وقتی صحبت از نقد بازیگری و انواع سبک بازی میشه، بازیگری متد یا متد اکتینگ، با قدرت، شروع به خودنمایی میکنه. متد اکتینگ، توضیح ساده اما روش پیادهسازی پیچیدهای داره و بازیگرا به نسبتای مختلفی از عهدهی اجراش برمیان.
این مطلب صرفا برای معرفی یک روش بازیگری نیست و به این موضوع میپردازه داره که این شیوهی بازی، چطور میتونه الهام بخش واقع بشه؟ چه مزیتایی داره؟ همچنین چه تاثیر روانیای روی بازیگر و ذهن مخاطبش میتونه داشته باشه؟ در جریان این مطلب، سه تا فیلم سینمایی یعنی جوخهی انتحار، جوکر ۲۰۱۹ و شوالیهی تاریکی به عنوان مثال، مورد بررسی قرار گرفتن اما قرار نیست که داستان این فیلما اسپویل بشه.
این مطلب، برداشتی هست از کتاب بازیگری متد و نارضایتیهای آن که در مطلب دیگه ای، به صورت خلاصه معرفی شد. شما می تونید این هر کدوم از این مطالب رو به صورت مستقل مطالعه کنید چراکه به صورت دنباله ای نوشته نشدن. متدد اکتینگ در زمان خودش یک انقلاب مدرن در بازیگری بود اما امروز، جایگاهش بین مدرن و کلاسیک، معلقه.
در اوایل قرن بیستم، وقتی کنستانتین استانیسلاوسکی بیان های این سبک رو گذاشت و بعدها لی استراسبرگ در آمریکا اون رو گسترش داد، متود اکتینگ، ایده ی به شدت نوآورانه ای جلوه میکرد. بازیگر به جای تقلید، باید تجربه ی درونی شخصیت رو زندگی میکرد و احساسات واقعی، حافظه ی عاطفی و غرق شدن در نقش، جایگزین بازی های نمایشی و تصنعی شدن. در دهه های 50 و 60، این سبک در هالیوود به اوج رسید. بازیگرهایی مثل مارلون براندو، آل پاچینو، رابرت دنیرو و بعدها دنیل دی لوئیس، به شکل تحسین برانگیزی از این سبک استفاده کردن. این سبک هنوز هم در آموزشگاه های بازیگری تدریس میشه و بازیگرهایی مثل کیت وینسلت، آدرین برودی یا تیموتی شالامه از عناصر این سبک استفاده میکنن اما در کنارش، سبک های جدیدتری مثل بازیگری مبتنی بر بدن، اجراهای پسادراماتیک یا حتی بازیگری مشارکتی رو میشه دید که در حال رشد کردن هستن.
کتاب در ادامه سراغ بررسی یکی از بنیادی ترین مفاهیم نظریه ی استانیسلاوسکی میره یعنی تجربه کردن روی صحنه که صرفا یک تکنیک نیست بلکه یک شیوه ی زندگی به عنوان یک بازیگر به حساب میاد. این نظریه، از نظریات تولستوی گرفته شده و به معنی نفوذ اصیل به حالت روانی یک شخصیت نمایشی به حساب میاد. ایشون این روش رو چیزی در مقابل تقلید و مهارت ورزی صرف معرفی کرد و عقیده داشت که بازیگر نباید صرفا نقش بازی کنه بلکه باید نقش خودش رو زندگی کنه اما به صورت آگاهانه و نه با حل شدن مرزی که بین شخصیت خودش رو شخصیت درون فیلم وجود داره. استانیسلاوسکی، چند ابزار رو برای رسیدن به همچین تجربه ای معرفی میکنه منجمله مطالعه ی دقیق متن. تمرین هایی که برای گسترش تخیل، آگاهی روانشناختی و حافظه ی عاطفی مورد استفاده قرار میگیره، درکنار پرورش بدنی برای هماهنگ کردن بدن و روان، از جمله تمرین های پیشنهادی هستن.
همچنین منابع علمی ای مثل روان شناسی جدید فرانسه، نظریه ی شرطی سازی پاولوف و فلسفه ی یوگا و بینش های معنوی، از جمله کلمات کلیدی ای هستن که توی این تمرین ها میشه پیدا کرد. استانیسلاوسکی در طی سه دهه، افکار و ایده های خودش رو به صورت تجربی و تدریجی توسعه داد و میشه گفت که آثار خودش رو دیر منتشر کرد. این موضوع باعث شد که برداشت پیروانش از جمله در امریکا، ناقص و متنوع و متضاد بشه. متد استانیسلاوسکی، تبدیل به یک قلمرو باز از تجربه ی بازیگری شد درحالیکه به خودی خود، یه سیستم بسته نیست. اما یکی از اصطلاحاتی که در این کتاب بهش اشاره شده اما درموردش توضیحی داده نشده، روانشناسی جدید فرانسه است که با توجه به کاربرد و تاثیرش در فیلم های اروپایی، درکش میتونه اهمیت زیادی داشته باشه. اصطلاح روانشناسی جدید فرانسه، معمولا به جریان فکری ای اشاره داره که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم و در کشور فرانسه درست شد و پایه گذار خیلی از مفاهیم مدرن در روانشناسی، روانکاوی و علوم شناختی شد. این جریان، برخلاف روانشناسی تجربی آلمان یا رفتارگرایی آمریکا، بیشتر روی ذهن، حافظه، ناخودآگاه و پیوند روان و بدن تمرکز داشت. از جمله چهره های برجسته ی روانشناسی جدید فرانسه میشه به تئودول ریبو، پیر ژانه و آلفرد بینه اشاره کرد.
تئودول ریبو، پدر روانشناسی علمی فرانسه به حساب میاد و نظریه هایی درباره ی حافظه، اراده و احساسات ارائه داد و تاکید داشت که اختلالات روانی میتونن کلید فهم عملکرد طبیعی ذهن باشن. پیر ژانه پیشگام در مطالعه ی هیستری، تروما و ناخودآگاه بود و قبل از فروید، ایده هایی درباره ی ذهن ناهشیار و تجزیه ی روانی مطرح کرد. این جریان، به جای تمرکز صرف روی رفتار قابل مشاهده، به تجربه ی درونی، حافظه و احساسات توجه داشت. روانشناسی فرانسه همیشه با فلسفه ی اگزیستانسیالیسم و حتی زبان شناسی ترکیب شده بود و این موضوع رو میشه توی آثار افرادی مثل لاکان، مرلو پونتی یا سارتر دید. خیلی از مفاهیم فرویدی، یونگی و حتی روان درمانی های معاصر، ریشه در همین سنت فرانسوی دارن و میشه از جمله تاثیرگذارترین جریان های فکری مدرن هم دونستش. کتاب بازیگری متد، درادامه درمورد مسیرهای مهاجرت مفهومی ایده های استانیسلاوسکی از روسیه به آمریکا صحبت میکنه. ریچارد بولسلاوسکی و ماریا اوسپن سکایا، از اعضای اولیه ی تئاتر هنر مسکو، آموزه های خودشون از استودیو اول استانیسلاوسکی رو در امریکا تدرس کردن و اولین نطفه های متود اکتینگ رو درست کردن.
بولسلاوسکی در کتابی با موضوع متد اکتینگ، برداشت خاص خودش از ایده های استاد روسی رو ارائه داد و از اینجا به بعد، متو به یک مسیر مستقل تبدیل شد. استلا آدلر، مخالف جدی استراسبرگ ادعا کرد که استانیسلاوسکی به او در پاریس گفته روش درست بر "کنش های فیزیکی" استوار هست و نه صرفا به احساسات و روان.
جمع بندی بعضی ها بعدها مدعی شدن که استانیسلاوسکی به خاطر فشار دولت شوروی ناچار شد روانشناسی رو به نفع واقع گرایی اجتماعی کنار بزاره اما شخصیت هایی مثل کارنیه باور دارن که این فشار، به تحریف برداشت آمریکایی ختم شد و نسخه ی منتقل شده به آمریکا فقط نمایی محدود از نظام استانیسلاوسکی رو نشون میده. اصطلاح متود اکتینگ، بعدها مثل یک چتر شد که زیر سایه اش، همه ی شاگردهای مختلف استانیسلاوسکی در آمریکا، در کنار استراسبرگ بررسی شدن. هر کدوم از این شخصیت ها، شیوه ی تمرینی خاص خودشون رو داشتن و برداشت منحصر به فردی از کار بازیگر ارائه دادن.
این مطلب، برداشتی هست از کتابی با عنوان Method Acting and Its Discontents: On American Psycho-Drama متود اکتینگ، به صورت بازیگری متد یا بازیگری روشمند هم ترجمه میشه و اشاره به روشی داره که بازیگر با همذات پنداری عمیق، وارد نقش میشه.
کلمه ی Discontents رو میشه معادل نارضایتی، تنش ها یا بحران های درونی روش بازیگری متد هم ترجمه کرد. کلمه ی Psycho-Drama رو میشه به صورت روان درام یا درام روانی ترجمه کرد که به نوعی تئاتر یا روایت روان محور اشاره داره. نویسنده ی این کتاب، شانی انلو تلفظ میشه و میشه گفت کتابش نسبتا ادبیات سنگینی داره. در جریان این مطلب، بعضی از اصطلاحاتی که توی این کتاب، بدون توضیح خاصی به کار رفتن، معنی میشه. بخش اول کتاب، روی هیستری، هیپنوتیزم و نقد روایت های روانکاوانه اختصاص داره و نشون میده که چطور بازیگری متود درگیر بازنمایی ناخودآگاه، اختلال و احساسات مرزی میشه. بخش دوم روی رابطه ی متد اکتینگ با مسائل نژادی، هویت سیاسی تمرکز کرده و در بخش سوم، درباره ی تضاد بین اجرای متد و اسکریپت شدگی صحبت میشه. یعنی جایی که بازیگر بودن به تکرار ساختارهای قدرت تبدیل میشه یا شاید به شکلی از مقاومت تفسیر میشه.
در مقدمه ی این کتاب، نویسنده درمورد یه ویدیوی کمدی و ساختگی از شام خبرنگارای کاخ سفید در سال 2013 صحبت میکنه. در این ویدیو، باراک اوباما نقش بازیگر روشمند (متدی) دنیل دی-لوییس رو بازی میکنه که خودش رو در نقش اوباما جا زده. این شوخی چند لایه، به شکلی هست که انگار خود اوباما داره نقش خودش رو بازی میکنه ولی به سبک متد اکتینگ. این ویدیو برای نویسنده، نقطه ی ورود به این مبحثه: چطور بازیگری متد، حتی در فضای سیاسی و رسانه ای معاصر آمریکا، به الگویی برای درک شخصیت، صداقت و حتی خودنمایی تبدیل شده؟ و ازینجا وارد مبحثی میشه که بازیگری متد، روان درام و سیاست فرهنگی در آمریکا رو به هم پیوند میزنه. ویدیوی طنزی که در این مقدمه بهش اشاره شده بخشی از مراسم سالانه ی شام خبرنگاران کاخ سفید بود و باراک اوباما، استیون اسپیلبرگ و تریسی مورگان، در یک کلیپ ساختگی شرکت کردن تا با شوخی، هم به بازیگری متد طعنه بزنن و هم به تصویرسازی رسانه ای از سیاست مدارها. در این ویدیو، اسپیلبرگ ادعا میکنه که فیلم بعدیش بعد از لینکلن، فیلمی به اسم اوباما هست و بهترین کسی که میتونه نقش اوباما رو بازی کنه، دنیل دی-لوییس، بازیگری هست که به خاطر فرو رفتن کامل در نقش هاش معروفه. اما شوخی اصلی اینه که خود اوباما نقش دنیل دی-لوییس رو بازی میکنه که داره نقش اوباما رو بازی میکنه. اوباما در نقش دنیل دی-لوییس میگه: سخت ترین بخش بازی کردن نقش اوباما؟ لهجه اش بود... و این گوش ها! نمیدونی صبح ها چقدر طول میکشه اینا رو بچسبونم.
این ویدیو در واقع با زبان طنز، نقدی به ساختگی بودن تصویرهای سیاسی، بازیگری در سیاست و حتی خود مفهوم اصالت در رسانه است و دقیقا به همین دلیل، نویسنده ازش به عنوان نقطه ی ورود به بحث بازیگری متد و روان درام آمریکایی استفاده کرده.
بازیگری به سبک متد؛ روان درامی در ستیز با خود شانی انلو در ادامه درباره ی موضوع دوگانه ی جذابیت و تنفر از بازیگری متد صحبت میکنه و اینکه چرا هنوز هم این روش بازیگری، هم در فضای آکادمیک و هم در فرهنگ عامه، باعث واکنش های احساسی تند میشه. نویسنده توضیح میده که اصطلاح دارم روانی، در عنوان کتاب، هم به سبک روایی ای اشاره داره که بازیگری متود باهاش گره خورده و هم به درام روانی درون خود بازیگری متدی یعنی تاریخ مرتبط با این سبک اشاره داره. نویسنده درمورد اینکه چرا بازیگری متدی با سوءظن، تمسخر یا شیفتگی افراطی رو به رو شده حرف میزنه و این موضوع رو از نظر فمینیستی، سیاسی و فرهنگ عامه، بررسی میکنه. بعضی ها عقیده دارن که این سبک، تحریفی از اندیشه های استانیسلاوسکیه. بعضیا عقیده دارن که ما با یه جور شبه فرقه طرفیم و این ایده ای هست که سلبریتیا برای بازارگرمی از خودشون درست کردن. بعضیا هم عقیده دارن که بازیگری متد، برای تبلیغات ملی گرایانه در دوره ی جنگ سرد درست شده.
نویسنده به انتقادات فمینیست ها در دهه ی 80 و 90 اشاره میکنه که باعث شد خیلیا به این نتیجه برسن که روش متدی، ذاتا جنسیت زده است چون ساختار قدرت حاکم روی تئاتر قرن بیستم، با سلطه ی نویسنده ها، کارگردان ها و بازیگرهای مرد متدی، ترکیب شده بود. نویسنده عقیده داره که در پایان قرن بیستم، محبوبیت این روش کاهش پیدا کرد. ریچارد شنکر، نظریه پرداز برجسته ی تئاتر، دوگانگی درام-متن رو یکی از بنیاد های سنتی تئاتر غرب میدونه. در حالیکه آوانگاردها و سنت های نمایشی بقیه ی فرهنگ ها بیشتر روی دوگانگی تئاتر-اجرا تمرکز داشتن.
انلو عقیده داره که همین تغییر تمرکز، باعث شد که بازیگری متدی، رفته رفته به حاشیه بره. نویسنده تاکید میکنه که این کتاب نه درمورد استانیسلاوسکی هست و نه تاریخچه ی کامل نفوذش در آمریکا بلکه نکاتی درمورد بازیگری متد رو روایت میکنه. تجسم اینکه بازیگری متد واقعا مورد نفرت بعضیا هست ممکنه عجیب باشه اما واقعا همچین چیزی وجود داره. دلیلش اینه که سبک متدی، هم از نظر زیبایی شناسی و هم از نظر روانی و سیاسی، مرز ها رو جابجا کرد. بعضی ها عقیده دارن که این روش، بازیگر رو تحت استرس و فشار شدید میذاره. تجربه هایی مثل غرق شدن در مشکلات روانی شدید برای واقعی جلوه دادن رنج، میتونه بسیار ناخوش آیند باشه. منتقدها این سبک رو نوعی استثمار شخصی احساسات میدونن و عقیده دارن که هیچ لزومی نداره یک بازیگر، اینقدر توی نقش خودش غرق بشه. مرتبط شدن متد اکتینگ با موضوع فرقه گرایی و الیگارشی تئاتری از اونجایی نشات میگیره که با چهره هایی مثل لی استراسبرگ و گروه کوچکی از نویسنده ها و کارگردان های مرد گره خورد که در اواسط قرن بیستم، فضای نمایشی آمریکا رو قبضه کرده بودن و از این بابت، فمینیست ها در دهه ی 80 و 90 میلادی، این سلطه رو جنسیت زده و محافظه کارانه دونستن. خیلی ها متود اکتینگ رو فقط با افراط میشناسن مثل لئوناردو دی کاپریو که گوشت خام میخورد یا جرد لتو در نقش جوکر که برای هم بازی هاش هدیه های عجیب میفرستاد. همین کلیشه ها باعث شده که سبک متدی، فریبنده یا حتی مازوخیستی به نظر برسه. از دهه ی 70 به بعد، تئاتر به سمت بدن محوری، اجراهای پسادراماتیک و رویکردهای جمعی تر رفت که همگی در تضاد با تمرکز فردگرایانه ی متود بودن. اما همین ویژگی ها باعث شدن که متود بازیگری، تبدیل به ابزاری برای کشف حقیقت درونی انسان بشه و شباهت داره با افرادی که با فروید و روانکاوی مخالف هستن ولی نمی تونن تاثیرش رو انکار کنن. محبوبیت متود اکتینگ در دهه های اخیر تا حدی کاهش پیدا کرده. نه لزوما بابت بی ارزشی بلکه به خاطر تحول در نگاهی که نسبت به بازیگری به وجود اومده.
جمع بندی بازیگرهایی مثل جرد لتو، دی کاپریو یا آدرین برودی برای اجرای نقش، خودشون رو تا مرز آسیب جسمی و روانی بردن. در دنیای امروز، سلامت روان و تعادل کاری مهم تر شده و این شدت غرق شدن در نقش، گاها غیر ضروری یا حتی خطرناک جلوه میکنه. تماشاگر امروز، بیشتر به اجرای آگاهانه، چند لایه و حتی خودآگاه علاقه پیدا کرده، نه لزوما بازی هایی که صرفا روی واقع گرایی روانی تکیه دارن. بازیگرهایی رو میشه امروزه دید که ترجیح میدن به جای فرو رفتن کامل در نقش، روی اجرای هوشمندانه و کنترل شده تمرکز کنن. سبک هایی مثل بازیگری اپیک (برشت)، بیومکانیک (مایرهولد) یا حتی بازیگری مبتنی بر بدن و اجراهای پسادراماتیک، جایگزین هایی شدن که با فضای معاصر، هماهنگترن.
این مطلب، برداشتی هست از کتاب Method Acting and Its Discontents که توی مطلب جداگانه ای به طور خلاصه معرفی شد. با این وجود، این مطالب، دنباله ی همدیگه نیستن و شما میتونید هرکدوم رو به طور مستقل، مطالعه کنید. این کتاب، نقدی فرهنگی بر روش بازیگری متد و تاثیرات روانکاوانه اش در دهه های 50 و 60 میلادیه.
نویسنده عقیده داره که سه جریان اصلی در بازیگری متد رو شاهد هستیم. جریان استلا آدلر، روی تخیل، تحقیق تاریخی و شرایط داده شده ی نمایش و رد استفاده از خاطرات شخصی بازیگر تاکید داشت. سانفورد مایزنر روی واقعیت انجام دادن تمرکز داشت. آموزش هاش شامل گوش دادن، واکنش واقعی و تعامل لحظه ای بود. لی استراسبرگ روی حقیقت احساسی و شخصی تمرکز داشت و استفاده از خاطرات و احساسات واقعی بازیگر برای خلق نماش، جزئی از آموزه هاش بود. استراسبرگ هرچند بنیانگذار استودیو Actors Studio نبود ولی از سال 1951 به عنوان مدیر هنری، چهره ی اصلی شد و آموزش هاش، ادامه ی مسیر Group Theatre به حساب میومد. این کار با تاکید روی صداقت احساسی انجام میشد و استودیو، تحت مدیریت ایشون، فضای بسته و پررمز و راز داشت که بازیگرهای بزرگ رو به خودش جلب میکرد. نویسنده همچنین تاثیرات روسی بر استراسبرگ رو بررسی میکنه و عقیده داره که بیشتر از خود استانیسلاوسکی، از شاگردش واختانگوف الهام گرفته. واختانگوف، مفهوم Magic if رو بازتعریف کرد، به این صورت که بازیگر برای بیان احساسات نقش، از احساسات خودش استفاده میکنه.
استراسبرگ همچنین از بولسلاوسکی و تجربیاتش در American Lab Theatre تاثیر گرفت. سانفورد مایزنر مثال معروفی داره که استعاره ی زنده ای برای بازیگری مبتنی بر واکنش واقعی هست و با اصطلاح نیش و آخ شناخته میشه یا The pinch and the ouch. در این تکنیک، نه تظاهری وجود داره و نه رجوع به حافظه ی احساسی، بلکه بازیگر، زیستن در لحظه رو تمرین میکنه.
مایزنر میگفت: اگر کسی واقعا تو رو نیش بزنه، تو ناخودآگاه میگی آخ. نه چون تمرینش کردی، بلکه چون واقعا حسش کردی. در بازیگری، این یعنی بازیگر باید به جای تمرکز روی خودش، به طرف مقابل توجه کنه و واکنش ها باید براساس اونچه که در صحنه اتفاق میوفتن شکل بگیره، نه از پیش تعیین شده باشه. تمرین های مایزنر مثل تکرار جمله ها، کمک میکنن تا بازیگر به ریتم، لحن و تغییرات احساسی طرف مقابل، حساس بشه. این مثال مهمه چون بازیگر رو از درون گرایی مصنوعی بیرون میکشه و بهش یاد میده که بدن، صدا و احساساتش، ابزار های پاسخگویی هستن، نه ابزاری برای کنترل مکانیزم بازیگری. این روش، بازیگری رو تبدیل میکنه به تعامل زنده، نه اجرای از پیش طراحی شده. تمرین تکرار جمله ها در تکنیک مایزنر، مثل یک رقص کلامیه که بازیگر رو از ذهن گرایی بیرون میکشه و به لحظه ی زنده ی صحنه میبره. این تمرین، ساده به نظر میرسه ولی در عمق خودش، بازیگر رو به گوش دادن واقعی، واکنش غریزی و حضور کامل، دعوت میکنه. مرحله ی اول، شامل مشاهده و بیان هست. دو بازیگر، رو به روی هم میشینن. یکی جمله ی ساده ای درباره ی اون یکی میگه: تو پیراهن آبی پوشیدی. بازیگر دوم، همون جمله رو تکرار میکنه: تو پیراهن آبی پوشیدی. این تکرار، چندین بار ادامه پیدا میکنه ولی به تدریج، لحن، حالت و احساسات، تغییر میکنن: تو پیراهن آبی پوشیدی. آره، و خیلی ازش خوشم میاد. ولی داره چروک میشه. در مرحله ی دوم، واکنش های احساسی و تغییر معنا رو شاهد هستیم. با گذشت زمان، جمله ها دیگه صرفا یک توصیف نیستن بلکه تبدیل میشن به بیان احساس، قضاوت یا واکنش: تو لبخند زدی. لبخند زدم چون خوشحالم. ولی لبخندن مصنوعیه. اینجا بازیگرها دیگه فقط تکرار نمیکنن بلکه با احساسات و غریزه شون، جمله ها رو خلق میکنن. هدف از این تمرین، حذف خودآگاهی و تمرکز بیش از حد روی خود هست. این تمرین، باعث تقویت گوش دادن واقعی و واکنش طبیعی به محیط و طرف مقابل میشه و در نتیجه، ما شاهد ساخته شدن لحظه ی زنده هستیم نه اجرای از پیش طراحی شده.
نویسنده در ادامه توضیح میده که بازیگری متد، بخصوص در دهه ی 50 و 60 میلادی و در اکترز استودیو، تحت مدیریت لی استراسبرگ، نه فقط یک تکنیک، بلکه یک پدیده ی فرهنگی و روان درامای اجتماعی بود. استراسبرگ، هرچند از استانیسلاوسکی، واختانگوف و بولسلاوسکی الهام گرفته ولی استراسبرگ، روش خودش رو خلق کرده. در جلسه های ضبط شده ی اکترز استودیو، استراسبرگ بیشتر به تجربه ی شخصی خودش و تمرین های داخلی استودیو ارجاع میده تا منابع کلاسیک.
نویسنده سعی میکنه بازیگری متد رو نه فقط به عنوان تکنیک، بلکه به عنوان متافور فرهنگی بررسی کنه و این روش بازیگری، به نوعی بازتاب دهنده ی تحولات روانشناختی، جنسیتی و نژادی در جامعه ی آمریکا تبدیل میشه. بازیگری متد با تناقض های درونی خودش نشون میده که چطور متن، روان و بدن، در حال بازتعریف شدن بودن.
بخش پایانی یکی از اصطلاحات پیچیده ای که در این کتاب مورد استفاده قرار میگیره، متافور فرهنگی هست. متافور فرهنگی یعنی استعاره ای که یک فرهنگ، برای توصیف خودش یا عناصرش استفاده میکنه. این توصیفات، صرفا زیبایی شناسانه نیستن و عملا ابزاری هستن برای فهم نظم اجتماعی، ارزش ها و روایت ها. مثلا وقتی امریکا رو با اصطلاحاتی مثل Melting pot یا Salad Bowl توصیف میکنن، این کلمات، استعاره هایی هستن که تنش بین یکپارچگی و تنوع فرهنگی رو نشون میدن. ملتینگ پات یا دیگ ذوب، استعاره ای برای جامعه ای هست که در جریانش، فرهنگ های مختلف در هم ذوب میشن و یک فرهنگ واحد و همگون درست میشه. در آمریکا، این استعاره از سال 1908 رایج شد و نماد جذب مهاجرها به این فرهنگ بود. منتقد هایی هسن که عقیده دارن این مدل، باعث از دست رفتن تنوع فرهنگی و حذف هویت های قومی میشه. این فرآیند، مثل ریخته گری فلزات هست که آهن و کربن با هم ذوب میشن تا فولاد، ساخته بشه. قوی تر اما بدون داشتن هویت مستقل. سالاد بول یا کاسه ی سالاد، استعاره ای برای جامعه ای هست که در جریانش فرهنگ ها در کنار هم باقی میمونن و هرکدوم ویژگی های خودشون رو حفظ میکنن. برخلاف ملتینگ پات، این مدل روی همزیستی مسالمت آمیز و حفظ تفاوت ها مانور میده و تجسمش اینه که هر فرهنگ، مثل یک ماده ی سالاد هست و همگی در یک ظرف، ولی با طعم و رنگ خودشون زندگی میکنن. این استعاره، بیشتر با دیدگاه های لیبرال تر درباره ی چندفرهنگی، همخوانی داره.