آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

معرفی سریال نفرین| The Curse

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·


این مطلب صرفا برای معرفی این سریال نوشته شده و هیچ بخشی از داستانو لو نمیده. سریال نفرین یکی دیگه از کارای نیتان فیلدر هست که توی سبک کمدی سیاه ساخته شده. نیتان بیشتر از اینکه یه کمدین باشه، میشه گفت که به موضوعات روانشناختی علاقه داره و این سریال هم یه جور شبیه‌سازی از موقعیت‌های روانشناختی و اجتماعی هست که آدمو در معرض قضاوت‌های حساسی قرار میده. قضاوت موقعیتایی که به راحتی، دیگران و احساساتشون رو نادیده میگیریم تا کار خودمون راه بیوفته و بتونیم به منافع‌مون برسیم.


«نیتان فیلدر» در نقش اشر و «اما استون» در نقش ویتنی، یه زن و شوهر هستن که برای معرفی و گسترش کسب و کارشون درگیر یه جور شوی تلویزیونی شدن. این برنامه، اونقدرا هم واقع گرایانه نیست و کارگردانی که داره باهاشون کار میکنه، سعی میکنه تا کلی ظاهر سازی‌های فیک ایجاد کنه و احساسات آدما رو به کمک این کارای رقت انگیز، تحت تاثیر قرار بده. 
ایده‌ی اولیه‌ی سریال، خوب و آموزنده هست اما کشش زیادی توی این سریال و داستانش نیست و اینو میشه از امتیازای کمی که گرفته هم فهمید. 53 درصد از مخاطبای گوگل پسندیدنش و رتبه‌اش توی سایت IMDb  هم اخیرا بهبود پیدا کرده و رسیده به 7.1 از 10. یعنی اینکه ممکنه شروع ضعیفی داشته باشه و کم کم باید منتظر اتفاقات جالب‌تری بود.

نحوه ی آشنایی من با کارای نیتان از طریق مستند The Rehearsal بود که شباهت مضمون و هدفش با این سریال رو به راحتی میشه فهمید. با این وجود، مستندش در نظرم خیلی جالب‌تر بود اما دیالوگ‌ها و اتفاقات این سریال، واقعا کشش کافی رو ایجاد نمیکنه و صرفا نقدای خوبی نسبت به موضوعات جامعه داره. 
تعداد رای دهنده‌های سایت IMDb برای این سریال، به سختی به هزار نفر میرسه. فقط اپیزود اوله که هزار تا رای گرفته و امتیازش 7.6 هست، اگه به بقیه‌ی اپیزودا نگاه کنید، عموما حول و حوش 500 نفر هستن. 


وقتی که یه فیلم یا سریال، سعی میکنه یه پیغام اجتماعی رو برسونه و یه رویه‌ی غیر اخلاقی رو نقد کنه، نظر دادن در مورد خوب و بد اون فیلم یا سریال، می‌تونه بازخوردای تندی بگیره یا متهم بشید به اینکه دارید یه کار که می‌تونه تغییر اجتماعی خوب رو به وجود بیاره و داره حقیقت رو میگه، سرکوب میکنید. این در مورد خیلی از کارای شاخص IMDb هم صدق میکنه و بهشون به چیزی بیشتر از یه محتوای هنری نگاه میشه. اونا خیلی‌هاشون تبدیل به نماد آمریکا یا ملتای دیگه شدن و زیر سوال بردنشون یا نقد کردنشون مثل اینه که به یه بخش بزرگی از جامعه‌ی آمریکا توهین کنید. همین الان برید و نظر صادقانه‌ی خودتون در مورد یکی از فیلمای برتر IMDb رو بنویسید و ببینید که قراره چه اتفاقی بیوفته. حتی می‌تونید توی یه سایت ایرانی و پای یکی از نقدایی که کلی بازخورد گرفته، نظر منفی خودتون در مورد یه کار رو بنویسید. اصلا توهین هم نکنید باز هم ممکنه ببینید یه عده تعصبی بهتون حمله میکنن یا مسخره میکنن. نفرین از اون سریالاست که نفی کننده‌ی نقده و این کارو به کمک محتوای خودش انجام میده.

نیتان به عنوان یه فرد اخلاق‌گرا که بلده کمدی سیاه بسازه یا ذهن آدما رو در مورد رفتارای سطحی نگرانه‌شون به چالش بکشه شناخته شده ولی بیشتر شبیه کسیه که یکی به نعل میزنه و یکی به میخ. یعنی فقط اونچه که قلب مخاطبو به درد نمیاره رو به تصویر میکشه و لزوما چیزیو زیر سوال نمیبره که باعث ناراحتی یه ایدئولوژی بخصوص بشه و میشه حدس زد که در جریان ساخت تولیداتش هم، خودش به تنهایی خیلی از این مسائلو زیر پا گذاشته. یعنی اینکه شما نمی‌تونید از یه سیستم بگذرید و سالم بمونید و بعد همون سیستم و فساد و مشکلاتشو به تصویر بکشید. نیتان هر چقدر هم که خوب، این مسائل اخلاقی رو تبدیل به کمدی سیاه کنه باز هم داره توی ساز و کاری محتوای خودشو تولید میکنه که درگیر همچین مشکلاتی هست.

بخوام یه مثال ملموس‌تر بزنم مثل بعضی هنرمندایی هست که همه‌مون خوب میشناسیم‌شون و اگه کاراشون محبوب شده هم بابت اینه که سعی کردن به مسائل خاصی انتقاد کنن و آدما رو به حفظ اخلاقیات خاصی دعوت کنن ولی در نهایت، درگیر جریان‌های ایدئولوژیکی بو‌داری شدن که اصلا در نظر مخاطباشون توجیه شده نیست و حتی حرفایی که خودشون توی محتواشون گفتن رو زیر سوال میبره. یا مثلا طرف میاد و برای اینکه بتونه پول خوبی به دست بیاره، از شهرتش برای تبلیغ سایتای شرط بندی استفاده میکنه. 
چرا باید همچین افرادی رو تقدیس کرد؟ مخصوصا وقتی که حتی از امکانات و پتانسیلای امروز ساخت فیلم و سریال، به شکل خیلی ضعیفی استفاده شده. یعنی اگر پیام این سریالو ازش بگیریم، ساخت بسیار ضعیفی داره و دیالوگ‌ها، اتفاقات و چهارچوب داستانیش بسیار ضعیفه. 
یاد بعضی هنرمندا میوفتم که میگن چیکار دارید کیفیت کارم چطوره؟ ببینید میخوام چی بگم. 
خب این یه جور شعار زدگی و تلاش برای جلب دلسوزی به حساب میاد؛ به این خاطر که داری جوری حرف میزنی که از قبل، مشخص کردی که باید در موردت چجور قضاوت اخلاقی‌ای صورت بگیره و فکر میکنی که چون داری حرف قشنگی میزنی پس بقیه هم باید قبول کنن که تو آدم خوبی هستی.

ببینید اینکه حرف قشنگی بزنی کار سختی نیست و قرار هم نیست که چون فردی بلده به صورت انبوه، حرفای قشنگی رو تولید کنه، به عنوان یه فرد خوب شناخته بشه. بله اگر چنین حرفایی رو به لیبرالای آمریکایی ارائه بدی ممکنه به راحتی احساساتشون تحریک شه و برات کف و خون قاطی کنن ولی یه عده هم هستن که این چیزا فریبشون نمیده یا توی بخش تاریک جامعه هستن و می‌دونن که صرف گفتن حرفای قشنگ، قرار نیست تغییری درست کنه و روی وضعیت‌شون تاثیر مثبتی بذاره. 
حتی کمدی سیاه هم اگه خوب ساخته بشه انتظار میره که بخندونت، درسته؟ خب این سریال، پتانسیل زیادی برای خندوندن مخاطب خودش نداره و صرفا کمدی رو بهش نسبت دادن چون رفتارای فریکی زیادی داره. 


ساختن همچین چیزایی توی هالیوود در نظرم مثل اینه که یه تن فروش یا صاحب یه کازینو، برای حفظ وجهه‌اش بیاد و به یتیما یا افراد سیل‌زده کمک کنه. اگه بری به اون یتیم یا سیل‌زده بگی که این فردی که بهت کمک کرده یه مشکلی داره و کارش ریاکارانه است، ممکنه ناراحت هم بشه و بهت یه فحشی هم بده و بگه: مثلا تو چه گلی به سر من زدی.

یه عده‌ای هم توی این دنیا هستن که اهمیتی نمیدن هالیوود چه اتمسفری داره یا یه فرد، چه کارایی میکنه تا بتونه توی یه رسانه به شهرت برسه، چه هزینه‌هایی میشه و چه انگیزه‌هایی پشت این تولیدات هست، صرفا چون یه نفر، حرفا و شعاراشون رو با صدای بلند‌تری تکرار میکنه، تحت تاثیر قرار میگیرن؛ چون خودشون رو مثل یه فرد یتیم میدونن که صداش کمه و اینطوری، قرار نیست مورد حمایت قرار بگیره.

جمع‌بندی
شعارزدگی به شکلای مختلفش توی هالیوود، سر به فلک کشیده و پررنگ‌ترین مخاطباشون هم لیبرالای آمریکایی هستن. سریال نفرین، به خاطر ساخت بیش از اندازه ضعیفش، هنوز به راحتی میتونه مورد نقد قرار بگیره؛ ولی کارایی هستن که توی صدرن و تعصب زیادی روشون وجود داره، ولی دارن همین رویه‌های شعار‌زده رو دنبال میکنن. هالیوود تولیدات حرفه‌ای و سرگرم کننده‌ی زیادی داره ولی به هیچ عنوان نمیشه تقدیسش کرد و یه ساز و کار سالم دونستش. من به شخصه کلی از تولیدات این ساز و کار رو میبینم، چه بد باشن چه خوب و بعضا ممکنه باهاشون سرگرم بشم، حتی کاری که بد باشه رو می‌بینم تا با طرز فکر آدما آشنا بشم ولی هیچ وقت اصل این صنعت و تصویری که از سیستم خودش نشون داده رو فراموش نمیکنم و نمیذارم که این تولیدات، باعث بشه که نیمه‌ی تاریکش از توی ذهنم محو بشه. 
هالیوود فقط سرگرم کننده است و اصلا چشمم آب نمیخوره که هنری که به کمک این سیستم داره منتشر و بازتولید میشه، بتونه تغییر اجتماعی مثبتی ایجاد کنه، به همون دلیلی که یه جادوی سیاه، هیچ وقت نمی‌تونه عشق واقعی رو ایجاد کنه. 


این مطلب درمورد تاثیر روانی هنرهای تجسمی، فارغ از موضوعی که درموردش حرف میزنن هست. مثلا یه مجسمه، فارغ از موضوعش، چه احساسی رو در مخاطب یا سازنده اش زنده میکنه؟ نشانه شناسی هنرهای تجسمی و روانشناسی ادراک، میتونه هنر رو از یک خبر، به یک تجربه تبدیل کنه. 
وقتی به یک تابلو یا مجسمه نگاه میکنیم، معمولا اول میپرسیم: این نقاشی چه چیزی رو نشون میده؟ 
اما سوال مهم تر اینه که: این اثر با من چیکار میکنه؟ 
هنرهای تجسمی، بیشتر یک پدیده ی فیزیکی و حسی هستن که مستقیما با سیستم لیمبیک و قشر بینایی با گفت و گو میکنن. 
هر عنصر بصری میتونه یک نشانه است که میتونه کهن الگوهای روانی رو فعال کنه. مثلا خط عموی، نماد ایستادگی، تعالی، قدرت و ریسکه. یک خط عمودی بلند، مثل خطوط به کار رفته در طراحی مناره یا مجسمه های گوتیک، احساس جاذبه ی معکوس یا سبکی روح رو تداعی میکنه. 
خط منحنی و مارپیچ میتونه نماد پویایی، رشد، تکامل و گاها اغواگری باشه. مارپیچ به مغز ما حس حرکتی بی پایان میده که یادآور کهن الگوی تحول هست. 
بافت های خشن، حس دفاع، طبیعت وحشی یا اصالت، لمس ذهنی یک سطح زبر و همچنین مهارت تاب آوری روانی رو تداعی میکنن. 
یک بافت نرم و صیقلی، میتونه نماد کنترل، سکون و گسست از طبیعت باشه. این بافت رو در مجسمه های مرمری کلاسیک به کرار میشه دید که حس آرامش سرد و فاصله ی عاطفی رو زنده میکنن. 
فرض کنید مجسمه ای از یک انسان، در حالت ایستاده میبینید که اسم و هویتش حذف شده. این مجسمه صرفا به خاطر بودن در قالب انسان، چه تاثیر روانی ای داره؟ 
انسان برای ذهن خودش، آشناترین و در عین حال ترسناک ترین شی میتونه باشه. مجسمه ی انسان هیچوقت خنثی نیست و اثرش به این صورته که مخاطب دچار نوعی همانند سازی میکنه. 
مخاطب ناخودآگاه بدن خودش رو روی مجسمه پروجکت میکنه. اگر مجسمه محکم و استوار ایستاده باشه، احساس ثبات نفس رو به مخاطب منتقل میکنه. اگر خمیده باشه، ممکنه حس فشردگی یا تحت فشار بودن رو تداعی کنه. 
همچنین ممکنه پدیده ی دره ی وهم انگیز رو برای مخاطب ایجاد کنه. مجسمه ی انسان به خاطر شباهت زیاد به ما، اما فقدان روح، احساسی دوگانه از شیفتگی و وحشت رو به طور همزمان ایجاد میکنه. این دوگانگی، مهارت تحمل ابهام رو در مخاطب تمرین میده. 
یک مجسمه، لبه های مشخص داره. در مقابل جهان بی فرم و سیال ذهن، مجسمه به مغز میگه: اینجا آغاز و پایان منه. 
این به مخاطب مهارت تعیین حد و مرز شخصی رو آموزش میده. 
مجسمه حرکت نمیکنه و در "اینجا و اکنون" خالص هست. نگاه کردن به مجسمه، مغز رو از حالت "حافظه-پیش بینی" خارج میکنه و به حالت سکون میره. این دقیقا چیزی هست که در مدیتیشن دنبال میکنیم. 
سنگ ماندگاره اما شکل انسان بر روی سنگ، یادآور بدن گذرای ماست. مجسمه ی انسان، بخصوص اگر ترک خورده یا کهنه باشه، میتونه حس یا مهارت روانی پذیرش محدودیت رو در مخاطب تقویت کنه. 
هنرهای تجسمی، فارغ از اینکه درباره ی چه چیزی حرف میزنن، ژیمناستیک مغز هستن. یک مجسمه ی انسان، یک مربی خاموشه که به ما یاد میده چطور دربرابر ماده ی خام هستی بایستیم، چطور محدودیت رو بپذیریم و چطور از یک شیء صامت، عمیق ترین معانی روانی رو استخراج کنیم. 
رویکرد تاریخی نیست به مجسمه عمدتا حول سه اسم میچرخه. این نظریه ها علیرغم قدمت، هنوز پایه های بحث های امروزی رو شکل میدن. 
یوهان یواخیم وینلکمان (1717-1868) به عنوان پدر تاریخ هنر شناخته میشه. نظریه ی محوریش اینه که زیبایی ایده آل یعنی شکوه نجیب و آرامشی آرام. 
ایشون مجسمه های یونانی رو نه تقلید از طبیعت، که تعالی اونها میدونست. برای این آدم، فرم بی نقص بدن، بازتاب مستقیم روح بی نقص بود. 
فدریش هگل (1770-1831) در زمینه ی فلسفه ی روح کار میکرد و نظریه ی محوریش این بود که مجسمه برترین هنر کلاسیکه چون روح رو درون بدن "حضور" میبخشه، نه اینکه صرفا روی سطحش نقاشی یا نقش بزنه. 
مجسمه، واسط بین دنیای درون و جسم بیرونیه. هگل عقیده داشت که مجسمه رو میشه هنر میانه دونست، کامل تر از معماری، که روح نداره و زمینی تر از نقاشی و موسیقی که خیالی هستن. 
در نظر هگل، مجسمه تاثیر روانیش به این صورته که میتونه تمرینی برای تجسم معنا باشه و احساسات نامرئی رو به حجمی قابل لمس تبدیل میکنه.

موریس مرلوپونتی عقیده داره مجسمه یک شیء نیست، یک میدان نیرو هست که بدن بیننده رو وادار به حرکت فرضی میکنه. مجسمه ی معاصر، بدن مخاطب رو در مرکز معنا قرار میده. 
در اساطیر یونان و روم، مجسمه هایی که حاصل جادو، نفرین یا دست ساخته های طبیعی هستن، به هیچ وجه اشیای بی جان به شمار نمیرن. این مجسمه ها دقیقا در مرز بین جاندار و بی جان، واقعیت و تخیل ایستادن و به همین دلیل، بار نمادین عمیقی دارن. 
مهم ترین نمونه ی این گروه، اسطوره ی پیگمالیون هست. اون مجسمه ای بسیار زیبا و واقع گرایانه از زن ایده آل خود یعنی گالاته میسازه که عاشقش میشه و درنهایت با دعا به درگاه آفرودیت، مجسمه جون میگیره. 
این اسطوره نشون میده که هنر واقع گرا تا چه حد میتونه مرز بین خیال و واقعیت رو محو کنه. هنرمند طوری در کار خودش غرق میشه که اثرش براش زنده میشه. 
جالب اینجاست که تحلیل های مدرن نشون میدن شاید خود پیگمالیون هم میدونسته که مجسمه جون نداره، اما طوری خودش رو فریب میده که انگار زنده است. 
به این ترتیب، این اسطوره نماد خودفریبی خلاقانه و آرزوی دیدن جان در دل ماده هم هست. 
بعضیا عقیده دارن اگر بیننده خودش آماده ی فریب خوردن نباشه، هیچ اثری نمی تونه اون رو فریب بده. 
در نقطه ی مقابل رویاهای پیگمالیون، افسانه ی تالوس قرار داره؛ غول برنزی که توسط هفائستوس، خدای آهنگری، ساخته شد تا از جزیره ی کرت محافظت کنه. 
پژوهشگرهای معاصری مثل آدرین مایر، تالوس رو قدیمی ترین ایده ی ریشه های هوش مصنوعی میدونن. اون ساخته شد، نه متولد؛ و برقی درون رنگ هاش جریان داشت. 
جالب اینه که تالوس علی رغم قدرت ابر انسانیش، یک نقطه ضعف فنی داشت و میخی در مچ پاش بود که بدنش رو میبست. جادوگر مدیا با نفوذ به همین نقطه ضعف، اونو از کار میندازه. این نماد آگاهی یونانیای باستان از این نکته است که هیچ فناوری ای، هرچقدر هم پیشرفته، بدون خطا و آسیب نیست. 
مجسمه ها در یونان و روم، بعضا موجودی زنده است که به مجسمه یا سنگ تبدیل میشه. 
این وضعیت، تصویری از انسان شکننده رو به نمایش میذاره. این نماد، بخصوص در داستان نیوبه، که به خاطر غرور، همه ی بچه هاش کشته شدن و خودش هم به سنگ تبدیل شد و بی وقفه اشک میریخت، تصویری از خشم بی امان خدایان و سقوط از اوج عاطفه و حضیض بی حسی هست. 
***
پیگمالیون به ما یاد میده که ذهن ما تا چه حد در واقعی پنداری توانا هست. مغز ما برای رویایی با آدمک ها و ربات های امروزی، هزاران ساله که با اسطوره ی جاندارپنداری اشیا، تمرین کرده. 
در داستان تالوس، ما با ماده ای طرف هستیم که فکر میکنه. تفکر درباره ی هوش مصنوعی و اراده ی ماشین، شکل امروزی داستان تالوس هست. آیا موجودی که ساخته شده میتونه مستقل از سازنده اش تصمیم بگیره؟ انگار که این سوال، بخشی از ناخودآگاه یا کابوس جمعی انسان ها باشه. بحثی که امروز درمورد هوش مصنوعی میکنیم، ریشه در نگرانی یونانیان درباره ی تالوس داره. 
به زبان ساده، این افسانه ها به ما میگن که ترس از اینکه شیئی که ساختیم، روزی از کنترل خارج بشه و آرزوی این که ای کاش زیباترین ساخته ی دستمون نفس بکشه، هر دو در اعماق تاریخ بشریت ریشه دارن و لزوما چالش های مدرنی محسوب نمیشن.

درمورد تاثیر روانی نقاشی
نقاشی برخلاف مجسمه، تماما در خدمت تخیل و توهمه. یک سطح صاف، قراره عمق، حرکت و احساس رو فریب بده. تاثیر روانی خاص نقاشی میتونه خودش رو در توازن بین جزئی نگری و کلی نگری نشون بده. 
حس رمزآلودگی، عمق پنهان و موقتی بودن نقاشی میتونه باعث بشه تا مخاطب به سمت پذیرش تدریجی حقیقت بره یعنی چیزی که هست، یکدفعه آشکار نمیشه. 
رودولف آرنهایم در کتاب هنر و ادراک بصری نوشته که دیدن یک نقاشی خوب، مغز رو وادار به حل یک مسئله ی تعادل پویا میکنه. نقاشی انتزاعی، مثل کارهای پولاک، مستقیما سیستم عصبی خودمختار رو تحریک میکنن و ضربان قلب رو با ریتم خطوط هماهنگ میکنن.

تاثیر روانی معماری
معماری هنری هست که درونش زندگی میکنیم. برخلاف نقاشی که بهش نگاه میکنیم، معماری ما رو در بر میگیره. 
تاثیر روانی معماری میتونه روی حس امنیت و تسلط بر قلمرو ظاهر بشه. مثلا فضای گوتیک که در قالب کلیساها بلند و باریک دیده میشن، تصویری از تزکیه، سبکی روح و تعالی هستن. تاثیر روانی چنین معماری ای میتونه به صورت کوچک سازی "من" خودآگاه و بزرگداشت "ما" جمعی ظاهر بشه. این حس در مقابل حس خودبزرگ بینی یا بعضا تنهایی اگزیستانسیالیستی قرار میگیره. 
فضاهای ژاپنی که کاغذی و کم ارتفاع هستن، می تونن سبب کاهش استرس و حس حد مرزی شفاف بشن و فاصله ی بین درون و بیرون رو محو کنن. 
بتن خام و خشن که در دهه ی 60 و 70 میلادی کاربرد بیشتری داشت، عموما به صورت نوعی توده ی عظیم بدون تزئین ظاهر میشد و قدرت سرکوب دولت، بیگانگی و حالت بقا رو تداعی میکرد. تاثیر روانی این معماری میتونه به صورت حس خصومت، سردرگمی و حس موش آزمایشگاهی بودن ظاهر بشه.

تاثیر روانی هنر عکاسی 
عکاسی هنر قطع کردن بی رحمانه ی جریان زمان هست. فلسفه ی عکاسی با روژان بارت و والتر بنیامین وارد گفتمان روانکاوی شد. 
تاثیر روانی عکاسی میتونه بیش از پیش در قالب تروما یا زخم خاطره و حس سوگواری ظاهر بشه. عکاسی با مهارت روانی بازسازی روایت گره خورده. 
عکاسی به ما مهارت گزینش هوشمندانه رو میده. به ما یاد میده که در هر لحظه، هزاران روایت وجود داره و ما میتونیم یکی رو بزرگنمایی کنیم. 
عکس سیاه و سفید، انتزاع از واقعیت هست و حس زمان از دست رفته، تاریخی بودن یا مناسب بودن برای پردازش سوگ رو تداعی میکنه اما عکس رنگی، درمورد اینجا و اکنون صحبت میکنه.

جمع بندی
هر حوزه از هنرهای تجسمی، مثل یک شبیه ساز روانی عمل میکنه. نقاشی، شبیه ساز حل تعارضه و معماری، شبیه ساز حس تعلق و امنیت و عکاسی شبیه ساز مدیریت خاطراته.

 

معرفی و بررسی سریال My Man is Cupid

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی سریال My Man is Cupid| شوهرم الهه‌ی عشقه

یه سریال کره ای عاشقانه، محصول سال 2023 که توی یک فصل به پایان میرسه و شما تقریبا از اولش هم میدونید قراره چه اتفاقی بیوفته اما به قولا شیمی بین شخصیت ها و بازی کیوتشون طرفدارای خاص خودش رو داره.

برخلاف بسیاری از کارای ماوراطبیعی و درام کره ای، این سریال تونسته از عناصر ماورائی، به شکل خوبی بهره بگیره و منطق داستان، معمولا آسیب چندانی ندیده. هرچند که الهه ی عشق، نتونسته چندان دیده بشه اما تقریبا از همه ی سایتا، امتیازای خوبی گرفته. این مدل سریالا معمولا از کارایی نیستن که منتقدا رو نسبت به بازخورد نشون دادن، تحریک کنن و بیشتر بین همون قشر خاص علاقه مند به عاشقانه های کره ای، به شهرت میرسن. 
این محصول تونسته از مجموع 1300 مشارکت کننده در سایت IMDb امتیاز 7.2 رو به دست بیاره 76 درصد پسند مخاطبای گوگل رو داره. همین امتیاز هم کافیه تا متوجه بشید بازخوردا، نتیجه ی یه نظرسنجی متعادل بین مخاطب عمومی صنعت سرگرمی نیست و عمدتا شامل نظرات کامیونیتی خاص کارای کره ای میشن. 
قبل از اینکه بریم سراغ بررسی داستان این سریال، لازمه درمورد این موضوع توضیح بدم که چرا درمورد سریالی که معمولا بیننده ی سخت گیری نداره و برای تجربه ی سرگرم کننده و رمانتیکش مورد استقبال قرار میگیره، جوری نقد انجام میدم که انگار یکی از کارای کریستوفر نولانه. بارها دیدم که علاقه مندای به نقد، به نویسنده ها میگن که برو سراغ کارایی که ارزششون بیشتره و درمورد این فیلم و سریالایی که عامه پسند هستن یا اصلا محبوبیت خاصی ندارن، چیزی ننویس. 
این یه اشتباه با تاثیر خیلی بد به حساب میاد که شما صرفا ذهن یه طیف خاص از دنبال کننده ای صنعت سرگرمی رو به چالش بکشید و به بقیه ی محصولاتش، به چشم چیزایی نگاه کنید که هیچ تاثیری روی ناخودآگاه جمعی ندارن. سهم زیادی از این بازار، به طور پراکنده داره به کارایی میرسه که سبک و ژانر نوپایی دارن ولی عملا دارن به سلیقه ی افرادی جواب میدن که ممکنه هیچ وقت دلشون نخواد یه فیلم مستقل یا معناگرا رو ببینن. نقد نوشتن، فرصت خیلی خوبی برای ارتباط برقرار کردن بین انواع مخاطباست و میتونه ادبیات مشترک تری رو ایجاد کنه. 
یه فرد که از این سریال لذت برده، ممکنه هرگز به این فکر نکنه که سریال محبوبش، واقعا چه تاثیر روانی خوب یا بدی میتونه داشته باشه و خوندن یه نقد که به طور جدی نوشته شده و صرفا سعی نکرده از فضای اکلیلی سریال تعریف کنه، میتونه باعث بشه که اون بیننده، حساسیت بیشتری به محتوا پیدا کنه.
عمده بحث هایی که بین کامیونیتی های مختلف صنعت سرگرمی شکل میگیره، به توصیف های کلی و مجهولی ختم میشه. مثلا طرف میگه که این طیف از هنرمندا، افراد سطحی نگر و بی محتوایی هستن و کاراشون مزخرفه. خب شما نمی تونید انتظار داشته باشید که همچین جملاتی، روی ذهن طرفدارا، تاثیر خاصی بذاره. اونا با توهین و تحقیر، متوجه نمیشن که دارن دقیقا چه محتوایی رو مصرف میکنن. بماند که این محتوایی که شما ازش بیزار هستید، حتما یه سری نقاط قوت داشته که تونسته به بقای خودش ادامه بده و روی طرفداراش حساب باز کنه. 
به همین دلایلی که گفته شد، شما توی این سایت می تونید انواع نقد و تحلیل رو درمورد طیف متنوعی از سریال، فیلم و انیمیشن با ملیت های مختلف، پیدا کنید.

دیدن فیلم و سریال، می تونه تا حدی یه مطالعه ی جامعه شناسی به حساب بیاد و به واسطه اش، با بخشی از طرز فکر و فرهنگ جوامع دیگه آشنا بشید اما نقد، بیشتر از جامعه شناسانه بودن، یک مطالعه ی جمعیت شناسی هست که میتونه کمک کنه تا نه فقط نویسنده ها و فیلم سازا بلکه جامعه ی مخاطبین یک اثر رسانه ای رو بشناسید. 
همه ی این کامنتا و اعداد و ارقامی که امتیازهای یک اثر هنری رو توصیف میکنن، ردپای مردم جامعه به حساب میان و با تحلیلشون میشه موضوعاتی رو درک کرد که به طور مستقیم، خودنمایی خاصی ندارن.

بررسی محتوای سریال شوهر من الهه ی عشقه
شاید مهم ترین ویژگی مثبت این سریال رو بشه طعنه های مستقیم و غیر مستقیمش به باورهای رایج و غیرمنطقی عاشقانه دونست. روشایی که سعی دارن به شما بگن چه ایده ای برای تحت تاثیر قرار دادن دخترا یا پسرا میتونه کاربردی تر باشه. این انتقادات، در ترکیبی با یک فضای کمدی ایجاد شده که میتونه تاثیر و کاریزمای این انتقادات رو چند برابر کنه. 
با این وجود، جهانبینی ای که مسائل ماورایی درون این سریال بهش دامن میزنن، گاها به سمت توجیه خیانت و چند همسری میره و جنبه های منفی کارایی مثل انفعال های احساسی و خیانت رو نادیده میگیره. الهه ی عشق با استدلال اینکه فلانی حق داره قبل از مردنش کمی عشق رو تجربه کنه و از ازدواجش ناراضیه، به جفتش خیانت کنه و به صورت مخفیانه، با یه مرد دیگه رابطه داشته باشه. این در حالیه که کسی این شخصیت خیانت کار رو به خاطر انفعالش در مقابل ازدواجی که چندان بهش راضی نیست نداره. چی میشه که یه نفر توی همچین موقعیتی قرار میگیره؟ یا میتونه از ازدواج فرار کنه اما نمی خواد مزیت های موروثی یا ثروت شوهرش رو از دست بده یا ترجیح میده که خودشو درگیر هیچ درامایی نکنه. به سختی میشه تجسم کرد زنی که می تونه با یه مرد غریبه، یه جای خلوت پیدا کنه، کسیه که نتونه از یه ازدواج خارج بشه. به سختی هم میشه اسم همچین ارتباطی رو عشق گذاشت. مردی که اینقدر جسارت داره تا وارد رابطه با یه زن نامزد دار بشه، نمی تونه اینقدر جسارت به خرج بده که زن مورد علاقه اش رو از یه ازدواجی که عاشقانه نیست نجات بده؟ در نظر آدمای بی مسئولیت، چنین افرادی همیشه توجیهی برای کاراشون دارن و حتی میتونن خیانت خودشون رو پدیده ای کاملا حق به جانب و عاشقانه توصیف کنن. 
جالبه که افرادی که سعی میکنن خیانت خودشون رو توجیه کنن، اغلب خودشون بیشتر از بقیه نسبت به خیانت دیدن حساس هستن و میتونن بدبینی نشون بدن. خلاصه اش اینه که این سریال، خیلی خوب تونسته به آدمای خیانت کار یاد بده که خودشون رو بابت کاری که انجام میدن توجیه کنن. 
موضوع دیگه ای که توی این سریال زیاد به چشم میخوره و پیغام غالب بر داستان هم باهاش همراه شده، مساله ی رک حرف نزدن و ایجاد کلی شک و تردید بی مورده که توی داستان های عاشقانه ی کره ای، بعضا به صورت افراطی ظاهر میشه تا به قولا داستان رو آب بندی کنن. 
این در حالیه که صراحت و مهارت شما در صحبت کردن، نشونه ای از بلوغ عاطفی میتونه باشه. وقتی شما یه نفر رو توی کلی شک و تردید و بدبینی قرار میدید و در عین داشتن ارتباط صمیمانه، تعهدات روشنی بین خودتون تعریف نکردید، بیشتر از اینکه امن و اسرارآمیز جلوه کنید، شبیه یه فرد سواستفاده گر خواهید بود. بماند که توجیهاتی که شخصیت های درون این سریال برای پنهان کاری های خودشون دارن، لزوما از شرورات و میلشون به سواستفاده هم نشات نمیگیره اما به خودشون زحمت نمیدن که با صراحت درمورد احساسات و افکار خودشون صحبت کنن و طرف مقابل رو از دودلی و نگرانی نجات بدن. 
در یک داستان کمدی، میزان فشار روانی چنین موقعیت هایی رو به راحتی میشه پنهان کرد اما در دنیای واقعی، چنین پنهان کاری هایی لزوما به یک موقعیت رمانتیک و کمدی ختم نمیشه بلکه میتونه یک فرد رو شدیدا بدبین و به لحاظ روانی، فرسوده کنه.

جمع بندی
مهارت های ارتباطی، از جمله ابتدایی ترین و ضروری ترین مهارت هایی هستن که در داستان های آسیای شرقی، حضور بسیار کمرنگی دارن یا شاید بهتره بگیم که این مهارت ها رو عمدتا در ترکیب با نابهنجاری های شدیدی بروز میدن. آدما با هم معاشرت میکنن اما معاشرت هاشون لزوما به شکل بهینه و خلاقی پیش نمیره و وقتی پای یه داستان عاشقانه وسط میاد، اینقدر این کلیشه های نابهنجار زیاد میشن که عملا داستانشون کمدی به نظر میرسن و نمی تونن بدون اتکا به چهره های جذاب و مسائل ظاهر بینانه ای مثل سرگرمی های لوکس و محیط های پرنور و مدرن، بیننده رو با خودشون همراه کنن. 

نبوغ طرد شده‌ی انسان مدرن| نقد و بررسی سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها

دیشب داشتم به محتوای کتاب سیلماریلیون تالکین فکر می‌کردم و خود به خود، وادارم کرد که با ارباب حلقه‌ها مقایسه‌اش کنم.


ارباب حلقه‌ها، چیز تحسین برانگیزی درون خودش داره که بعد از گذشت این همه سال، نه تنها در نظرم بی‌معنی و کسل‌کننده نشده بلکه هنوزم برام الهام بخشه، و اون خوده فرودو هست. 
فرودو هیچ قدرت جادویی خاصی نداره، ظاهرشم شباهت خاصی به قهرمانای جنگ نداره؛ ولی قدرت روانی اون در مقایسه با جامعه‌ی اطرافش و کاراکترهای مدعی این فیلم، مثال زدنیه.

فرودو هرچند که از دل یه داستان با اتمسفر باستانی بیرون میاد اما شباهت بسیار زیادی به بشر مدرن داره.
***
بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩