به‌شخصه از افرادی نیستم که هر نوع هنری رو فارغ از پیامی که منتقل میکنه تحسین کنم. عقیده دارم که هنرمندا لازمه در مقابل محتوایی که منتقل میکنن مسئولیت‌پذیر باشن و هنری که یه محتوای نابهنجار داره یا مخاطبو به سمت سطحی نگری میبره، ارزش تحسین شدن هم نداره. همچنین با این حرف که میگن خیلی از کارای محبوب، دارن سطحی نگرانه میشن و محتوای سفارشی و فاسدی رو منتقل میکنن هم موافقم. اما نمی‌تونم چنین مراسماتی رو جدی بگیرم. یعنی بیمارگونه بودن اهداف و تاثیرات این مراسمات، برای یه چشم منتقد، می‌تونه خیلی واضح باشه. 
جوکر 2 یکی از فیلمایی بود که نه تنها توی گلدن گلوب 2025 حضور نداشت بلکه به نحوی تحقیر هم شد ولی با نظر معدود منتقدا موافقم که این کار، محتوای خیلی خوبی داشت و عملا انتقاد تندی داشت نسبت به سلیقه‌ی غالب بر سینما. این ناشی از نوعی مسئولیت پذیریه که یه فیلمساز، با وجود اینکه میتونست با تغییر سناریو و فضای فیلم، در حالی که کاملا هم ازش برمیومد، کاری بسیار پرفروش رو به بازار عرضه کنه، تصمیم گرفت پیامی رو منتقل کنه که میدونه درسته و در عین حال، دهن کجی کنه به خواسته‌ی سینما. 
چیزی مثل جوکر 2، حتی میتونه انتقادی به خوده مراسماتی مثل گلدن گلوب هم به حساب میاد و فکر نمیکنم سازنده ی چنین فیلمی، از قرار نگرفتنش در کنار نامزد‌های گلدن گلوب، جا خورده باشه یا حس فقدان بهش دست بده. 


چیزی که انتظار دارم طی سالهای آینده بیشتر هم بشه، فیلمسازای منتقدی هستن که از رقصیدن به ساز یه سینمای مایل به ایجاد سطحی نگری خسته شده چون میبینه حتی ساخت زودهضم ترین فیلما هم قرار نیست براش سود مادی زیادی داشته باشه. اگه همه چیز قراره به پول ختم بشه و بشه آدما رو راضی کرد که به طمع پول، هر نوع محتوایی رو تولید کنن، شاید با بالا رفتن بحران‌های این سیاره، دیگه این طمع پول که عملا آتش این کوره بوده هم کمتر بشه و فیلمسازا واقعا حرف دلشون رو بزنن و محتوایی رو به فیلماشون اضافه کنن که میدونن درسته و با نبوغ و خلاقیت شون همپوشانی داره. 
معمولا تحسین برانگیزترین و انتقادی‌ترین آثار هنری، توی دوره ای خلق میشن که هنرمند، از جامعه دست کشیده و اونچه که پیش از این از دنیای اطرافش جذب کرده رو به قولا بالا میاره.

جمع‌بندی
هرچقدر که نسبت به آینده‌ی اقتصادی و سیاسی این سیاره بدبینم، حس میکنم که میشه کارای هنری جالبی رو در میانه‌ی بحران ها پیدا کرد یا بهتره بگیم که این کارا قراره فرصت خودنمایی بیشتری پیدا کنن. نوعی سرمایه‌داری نابهنجار، غلبه‌ای اساسی روی هالیوود داشته که میشه انتظار داشت رفته رفته، شکسته بشه و فضایی ایجاد بشه تا هنرمندای منتقد، کارای خودشون رو در معرض قضاوت قرار بدن و بیشتر دیده بشن. 

 

این مطلب در تاریخ 8 اردیبهشت ۱۴۰۴ تحریر میشه. توی روزای اخیر، خبری درمورد آکادمی اسکار منتشر شده و یه سری قوانین جدید دست و پا کردن تا به قول حق به حقدار برسه. چیزی که توی این خبر، بیش از پیش خودنمایی کرده و باعث شده که تبدیل به سوژه ی کمدین ها بشه، اشاره ی غیر مستقیم آکادمی به نگرانیش درمورد دیده نشدن فیلم ها به دست داورا هست.

رای دهنده ها از این به بعد ملزم هستن که تمام فیلم های نامزد شده در یک دسته بندی رو پیش از رای دادن ببینن. 
همین حرف کافیه که این حدس به ذهن بقیه بیاد که داورای محترم اصلا خیلی از فیلما رو نمیدیدن و احتمالا تحت تاثیر علایق و اسم و رسم فیلم سازا یا بازیگرا یا تحت تاثیر رسانه و فضای عمومی، فیلما رو داوری میکردن. 
این قانون برای اطمینان از عادلانه بودن فرآیند رای گیری درست شده چون در گذشته، داورا ممکن بود فقط چند تا از فیلم ها رو ببینن و آکادمی تلاش داره که مطمئن بشه هر فیلم به طور مساوی و براساس محتوای واقعیش ارزیابی میشه و نه صرفا براساس برداشت های سطحی یا پیش داوری.

فرآیند اطمینان از دیدن هم شامل استفاده از پلتفرم Academy Screening Room هست که کمک میکنه تا مشاهده ی فیلم ها به دست اعضای آکادمی، مورد پیگیری قرار بگیره. اگر اعضا، فیلما رو خارج از این پلتفرم، مثلا توی سینما، جشنواره یا نمایش خصوصی ببینن، باید فرم آنلاین رو پر کنن و زمان و مکان مشاهده رو گزارش بدن. این فرآیند، لزوما سیستم سفت و سختی هم نداره و بر اساس سیستم اعتماد عمل میکنه. 
این نشون میده که این آکادمی، چقدر فضای سطحی نگرانه ای داره و داوراش اصلا افراد اهل هنر و دغدغه مندی نیستن و به حدی بی مسئولیت بودن که ایجاد همچین قوانینی رو به عنوان راه حل، در پیش گرفتن. 
اگر داورا واقعا برای این جایزه ارزش قائل بودن، شاید اصلا نیازی به همچین قوانینی برای اطمینان از عدالت و مسئولیت پذیری وجود نداشت. 
خیلی هم بعید میدونم که همچین قوانینی بتونه تاثیر چندانی داشته باشه، صرفا یادآور شد که چقدر انتقادات منفی ای که به اسکار میشه درسته و ما با یه ساز و کار آبکی طرفیم.

هموار کردن راه برای فیلم سازهای پناهنده
معیارهای پذیرش فیلم افرادی که پناهنده هستن یا تقاضای پناهندگی دارن، توی این قانون جدید، به مراتب ساده تر شده.

حد و مرز استفاده از هوش مصنوعی
از جمله قوانین جدید اسکار، درمورد استفاده از هوش مصنوعی در فیلم سازیه. هدف این قانون جدید، ایجاد تعادل بین نوآوری و روش های سنتی هست و طبق دستورالعمل، استفاده از ابزارهای هوش مصنوعی در فیلم ها، نه به سودشون هست و نه به ضررشون و قرار نیست روی دریافت نامزدی، تاثیر منفی بذاره. با این وجود، آکادمی تاکید داره که خلاقیت انسانی، باید همچنان در مرکز فرآیند فیلم سازی باقی بمونه.
توی فیلم The Brutalist و Emilia Perez از هوش مصنوعی استفاده شد تا صدای آوازا تقویت بشه و لهجه ی بازیگرا رو تغییر بدن و همین موضوع هم باعث شد تا بحث هایی درمورد حد و مرز استفاده از هوش مصنوعی به وجود بیاد.