تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

اشتباه‌ترین فیلم تاریخ

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 4 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

اخیرا صحبتی در توییتر درمورد اشتباه ترین فیلم های تاریخ شکل گرفته و هرکس بنا به تجربه و سلیقه، فیلمی رو معرفی میکنه که عقیده داره اصلا نباید ساخته میشد. یکی از مورد توجه ترین این فیلم ها که همزمان با افشای فایل های جدید اپستین، تونست جلب توجه کنه، اثری به اسم Cuties هست که در سال 2020 توسط نتفلیکس منتشر شد و به خاطر نمایش جنسی شده ی بچه ها، واکنش های منفی دریافت کرد. 
این فیلم یک درام فرانسوی به حساب میاد که داستان یک دختر 11 ساله به اسم امی رو روایت میکنه. امی یک دختر مهاجر سنی تبار از سنگاله که با مادرش مریم، و دو برادر کوچکترش در یکی از محله های فقیرنشین پاریس زندگی میکنه. 
خانواده شون سنتی و مذهبی هستن و مادرش خیلی سختگیرانه سعی میکنه ارزش های سنتی و پوشش محافظه کارانه رو به دخترش یاد بده. 
پدر امی در آفریقاست و قراره با زن دومش به فرانسه بیاد که این موضوع باعث خشم و سرخوردگی امی از سیستم خانوادگی و نقش زن در فرهنگ سنتی شون میشه. 
امی در مدرسه و محله با گروهی از دخترهای هم سنش به اسم کیوتز آشنا میشه، گروهی که رقص های مدرن و خیلی تحریک آمیز تمرین میکنن، لباس های باز میپوشن و دنبال لایک و توجه در شبکه های اجتماعی هستن. 
امی که احساس خفقان و محدودیت میکنه، جذب این گروه میشه و کم کم بهشون ملحق میشه. اون حتی بعضی حرکت های جنسی تر رو از ویدیوهای آنلاین یاد میگیره و به رقص گروه اضافه میکنه تا بتونن در یک مسابقه ی رقص برنده بشن و بیشتر دیده بشن. 
فیلم نشون میده که امی بین دو دنیا گیر افتاده؛ فرهنگ سنتی و مذهبی خانواده که زنان رو محدود میکنه، و فرهنگ مدرن و اینترنتی که دخترها رو خیلی زود جنسی میکنه و بهشون فشار میاره که برای دیده شدن، بدنشون رو به نمایش بذارن. 
درنهایت، فیلم بیشتر یک نقد اجتماعی به جنسی سازی بیش از حد کودکان و نوجوانان در دنیای امروز، بخصوص تحت تاثیر شبکه های اجتماعی مثل اینستاگرام و تیک تاک هست و سازنده هاش عقیده دارن که قصد تبلیغ و تشویق این رفتارها رو نداشتن. 
کارگردان بارها گفته که فیلم داره دقیقا همون چیزی رو نقد میکنه که خیلی ها به خاطرش حمله کردن یعنی نمایش جنسی شده ی کودکان اما پوستر و تریلر نت فلیکس، باعث سوتفاهم بزرگ شد و خیلی ها بدون دیدن فیلم کامل، فکر کردن فیلم داره این چیزها رو ترویج میده. 
فیلم درنهایت صحنه های رقص خیلی واضح و طولانی داره که برای خیلی ها ناراحت کننده بودن. با این وجود میشه گفت که توجیه کارگردان، لزوما توجیه کننده نیست و صرف نشون دادن رقص اروتیک بچه ها هم میتونه تاثیر منفی داشته باشه و داستان فیلم طوری نیست که بگیم تونسته قضیه رو به خوبی نقد کنه. 
این فیلم میخواد نقد کنه که چطور فرهنگ مدرن و شبکه های اجتماعی، دخترهای کم سن رو خیلی زود جنسی میکنه و بهشون فشار میاره که برای دیده شدن، بدنشون رو به نمایش بذارن. کارگردان هم گفته این صحنه های رقص تحریک آمیز رو عمدا طولانی و واضح نشون داده تا ناراحت کننده و آزاردهنده به نظر برسن و مخاطب رو وادار کنه بگه "این نباید عادی باشه."
خیلی از منتقدها عقیده دارن که فیلم در اجرای این نقد موفق نبوده. مثلا صحنه ها گاهی بیش از حد طولانی یا بدون فاصله ی انتقادی کافی هستن و این باعث میشه مرز بین نمایش برای نقد و نمایش برای لذت بصری محو بشه. 
منتقدهای حرفه ای در راتن تومیتوز، به این فیلم امتیاز بالایی دادن؛ چیزی حدود 85 تا 90 درصد رو میشه در سایت های نقد حرفه ای دید ولی امتیاز مخاطب ها خیلی پایینه و عموما به حدود 10 تا 15 درصد در دوره ی اوج جنجال این فیلم رسید. 
خیلی ها عقیده دارن حتی اگر نیت کارگردان خوب بوده باشه، روش اجرا باعث شده فیلم به جای اینکه فقط نقد کنه، خودش بخشی از مشکل بشه یعنی ممکنه به جای اینکه مخاطب رو بیدار کنه، برای بعضی ها فقط محتوای مشکل دار فراهم کنه. 
این یکی از بحث های کلاسیک سینماست که میگه آیا میشه چیزی رو محکوم میکنی، به شدت و مستقیم نشون بدی، بدون اینکه خودت متهم به ترویجش بشی؟ در مورد این فیلم، نظر غالب اینه که فیلم در این تعادل شکست خورده، حتی اگر نیتش درست بوده باشه.

 

 

هرچند که در عنوان این نوشته از کلمه‌ی سینما استفاده شده اما تقریبا تمام این نقدها، متوجه سریال‌های ساخته‌ی کره‌ی جنوبی هستن که اتفاقا، روز به روز در حال زیاد شدن هستن و طرفداران خاص خودشون رو در سراسر دنیا دارن.

هنرهای نمایشی هر کشور، در عین تاثیر پذیرفتن از فرهنگ عمومی، تاثیر اجتناب ناپذیری از سیستم سیاسی حاکم بر جامعه میگیری و کره ی جنوبی هم فیلم های سفارشی سیاسی خاص خودش رو داره که عموما با پالت های خنثای متمایل به گرم و پوست های گندمی و نه چندان گریم شده و لباس های مربوط به چند دهه ی اخیر، در حال تحسین دموکراسی حاکم بر کره ی جنوبی و طعنه زدن به سیاست کره ی شمالی هستن.
سریال های تاریخی محبوب کره ی جنوبی که با لباس های آدامسی رنگ و داستان های ملودرام میبینیم، لزوما با هدف تقویت حس میهن پرستی درست نمیشن و بابت داستان های عاشقانه و اتمسفر رویایی درونشون تحسین میشن و پالت رنگشون هم شبیه مینیاتور های ظریف و روشن آسیای شرقیه. 
این قبیل داستان های تاریخی که دوره های بسیار کهن رو شامل میشن، پایبندی خاصی به روایت های تاریخی صحیح یا به تصویر کشیدن داستان شخصیت های واقعی ندارن و گریم بازیگرا هم میتونه با روش های خیلی مدرن و ابزارهای آرایشی اغوا کننده انجام بشه. 
جریان کند این قبیل داستان ها و تمرکز دوربین بر روی یک چهره ی در حال تفکر و مراقبه یا یک منظره از طبیعت، همونقدر که همواره نقد منفی بسیاری از بیننده ها رو جلب میکنه، دلیلی بر جذب افراد علاقه مند به تولیدات کره ی جنوبی بوده و هست. 
در واقع میشه گفت که نوعی حالت ذن، بر چنین تولیداتی حاکمه و بیننده میتونه در جریان تماشای فیلم، مکاشفه ی عمیقی درمورد احساسات انسانی داشته باشه.

چیزی که منو کنجکاو به نوشتن چنین مطلبی کرد، داشتن یک مرور کامل تر بر روی نظرات مثبت و منفی رایج نسبت به سینمای کره ی جنوبی هست. بعد از گذشت چند سال تماشای مدام فیلم و درک الگوهای تکراری درون فیلمای کره ای، فکر میکنم زمان خوبی برای پرسیدن چنین سوالی باشه.

بررسی نقد‌های مثبت پرتکرار 
خیلیا عقیده دارن که کارای کره ای، تنوع و جذابیت زیادی به داستان های خودشون بخشیدن و در حین دیدن این آثار، تونستن حس همزاد پنداری بیشتری رو تجربه کنن. به لحاظ تنوع، تا حدی با این نظر موافقم ولی فکر نمیکنم کره ی جنوبی هنوز تونسته باشه قدم محکمی در تولید سناریوهایی با ژانر های اکشن، علمی تخیلی یا فانتزی برداشته باشه و بیشتر، در تولید درام های عاشقانه، توجه مخاطبا رو به خودش جلب کرده. 
حتی با وجود بازی های عمدتا ضعیف کره ای، داستان های عاشقانه شون شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با مخاطب دارن. صرفا کافیه از جمله افرادی باشید که حوصله ی دیدن یه درام عاشقانه رو دارن. 
هرچقدر که در داستان های اکشن و علمی تخیلی، با شخصیت های رندوم و سطحی نگری رو به رو بشید، عاشقانه های کره ای، تمرکز زیادی روی توسعه ی شخصیت ها دارن و به راحتی می تونن شما رو شیفته ی یک بازیگر کنن که در دنیای واقعی، ژست های بچه گانه میگیره و شخصیت بی تفاوتی داره. این موضوع برمیگرده به اتمسفر سازی و دیالوگ های خوبی که به بازیگرا داده میشه.

استفاده‌ی زیبا از نماد‌های فرهنگ کره‌ی جنوبی 
از جمله مواردی که باعث علاقه ی بیشتر مردم دنیا به فرهنگ کره ی جنوبی شده، دقیقا همین تولیدات سینمایی و سریالای کره ی جنوبی هستن. پارچه ها و کیمونوهای ظریف، مدل موهای خیلی مرتب و پوست های صاف و شیشه ای در ترکیب با مردمی که سعی میکنن خیلی مودبانه برخورد کنن، به بیننده ها این حسو میده که قراره با یه فرهنگ خیلی عمیق و دوست داشتنی رو به رو بشن، حتی اگر در واقعیت، چنین فرهنگی وجود خارجی نداشته باشه. 


ولی بیاید سریعتر از این مبحث بگذریم و بریم سراغ مرور نقد های منفی که بدجوری کنجکاو کننده است. 
خوشحالم که منتقدا به این موضوع اشاره کردن که توی داستان های کره ی جنوبی، تمرکز کمی روی عمق فلسفی یا اجتماعی وجود داره. یعنی هرچند که این سینما تونسته سراغ داستان های بعضا پیچیده ی جالبی هم بره اما کلیت داستان ها لزوما به شما این حسو نمیدن که با آدمایی طرفید که یه دیدگاه نه حتی تحسین برانگیز بلکه نرمال، نسبت به جامعه و فلسفه ی زندگیشون داشته باشن. 
هرچه بیشتر درمورد ایدئولوژی ها و تفاوت حاکمیت جوامع مختلف جست و جو کنید، بیشتر هم متوجه تاثیر عمیق این مسائل بر تولیدات سینمایی هر کشور میشید. این عیب نویسنده یا کارگردان کره ای نیست که داستانش پر از شخصیت های بی تفاوت یا خودخواهه که نمی دونن دنیا دست کیه بلکه چنین اتمسفری، نشات گرفته از فرهنگیه که درونش زندگی میکنن. 
عمده داستان هایی که تاریخ معاصر کره ی جنوبی رو نشون میدن، مرتبط با شکل گیری دو کره و افتخار حاکمیت کره ی جنوبی به شکل گیری دموکراسی هستن اما میشه حس کرد که حتی این قبیل فیلم هاشون هم تحت تاثیر سیستم پروپاگاندا ساخته میشن و توصیفی از رویکردهای اجتماعی غالب بر جامعه نیستن. 
شاید کره به صورت اسمی، تبدیل به یه کشور دموکرات شده باشه اما وقتی به سناریوهاشون نگاه میکنید، میشه حس کرد که چقدر هنوز تحت تاثیر یه سیستم ارباب و رعیتی هستن و ایده آل های خودشون رو درون خوشبیختی های موروثی و بادآورده جست و جو میکنن. 
دموکراسی لیبرال حاکم بر کره ی جنوبی، لزوما اهمیتی بر توزیع عادلانه ی ثروت و فرصت های تجاری نمیده بلکه بیشتر بر این متمرکزه که به مردم، حس برابر بودن نظر و رای شون رو بده. بازار آزاد درون این کشور، هرچند در تضاد با وضعیت اقتصادی تحمیلی در یک کشور تک حزبی و کمونیستیه ولی به نوبه ی خودش نتونسته حس فرصت رشد برابر رو ایجاد کنه. شما این رو به کرار در سناریوهای کره ای میبینید که آدما درگیر یه سیستم سرمایه داری و مافیاهای بعضا خطرناک هستن و امید چندانی هم ندارن که حاکمیت، ازشون در مقابل خطرات بالقوه ی بازار آزاد، حمایت کنه. پلیسا هم بخشی از طبقه ی متوسط رو به ضعیف به حساب میان که به راحتی میتونن توسط مافیا خریده بشن و رقابت خصوصی، به انواع کارهای غیر اخلاقی، مزین شده. 
آرمان هایی که شخصیت های کره ای دنبال میکنن، بیشتر در همپوشانی با افکار سوسیالیستی هست و توقع دارن که بتونن بدون باج دادن به یک سیستم تک حزبی، مثل افراد ثروتمند جامعه، به خدمات اجتماعی دسترسی پیدا کنن. کره ی جنوبی هرچند تونسته ویژگی های یک دموکراسی لیبرال رو تا حد زیادی پوشش بده اما جزو جوامع سوسیالیستی هم به حساب نمیاد. سینمای یک کشور، چنانچه به عنوان یک پدیده ی اجتماعی مورد نقد قرار بگیره، میتونه به خوبی نشون بده که آدماشون بیشتر دنبال چه ایدئولوژی هایی هستن، حتی اگر به طور مستقیم، نتونن انتقادات خودشون رو مطرح کنن یا از اطلاعات سیاسی خاص، استفاده نکنن. 
یکی از انتقادات منفی پرتکراری که نسبت به کارای کره ای مطرح میشه هم مستقیما اشاره به این موضوع داره که گاها توی این سناریوها، یه نمایش افراطی از ثروت و رفاه رو شاهد هستیم و انگار این شخصیت های داستانی، طراحی شدن تا آرزوهای مخاطب بالقوه ی این فیلم و سریالا، یعنی طبقه ی متوسط یا فقیر رو زندگی کنن و این درمورد نوع مخاطبایی که در نقاط دیگه ی دنیا پیدا کردن هم صدق میکنه. 
این کار وقتی نخ نما میشه که دیگه روی گسترش شخصیت و افزایش کاریزمای کاراکترای داستانی، انرژی خاصی گذاشته نمیشه و سازنده ها صرفا سعی میکنن با زوم کردن روی نحوه ی استفاده ی شخص از ثروتش، زرق و برق داستان رو افزایش بدن. 
بقیه ی نقد های منفی پرتکرار، شامل مسائل فنی و ظاهری آثار کره ای میشن و چندان به محتوای این تولیدات، رجوع نکردن.

جمع بندی
اتمسفر غالب بر این داستان ها، اغلب این حسو بهم میده که ما با یه جامعه ی شدیدا ضعیف در زمینه ی قدرت روانی طرفیم. یعنی ممکنه کاراکترای کره ای رو ببینی که توی موقعیت های ترسناک و جنون آمیز زیادی قرار میگیرن ولی حتی این موقعیت ها هم لزوما باعث نمیشه که قدرت روانیشون افزایش پیدا کنه و یهو در یک موقعیت جدی که انتظار میره واکنش و تصمیم خردمندانه ای بروز پیدا کنه، شخصیت کلیدی یه جمله ی خیلی بچه گانه و پیش پا افتاده میگه و بر اساس همین جمله هم سعی میکنه مشکل رو مدیریت کنه. مواجهه با همچین چاره اندیشی هایی، میتونه ناخودآگاه این حس رو منتقل کنه که با شخصیت های شدیدا نابالغی طرفیم که نمیشه چندان ازشون انتظار داشت که در مدیریت فشار های روانی زندگی، خلاقیت به خرج بدن. البته این موضوع، به خودی خود یک ضعف داستانی به حساب نمیاد. میانگین وقعیت روانی هر جامعه، میتونه از مسائل مختلفی تاثیر بپذیره، بحث اینه که یه نویسنده میتونه حتی یه مقدار هم که شده، به عنوان منتقد فرهنگ خودش ظاهر بشه. نویسنده ی کره ای انگار پیش خودش میگه همینی که هست و فکر نمیکنم طرز فکر مردم جامعه ی من، مشکل یا ضعف خاصی داشته باشه. و شما با خودت فکر میکنی که آیا این نویسنده ها هرگز سعی کردن مقایسه ای بین فرهنگ خودشون و جوامع دیگه انجام بدن؟ 
گاها پیش میاد شما کارای چند ملیتی یا فیلم سازای مستقلی رو ببینید که از این مشکل عبور کردن و سعی دارن حتی منتقد فرهنگ کره باشن اما در بسیاری از مواقع، ما با کارهای بسیار بومی طرفیم که صرفا فرهنگ یک محدوده ی کوچیک رو دنبال میکنن. 

بوم‌شناسی در سینمای معاصر آمریکا| معرفی کتاب

 

آرمان‌شهر هالیوود: بوم‌شناسی در سینمای معاصر آمریکا| معرفی کتاب

کتاب Hollywood Utopia در هماهنگی زیادی با ایدئولوژی اکولوژیسم هست که در آمریکا، محبوبیت خاص خودش رو داره و در نقاط مختلف دنیا هم میشه فعالیتشون رو به وضوح دید. 


نویسنده ی این کتاب، کوچک ترین چیزها در سینما رو بهانه کرده تا بتونه یه نسبتی بین فعالیت فیلمسازا و اکولوژی پیدا کنه. مثلا میگه که هالیوود اغلب از تصویر طبیعت برای ایجاد حس نوستالژی یا نگرانی درباره ی آینده ی محیط زیست استفاده کرده اما لزوما مثال هایی که میاره، همیشه چندان قانع کننده نیستن.

در بخشی از کتاب، درمورد تاثیر اکولوژیکی فیلم های علمی تخیلی و مفهوم طبیعت در سینمای عامه پسند صحبت کرده و میگه که ترس ها و آرزوهای انسانی، اغلب بازتاب مستقیم محیط پیرامون ما هستن که در روایت های علمی تخیلی، به شکل واضحی دیده میشن. در فرهنگ سینمایی، دو مفهوم یوتوپیا و دیستوپیا تقریبا همه جا حضور دارن و در ژانر علمی تخیلی، حضورشون پررنگ تره و طبیعت، میتونه حتی قدرتمندتر از احساسات ملی گرایانه، نشون بده که طبیعت، دست بالا رو داره و وضعیتش، روی کیفیت زندگی کل مردم دنیا تاثیر میذاره. 
توی این کتاب درمورد ایدئولوژی های سبز و قرمز و لزوم ترکیب کردنشون صحبت میشه. ایدئولوژی قرمز، اشاره به سوسیالیسم داره و ضرورت ترکیب این دو ایدئولوژی رو چیزی میدونه که در هالیوود، فقدانش احساس میشه.

سوسیالیسم معمولا روی عدالت اجتماعی، برابری اقتصادی و کنترل منابع به دست جامعه تمرکز داره درحالیکه ایدئولوژی سبز یا محیط زیست گرایی، روی حفاظت از طبیعت، توسعه ی پایدار و کاهش تاثیرات مخرب انسانی بر محیط زیست تاکید میکنه و نوعی دیوار نامرعی بین این دو هست که هنوز رودروایسی های زیادی دارن. این ترکیب، لزوما محبوبیت خاصی نداره اما به طور جداگانه، طرفدارای خاص خودشونو دارن. بخصوص درمورد سوسیالیسم، معمولا با افرادی طرفیم که به سختی ممکنه از خواسته های خودشون بخصوص موضوعی مثل تولید مثل کوتاه بیان و اهمیت زیادی به خواسته های سنتی انسان میدن، حتی اگر این خواسته ها، لزوما وجهه ی اخلاقی نداشته باشه. 
خیلی از طرفدارای سوسیالیسم به سختی از باورهای سنتی کوتاه میان چون این تفکر، اغلب روی نیازهای اجتماعی انسان ها متمرکزه نه روی الزامات محیط زیستی. بعضی از ارزش های سوسیالیستی، بیشتر به نیازهای فوری اجتماعی توجه دارن تا به پایداری بلند مدت که باعث میشه ایده های محیط زیستی، در اولویت دوم قرار بگیره.

محیط زیست گرایی روی حفظ منابع و کاهش مصرف تاکید داره اما سوسیالیسم، بیشتر روی توزیع و بهره وری از منابع تمرکز داره که بعضا باعث ایجاد تعارض میشه. 
توی این کتاب در مورد تقابل زمان خطی انسان با تکرار چرخه ای طبیعت صحبت میشه. به طور ساده، این مفهوم درمورد تفاوت اساسی بین نحوه ی تجربه ی زمان توسط انسان و چرخه های طبیعی صحبت میکنه. 
ما زندگی رو به عنوان یه مسیر پیش رونده تجربه میکنیم، جایی که گذشته پشت سر گذاشته میشه، حال در جریانه و آینده مقصدی هست که به سمتش حرکت میکنیم اما طبیعت، از نظر برخی، شامل الگوهای تکرار شونده است. فصل ها میچرخن، حیات تکامل پیدا میکنه و اکوسیستم ها در یک چرخه ی پایدار، حرکت میکنن. 
در حالیکه انسان به تغییر و پیشرفت مداوم وابسته است، طبیعت در مسیر های تکراری تکامل پیدا میکنه بدون اینکه مفهوم پیشرفت، به شکل انسانی، درونش اتفاق بیوفته. 
نویسنده عقیده داره که فیلم های علمی تخیلی، بیش از پیش این تضاد رو بررسی میکنن و تلاش دارن تا ارتباط بین زمان خطی بشری و چرخه های بی پایان طبیعت رو نشون بدن.

انتقادی که میشه نسبت به این بخش کتاب مطرح کرد اینه که طبیعت لزوما در حال چرخش نیست و این تصویر، میتونه کاملا اشتباه باشه و بعضا سینما سعی کرده ازش برای توجیه و کنار اومدن با برخی از نابهنجاری ها استفاده کنه. بحث اینه چیزی که ما آدما بهش میگیم رشد و عقیده داریم جوامع مون داره به سمتش میره، اصلا وجود خارجی نداره و گاها عقبگرد رو با رشد، اشتباه میگیریم. 
یعنی ایده ی چرخه ی طبیعت، شاید یک تصویر بیش از حد ساده سازی شده است و سینما هم اغلب اونو به عنوان یک الگوی تکرار شونده پذیرفته. خیلی از تحلیل ها میگن که طبیعت در چرخه های مشخصی حرکت میکنه اما حقیقت اینه که اکوسیستم ها دائما تحت تغییرات غیر قابل پیش بینی هستن و نه لزوما در یک الگوی بسته و تکراری. بعضی از فیلم ها این تصویر رو به کار بردن تا تغییرات اجتماعی رو به شکل یک روند اجتناب ناپذیر و طبیعی نشون بدن حتی وقتی این تغییرات، واقعا پیشرفت به حساب نمیان. 
چیزی که جوامع انسانی بهش میگن پیشرفت، همیشه به معنای بهبود واقعی نیست. گاهی حتی عقبگردهایی در لباس رشد اتفاق میوفتن و مسیر جوامع، تحت نام "مدرنیته" ، عملا ممکنه به شکست منجر بشه. 
ما دوست داریم فکر کنیم که به سمت آینده ای روشن تر حرکت میکنیم اما اگر تغییرات به یک مسیر اشتباه هدایت بشن، عملا در حال تحمیل یک عقبگرد هستیم و نه رشد واقعی.


تضاد بین یوتوپیا، ایدئولوژی و نگاه انتقادی به اکولوژی 
وقتی یه روایت اکولوژیکی بخواد به یک متا-نظریه ی جامع برای رفتار انسانی تبدیل بشه، ممکنه با تناقضات درونی خاصی رو به رو بشیم. نویسنده درمورد فیلم های علمی تخیلی ای صحبت میکنه که به جای تصویر سازی یک یوتوپیای اکولوژیکی، بیشتر روی محیط های دیستوپیایی تمرکز داره. 
نویسنده عقیده داره هرچند که نظر عالب به سمت هماهنگی با طبیعت میره ولی عقیده دارن که منابع طبیعت میتونن محدود باشن اما در بین طیف گسترده ی طرفدارای محیط زیست، توافق کمی درمورد نحوه ی رسیدن به این هدف وجود داره. 
نویسنده هشدار میده که بعضی از فیلم های هالیوودی تصویری رمانتیک از طبیعت ارائه میدن که هدفش کاهش استرس زندگی مدرن و جلب مخاطب در سطوح مختلف اجتماعیه اما این تصویر، ممکنه به سمت ساده سازی افراطی یا انحراف از واقعیت محیط زیست منجر بشه.

این کتاب میگه که هالیوود، به نحوی در حال تغییر معنای یوتوپیا هست که در سینما، مفاهیم یوتوپیایی، لزوما شکل ثابتی نداشتن. نمایش یوتوپیا اغلب به جای تحلیل انتقادی، صرفا برای جذب مخاطب و نمایش امید طراحی شده. 
جنبش های محیط زیستی به دست گروه های غالب در جوامع غربی، برای اهداف خودخواهانه ای مورد استفاده قرار میگیرن و سرمایه داری به راحتی میتونه وجدان محیط زیستی رو برای خدمت به فرهنگ مسلط تغییر بده. نمونه اش کارایی هستن که در ظاهر، مطابق با اکولوژیسم ساخته میشن اما در عمل، نوع دیگه ای از مصرف گرایی و خواسته های خودخواهانه رو ترویج میدن.


رویکرد بین رشته‌ای
نویسنده از نظریه های مختلف برای بررسی تاثیرات محیط زیستی در فیلم ها استفاده میکنه از جمله تحلیلهای پسامدرن، فمینیستی و نظریه ی سایبورگ.


چند انتقاد به محتوای کتاب
اینکه نمایی از طبیعت رو توی فیلم نشون بدن، به معنی تقدیر از طبیعت نیست. نحوه ی ارتباط بین زندگی انسان و طبیعت، بیش از پیش به مفهوم انتزاعی و شامل روابط پیچیده ای هست که نمیشه به راحتی به تصویر کشید. سینما در این مورد، لزوما گفتمان فلسفی چندانی نداره و یه ابرقهرمان که آشغالا رو از محیط زیست جمع میکنه یا حیوونا رو نجات میده، بیشتر شبیه یه محیط زیست گرای خام و مبتدیه. 
نمایش طبیعت در سینما، لزوما به معنی تقدیر از اون نیست. خیلی از فیلم ها فقط تصویری از طبیعت رو ارائه میدن بدون اینکه واقعا سراغ بررسی فلسفی یا معنای دقیق طبیعت برن. 
 

 

استودیوهای فیلمسازی سونی که با اسم رسمی سونی پیکچرز انترتینمنت شناخته میشن، یکی از بزرگترین و مشهورترین استودیوهای فیلمسازی در دنیاست. این شرکت به عنوان یکی از پنج استودیوی بزرگ آمریکا فعالیت میکنه و زیرمجموعه ای از غول فناوری ژاپنی، یعنی گروه سونی محسوب میشه. 
سونی پیکچرز به شکلی که امروز میشناسیم، نتیجه ی خرید و فروش و ادغام چندین استودیوی قدیمی و مطرح هالیوودیه و ریشه در کلمبیا پیکچرز داره. داستان از سپتامبر 1989 شروع شد، یعنی زمانی که شرکت سونی به رهبری نوریو اوگا، سهام شرکت کوکاکولا رو در استودیوی معروف کلمبیا پیکچرز خرید. بعد از یه مدت، سونی شرکت تولیدی گوپر پیترز رو خرید و مالکیت کامل کلمبیا پیکچرز رو به دست آورد. 
در سال 1991 اسم شرکت به شرکت سرگرمی سونی پیکچرز تغییر کرد و بعد از این خرید، استودیوهای کلمبیا و ترایاستار پیکچرز با همدیگه ادغام شدن تا یک گروه قدرتمد سینمایی درست شد. دفتر مرکزی این شرکت در کالیفرنیا قرار داره و سونی پیکچرز، حالا از مجموعه های متعددی تشکیل شده که هرکدوم وظیفه ی خاصی دارن. 
ازجمله فیلم های شاخص و موفق سونی میشه به مرد عنکبوتی، جومانجی و هتل ترانسیلوانیا اشاره کرد. مرد عنکبوتی یکی از مهم ترین دارایی های سونیه. از سه گانه ی ابتدایی با کارگردانی سم ریمی تا همکاری های اخیر در فیلم هایی مثل مرد عنکبوتی: راهی به خانه نیست. انیمیشن تحسین شده ی مرد عنکبوتی: به درون دنیای عنکبوتی هم محصول این استودیو هست که برنده ی جایزه ی اسکار شد. 
جومانجی، دنباله ی مدرن این مجموعه با عنوان جومانجی: به جنگل خوش آمدید، یکی از پرفروش ترین فیلم های کمدی و اکشن سونیه. 
مردان سیاه پوش، سه گانه ی محبوبی که ویل اسمیت و تامی لی جونز درونش بازی کردن و ونوم، مجموعه ی فیلم های ابرقهرمانی با بازی تام هاردی که به یکی از موفقیت های تجاری سونی تبدیل شده. 
اما به جز این فرنچایزها میشه به فیلم مردی به نام اوتو اشاره کرد که در ژانر درام و در سال 2022 با بازی تام هنکس ساخته شد و تونست جایزه ی اسکار بهترین فیلم در سال 2021 رو به دست بیاره. به اضافه ی فیلم اسکای فال، فیلمی از مجموعه ی جیمز باند که سونی یکی از توزیع کننده هاش بود. 
سود این شرکت، عمدتا از آمریکا به سمت سونی در ژاپن سرازیر میشه ولی شاید بشه گفت تا حدی این رابطه کاملا یکطرفه نیست و پیچیدگی های خاصی داره. سونی پیکچرز یک شرکت تابعه و متعلق به شرکت مادر ژاپنی، گروه سونی هست و سود خالصی که این استودیوی سینمایی در آمریکا تولید میکنه، در نهایت به عنوان بخشی از سود شرکت اصلی در توکیو ثبت و به سهامدارهای اون که عمدتا نهادی و بین المللی هستن تعلق میگیره. 
سودآوری این استودیو همیشه ثابت نیست و گاهی با ضررهای سنگینی هم رو به رو میشه. برای مثال، سونی در سال مالی 2016 میلادی، حدود 719 میلیون دلار ضرر کرد که عمدتا به خاطر عملکرد ضعیف فیلم هایی مثل شکارچیان روح و هفت دلاور بود. 
شاید مهم ترین و هوشمندانه ترین تصمیم سونی این بود که برخلاف رقبای بزرگش مثل دیزنی، وارنر و پارامونت، وارد جنگ مستقیم راه اندازی سرویس استریم اختصاصی خودش نشد. 
درحالیکه رقبا میلیاردها دلار ضرر کردن تا پلتفرم های استریم خودشون رو راه بندازن، مثلا پیکاک ان بی سی یونیورسال حدود 10 میلیارد دلار ضرر داد، سونی محتوای خودش رو به بالاترین قیمت به همه ی پلتفرم ها فروخت. 
این استراتژی به سونی اجازه داد تا ریسک های مالی بزرگ رو قبول نکنه، نقدینگی ثابت داشته باشه و بتونه این درآمد رو دوباره در تولید محتوای سینمایی سرمایه گذاری کنه. 
برخلاف رقبایی که تمام هستیشون به صنعت سرگرمی وابسته است، سونی پیکچرز فقط یکی از 5 بازوی درآمدی گروه سونی محسوب میشه و حتی بزرگترینشون هم نیست. از اونجایی که بقای شرکت به سودآوری فوری هر فیلم وابسته نیست، مدیرها میتونن با دید بلندمدت تری تصمیم بگیرن و ریسک های حساب شده رو قبول کنن. 
سونی خودش رو به عنوان تنها استودیوی بزرگی که 100درصد به اکران سینمایی متعهده معرفی کرده و این یک برندسازی هوشمنده است چون باعث جذب استعدادها میشه. 
کارگردان های بزرگی مثل کوئنتین تارانتینو که به تجربه ی سینمایی اصیل اعتقاد دارن، جذب این استراتژی شدن. تارانتینو سونی رو آخرین گزینه ی موجود در شهر، برای فیلمسازهای سینمادوست معرفی کرده. 
در دوره ای که رقبا فیلم های خودشون رو همزمان با اکران آنلاین یا با تاثیر کم، به پلتفرم ها میفرستادن، سونی به یک پناهگاه برای فیلم هایی تبدیل شد که دوست داشتن اکران سنتی و بلندمدت رو تجربه کنن.
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

حوالی 20 آوریل، گزارش کوتاهی از گاردین درمورد دیزنی منتشر شد که این مطلب، لزوما ترجمه‌ی گزارش مذکور به حساب نمیاد و صرفا منبع الهام قرار گرفته یا بهتره بگم یه واکنش یا یه کامنت زیادی طولانی در مورد همچین گزارشیه.

خلاصه ی گزارش اینه که دیزنی روی فرمول های موفق و تکراری تمرکز داره و یه تنه باعث کاهش خلاقیت در سینمای مدرن شده. بلاک باسترهای دیزنی، بیشتر سمت فرانچایزهایی رفتن که سعی دارن جاهای خالی بین داستان های قدیمی و محبوب رو پر کنن. یعنی دیزنی از محدوده ی امنش خارج نمیشه و ترجیح میده از همون اتمسفر و شخصیت های محبوب قدیمی استفاده کنه و ازشون پول دربیاره. 
مشکل نویسنده اینه که این رویه ی دیزنی، نوعی کنترل بر فرهنگ به واسطه ی تجارت به حساب میان و متنشو با توضیح خیلی کوتاهی تموم میکنه. یعنی توضیح نمیده که محتوای این داستانا دقیقا چه مشکلی داره؛ مطالب دیگه ای که از این نویسنده دیدم هم همینطوره و صرفا میگه این کار سطحیه، کاریزما نداره و از این صحبتا. 
محصولات مذکور، بعضا فروش خیلی خوبی دارن و کاملا جبران کننده‌ی هزینه ای هستن که براشون شده. سرویس استریم دیزنی هم به نوبه ی خودش تونسته رشد قابل توجهی داشته باشه و آخرین بار اعلام کرد که بیشتر از 120 میلیون مشترک داره.

آدما به نوستالژی و کاراکترهای محبوب قدیمی علاقه دارن و این شرکت، از عنصر نوستالژی به شکل خیلی خوبی استفاده کرده. فرانچایزهایی که جزئیات و حواشی داستان های محبوب قدیمی رو زنده میکنن، حتی اگر با هوش مصنوعی هم ساخته بشن می تونن توجه خیلی از طرفدارای بالقوه رو جلب کنن و صرفا بازگو کننده ی یه فیلمنامه ی جدید نیستن بلکه هر بار ظاهر شدنشون به معنی زنده شدن دوباره ی یه سناریوی قدیمی و محبوبه.

منتقدا نمی تونن تعیین کنن که نوع خاصی از آثار هنری تولید نشن، بخصوص درمورد آثار سینمایی که می تونن سود مالی زیادی داشته باشن. کسایی که دنبال اصالت هستن، دارن جای اشتباهی دنبالش میگردن. چیزی که بهش میگن اصالت، بیشتر توی سینمای مستقل پیدا میشه و نمیشه چندان از یه شرکت بزرگ انتظار داشت که درمورد ایده های به شدت بکر و آزموده نشده ریسک کنه تا ببینه آیا به فروش میرسن یا نه. 


دیزنی بیشتر از مدیریت و شنایایی فیلمسازا و نویسنده های مستقل، مهارت خودشو در زمینه ی ساخت کارای پر از جلوه گسترش داده و شاید دلیل اینکه به قول بعضیا از اصالت فاصله گرفته همین باشه. 
گرچه حدس میزنم چیزی که باعث انزجار منتقدا شده، خوده محتوای محصولات دیزنیه و تشریح اینکه این قبیل محتوا دقیقا چه مشکلی دارن، به مراتب مفیدتره تا اینکه به شکل غیر مستقیم، بخوان کارای با اصالت تولید بشه.

چیزی که منزجرم میکنه همینه که منتقدا معمولا تحت تاثیر فضای غالب بر رسانه ها هستن و حتی سخت گیرترین منتقدای زنده هم معمولا با نوعی رودروایسی مینویسن و به طور مستقیم، محتوای داستانای سینمایی رو نقد نمیکنن.