آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

 

 

انیمیشن سریال ماجراجویی های من با سوپرمن، اولین بار در سال 2023 منتشر شد و ایده ی داستانش متعهد به همون سوپرمنی هست که میشناسیم با این تفاوت که جزئیات رو با توجه به زندگی مدرن، تاحدی به روز رسانی کرده و در سناریوی خودش، خلاقیت به خرج داده.



در اینجا معشوق سوپرمن، بیشتر شبیه یه دورگه به نظر میرسه و موهای کوتاهی داره و صمیمی ترین دوست سوپرمن هم یه سیاهپوسته که با استانداردهای فرمالیته ی صنعت سرگرمی لیبرال در همپوشانیه. 
کلارک کنت در کنار لوییس لین و جیمی اولسن، وارد ماجراجویی های هیجان انگیزی میشن و بعضیا عقیده دارن که این داستان، رویکرد جدیدی نسبت به شخصیت سوپرمن داره و جنبه های انسانی تری از شخصیتش رو به تصویر میکشه. در طول داستان، کلارک با چالش های هویتی و تهدیدهای جدید رو به رو میشه و در عین حال، سعی میکنه تا هویت خودش رو مخفی نگه داره. 
نمیدونم کسی غیر از منم از اینکه چرا هویت سوپرمن لو نمیره تعجب کرده یا نه. چون در حالت عادی، فقط یه عینک میزنه و وقتی میره تو نقش سوپرمن، نه صداش تغییر میکنه، نه چهره اش، و صورتشو هم نمیپوشونه. 
توی داستان های کمیک، معمولا این قضیه توجیه میشه. کلارک معمولا به عنوان یه خبرنگار خجالتی و کمی دست و پا چلفتی معرفی میشه و اونو تا حد بیشتری در تضاد با سوپرمن بااعتماد به نفس و مقتدر قرار میده.

به لحاظ روانشناختی هم مردم انتظار ندارن که یه خبرنگار ساده، همون قهرمان قدرتمند باشه و ذهنشون به طور ناخودآگاه، مشکوک نمیشه. اما توی بعضی از نسخه ها، کلارک کنت کمی خمیده راه میره (توی این انیمیشن هم از این ایده استفاده شده).
در بعضی از کمیک ها، سوپرمن از قدرت های کریپتونی خودش برای تغییر فرکانس صداش یا حتی تاثیرگذاشتن روی ادراک بقیه استفاده میکنه که معمولا این ایده، توی نسخه های نمایشی که اتفاقا سوال برانگیزتر میتونن باشن، مورد استفاده ی چندانی قرار نمیگیره. 
بعضیا این بخش از داستان رو به تعلیق ناباوری نسبت میدن یعنی منطقش رو لازمه به این وسیله پذیرفت چون اگه همه فورا متوجه قضیه بشن، بخش زیادی از جذابیت داستان از بین میره. 
تعلیق ناباوری در مطالعات ادبی و سینمایی اشاره داره به قبول کردن ارادی عناصر غیرواقعی در داستات. وقی یک فیلم یا کتاب، عناصر غیر منطقی یا خارق العاده داره، مخاطب به طور آگاهانه تصمیم میگیره که اونو باور کنه تا بتونه از تجربه ی داستانی لذت ببره.
این مفهوم اولین بار به دست سمیوئل تیلور کولریج در سال 1817 مورد استفاده قرار گرفت و بعد ها در سینما و ادبیات، دست به دست شد. 


توی داستان های دیگه، نمونه هاش رو به کرار میشه دید اما لزوما ممکنه به اندازه ی قضیه ی هویت سوپرمن، توی ذوق نزنن. مثلا سفر در زمان در فیلم ها بدون تناقض های علمی به نمایش در میاد یا شخصیت های فانتزی بدون توضیح علمی، قدرت های خارق العاده دارن. 
تعلیق ناباوری به مخاطب اجازه میده تا منطق دنیای واقعی رو کنار بذاره و در دنیای داستان، غرق بشه.

اما وقتی به صورت افراطی به کار گرفته بشه، میتونه باعث ایجاد توهم یا از بین رفتن منطق داستانی بشه. درواقع توی بعضی از داستان ها، جهان داستانی به حدی قواعد نامشخصی پیدا کرده که مخاطب دیگه نمیتونه اتفاقات رو به کمک منطق درون داستان تحلیل کنه.

اما برگردیم به داستان سریال
هدف سوپرمن، محافظت از مردم و برقراری عدالت توصیف شده و در اینجا هم تلاش میکنه تا مردم رو از خطرهای مختلف نجات بده. 
کریپتون در دنیای دی سی، سیاره ی مادری سوپرمنه و در اینجا هم به سناریوی سابق دامن زده میشه. جامعه ی کریپتون براساس طبقات اجتماعی و کنترل شدید بر تولد و سرنوشت شهرونداش شکل گرفته بود و به خاطر بی توجهی به هشدارهای علمی درباره ی ناپایداری هسته ی سیاره، از بین رفت. 
سوپرمن با وجود محبوبیت، انتقادات منفی خاصی رو جذب کرده که در عین جالب بودن این انتقادات، لزوما درطول زمان، جهت تغییر داستان و بهبودش، چندان مدنظر قرار نگرفتن. 
خیلیا عقیده دارن که سوپرمن، بیش از حد کامل و بدون ضعف های انسانیه که باعث میشه شخصیتش کمتر قابل درک و همزادپنداری باشه. بعضیا عقیده دارن که سوپرمن، به حدی قدرت داره که باعث کاهش تنش در داستان میشه چون همیشه راهی برای رسیدن به هدفش داره که این موضوع، در این داستان، بعضا تعدیل شده. 


اما انتقادی که به شخصه بیشتر از همه دوستش دارم اینه که بعضیا عقیده دارن که سوپرمن توی بعضی از داستان ها به عنوان ابزاری برای بازتولید ایدئولوژی های خاص مثل سرمایه داری متاخر استفاده شده که باعث میشه شخصیتش کمتر مستقل و نمادین باشه. 
سرمایه داری متاخر به مرحله ی جدیدی از سرمایه داری اشاره داره که تحت تاثیر تکنولوژی، جهانی شدن بازار و تغییر در جریان تولید و مصرف، الگوهای نابهنجار سیستم سرمایه داری هم تکامل پیدا کرده و به شکل پیچیده تری، از جامعه سواستفاده میکنه.

در این دوره، تمرکز خاصی روی اقتصاد دیجیتال وجود داره و اطلاعات و دانش به عنوان اجزای اصلی اقتصاد شناخته میشن. بازارها بین المللی و وابسته به همدیگه شدن و قدرت اقتصادی از دولت ها به شرکت های بزرگ منتقل میشه. تبلیغات و رسانه ها، رفتار مصرف کننده ها رو به شدت تغییر میدن و عملا نوعی تغییر در الگوهای مصرف رو شاهد هستیم. 
انتقاد منفی ای که نسبت به این تغییرات وجود داره از این بابته که بعضیا عقیده دارن همچین روندی باعث افزایش نابرابری اقتصادی و وابستگی شدید جامعه به سیستم های مالی جهانی میشه. 
اما ارتباط سوپرمن با سرمایه داری متاخر، بیشتر در نحوه ی بازتولید ایدئولوژی هایی دیده میشه که به کرار توی کارای ابرقهرمانی مشابه هم میشه دید. 
توی خیلی از داستان ها، سوپرمن به تنهایی مسئول نجات دنیاست که با ایده ی سرمایه داری متاخر درمورد قدرت فردی و موفقیت شخصی در ارتباطه.

جمع بندی
بعضیا عقیده دارن که سوپرمن توی بعضی از داستان ها به عنوان ابزاری برای تثبیت وضعیت فعلی دنیا و جلوگیری از تغییرات رادیکال نمایش داده میشه. در دنیای سرمایه داری متاخر، سوپرمن نه فقط یه شخصیت داستانی بلکه تبدیل به نوعی برند تجاری شده و نقش رسانه در شکل دادن به تصویر این شخصیت، بارها مورد نقد قرار گرفته. 
با این وجود، سوپرمن هنوز بیش از پیش در حال ارتباط گرفتن با بچه ها و نوجووناست و تبدیل همچین نقدهایی به ادبیاتی که برای قشر تاثیرپذیر از این سناریو قابل فهم باشه، نیاز به ایده های بیشتری داره و توی مطالب دیگه ای به سراغش خواهیم رفت. 


ناامنی همیشه از یه منشا همیشه هویدا و شناخته‌شده نشات نمیگیره و سوژه‌ی اصلی می‌تونه توی سایه‌ها به بقای خودش ادامه بده. بسیاری از این پدیده‌ها لزوما ملموس و به‌راحتی قابل مطالعه نیستن ولی وقتی به سراغ دنیای هنر میریم، این توانایی رو داریم که از هر عنصر دنیای فانتزی، برای به تصویر کشیدن افکار و احساسات بشر استفاده کنیم. 
مونارک: میراث هیولاها، یه سریال آمریکایی هست که عمدتا توی اتمسفر کشور ژاپن در حال اتفاق افتادنه. شخصیتایی از ملیتای مختلف، در تلاشن تا راز یه پدیده‌ی غیر این جهانی رو بررسی کنن و از این طریق، تراژدی‌های زندگی خودشون رو سر و سامون بدن. این تلاش، خود به خود اونا رو در ارتباط با یه مساله‌ی عالمگیر قرار میده.

مونارک توی سال 2023 منتشر شده و تا الان تونسته امتیاز 7 از 10 رو توی سایت IMDb به دست بیاره و 87 درصد رضایت مخاطبای گوگل رو داشته. اگر به کارای اکشن و تخیلی هیجان‌انگیز علاقه دارید، این سریال، شانسشو داره که بخشی از سرگرمی مورد علاقه‌ی شما رو فراهم کنه.

هیولاها هرچند که در دنیای واقعی وجود ندارن اما تجربه‌ی مواجهه‌ی با همچین پدیده‌هایی برامون قابل پیش بینیه؛ چرا‌که اضطراب و چالش‌های قابل پیش‌بینی درون این اتفاق، برای ما غریبه نیست و در مواجهه با بحران‌هایی که جنبه‌ی لزوما فیزیکی واضحی ندارن، تجربه‌اش میکنیم. به طور مثال، بحرانای اقتصادی بدن فیزیکی خاصی نداره و در نگاه اول، ممکنه فقط یه سری عدد و رقم و نمودار باشن اما رفته رفته، خودنمایی میکنن و روی کیفیت زندگی ما تاثیر میذارن و می‌دونیم که وجودشون می‌تونه شانس بقای ما رو کاهش بده.

بحرانای بزرگ، بعضا به شکل زیرکانه‌ای پنهان میشن و وظیفه‌ی کشف و درک کردنشون به عهده‌ی خوده ما آدمایی هست که ازشون می‌ترسیم و وجودشون رو حس می‌کنیم. 
چیزی که به راحتی میشه در مورد شخصیت‌های کلیدی این سریال متوجه شد اینه که اونا قصد دارن با چیزی که می‌دونن تاریکه مبارزه کنن و در این مورد، اغلب به طور ناخواسته درگیر ماجرا میشن و هنوز به الزامات کارشون آشنایی ندارن. همین هم باعث بهبود ژانر درام سریال میشه. 


این مبارزه فقط در مقابل هیولاها نیست و شخصیت‌ها مجبورن دروغای زیادی رو در مورد جامعه‌ی انسانی خودشون تشخیص بدن و ازشون به شکل زیرکانه‌ای فرار کنن. سیستم سعی داره تا حقایقی رو در مورد موجودات وحشی و غولپیکر طبیعت پنهان کنه و این در حالیه که محدوده‌ی درون شهر‌ها پر شده از اخطار‌هایی که به ظاهر سعی داره از آدما در مقابل حمله‌ی احتمالی هیولاها مراقبت کنه.

این سیستم پروپاگاندایی، به راحتی قابل درک نیست چون شخصیت‌ها در ابتدا نمی‌دونن که چه اتفاقاتی از گذشته‌های دور، مثل یه سایه، توی جامعه و طبیعت سیاره در حال حرکته. 
هرچند که هیولاها موجودات وحشتناک و هیجان‌انگیز این سریال به حساب میان اما چالش یک کار گروهی و دشمنای بالقوه‌ی انسانی، گره‌های داستانی به مراتب جالب‌تری رو ایجاد کرده.

در واقع احساسات بزرگترین هیولاها هم از پیچیدگی خاصی برخوردار نیست و با ضریب خطای بسیار پاییی میشه حرکات بعدیشون رو پیش‌بینی کرد اما این به هیچ‌ عنوان در مورد انسانا صدق نمیکنه. این چیزی هست که در مورد سریال مونارک بهش علاقه دارم؛ چرا که صرفا روی هیولاها تمرکز نکرده و یه سری ابرقهرمان یا انسان نابغه رو به سراغشون نفرستاده بلکه آدما رو در مورد انجام کار گروهی و نحوه‌ی همکاری‌شون به چالش کشیده.

جمع‌بندی
کارای تخیلی‌ای مثل مونارک، لزوما پدیده‌های تخیلی سرگرم‌کننده نیستن و با یک داستان‌پردازی خوب و معنادار که پیچیدگی‌های شخصیت انسان رو به تصویر میکشه می‌تونن تبدیل به داستان‌های نمادین جالبی جهت به تصویر کشیدن ترس‌ها، دروغا و پیچیدگی‌های زندگی جمعی انسان بشن. 
 

مهارت درک قضاوت سطحی

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·


مهارت روانی درک قضاوت سطحی یا قضاوت براساس ظاهر 
قضاوت سطحی، یعنی نتیجه گیری براساس ظاهر، درحالیکه پدیده ی مورد بحث، چندلایه یا پیچیده تره یا به شکلی، حقیقتش پنهان شده و اونچه که مورد قضاوت قرار گرفته، یک لایه ی بیرونی و بسیار دور از حقیقت اصلی و کلیدی پدیده است. 
درک این موضوع همیشه ساده نیست اما آگاهی پیدا کردن نسبت به یک قضاوت سطحی، میتونه راه خوبی برای افزایش امنیت روانی و شناخت آدما باشه. 
درک اینکه یک قضاوت صرفا براساس ظاهر هست یا نه، نیاز به خودآگاهی و تامل داره. قضاوت سطحی معمولا با تکیه بر شواهد محدود مثل لباس، چهره، لحن اولیه یا یک رفتار جزئی انجام میشه. در این مسیر، بافت و زمینه نادیده گرفته میشه مثلا شرایط زندگی، فرهنگ یا تجربه های قبلی فرد.
در قضاوت سطحی، شاهد نوعی احساس قطعیت سریع، بدون کنجکاوی برای اطلاعات بیشتر هستیم و معمولا همراه با نوعی برچسب زدنه. 
داستان دیو و دلبر، شاید رایج ترین نمونه ی داستانی در فرهنگ عامه باشه که به این مهارت روانی اشاره داره. 
در این داستان، قضاوت سطحی روستایی ها و حتی خواهران دلبر اینه که ظاهر ترسناک و هیولامانند، تصویری از ذات شرور و خطرناکه. واقعیت پنهان اینه که درون اون هیولا، شاهزاده ای نجیب و مهربان، گرفتار نفرین شده. 
دلبر کسی هست که مهارت روانی درک قضاوت سطحی رو نشون میده. از روی ترس یا انزجار اولیه عمل نمیکنه، صبر میکنه، مشاهده میکنه، نشانه های غیرظاهری مثل مهربانی، آسیب پذیری و ایثار رو میبینه و درنهایت به حقیقت میرسه. 
چیزی شبیه به این الگو رو در داستان شاهزاده و قورباغه یا اسطوره ی پرومته میشه دید. 
در اسطوره ی پرومته، قضاو سطحی زئوس از انسان ها به عنوان موجوداتی ناقص و نافرمان رو شاهد هستیم، این درحالیه که پرومته میتونه ظرفیت و اشتیاق انسان ها برای یادگیری رو ببینه.
همچنین داستان زال و سیمرغ هم این الگو رو درون خودش داره. در این داستان، قضاوت سطحی اطرافیان درباره ی نوزاد سفیدمو یا زال رو شاهد هستیم که اون رو پیر خطاب کردن و رهاش میکنن اما سیمرغ رفتار عاقلانه تری نشون میده. 
این داستان ها نشون میدن که ظاهر همیشه دروغ نمیگه، اما لزوما همیشه تمام حقیقت رو هم نشون نمیده.

اسطوره های یونان و روم پر از نمونه هایی هستن که قضاوت سطحی، مستقیما به تراژدی ختم شده. 
مجازات پسر بی گناه در داستان هیپولیتوس و تزئوس
فدرا، همسر تزئوس، پادشاه آتن، عاشق پسرخوانده ای هیپولیتوس میشه. هیپولیتوس که به ایزدبانوی پاکی سوگند خورده، فدرا رو رد میکنه. فدرا از شرم و خشم خودکشی میکنه اما قبل از مرگ در نامه ای به دروغ مینویسه که هیپولیتوس بهش تجاوز کرده. 
تزئوس با دیدن جسد همسر و خوندن نامه، بدون هیچ گفت و گویی با پسرش و بدون توجه به سابقه ی پاکدامنی هیپولیتوس، بلافاصله اون رو گناهکار میدونه. 
تزئوس از خدای دریا یعنی پوزئیدون میخواد پسرش رو نفرین کنه. هیولایی از دریا بیرون میاد و اسب های ارابه ی هیپولیتوس رو رم میده، هیپولیتوس به شدت مجروح میشه و میمیره، فقط وقتی آرتمیس میاد و حقیقت رو فاش میکنه، تزئوس متوجه میشه که قضاوت عجولانه اش باعث شد پاک ترین عزیزش رو بکشه.

قضاوت براساس ظاهر و خشم در داستان مدوسا
مدوسا دختری فانی با موهای زیبا بود که در معبد آتنا به عنوان کاهنه خدمت میکرد. پوزئیدون یا خدای دریا، در معبد آتنا بهش تجاوز کرد. 
آتنا که نمیتونست علیه پوزئیدون کاری کنه، خشم خودش رو متوجه مدوسا میکنه. از روی ظاهر، یعنی تجاوزی که در معبدش اتفاق افتاده، و بدون توجه به اینکه مدوسا قربانی بوده، مدوسا به جای پوزئیدون مجازات میشه. 
تراژدی این داستان اینه که آتنا ظاهر مدوسا رو به هیولایی با مارهایی به جای مو و نگاهی سنگ کننده تبدیل میکنه. مدوسا از زیباترین کاهنه به نفرین شده ترین هیولا تبدیل میشه و بعدا به دست پرسئوس، سر بریده میشه. در اینجا، قضاوت ظاهری، باعث یک بی عدالتی اساطیری میشه.

 

معرفی و بررسی انیمیشن سریالی Invincible| شکست‌ناپذیر
انیمیشن Invincible جزو سریالای برگزیده‌ی سایت IMDb و مخصوص بزرگسالان هست که بر اساس یه کمیک به همین اسم ساخته شده. این کار تا الان تونسته امتیاز 8.7 رو از سایت IMDb به دست بیاره و سناریوی بسیار خوبی برای بررسی دنیای ابرقهرمانی و اهمیتی هست که توی فرهنگ آمریکایی داره.

بعضیا ترجیح میدن که دنیای ابرقهرمانا رو صرفا یه سری ایده‌آل‌پردازی کودکانه در نظر بگیرن یا تئوری‌های تاریکی رو پشت سرشون متصور بشن که بعضا متافیزیکی و غیر این جهانیه؛ اما دنیای ابرقهرمانای آمریکایی می‌تونه تشبیه خیلی ساده‌ای باشه از ایدئولوژی‌های رایج که جوامع ما رو شکل میدن. چه بسا که هیچی مثل داستانای ابرقهرمانی، ایدئولوژی‌های جدیدی مثل فمنیسم رو پوشش نداده و هر شخصیت، به واسطه‌ی قدرت و تاثیر اجتماعی خودش می‌تونه رویکردی که نسبت به زندگی داره رو به تموم جامعه تسری بده.

اونا نماد هیچ شخص خاصی نیستن بلکه نماد سبک خاصی از اندیشیدن و طراحی جامعه هستن. یه جامعه‌ی مدرن، با جادو کردن ذهن مردم یا زور، ساخته نمیشه؛ بلکه یه سری ایدئولوژی خوش‌تراش لازمه که بتونه جمعیت زیادی از مردم رو در هماهنگی با هم، به سمت جلو بکشونه. 
توی انیمیشن شکست‌ناپذیر، شخصیت اصلی و خونواده‌اش، خیلی آمریکایی هستن و اینو در ظاهرشون هم میشه دید. خودشونو افراد جهان وطنی می‌دونن اما اتفاقا خیلی هم شبیه ملی گراها عمل میکنن و هیچی براشون خونه‌ی خودشون نمیشه و برای حکومت خودشون کلی حرفای اکلیلی میزنن و زیر سایه‌اش ناجی ملت‌ها و کشورای دیگه هم میشن. یعنی اینکه آره، ما آمریکاییم و می‌تونیم از شما ملتا و کشورای دیگه هم مراقبت کنیم، این کارو میکنیم چون قدرت زیادی داریم و شما هم چاره‌ای ندارید جز اینکه به ما تکیه کنید؟ اصلا نیازی نیست ما رو انتخاب کنید، کافیه مشکلی پیش بیاد تا ما خودمونو برسونیم و زورکی هم که شده کمک کنیم؛ چون جون مردم، برای ما اهمیت داره.

هیچ چیز مثل کارای ابر قهرمانی برای سرگرم کردن فرهنگ عمومی و دادن حس حق به جانب بودن به افرادی که ایدئولوژی‌های مدرن رو دنبال میکنن جوابگو نیست. ساختن اینطور کارا ساده است، اغلب هیچ بازی خاص و تحسین برانگیزی ندارن و صرفا روی شیوه‌ی مبارزه و هیجانی که تحت تاثیر پیروزی‌های پی‌در‌پی و خوش شانسی پیش میاد تکیه دارن. یک شخصیت، به نمایندگی از یه ایدئولوژی پیروز میشه چون باید پیروز بشه و تقدیر اون شخصیت و ایدئولوژی، توی آسمون‌ها نوشته شده.

نبرد خیر و شر در انیمیشن شکست ناپذیر
تصویری که این انیمیشن در مورد رویارویی خیر و شر داره، ممکنه در ابتدا خیلی ساده و سطحی‌نگرانه به‌نظر برسه اما رفته رفته، گره‌های داستانی جالبی شروع به ظاهر شدن میکنن. هر چند که در واقعیت، ابرقهرمانی وجود نداره که با مبارزات خودش و فداکاریش برای نجات مردم سیاره، نفسارو توی سینه حبس کنه و مردمو پای تلویزیون نگه داره، اما ما میدونیم که چه افرادی و چه ساز و کارهایی، می‌تونن با تصمیماتی که براشون کوچیک به حساب میاد، روی زندگی طیف زیادی از آدما تاثیر بذارن.

پدر شخصیت اصلی این داستان، تصویری از افکار و آدمایی هست که همیشه بلدن چطور برای ما نقش آدمای خوب رو بازی کنن و خواسته یا ناخواسته، جوامع خودمون رو وابسته و مدیون‌شون میدونیم اما هیچ کدوم‌مون لزوما قضاوت درستی در مورد اهداف و انگیزه‌های واقعی‌شون نداریم و حتی بعد از اینکه مرتکب خیانت میشن هم در بهت و حیرت باقی میمونیم. انگیزه‌های این افراد می‌تونه از داشته‌هایی نشات بگیره که ما آدم‌های معمولی حتی توی خواب‌مون هم نمی‌بینیم. گذر از سطح خاصی از قدرت و ثروت، به این افراد اجازه‌ی بازگشت نمیده و دیگه حق خودشون نمی‌دونن که چیز کمتری رو تحمل کنن و به علاوه، به علت نامشروع بودن داشته‌هایی که به دست آوردن، اونقدری همدلی ندارن که به دیگران هم کمک کنن تا به اندازه‌ی خودشون رشد رو تجربه کنن.

ما این بهت رو بار‌ها در طول تاریخ و در مواجهه با انواعی از ایدئولوژی و شخصیت‌های تاریخی تجربه کردیم؛ با این وجود، هنوز هم راز‌های زیادی در مورد درونیات انسان‌ها وجود داره که ندونستن‌شون باعث میشه تا دوباره و دوباره در شناخت خوب از بد، دچار مشکل بشیم. این اتفاقی هست که در دنیای شکست‌ناپذیر، در حال اتفاق افتادنه و کاراکتر شکست‌ناپذیر، نه تنها بار حمایت فیزیکی از انسان‌ها رو به دوش میکشه بلکه ادامه‌ی مسیرش، وابسته به درک مفهوم خیر و شر و پیچیدگی ذهن انسان‌هاست.

جمع‌بندی
شاید ما در دنیای واقعی، پدری مثل پدر شکست‌ناپذیر نداشته باشیم اما بارها به صادقانه نبودن و ناکارآمد بودن ایدئولوژی‌هایی که بهمون به ارث رسیده پی‌بردیم و متوجه شدیم که جامعه‌ای که از اجداد خودمون به ارث بردیم، سرشار از دروغ، ریاکاری و الگوهای فکری و رفتاری ناسالمه. شاید ما قدرت و توانایی‌های شخصیت شکست‌ناپذیر رو نداشته باشیم اما حس ناچاری و بیچارگی‌ای که در مقابل پیچیدگی حیله‌ی درون این ایدئولوژی‌های کهنه داریم، تنه به تنه‌ی چالشی میزنه که شخصیت اصلی این داستان، باهاش رو به رو هست.
 

 

قسمت اول هر سریالی لازمه کنجکاوی کافی ایجاد کنه و درمورد لازاروس، تا حد خوبی، شانس کنجکاو کردن بیننده فراهم شده. 
شخصیت اصلی رو میشه نقطه عطف داستان درنظر گرفت چون توانایی هاش لزوما با قدرت های ماورایی گره نخوردن و خیلی سریع میشه درکش کرد و باهاش ارتباط گرفت و همچنین فرد جذاب و مشتاق به زندگی هست. اتمسفر داستان رو میشه کمابیش تکراری تلقی کرد و باید دید در ادامه چطور میخواد مخاطب رو جذب کنه.

قسمت اول با معرفی دنیایی تحت تاثیر داروی معجزه آیای Hapuna شروع میشه و همین ایده ی آخرالزمانی، همراه با روایت علمی تخیلی، زمینه ی خوبی برای ایجاد تعلیق و کنجکاوی ایجاد میکنه. 
برخلاف بسیاری از انیمه های اکشن، توانایی های اکسل به شکلی هست که باعث میشه بیننده، راحت تر ارتباط بگیره. فضای بصری سایبرپانک و آخرالزمانی با موسیقی جز و طراحی بصری پرانرژی، یادآور کارهای قبلی شینیچیرو واتانابه مثل Cowboy Bebop و Samurai Champloo هست. 
سازنده ی لازاروس همون فردی هست که اثر معروف Cowboy Bebop رو ساخته و یکی از تاثیرگذاترین کارگردان های انیمه است که به خاطر سبک منحصر به فردش در ترکیب موسیقی، فلسفه و داستان های پیچیده شناخته میشه.

در هر دوی این انیمه ها هم از موسیقی جز، فانک و الکترونیک برای ساختن فضای روایی استفاده شده. در لازاروس، موسیقی توسط Flying Lotus ساخته شده که خودش از طرفدارهای سبک واتانابه است. شخصیت اصلی یعنی لازاروس، مثل اسپایک Cowboy Bebop فردی با گذشته ی پیچیده، توانایی های خاص و روحیه ی مستقل و سرکش هست. واتانابه به عنوان استاد ترکیب ژانرها شناخته میشه و در این انیمه، سایبرپانک رو با اکشن و فلسفه ترکیب کرده. 
مای انیمه لیست درمورد این انیمه نوشته: لازاروس با ظاهر خیره کننده، اکشن سینمایی و موسیقی جز الکترونیک، تجربه ای حسی و منحصر به فرد ارائه میده. 
همکاری شینچیرو واتانابه با چاد استاهلسکی، کارگردان جان ویک، در طراحی مبارزات، یکی از نقاط قوت انیمه محسوب شده. 


سایت Genzu Anime نوشته: تصاویر جسورانه نمی تونن داستانی گسسته و شخصیت هایی سطحی رو تجات بدن."
بعضی منتقدها عقیده دارن که قسمت های اولیه در پرداخت شخصیت ها و انسجام روایی دچار ضعف هستن. 
در سایت IMDb یکی از کاربرها نوشته: "یکی از خیره کننده ترین قسمت های اولی که تا حالا دیدم. موسیقی، طراحی و اکشن بی نظیرن."
در زمان تحریر این مطلب، فقط یک فصل از این انیمه اومده. داستان در سال 2055 در حال اتفاق افتادنه. دارویی به اسم هپنا درد فیزیکی رو از بین میبره اما در ادامه، تبدیل به یک تهدید مرگبار شده. گروهی به اسم لازاروس، مامور میشن تا خالق دارو رو پیدا کنن و درمانی برای نجات بشریت بسازن. 
فصل اول کامل شده و در حال حاضر فصل جدیدی اعلام نشده. 
داستان انیمه در فصل اول به طور کامل جمع نمیشه و پایانش به شکلی هست که لازمه منتظر فصل دوم موند. فصل دوم هنوز به طور رسمی تایید نشده اما داستان نشون میده که ادامه ی داستان، برنامه ریزی شده است.

جمع بندی
این انیمه از سایت IMDb امتیاز 6 از 10 گرفته و جذاب، اما نه منحصر به فرد توصیف شده و کاربرها عقیده دارن که شخصیت ها برجسته نیستن. 
در سایت راتن تومیتوز نقدهای ترکیبی به دست آورده و بعضی از منتقدها اون رو آشفته اما جذاب توصیف کدن. 
میشه گفت که این انیمه بیشتر مخاطب های خاص خودش رو جذب کرده و برای مخاطب عمومی که دنبال روایت منسجم و شخصیت پردازی عمیق هست، هنوز نتونسته رضایت گسترده داشته باشه.