آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

 

در سال 2019 جوهانسون در گفت و گو با هالیوود ریپورتر گفته بود که: من وودی رو دوست دارم، بهش باور دارم و هروقت بخواد باهاش کار میکنم.
این موضع گیری بعد از اتهامات مطرح شده توسط دیلن فارو، دختر خوانده ی آلن درباره ی سواستفاده ی جنسی، واکنش های منفی زیادی در فضای آنلاین داشت. 
در مصاحبه ی اخیر از جوهانسون پرسیده شد که چطور با این موج انتقادها کنار اومده و اون جواب داد که همیشه به توصیه های مادرش عمل کرده: "مهمه که صداقت داشته باشی و برای چیزی که باور داری بایستی."
بازخوردها نسبت به موضع اسکارلت جوهانسون در دفاع از وودی آلن عمدتا منفی بوده و واکنش های شدیدی در رسانه ها و شبکه های اجتماعی به دنبال داشت. خیلی ها اون رو به بی توجهی به قربانی ها و لحن بی ملاحظه متهم کردن درحالیکه عده ای معدود از ثبات و صداقتش دفاع کردن. 
در شبکه های اجتماعی، بخصوص توییتر، کاربرها اسکارلت رو به بی تفاوتی و ناشنوا بودن نسبت به صدای قربانی ها متهم کردن. 
بعد از حواشی وودی آلن، بسیاری از بازیگران و کارگردان ها منجمله تیموتی شالامه، گرتا گرویگ و کالین فرث از آلن فاصله گرفتن درحالیکه جوهانسون یکی از معدود افرادیه که هنوز بهش وفادار مونده. چهره هایی مثل کیت وینسلت و درو بریمور آشکارا از همکاری گذشته شون با آلن ابراز پشیمونی کردن. 
رسانه هایی مثل The Independent و People گزارش دادن که موضع اسکارلت باعث بحث گسترده شده و سوال هایی درباره ی تاثیر احتمالی بر آینده ی حرفه ایش مطرح شده. معمولا در اینطور مواقع، خیلیا انتظار دارن که موضع گیری حساسیت برانگیز، باعث انزوای بازیگر در بخشی از جامعه ی سینمایی بشه. 
عده ای معدود از طرفدارها و منتقدها، ثبات اسکارلت در باورهای شخصیش رو تحسین کردن و گفتن که حداقل صادق هست. 
اسکارلت جوهانسون در مصاحبه ی اخیرش، درمورد موضوعات دیگه ای هم صحبت کرده منجمله گفته که نمیدونه دقیقا چه اثر دومینویی در مورد موضع گیریش وجود داشته: "هیچوقت نمیدونی تاثیر دقیق چیه. شاید بعضی روابط یا فرصت ها تحت تاثیر قرار گرفته باشن اما نمی تونم مطمئن باشم."
این بازیگر تاکید کرد که مادرش همیشه اونو تشویق کرده که خودش باشه و باور داره مهمه که صداقت داشته باشی و برای چیزی که باور داری بایستی. 
همچنین اضافه کرد که با گذر زمان فهمیده گاهی وقتش نیست که تو صحبت کنی، نه اینکه باید سکوت کنی بلکه گاهی نوبت تو نیست. و این موضوع رو به عنوان بخشی از بلوغ و تجربه ی شخصیش مطرح کرد. 
اسکارلت یادآوری کرد که بارها با وودی آلن درباره ی اتهامات صحبت کرده و اون همیشه بیگناهیش رو به طور مستقیم بیان کرده. جوهانسون گفته: من خیلی صریح باهاش صحبت کردم، اون هم همینطور. اون بی گناهیش رو حفظ کرده و من باورش دارم.
همچنین به این موضوع اشاره کرد که در سه فیلم آلن بازی کرده و این همکاری ها رو بخش مهمی از مسیر حرفه ایش میدونه. 
جوهانسون در این مصاحبه تلاش کرد موضعش رو شفاف تر کنه و از یک طرف روی ارزش های شخصی مثل صداقت و استقلال تاکید داشت و از طرف دیگه قبول کرد که همیشه زمان و جایگاه فرد در بیان دیدگاه ها مهمه. اون هنوز به وودی آلن وفادار مونده و باور داره که بیگناهه، حتی اگر این موضع براش هزینه هایی در هالیوود داشته باشه.

 

بازآفرینی نقاشی توماس شکاک

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

نقاشی دیجیتال با برنامه‌ی اتودسک

کیفیت اصلی این نقاشی رو می‌تونید از بازارچه‌ی بادوم پفکی تند تهیه کنید. نقاشی‌های من ارزش تجاری خاصی ندارن و خرید شما صرفا جنبه‌ی حمایتی داره. 

 

توی این نقاشی سعی کردم تا تجسم ایده‌آلی که از داستان توماس شکاک در ذهن داشتم رو به تصویر بکشم. در تابلوهای معروف و نه چندان معروف مرتبط با این داستان، مسیح عموما به عنوان مردی تکیده یا مظلوم به تصویر کشیده میشه و رفتار توماس برای لمس زخم مسیح، به شکل وقیحانه نشون داده میشه و چهره‌ی توماس، بعضا حالتی زمخت و حیوانی داره. 

در اینجا به جای توماس، از کاراکتر یک زن استفاده کردم و به جای لمس مستقیم زخم، لحظه‌ای شبیه به یک شهود رو ایجاد کردم. مسیح رو نه در قالب مردی تکیده بلکه فردی عضله‌ای نشون دادم. همچنین نه تصویری از زخم بلکه تصاویری از لحظه‌ی ایجاد زخم و حادثه‌ای که باعث ایجاد آسیب شده رو نشون دادم. 

در اینجا توماس فقط فردی هست که درد واقعی طرف مقابل و حتی داستان ایجاد شدنش رو ادراک میکنه و این کارش نه تنها قبیحانه نیست بلکه میتونه به نوعی همدلی، ارتباط قلبی و شفقت نسبت به فرد آسیب دیده منجر بشه. 

در این نقاشی همچنین از سمبل نعنا استفاده کردم که در اسطوره‌های یونان و روم، یادآور نوعی به زیر پا افتادن اما زایل نشدن اشاره داره و توضیحاتی که در نقاشی درج کردم، مربوط به توصیف همین نماده. 

زخم‌ها همیشه به راحتی قابل لمس نیستن و تصویری مستقیم از یک زخم، شاید به راحتی یادآور رنج فرد نباشه. در این حالت، نیاز به نوعی لمس و نگاه غیر مستقیم هست. 

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Method Acting and Its Discontents اثر شانی انلو که درمورد بازیگری متد و تاثیری که در فرهنگ آمریکایی داشته صحبت میکنه.

از جمله اصطلاحاتی که توی این کتاب ازش استفاده شده، گروپ تئاتر و تئاتر گیلد هست که در اینجا، توضیحاتی درمورد ریشه ی این اصطلاحات، ارائه میشه. 


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

منو قبلا هزاربار دیدی، ولی بازم میترسی| بررسی کلیشه‌های ژانر وحشت

کلیشه ها همیشه بد نیستن و اینکه یک فیلم چند سکانس کلیشه ای داره هم لزوما دلیلی بر بد بودنش نیست. مجموعه مطالبی که درمورد کلیشه های ژانرهای مختلف از این سایت منتشر میشه، صرفا جهت آشنایی بیشتر با ژانرهای محبوب سینما هستن.

کلیشه‌ی شماره‌ی 1: نرو اونجا!
همه ممکنه فیلم هایی رو دیده باشیم که شخصیت اصلی، صدای عجیبی از زیر زمین میشنوه و به جای اینکه فرار کنه یا به پلیس خبر بده، با یه چراغ قوه‌ی ضعیف میره تا وضعیت رو چک کنه. 
تقریبا همیشه هم مشخصه که این کار حماقت آمیزه یا داره با بی احتیاطی انجام میشه.

کلیشه شماره 2: قربانی همیشه میلغزه.
در این مواقع، قاتل در حال تعقیب کردن شخصیت اصلیه و قربانی حتما یا می افته یا موبایلش میوفته توی جوب و بعضا با لباس و کفش دست و پا گیری به جنگل رفته و نوعی هماهنگی بین قربانی و قاتل وجود داشته تا راحت تر گیر بیوفته یا صحنه قشنگ تر بشه.

کلیشه ی سوم: هیولا صرفا وقتی دیده میشه که نور قطع بشه. 
تا وقتی چراغ ها روشنن هیولا نیست ولی به محض اینکه فیوز میپره، هیولا با لبخند ظاهر میشه.

کلیشه ی چهارم: خونه ی قدیمی با گذشته ی تاریک 
خانواده ی بی خبری، خونه ای رو میخرن که قبلا اتفاق ترسناکی مثل قتل درونش رخ داده ولی چون قیمتش خوبه اونجا میمونن.

درواقع توی این فیلم ها، قربانی ها دقیقا همون کاری رو میکنن که نباید بکنن. مثلا در فیلم The Purge 2013 شخصیت ها همه ی اقدامات امنیتی رو انجام ولی در حساس ترین لحظه ی ممکن، یک حرکت احمقانه، کل نقشه رو به باد میده. 
در فیلم پاکسازی، خانواده ی سندین توی یک خونه ی فوق امن زندگی میکنن که سیستم های حفاظتی پیشرفته ای برای شب پاکسازی داره ولی پسر خانواده، از روی دلسوزی، در رو باز میکنه تا یه مرد زخمی رو نجات بده و همین باعث میشه که گروهی از قاتل ها بیان سراغشون. 
یا مثلا توی فیلم جدیدی به اسم چشم قلبی، همه میدونن که توی روز ولنتاین، یه قاتل دیوونه داره میگرده ولی باز میان یه جای خلوت قرار میذارن یا دوتایی و در ملا عام میرن بیرون تا تعقیب بشن. 
البته کارهای ترسناکی هم هستن که این الگوی حماقت رو چندان تکرار نکردن و اتفاقا موفق هم شدن. مثلا مجموعه فیلم مقصد نهایی، لزوما الگوی حماقت نداره اما از کلیشه هم دور نیست. 
درواقع کلیشه های مقصد نهایی، از جنس تصمیم احمقانه نیستن بلکه الگوی سرنوشت اجتناب ناپذیر رو دنبال میکنن. 
یک نفر، معمولا نوجوان، یه رویا یا پیش بینی داره که قراره یه فاجعه ی بزرگ اتفاق بیوفته. در این مجموعه داستان، مرگ نظم خودش رو داره. مرگ مثل یک حسابدار دقیق عمل میکنه و اگر کسی از مرگ فرار کنه، باید طبق نوبت بمیره.

در این فیلم، مرگ مثل یک کارگردان هنری عمل میکنه و هیچکس ساده نمیمیره؛ همیشه زنجیره ی عجیبی از اتفاقات باعث مرگ میشه.
هیچکس حرف فرد صاحب حقیقت رو باور نمیکنه. این الگو رو ممکنه به کرار در فیلم های مختلفی دیده باشید. شخصیت اصلی میگه من یه پیش بینی داشتم ولی بقیه میگن تو دیوونه هستی. ولی اتفاقا تک تک اتفاقات غیر منطقی ای که شخصیت اصلی پیش بینی میکنه رخ میدن. 
در داستان هایی مثل مقصد نهایی، عمدتا مرگ رو به یک نیروی فراتر نسبت میدن که وام گرفته از داستان های قدیمی میتونه باشه. حتی اگر مرگ به صورت خیلی تصادفی اتفاق بیوفته باز هم منشائش یک نیروی غیر این جهانی توصیف میشه. فیلمی مثل مقصد نهایی، درمورد عرفان صحبت نمیکنه یا از پدیده هایی مثل جن و روح استفاده نکرده اما اتفاقا خیلی به یک نیروی نادیده دامن میزنه که جبرگرا و خشنه. چرا باید یه عده آدم ظاهرا رندوم به ترتیب و اینقدر دردناک بمیرن؟ ما نمیدونیم. صرفا باید یاد بگیریم که از دیدنش لذت ببریم. 
در مقصد نهایی، مرگ مثل یک موجود نامرئی عمل میکنه و بیشتر از روح وار بودن، مثل یک سیستم دقیقه که وقتی کسی ازش فرار کنه، با وسواس برمیگرده تا نوبت رو اجرا کنه. 
این داستان، برخلاف فیلم های کلاسیک ترسناک، شخصیت ها نمیتونن با قاتل مذاکره کنن، فرار کنن یا حتی بفهمن چرا انتخاب شدن. این نوعی اضطراب اگزیستانسیال ایجاد میکنه و انگار که مرگ، مثل خود زندگی، بی منطق و بی رحمه و ما صرفا تماشاگر هستیم. 
فکر میکنم این الگوی مرگ هنرمندانه و تاریک، از ترسی که در ناخودآگاه جمعی، نسبت به موضوع مرگ وجود داره تغذیه میکنه. اصولا افراد خیلی کمی، قبل از مردنشون با موضوع مرگ کنار میان و ما براش لزوما آماده نیستیم. در ادبیات و هنر هم مرگ رو بیشتر یک تصویر شوم میدونیم که پشت سرش، اندوه، فقدان و دلتنگی رو به جا میذاره حتی اگر بازمانده ها، افرادی مذهبی و باورمند به زندگی ابدی باشن.

جمع بندی
فکر میکنم چیزی که لازمه ترسناک جلوه داده بشه مرگ نیست بلکه کیفیت زندگی و میزان دشواری جدا کردن یک فرد از یک الگوی زندگیه. درواقع تلاش و تقلای قربانی ها، شاید درظاهر به خاطر ترس از مرگ باشه ولی شاید در ناخودآگاه ما، میل به زیستنه که خیلی قدرتمنده و حتی ممکنه گاها تبدیل به میلی بیمارگونه بشه. مثلا وقتی که کسی حاضر میشه برای بقا، زندگی دیگران رو تاریک کنه یا بهشون آسیب بزنه و غارتشون کنه، دیگه نمیشه گفت که اون فرد، میل به زیستن نرمالی داره.

 

چطور هر خوابی رو تعبیر کنیم؟

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

 

توی گرارش‌های که آدما از خواب‌هاشون می‌نویسن، به‌کرار میشه حس کرد که نمی‌تونن بسیاری از خواب‌ها یا نمادها و اتفاقات رو معنادار بدونن و درنظرشون اینا فقط ساخته‌ی ذهن یا تاثیر پذیرفته از شام سنگین یا دیدن یه فیلم یا سریاله.

خواب‌ها رو میشه کارکرد طبیعی ذهن درنظر گرفت اما این به هیچ‌ عنوان به معنی بی‌معنا بودنشون نیست. نه تنها خواب‌ها بلکه تصاویر ناخواسته‌ی بین خواب و بیداری هم میتونن به شکلی نمادین، تجسمی از احساسات و افکار ما باشن.

هر چیزی در دنیای خواب می‌تونه یک نماد باشه، نمادین‌تر از هر تابلوی نقاشی‌ای که ممکنه در واقعیت ببینید و درست مثل یک تابلو هم میشه یک خواب رو تفسیر کرد و ازش درس گرفت.

هر گزارش خواب، می‌تونه شامل تعداد بسیار زیادی نماد باشه، شما می‌تونید روی نمادهایی تمرکز کنید که براتون جالب‌تر و الهام‌بخش‌تر هستن. اگر اهل تحقیق و مطالعه باشید می‌تونید نمادهایی که براتون ناشناخته و مرموزتر هستن رو بررسی کنید و ببینید شما رو یاد چه درسی میندازن یا چطور می‌تونن الهام‌بخش شما برای حل یک مشکل باشن؛ با این وجود، تمرکز روی نمادهای رایج و شناخته شده هم به اندازه‌ی کافی راهگشا هست.

معمولا نمادهای یک خواب، در هماهنگی با هم ظاهر میشن و مثلا در یک خواب بسیار طولانی، پیغام غالب بر سکانس اول ممکنه فرق خاصی با پیغام غالب بر سکانس دوم نداشته باشه. به این ترتیب شما میتونید از بین چندین خواب یا یک خواب طولانی، دست به انتخاب بزنید و فقط یک بخش رو تعریف کنید.

برای درک مفهوم هر نماد، شاید بهتره بیش از پیش به نحوه‌ی بازنماییش در هنر و ادبیات توجه کنید و ببینید که در طول زمان، به چه شکل‌های مثبت و منفی‌ای مورد استفاده قرار گرفته. چیزی که لازمه درنظر بگیرید اینه که نمادها عموما به خودی خود نه مثبت هستن و نه منفی و حتی سمبلی مثل مار هم میتونه جنبه‌های مثبتی داشته باشه یا در داستان‌هایی به شکل مثبت ظاهر بشه و همچنین الهام بخش ما برای یادگیری مهارت‌های مفید و کاربردی باشه.

وقتی نمادها در موقعیت منفی یا به شکل منفی ظاهر میشن، معمولا اشاره به استفاده‌ی نابهنجار و منفی از ویژگی‌های خاص و منحصر به فرد اون نماد اشاره دارن. این یعنی ویژگی های مثبت و منفی یک نماد با هم در تضاد نیستن. به طور مثال درمورد سمبل مار، این موجود میتونه اشاره‌ی ویژه‌ای به مفهوم خونسردی داشته باشه. خونسردی به خودی خود نه ویژگی مثبتی به حساب میاد و نه منفی، صرفا بستگی داره در چه مسیری مورد استفاده قرار بگیره.

مار در حالت منفی می‌تونه اشاره به عصبانیت و عدم خونسردی یا بسته به موقعیت، درمورد عدم همدلی، بی تفاوتی و خونسردی افراطی اشاره داشته باشه.

توانایی‌هایی که در خواب تعلیم داده میشه، منبع قدرت هستن اما زمانی به رشد ما کمک میکنن که به شکل سالم به کار گرفته بشن.