تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

در دهه‌ی 80، هالییود از فضای سیاسی و اجتماعی دهه‌ی 70 عبور کرد و وارد عصر تصویر، تکنولوژی و اسطوره سازی شد. این دهه، همزمان با ظهور و تثبیت برندهای سینمایی بزرگ، انفجار فیلم های بلاک باستر و شکل گیری ژانرهای جدید بود.

فیلم هایی مثل ایندیانا جونز و گست بوستر، نه تنها موفقیت تجاری قابل توجهی داشتن بلکه تبدیل به نمادهای فرهنگی شدن و امثال استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس، با ترکیب تخیل کودکانه و تکنولوژی، سینما رو به سمت سرگرمی خانوادگی سوق دادن. 
دهه 80، دوره ی طلایی آرنولد شوارتزنگر، سیلوستر استالوئه و بروس ویلیس بود و فیلم هایی مثل رمبو، ترمیناتور و Die Hard، قهرمان هایی ساختن که با خشونت کنترل شده و کاریزمای بدنی، نماد مردانگی جدید شدن. 
در این دهه بود که بلید رانر ریدلی اسکات، با فضای تاریک و سوالات هستی شناسانه، ژانر علمی تخیلی رو به سمت تفکر برد و این فیلم ها برخلاف سرگرمی های صرف، به نقد انسان بودن، حافظه و اخلاق مصنوعی پرداختن. 
همچنین ما شاهد بازگشت به نوستالژی و روایت کلاسیک هستیم و فیلم هایی به وجود اومدن که نوجوانی رو با نگاه نوستالژیک و روان شناختی، بازنمایی کردن و امثال جان هیوز، به عنوان استاد روایت های نوجوانانه، با دیالوگ های صادقانه و شخصیت های ملموس، نسل جدیدی از مخاطبا رو جذب کردن.

 

دهه ی 1980، با وجود موفقیتی که در فیلم های بلاک باستر و تثبیت برندهای سینمایی به دست آورد، در دل خودش مشکلاتی داشت که بعدها تبدیل به نقدهای جدی شدن. این نقدها صرفا از طرف منتقدهای سختگیر مطرح نشد و مثلشون رو هنوز هم میتونید از خودی های هالیوود بشنوید. 
خیلی ها عقیده دارن که تقریبا از همین دهه، تجاری سازی افراطی و سلطه ی بلاک باسترها شروع شد و موفقیت فیلم هایی که سابقا به چندتاشون اشاره شد، باعث شد که استودیوها تمرکز رو بذارن روی فرمول های تضمیمی فروش و نتیجه اش شد کاهش ریسک پذیری، حذف روایت های پیچیده و ترجیح جلوه های ویژه به عمق داستان. در حالیکه دهه ی 70، پر بود از فیلم های جسورانه و ضد سیستم، دهه ی 80 با سلطه ی استودیوها، سینمای مستقل رو به حاشیه برد. فیلم سازهایی مثل جان کاساوتیس یا جیم جارموش مجبور بودن خارج از سیستم هالیوود کار کنن و بودجه های ناچیز و توزیع محدود رو تحمل کنن. 


همچنین بعضیا عقیده دارن که در این دهه، نقش زن ها در روایت های اصلی خیلی کمرنگ شد و با رشد ژانر اکشن و قهرمان محور، نقش زن ها اغلب به معشوقه، مادر یا قربانی، تقلیل پیدا کرد و شخصیت های زن مستقل و پیچیده، مثل اونچه که در دهه ی 70 دیده میشد، خیلی کمتر شد. 
برخلاف دهه ی 70 که فیلم هایی مثل نتورک یا تاکسی درایور که نقدهای اجتماعی تند داشتن، دهه ی 80 بیشتر به سرگرمی و فرار از واقعیت اهمیت داد و حتی فیلم های علمی تخیلی، به جای فلسفه، بیشتر به اکشن و جلوه های ویژه، گرایش پیدا کردن.

در این دهه، استودیوها به جای حمایت از فیلمنامه های تازه، روی چهره های تثبیت شده سرمایه گذاری کردن و این باعث شد خیلی از پروژه های خلاقانه، به خاطر نبود ستاره ی قابل فروش، هرگز ساخته نشن. 
دهه ی 80، هرچند به لحاظ تجاری موفق بود ولی از نظر تنوع روایی، نقد اجتماعی و جسارت هنری، عقبگرد به حساب میاد و همین زمینه ساز ظهور موج جدیدی از سینمای مستقل در دهه ی 90 شد و فیلم سازهایی مثل کوئنتین تارانتینو و ریچارد لینکلیتر، دوباره روایت های خاصی رو به جریان اصلی آوردن. 
اتمسفر دهه ی 80 خیلی شبیه به سینمای امروز هست و میشه گفت سینمای امروز، در حال بازگشت به مدل های تثبیت شده ی قدرت و مصرف گرایی دهه ی 80 هست. فیلم هایی با جلوه های ویژه ی سنگین، قهرمان های قابل فروش و روایت هایی که بیشتر از چالشی بودن، باید قابل بازاریابی باشن رو میشه امروزه هم به کرار دید. 
دهه ی 80 پر از نوستالژی بود ولی امروز حتی همون دهه داره ریبوت میشه و انگار فرهنگ امروز، داره از دهه ی 80 تغذیه میکنه تا حس امنیت و آشنایی رو بازسازی کنه. بدن هنوز نماد قدرته و قهرمان ها بیشتر از طریق فیزیکشون تعریف میشن تا اینکه پیچیدگی روانی خاصی داشته باشن.

به عنوان یک جمع بندی
جلوه های ویژه در دهه ی 80، تازه شکوفا شده بودن و امروزه به اوج رسیدن ولی در هر دوره، تکنولوژی گاهی جای روایت رو میگیره و فیلم ها بیشتر به تجربه ی بصری تبدیل میشن تا اینکه واقعا نوعی تامل روایی رو رقم بزنن. 
مطمئنم در آینده به این استفاده ی افراطی از جلوه های ویژه و عدم هماهنگ بودن احساسات بازیگر با صحنه، حسابی انتقاد میشه و مورد تمسخر قرار میگیرن از این بابت که حتی در کارهای تخیلی تحسین شده، بازیگرها بیشتر از اینکه جدی به نظر برسن، انگار دارن به اون فضای خالی و بدون جلوه ی حین ضبط نگاه میکنن و به خودشون میگن: من اینجا چیکار میکنم؟
شاید مثل امروز که به جلوه های ویژه ی دهه ی 80 میخندیم، به ربات های پلاستیکی، انفجارهای کارتونی یا دیالوگ هایی که با فضای صحنه هماهنگ نیستن، آینده هم به امروز نگاه کنه و بگه اونا فکر میکردن اگه تصویر قوی باشه، احساس هم خودش میاد ولی فراموش کرده بودن که بازیگر، فقط بدن نیست بلکه صدا، نگاه و ارتباط هم مهمه.

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Beyond the Looking Glass که درمورد بازیگرهای زن عصر استودیو و وجهه ای که برای خودشون ساختن صحبت میکنه. این کتاب مستقیما در مورد نارسیسیسم زنانه در سینما صحبت کرده و ازش به عنوان نمونه ای جهت درک انسان ها بهره برده. 
این کتاب بیشتر سعی داره نشون بده که ستاره های زن مثل جوان کرافورد یا بیت دیویس، در فرهنگ تصویری آمریکا به عنوان نمادهای خودشیفتگی و بازتاب اضطراب های جنسیتی دیده میشن. این محتوا، بخشی از جریان نقد فرهنگی دهه های اخیر هست که میخواد با مفاهیم روانکاوی و جنسیت، ستاره های هالیوود رو توضیح بده. به شخصه عقیده دارم که نظریه هاش مشکلات خاص خودش رو داره. کتاب وانمود میکنه فمینیستی هست ولی نوعی نگاه سادومازوخیستی رو توجیه میکنه که همه ی جنسیت ها رو هدف قرار داده. 
وقتی نقد ستاره های زن هالیوود با مفاهیم فرویدی یا لاکانی نوشته میشه، تمرکز روی میل، فقدان و خودشیفتگی هست. این رویکرد گاهی به جای نقد سلطه، به بازتولید روابط قدرت و خشونت منتهی میشه. 
در دوره ی گذار از سینمای صامت به سینمای ناطق، اتمسفر سینما تغییرات قابل توجهی رو تجربه کرد. فیلم Grand Hotel 1932 با حضور گرتا گاربو منتشر شد و بعدش مشخص شد که وقتی ستاره های صامت وارد سینمای ناطق شدن، نمی تونستن واکنش های بیرون از فیلم منجمله تحسین و تمسخر رو کنترل کنن. بازخوردها حالا گسترده تر شده و فردی مثل گاربو که شخصیت وسواسی ای داشت، طبیعتا با یک وجهه ی اجتماعی متفاوت تر رو به رو میشه. 
ورود صدا، رابطه ی عاطفی بین ستاره و طرفدار رو شدیدتر کرد. شعار تبلیغاتی Garbo Talks! باعث شد مخاطب ها هم هیجان زده بشن و هم گاهی ناامید، چون انتظارشون از ستاره تغییر کرده بود. 
گاربو به عنوان ستاره ای که همیشه همون چیزی بود که مخاطب ها میخواستن، به نوعی همه چیز برای همه شد. اما با گذشت دهه ی 1930، چهره و تصویرش تغییر کرد و انتظارات مخاطبا هم دیگه مثل قبل نبود. 
بعد از Anna Christie 1930 با شعار Garbo Talks! در Ninotchka 1939 شعار Garbo Laughs! مطرح شد تا نشون بده که این بازیگر میتونه در ژانر کمدی هم بدرخشه. 
در Two-Faced Woman 1941 کارگردان جورج کوکور اون رو در اتاق گریم دید که با ذره بین چهره اش رو بررسی میکنه که تصویری از اضطراب و ناپایداری تصویر ستاره در دوره ی گذار هست. گاربو مثل خیلی از ستاره های صامت، در دوره ی ناطق با بحران بازتعریف رو به رو شد. هرچند کمپین های تبلیغاتی سعی کدن تصویرش رو تازه کنن اما تغییر انتظارات مخاطب ها و گذر زمان باعث شد جایگاهش متزلزل بشه. این وضعیت، نمونه ای از ناپایداری ستاره گی زنانه و رابطه ی پرتنش بین ستاره، صنعت سینما و مخاطب هست. 
پایان دوران کاری گرتا گاربو 
گاربو در پشت صحنه، بارها با ذره بین چهره اش رو بررسی میکرد و خطوط اطراف دهانش رو نشونه ی پیری میدونست. خودش گفته بود: این خطوط عمیق تر میشن... باید کنار بکشم.
آخرین فیلمی گاربو، Two-Faced Woman 1941 بود که نقش دوگانه ی زن عاشق و همسر دربرابر زن اغواگر و سبک سر رو داشت. 
شکست تجاری و هنری فیلم باعث شد گاربو به عنوان یک چهره ی از مد افتاده نشون داده بشه و تضاد بین وقار اروپایی گاربو و فضای سبک و مد روز فیلم تا حد زیادی به چشم می اومد. 
در سال 1943 لوییس بی. مایر قراردادش رو خرید، اما گاربو حتی پرداخت نهایی رو قبول نکرد. جای اون رو لانا ترنر گرفت. 
هرچند مذاکره هایی برای نقش های جدید با گرتا انجام شد ولی هرگز به سینما برنگشت. ویرایرا دلیل این کناره گیری رو ترکیبی از رخوت، ترس و خودشیفتگی در مواجهه با تغییر چهره اش میدونست. 
گاربو به جای اینکه به عنوان زن درحال پیر شدن دیده بشه به یک آیکون خاطره ای تبدیل شد، یعنی آدمی که بیشتر به یاد آورده میشه تا اینکه در زمان حال حضور داشته باشه. 
مسیر تاریخی گاربو از سینمای صامت به ناطق، با دغدغه های شخصیت های زن فیلم هاش همپوشانی داشت یعنی میل به بیان خود، ترس از آینده ی نامعلوم و وحشت از دست دادن مخاطب رو میشه در این مسیر دید.

جمع بندی
گاربو در گذار از صامت به ناطق، همزمان با بحران های شخصی و حرفه ای به نماد زنی تبدیل شد که در دوره ی گذار فرهنگی و سینمایی، بین میل به بیان خود و ترس از فراموشی گرفتار بود. بازنشستگیش نه پایان یک بازیگر، بلکه شروع یک افسانه درمورد ستاره ای هست که در حافظه ی جمعی باقی موند.