معرفی و بررسی سریال beacon 23| روانشناسی در کهکشان
بیکن 23 یا فانوس 23، از اون سریالایی هست که در مواجههی اول، نتونست توجهمو جلب کنه؛ اما در ادامه، چند تا نقطه عطف رو درونش پیدا کردم که فعلا داره منو به دنبال خودش میکشونه و علاقه دارم که بقیهی داستان رو بفهمم. امتیاز این سریال توی سایت Imdb نسبت به قبل، کمی بهبود پیدا کرده و به امتیاز 5.6 رسیده. با این وجود، باز هم نمیشه یه امتیاز قابل توجه در نظرش گرفت.
بذارید اول در مورد اینکه چه چیزایی توی ذوقم زد و باعث شد که زیاد راغب به شروع این سریال نشم بگم. برای شروع، چند سکانس رو به صورت تصادفی دیدم و به نظرم رسید که کارگردانی جالبی نداره. شخصیتا، بازی و دیالوگای فریکی و سطحینگرانه داشتن و این حس بهم دست داد که هنر سازندهها بیشتر این بوده که یه سری تجهیزات فضایی و جلوههای ویژهی خاص رو درست کنن؛ که خب این مزیتا دلیل نمیشه که وقت زیادی رو صرف دیدن یه سریال کنم و به سرعت حوصلهمو میتونه سر ببره.
ولی داستان بیکن 23، قلابای خوبی داره که آدمو در مورد اتفاقات پیش رو و انگیزهای که افراد درون سریالو به همچین مرحلهای کشونده کنجکاو میکنه. پس اگر بینندهای هستید که دنبال داستان جالبید، بیکن ممکنه براتون پیشنهاد خوبی باشه. بخصوص که یه وجه روانشناختی رو توی این سریال میشه دید. تکنولوژی و امکانات معرفی شده در این سریال، آیندهنگرانه هستن اما یه جور آزمایش ذهنی خوب هم در مورد استفادهی ما از هوش مصنوعی و تاثیری که میتونه و نمیتونه روی کیفیت زندگیمون داشته باشه، بازگو میکنه.
در دنیای بیکن، همه چیز از آینده صحبت میکنه، حتی لباسا و سادهترین روشای بقاشون. اما یه سری مسائل انسانی هست که این تکنولوژی پیشرفته هم نتونسته کار زیادی براش انجام بده و خوده شخصیتها هستن که باید مدیریتشون کنن. مسائلی که عدم مدیریتشون میتونه به تنش درون روابط انسانی، اضافه کنه و حتی بقاشون رو به خطر بندازه.
من از قسمت چهارم، کم کم به فضای سریال خو گرفتم و مشتاق شدم که داستانو ادامه بدم، چون حس کردم فضای داستان، از پیش زمینهی غنیای برخورداره و قراره شخصیتهای متنوع با جهان بینیهای متفاوتی معرفی بشن. تعامل انسان با هوش مصنوعی و قدرتای آینده نگرانهای که می تونیم منتظرشون باشیم، توی این سریال، به خوبی به تصویر کشیده شدن. انسانهایی که در فضایی بسیار پیشرفته به دنبال معنا هستن و هنوز با بدویترین سوالات بشر در مورد چیستی خودش دست و پنجه نرم میکنن، سوژهای هست که در صورت غربال داستانی زیرکانه، میتونه تبدیل به یه داستان بسیار سرگرم کننده در عین حال، الهامبخش بشه.
جمعبندی همچنان چیزی که بیشتر از همه باهاش مشکل دارم شخصیتای اصلی این سریال هستن که از اشتراک ناشیگری هاشون با بقیه ی بازیگرا، میشه حدس زد که سریال داره قربانی یه کارگردانی ضعیف میشه؛ وگرنه داستانش از جنسیه که به نظرم ارزش دنبال کردن داره و میشه ازش الهامات زیادی گرفت. من بازی چند تا از نقشای فرعی رو بیشتر از این دو شخصیت اصلی دوست داشتم و به نظرم شخصیت پرداخته شده و جالبتری داشتن.
این مطلب به معرفی و بررسی بخشهای ابتدایی سریال چرخ زمان اختصاص داره و بیشتر قصد داره به این سوال جواب بده که آیا این سریال، ارزش دیدن داره؟ هیچ بخش خاصی از داستان، توی این مقاله اسپویل نمیشه.
این سریال، یه مدته که توی وب فارسی هم زیاد به چشم میخوره و چند باری کنجکاو شدم که نگاهی بهش بندازم؛ اما حقیقت اینه که حتی از توی پوسترش هم نکات تو ذوق زنندهای به چشم میخورد و همین باعث شد که زیاد برای شروع کردنش عجله نکنم. بخشایی از سریالو که به صورت پراکنده دیدم هم بیشتر به حدسیاتم دامن زد. برداشت اولیهم این بود که چرخ زمان، قرار نیست کارگردانی و جلوههای بصری جالبی داشته باشه اما چیزی که وادارم کرد این سریالو ادامه بدم، پتانسیلهای خوده داستان هست.
چرخ زمان، یه داستان حماسی فانتزی داره؛ یه چیزی مثل ارباب حلقهها. اتفاقا بعضی حرفا و شیوههای روایت داستان این سریال هم اتمسفر ارباب حلقهها و باورایی که درونش وجود داشت رو زنده میکنه. وقتی که یه سریال یا فیلم، تجمع رندوم افراد سیاه پوست، چشم بادومی، سرخپوست و سفید پوست رو توی یه دهکده یا شهر کوچیک نشون میده، خود به خود این حسو بهم میده که این فیلم یا سریاله، قراره شعار زده باشه و دنیایی عاری از فازای نژادپرستی رو نشون بده. این سریال هم همینطوره.
فضاهای فانتزی و شخصیتهای افسانهای با افکار عجیب و غریب، جذابیتی ندارن اگر که در برابر افرادی سطحینگر و غیر کاریزماتیک ظاهر بشن. اینطور داستان پردازیها زیادن اما افرادی که قراره در مقابل هرج و مرج دنیای فانتزی ظاهر بشن و لیاقت خودشون رو نشون بدن، لزوما همیشه کاریزمای کافی رو ندارن و نمیتونن کنجکاوی بیننده رو بیدار کنن.
معرفی شخصیتها در قسمت اول سریال چرخ زمان، یک معرفی نسبتا خوب و کنجکاو کننده است. زنی با قدرتهای ماورایی به یه دهکده میاد تا دنبال قهرمانای بالقوهی گمشده بگرده. رزاماند پایک که نقش این فرد یعنی Moiraine رو بازی میکنه، مشابه آواتار مورد علاقهی فمنیست شعار زده است. وقتی توی یه اپیزود، یهو چند درگیری کاملا رندوم بین زن و مردها صورت میگیره و توی این درگیریها هم با زنهایی قدرتمند و عجیب رو به رو هستیم که بر حسب اتفاق، خیلیهاشون به مردا غلبه میکنن یا جون یه عده رو نجات میدن، میشه کاملا مطمئن بود که این ساخته، برای افزایش مخاطبم که شده به همچین موضوعاتی چسبیده.
این زن قدرتمند میاد و چهار نفرو انتخاب میکنه. زنی به اسم اگوین و سه پسر به اسمای رند، پرین و مت. هر کدوم از این افراد، تصمیمات و اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتن که توی زندگیشون، مثل سایه روشنهایی که قضاوت کردن درموردشون هنوز دشواره، تجلی پیدا کردن. جنگ و اتفاقات پیاپی هم هنوز بهشون فرصت نداده تا بسیاری از این اتفاقات و تصمیمات رو بررسی کنن و شخصیت خودشون رو ارزیابی کنن. مثلا پرین در حین مبارزه با هیولاهایی که به دهکده حمله کردن، ناخواسته زن خودشو کشت. یا اگوین توی تردید و دو دلی رها کردن معشوقش بود تا بتونه حکیم دهکده بشه؛ در حالی که سالها با معشوقش یعنی رند، روزگار گذروندن و قول و قرار داشتن.
این افراد، مشخصا خودشون رو چندان هم لایق برگزیده شدن نمیدونن؛ اما وقتی که میبینن یه زن با قدرتهای ماورایی به سراغشون اومده و میگه وسایلتونو جمع کنید تا بریم و دنیا رو نجات بدیم، حرف خاصی برای گفتن ندارن و سرنوشت خودشون رو میپذیرن. ***
وقتی اول اپیزود دوم فصل اول، به عنوان معرفی و اولین سکانس یه گروه تاریک، اونا رو با لباسای سفید بلند نشون میدن که از همه نژاد و رنگی هستن و لیدرشون یه فرد سیاه پوسته که یه خوراکی سادومازوخیستی میخوره و یه زنو که دستاش قطع شده رو زنده زنده توی آتش میسوزونه، من با خودم نمیگم که پسر عجب ظهور کاریزماتیک و مخوفیه. با خودم میگم: ببین چقدر فیک و متظاهرانه، یه سیاهپوست که حتی کاریزماتیک هم بازی نمیکنه و جالب دیالوگ نمیگه رو گذاشتن لیدر همچین گروهی و یه سری کار سادیستی رندوم رو کنار هم توی یه سکانس چیدن تا بیننده رو تحت تاثیر قرار بدن! در حالی که هیچ کدوم از این شخصیتا، جذابیت و کششی رو هنوز توی بیننده ایجاد نکردن و دیدن همچین صحنههایی، لزوما آدمو راجب انگیزههای پنهانشون هم کنجکاو نمیکنه؛ بلکه بیشتر این حسو میده که سازندههای این سریال، ممکنه برای بازارپسند شدن و نریختن مخاطباشون، کارای حساب نشدهی زیادی انجام بدن.
جمعبندی چرخ زمان، بیس داستانی خوبی داره و با همهی نقاط ضعفش، میتونه یه سریال سرگرم کننده باشه. من وجه روانشناختی این سریال رو تحسین میکنم اما در مورد بقیهی مسائلش، مطمئن نیستم که بتونه جاذب باشه و مدت زیادی، بیننده رو به دنبال خودش بکشونه.
۸۴ درصد پسند از مخاطبای گوگل و امتیاز ۷ از ۱۰ از سایتIMDb یعنی اینکه با یه کار دیدنی رو به رو هستیم. برلین واقعا امتیاز خوبی گرفته ولی اگه نگاهی به بازخوردا بندازید، متوجه میشید که افراد زیادی، این کارو با خانهی کاغذی یا مانی هیست مقایسه کردن و میگن که نسبت به خانهی کاغذی، چیز خوبی از کار در نیومده.
برلین، راجعبه گذشتهی این کاراکتر بخصوصه و رفتارای غیر حرفهای و ناشیانه، طبیعیترین و منطقیترین چیزیه که میشه از این شخصیت، انتظار داشت. علاقهای ندارم که به سبک دعواهای دبیرستانی، با کسی بحث کنم که فلان سریال خوبه یا بد. فیلم و سریالا جدا از وجه هنریشون، یه پدیدهی جامعه شناختی هستن. توی اعداد و ارقام و کامنتا، نحوهی اندیشه و نیاز جامعه رو میشه درک کرد.
این سریال، داره جریان یه سرقت پردردسر رو نشون میده؛ با وجود تمام جزئیاتی هم که داره، حتی یه بینندهی آماتور هم میتونه بفهمه که چقدر نقاط کور و باگ داره و منطق داستانو زیر سوال ببره. با این وجود، این شور و هیجانی که در به تصویر کشیدن یه داستان که مرتبط با دزدی و مسائل رمانتیکه، و اصرار مخاطب روی اینکه کاش هیجان و لذت یه دزدی حرفهای رو با مهارت بیشتری به تصویر میکشید، حدسا و احساسات و افکار مختلفی رو درونم زنده میکنه.
این درست مثل یه خوابه که میخوای تفسیرش کنی؛ چون این سوال پیش میاد که چیزی مثل ماجرای سرقت، چه احساسی رو توی آدمایی زنده میکنه که خیلیهاشون ممکنه هیچ وقت سمت کار خلاف نرن و اتفاقا خیلی هم موجه باشن.
چیزایی که برلین و گروهش به سرقت میبرن، جزو مواردی هستن که اکثر افراد جامعه، هیچ ارتباط مستقیمی باهاشون ندارن. مزایدههایی که برای دست به دست کردن همچین اشیایی صورت میگیره، برای ما، فقط اخباری توی تلویزیون و پستای فضای مجازی هستن. هنوزم خیلیا از خودشون میپرسن که این مزایدهها واقعا چه معنایی دارن و چرا بعضی وقتا پول کلانی پای خرید یه شیء میره که میشه یا قیمت خیلی کمتری، یکی مثلشو داشت؟
ثروت بعضی از افراد ثروتمند، درست مثل بخش خصوصی زندگی و رازهاشون، عجیب و غریب و پیچیده است. هر چه که دارایی بیشتر باشه، مراقبت ازش هم سختتر میشه. این موضوعیه که برای خیلی از ماها که ثروتای کلان نداشتیم، موضوع چالش برانگیزی نیست و ذهنمون چندان درگیرش نشده؛ ولی تصویری که توی این سریال، در مورد چالشای مراقبت از یه ثروت کلان نشون داده میشه، قابل تصوره.
برلین و گروهش هرچند دارن کار خلافی انجام میدن ولی باز هم نمیشه گفت که چندان، شخصیتای منفی و شروری هستن، و اتفاقا هر کدوم به شکلی، رفتارای همدلانه رو از خودشون نشون میدن. اونا با دزدی خودشون، اونچه که به اسم سرمایهداری میشناسیم رو به بازی میگیرن و بهش طعنه میزنن.
جمعبندی فکر میکنم دلیل محبوبیت فیلم و سریالا و حتی مستندای خوشساخت در مورد دزدیهای اینچنینی، از این بابته که ناخودآگاه، به بینندهی خودش یادآور میشه که همیشه، ثروت و میراث خوب نیست که برنده میشه و مهارتای دیگهای هم هستن که میتونن دست بالارو داشته باشن.
اینطوری میشه درک کرد که چرا نقاط کور و اتفاقات غیر منطقی، ممکنه توی ذوق بعضی از بینندهها بزنه؛ چون نمیذاره که بیننده، همچین احساسات خوبی رو به دست بیاره و صرفا حس میکنه که داره به بازی گرفته میشه تا بینندههای یه سریال، افزایش پیدا کنه، یا مثلا فقط یه چیزی ساختن که سرگرمش کنه.
برلین، خوش ساخته و خوده بازیگر برلین، فکر میکنم که کاریزماتیکتر از بقیهی شخصیتا ظاهر شده.
ارتش تک نفره، هرچند زیررده ای از ژانر اکشن به حساب میاد اما به نوبه ی خودش تونسته محبوبیت خیلی زیادی به دست بیاره و معمولا همیشه حداقل یه فیلم توی لیست محبوبترین کارا هست که ارتش تک نفره رو بشه به عنوان یکی از ژانرای اصلیش حساب کرد.
از جمله فیلم های شناخته شده در این ژانر میشه به سری فیلم های Rambo، جان ویک و مدمکس اشاره کرد گرچه ابرقهرمانا شاید افراطی ترین شکل ارتش های تک نفره باشن که هرچند از عنصر تخیل استفاده کردن اما بازهم لزوما نمیتونن منطق داستانی خوبی بسازن. هرچند که در این سایت، مطالب نقد و بررسی همچین فیلمایی به کرار به نقد منفی منجر شده اما به راحتی نمیشه گفت که ژانر ارتش تک نفره، مطلقا یه ژانر منفیه و فیلمایی که بر این اساس ساخته میشن، همگی کارای مارکتی و سرگرم کننده هستن. ژانر ها شبیه ابزار یا سیستمی از الگوریتم های داستان نویسی عمل میکنن و نویسنده میتونه بسته به اهداف و انگیزه هایی که به کار میگیره، این ابزارها رو برای خلق یک داستان به طور میانگین مثبت یا منفی، استفاده کنه. بماند که این روزا اصلا پیام غالب بر داستان و میزان مفید بودنش دیگه اهمیت خاصی نداره و همینکه بتونید فیلمی با فروش بالا تولید کنید، عملتون توجیه و تحسین شده است.
ژانر ارتش تک نفره، چه احساسی رو برای ما زنده میکنه؟ هرچند که جامعه به عنوان یه مجموعه ی در هم تنیده شده معرفی میشه و کوچکترین مسائل زندگی ما گاها به شکل عجیبی با وضعیت جامعه در ارتباطه و ازش تاثیر میگیره اما ممکنه توی برهه هایی از زندگی یا حتی به صورت دائم، خودمون رو در مبارزاتی ببینیم که انرژی زیادی ازمون میگیرن. گاها مجبور میشیم مسئولیت هایی رو قبول کنیم که از حد نرمال بیشترن و وقتی داستانمون رو برای بقیه تعریف میکنیم، اونا به راحتی باور نکنن که همچین اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتیم و هنوزم زنده و سالم هستیم. ولی آیا مبارزه کردن، همواره تحسین برانگیزه؟ یعنی بابت هر هدفی، استخون خورد کردن میتونه سبب رسیدن به یک نتیجه ی خوب بشه؟ آیا همه ی مبارزات زندگی، تونستن از ما آدم بهتر و خوش خلق تری بسازن؟
گاهی وقتا از یه برهه میگذریم و پشیمون میشیم از اینکه بابت چیزای بی ارزشی جنگیدیم و عمر خودمون رو هدر دادیم. این نشون میده انگیزه و هدفی که دنبال میکنیم، میتونه نقش تعیین کننده ای در بررسی میزان ارزشمند بودن یک مبارزه داشته باشه. چیزی که درمورد بسیاری از تولیدات مرتبط با این ژانر زیر سوال میره، در واقع هدف و انگیزه ای هست که شخصیت اصلی دنبال میکنه. اینقدر تولیدات این ژانر زیاد شده که الگوهای تکراری، به راحتی خودنمایی میکنن و نقد کردنشون، خیلی راحت تر شده. بسیاری از الگوهای نابهنجارشون به موضوعاتی بدیهی تبدیل شدن.
این ژانر میتونه به مخاطب اجازه بده که خودش رو در نقش قهرمانی تصور کنه که توانایی مقابله با هر چالشی رو داره. این احساس قدرت میتونه به تقویت اعتماد به نفس کمک کنه اما این تحریک، بسته به نوع ارائه ی سناریو میتونه بهنجار یا نابهنجار باشه. داستان های این ژانر، معمولا پر از هیجان و اکشن هستن و به مخاطب فرصتی میدن تا از مشکلات روزمره و واقعیت های زندگی فرار کنه که این موضوع هم به خودی خود نه خوبه و نه بد.
شخصیت های همچین ژانری، عمدتا با اراده و شجاعت خودشون بر مشکلات غلبه میکنن که می تونه الهام بخش باشه و مخاطب رو به تلاش برای غلبه بر مشکلات و چالش های زندگیش دعوت کنه. صحنه های اکشن و مبارزات شدید، باعث تحریک احساسات هیجان انگیز و حس افزایش آدرنالین در مخاطب میشن که به خودی خود تجربه ی لذت بخش و سرگرم کننده ایه. مبارزه ای که قهرمانای این داستان با ظلم و بی عدالتی دارن، برای مخاطبی که در دنیای واقعی، کار چندانی ازش برنمیاد و از وضعیت دنیا رنجیده است میتونه حس تامین عدالت رو موقتا ایجاد کنه.
تاثیر روانی ژانر ارتش تک نفره این تاثیرات منفی، لزوما درمورد همه ی فیلم هایی که با این ژانر ساخته میشن صدق نمیکنه. از ژانر ارتش تک نفره میشه برای توصیف بسیاری از مبارزات انتزاعی استفاده کرد که در حالت عادی، نمیشه اونا رو دید یا تاثیرشون رو درک کرد. این ژانر میتونه باعث بشه که آدما نسبت به خودشون و توانایی ای که در مواجهه با مشکلات دارن، به توقعات افراطی دچار بشن. این اتفاق، مخصوصا زمانی میوفته که به لحاظ روانی، با شخصیت کلیدی یک داستان، به همزادپنداری برسید و فردی که توی یک داستان تخیلی ظاهر شده رو تبدیل به الگوی صبر و تحمل خودتون کنید.
حتی اگر مبارزه ای که در دنیای واقعی دنبال میکنیم، یه مبارزه ی صرفا روانی و انتزاعی باشه، آستانه ی تحمل ما نمی تونه وارد یک فضای تخیلی بشه. وقتی از خودمون توقع زیادی داشته باشیم، ممکنه به شکل افراطی، مسئولیت های جدیدی رو قبول کنیم یا انتخاب های پرریسکی رو در پیش بگیریم و همین کافیه که مستعد تجربه ی آسیب روانی بشیم. همچین فیلم هایی، عمدتا خشونت رو به عنوان تنها راه حل مشکلات نشون مدن که می تونه نگرش های منفی، نسبت به حل تعارضات در زندگی واقعی رو ایجاد کنه. مخاطب ممکنه احساس کنه که باید توی زندگی خودش هم مثل شخصیت های همچین داستانایی، به تنهایی و بدون کمک بقیه، مشکلاتش رو حل کنه. این موضوع میتونه در ادامه باعث استرس افراطی و انزوا بشه. ارتش تک نفره، بسته به نحوه ی ارائه ی روایت میتونه سبب کاهش همدلی بشه. وقتی سناریو فقط روی قدرت فردی تکیه داره و همکاری و حمایت جمعی رو نادیده میگیره، میشه انتظار داشت که ارزش گذاری روی کار تیمی و همدلی، تا حد زیادی کاهش پیدا کنه. چیزی که نباید فراموش کرد اینه که بسیاری از این فیلم ها، محدودیت سنی خاصی ندارن و نوجوونا هم میتونن مصرف کننده ی بالقوه اش باشن. مخاطب جوون تر ممکنه همچین تصاویری رو جدی بگیره و باور کنه که خشونت یا رفتارهای غیر منطقی میتونه فرد رو تبدیل به یک قهرمان کنه.
جمع بندی ما گاهی مجبور میشیم ارتش تک نفره ای برای حل کردن مشکلات زندگی خودمون بشیم و فیلم هایی در این ژانر، شاید به همین دلیل هست که شانس زیادی برای ارتباط گرفتن با فرهنگ عمومی داشتن. هرچقدر هم بگیم که این مدل فیلما مارکتی و عامه پسند هستن، باز هم نمیشه منکر شد که انسان های زیادی این کارا رو پسندیدن و یک دلیلی وجود داشته که بین این همه ژانر، تقاضا برای تولید چنین محصولاتی بیشتره. مگه در ژانر فانتزی یا تخیلی نمیشه فیلمای مارکتی و پاپکورنی بیشتری ساخت؟ گاهی یک نگاه غیر مستقیم لازمه که بشه فرهنگ عمومی رو درک کرد و معنی پشت تصمیمات و الگوهای رفتاریشون رو فهمید.