آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405


درک عوارض تجربه ی فقر روانی، نیاز به نگاهی عمیق به شرایطی داره که فرد در اون نه فقط از منابع مادی بلکه ممکنه از سرمایه های روان شناختی اساسی مثل امنیت، توجه، حمایت عاطفی و فرصت برای رشد شخصی محروم باشه. این نوع فقر میتونه تاثیرات گسترده و پایداری روی ذهن و رفتار فرد بذاره. 
بعضیا عقیده دارن که فقر روانی، مثل فقر اقتصادی میتونه بخشی از پهنای باند ذهنی رو اشغال کنه. فرد مدام درگیر مدیریت بحران های عاطفی یا فقدان های روانی میشه که این موضوع میتونه حافظه ی کاری، حل مسئله و تصمیم گیری رو مختل کنه. 
نبود منابع روانی مثل عشق بی قید و شرط، تشویق، یا احساس تعلق میتونه باعث حس درماندگی و بی اعتمادی نسبت به بقیه ختم بشه. 
فرد ممکنه برای جبران خلا عاطفی، به رفتارهای اعتیادگونه مثل مصرف مواد، خرید و کار افراطی یا حتی روابط ناسالم پناه ببره و در تنظیم هیجاناتش دچار مشکل بشه. 
بچه هایی که در فقر روانی بزرگ میشن، در بزرگسالی ممکنه در اعتماد، ابراز نیاز و شکل گیری دلبستگی ایمن با مشکل رو به رو بشن. 
فرد ممکنه مدام خودش رو در مقایسه با دیگران، فردی کم مایه ببینه، حتی اگر ظاهر زندگی مادی خوبی داشته باشه. این شرم میتونه به انزوای اجتماعی و خودانتقادگری شدید منتهی بشه. 
فقر روانی اغلب با آنهدونیا یا ناتوانی در احساس لذت و آینده نگری منفی همراهه چون فرد تجربه ی کمی از امنیت و شادی به اندازه ی کافی داشته. 
درمان این عوارض به بازسازی تدریجی سرمایه های روانی نیاز داره. این کار معمولا از طریق روابط درمانی امن، ذهن آگاهی، بازسازی و تجربه ی دوباره ی شایستگی و حس تعلق انجام میشه. نکته ی مهم اینه که فقر روانی، زخم های واقعی ایجاد میکنه، حتی اگر از بیرون دیده نشن. 
خلاصه ی این مهارت اینه که چطور بتونید تاثیر فقر روانی ای که فرد در گذشته تجربه کرده رو در رفتار فعلیش شناسایی کنید. همچنین این مهارت رو میشه در تحلیل جامعه هم به کار برد. 
در فقر روانی، فرد ممکنه به خودش اجازه نده تا نیاز ساده ای مثل کمک خواستن، ابراز ضعف یا دریافت محبت رو بدون قرار گرفن در معرض قضاوت یا سواستفاده داشته باشه و تاثیر این وضعیت، در طولانی مدت میتونه نمودهای رفتاری متفاوتی داشته باشه.

فقر روانی در افسانه های یونان و روم باستان
ارسیختهون، گرسنه ای هست که هرگز سیر نمیشه. در نهایت اون خودش رو خورد و بی اشتهایی رو در عین گرسنگی تجربه میکرد. 
در داستان، ارسیختهون، درختی مقدس رو میبره که نوعی بی احترامی به مرزهای طبیعی به حساب میاد. الهه ی دمتر نفرینش میکنه تا به گرسنگی سیری ناپذیری دچار بشه. پس ارسیختهون هر چی میخوره بیشتر گرسنه میشه. نهایتا تمام داراییش رو میفروشه تا بخوره، حتی دخترش رو میفروشه و در نهایت گوش بدن خودش رو میخوره. 
در این داستان میشه حس کرد که منبع گرسنگی در درون فرد هست نه بیرون، فقر روانی مثل این نفرین میمونه، مهم نیست چقدر به دست بیاریم، خلاء پر نمیشه چون آسیب در ساختار اشتها هست، نه در کمبود غذا.
نهایتا فرد ممکنه رو به خودخوری بیاره. در فقر روانی شدید، انسان به خودآزاری روانی، خودانتقادگری شدید و در نهایت، خودخوری دچار میشه. 
ارسیختهون پادشاه تسالی بود. مردی مغرور، بی پروا و ظالم به حساب می اومد. یک روز دستور داد تا درخت های الهه ی کشاورزی و باروری، یعنی دمتر رو قطع کنن تا برای خودش یک تالار بزرگ و مجلل بسازه. 
خدمتکارها از ترس خشم الهه از انجام این کار خودداری کردن. ارسیختهون که از این کار عصبانی شد، خودش تبر به دست گرفت و شروع که قطع یک درخت بلوط کهنسال و بزرگ کرد. درخت که زیر ضربه های تبر ناله میکرد و از تنه اش خون میریخت. 
دمتر که شاهد این بی حرمتی بود، در قامت زنی فانی در برابر ارسیختهون ظاهر شد و ازش خواست که دست از این کار بکشه اما پادشاه متکبر، نه تنها حرفش رو گوش نکرد بلکه الهه رو تهدید کرد که اگر مانعش بشه، خودش رو با تبر میزنه. 
دختر که دیگه طاقتش تموم شد، صورت حقیقتی خودش رو نشون داد و با خشمی الهی، ارسیختهون رو نفرین کرد. در ادامه، خدای گرسنگی سیری ناپذیر رو احضار کرد و دستور داد تا درون وجود ارسیختهون لانه کنن. 
مهم نبود این پادشاه چقدر غذا بخوره، نه تنها سیر نمیشد بلکه شکمش مثل آتشی بود که هر چه هیزم بهش اضافه میکردن، شعله ور تر میشد. غذا خوردن براش تبدیل به عذاب مستقیم شد. 
در مدت کوتاهی همه ی دارایی و ثروت عظیمش رو صرف خرید غذا کرد تا شاید این آتش رو خاموش کنه اما هیچ فایده ای نداشت. خانه خالی شد و پادشاه هم تبدیل به گدایی گرسنه در چهارراه ها شد. 
خشن ترین مرحله، شروع خودخواری هست. در اوج ناامیدی و گرسنگی، پادشاه سابق به آخرین مرحله ی سقوط رسید. جایی که دیگه هیچ غذایی نبود، شروع به خوردن اعضای بدن خودش کرد. اول دستش رو گاز میگرفت و در نهایت، تکه تکه خودش رو بلعید تا در نهایت چیزی ازش باقی نموند. 
فرق فقر روانی واقعی با تجربه ی این پادشاه اینه که در داستان ارسیختهون، گرسنگی از بیرون و به یکباره بهش تحمیل میشه. هیچ انتخاب دیگه ای نداره، هیچ روند تدریجی و طبیعی در کار نیست. یک لحظه همه چیز عادیه و لحظه ی بعد، یک بلای الهی وجودش رو تسخیر میکنه. 
اما فقر روانی معمولا اینطور نیست و طی زمان ساخته میشه. از تکرار بی توجهی های کوچیک، نادیده گرفته شدن، تحقیر و نقض حریم. ممکنه لزوما به صورت عمدی اعمال نشه و به تدریج تبدیل به پدیده ای درونی میشه یعنی رفته رفته، فرد دیگه متوجه نیست این احساس پوچی و گرسنگی از کجا اومده و انگار همیشه درونش وجود داشته. 
ارسیختهون میتونه به دمتر اشاره کنه و بگه تو این کار رو با من کردی، اما کسی که در فقر روانی بزرگ شده، معمولا هیچ متهم روشنی نداره و فقط میدونه یه چیزی کمه یا به شکلی مریض هست. 
نکته ی این مهارت روانی اینه که فرد بتونه وجود عوارض و حتی دلیلش رو شناسایی کنه چون این شناسایی، میتونه کمکش کنه. مثلا درک اینکه دیگران چه نوع فقر روانی ای رو تجربه میکنن و عوارض فقر، چطور روی نحوه ی ادراکشون تاثیر گذاشته، میتونه داده ی ارزشمندی باشه. از این داده میشه استفاده های مثبت و منفی مختلفی کرد. 
خود مهارت خنثی هست و مثل چاقو میشه استفاده های مختلفی ازش داشت. 
به عنوان استفاده ی مثبت میتونه سبب افزایش همدلی و آموزش و کمک بشه و همچنین به فرد کمک کنه تا از خودش در مقابل سواستفاده مراقبت کنه. 
اما همچنین میشه از این داده ها برای دستکاری دیگران استفاده کرد. دونستن اینکه فقر روانی دیگران، چه ضعف و حساسیت هایی رو درونشون ایجاد کرده میتونه باعث بشه که راحت تر بهشون آسیب زد و اونها رو به واسطه ی نقطه ضعف خاصشون تحقیر کرد. دقیقا همون حرفایی رو بهشون زد که بیشتری آسیب رو بهشون میزنه و همچنین از حس ناچاریشون سواستفاده کرد.

 

معرفی کتاب بازیگری سینمایی

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

 

کتابی که در این مطلب معرفی میشه، Acting for Film اثر Cathy Haase به حساب میاد و یک راهنمای آموزشی برای بازیگران فیلم و معلم های بازیگریه که روی توسعه ی تکنیک، شناخت درونی و انتقال احساسات واقعی تمرکز داره.

این کتاب که نسخه ی دومش در سال 2018 منتشر شده، به دست بازیگر و مدرس باسابقه، کتی هس نوشته شده. این نویسنده عقیده داره در دنیایی که ظاهر و فیزیکی بدنی اغلب در اولویت قرار میگیره، اونچه که یک بازیگر نیاز داره، مهارت، تکنیم و عمیق شناخت از خودش هست. 
کتاب نشون میده که چطور میشه تمرین های صحنه ای رو با نیازهای بازیگری در فیلم تطبیق داد و تکنیک هایی رو ارائه میده برای اینکه بازیگر بتونه شخصیتی بسازه که نه تنها واقعی به نظر برسه بلکه مخاطب رو عمیقا تحت تاثیر قرار بده. 
بازیگر در فیلم نیاز داره تا به یک درک عمیق از احساسات، واکنش ها و حضور در لحظه برسه و صرفا سراغ حفظ کردن دیالوگ یا ژست گرفتن نره.

نویسنده با لحن صریح، از گرایش های سطحی در صنعت فیلم سازی انتقاد میکنه و بازیگری رو به عنوان یک هنر جدی و انسانی معرفی میکنه. ایشون عقیده داره که هر بازیگر یک ساز منحصر به فرده که فقط خودش میدونه چطور باید نواخته بشه. تکنیک ها باید در میدان عمل جواب بدن و نمیشه به چیزی که در تئوری منطقی به نظر میرسه اکتفا کرد. این نویسنده از تبدیل بازیگر به کالا انتقاد میکنه و عقیده داره که بدن ورزیده و صورت زیبا، نوعی معیار برای خودفروشی هستن و همچین چیزایی، لزوما تضمینی بر بازیگر خوب بودن نیست. 
بازیگر باید رابطه ای خصوصی و عمیق با ابزار درونی خودش بسازه و کاری کنه که بتونه در هر سبک و مدیومی، نقشی که بهش سپرده میشه رو اجرا کنه. 


فیلم، چالش های خاصی برای بازیگرهایی داره که فقط در تئاتر آموزش دیدن و این کتاب قراره به این تفاوت ها بپردازه. 
از نظر نویسنده، آموزش های موجود اغلب بیش از حد تئاتری هستن و باعث میشن بازیگر نتونه در مدیوم فیلم شکوفا بشه. کتاب برای هر دو گروه نوشته شده و می تونه توسط افراد تازه وارد هم مورد استفاده قرار بگیره. ایشون دوربین رو وارد کلاس نمیکنه چون عقیده داره که تصویر ساده ی دوربین، بازیگر رو از تمرکز روی بدن و احساسات خودش دور میکنه و به سمت مانیتور میکشونه. 
چون دانش آموزها در دنیای پر از صفحه نمایش بزرگ شدن، باید دوباره یاد بگیرن که خودشون و هم کلاسی هاشون رو مستقیم ببینن، نه اینکه اونها رو دوباره از طریق یک جعبه تماشا کنن. نویسنده شاگرد والتر لات بوده که شاگر لی استراسبرگ، و همکار استادهایی مثل مایزنر، لوئیس و آدلر به حساب می اومد. واتلر عقیده داشت که بازیگر، اگر به حقیقت وصل بشه، میتونه صدای انسانیت باشه. 
بازیگر باید به حقیقت درونی خودش معهد باشه و تمرینی پیدا کنه که بتونه اون حقیقت رو در متن و شخصیت زنده کنه. بهترین ها باید آموزش بدن، نه اینکه آموزش دادن، نشانه ی ناتوانی باشه. تکنیک ها باید اول از فیلتر تجربه ی شخصی عبور کنن تا بتونن به درستی به شاگرد منتقل بشن چون ممکنه موجی از قدرت خلاقه آزاد کنن که فقط معلمی با تجربه می تونه هدایتش کنه. 


نویسنده در مدرسه ی هنرهای بصری، به فیلمسازهای تازه کار، بازیگری یاد میده، یعنی کسایی که فکر میکردن پشت دوربین بودن یعنی فرار از اجرا، ولی بعد از تمرین های درونی، استعدادهایی کشف میکنن که خودشون هم نمی دونستن دارن.

دوربین، بازیگری رو خصوصی تر کرده و دیگه نیازی نیست از صدای بلند یا شخصیت نمایشی استفاده کرد. بازیگری جلوی دوربین، به حلقه ای کوچکتر و نزدیکتر به خود بازیگر تبدیل شده. حتی دانش آموزهای خجالتی با صدای آهسته هم میتونن بازیگرهای خوبی باشن، به شرطی که دیده بشن و رها نشن. 
کتاب سه بخش داره، بخش اول با عنوان The Actor شامل تمرین های آرام سازی، تمرکز و حافظه ی حسی هست که به نظر نویسنده، پایه های اتصال به درون به حساب میان.

حافظه ی حسی به عنوان تجربه ای شخصی و منحصر به فرد ظاهر میشه. نویسنده تاکید میکنه که حافظه ی حسی، برای هر بازیگر متفاوت عمل میکنه و چارچوبی ارائه میده که بازیگرها میتونن ازش شروع کنن اما توصیه میکنه برای درک عمیق تر، حتما با معلمی ماهر کار کنن.
بخش دوم کتاب، بازیگر رو وارد فضای حرفه ای فیلمسازی میکنه و شامل تحلیل فیلمنامه و کشف سرنخ های شخصیت، آمادگی برای تست بازیگری و حضور در صحنه میشه. 
در بخش آخر، نویسنده یک روز فرضی از فیلمبرداری رو طراحی میکنه و به بازیگر یاد میده چطور کار رو در خدمت اجرا قرار بده. همچنین توصیه میکنه بازیگر، تماشاگر خودش باشه و این کار لزوما برای قضاوت نیست بلکه میتونه به رشد بازیگر کمک کنه. 
نویسنده با ظرافت، از کلیشه هایی مثل خودشیفتگی بازیگران عبور میکنه و نشون میده که تمرکز بازیگر روی چهره اش، نه از سر خودبینی، بلکه از سر تعهد به خلاقیت و درک ابزار بیان هست. همچنین تاکید میکنه که این رابطه نباید منفی تلقی بشه بلکه باید به عنوان بخشی از مسیر هنری پذیرفته و پرورش داده بشه. 
در سینما، چهره ی بازیگر نه فقط ظاهر، بلکه زبان بدن، احساس و روایت هست. چهره های ماندگار در حافظه ی سینمایی ما لزوما زیبا نیستن بلکه صادق، غریب، پیر، غمگین یا کودکانه ان و بازیگر باید یاد بگیره که خودش رو با تمام پیچیدگی ها و تفاوت ها بپذیره و با احساساتش ارتباط برقرار کنه. 
در سینما، دوربین همه چیز رو میخونه و حتی لرزش های ریز عضلات صورت رو ثبت میکنه. بازیگر باید یاد بگیره که در قاب بسته، بدون حرکت زیاد، زنده و حاضر باشه. این کار رو میشه به کمک تمرین روزانه ی آرام سازی انجام داد. 
نویسنده تاکید میکنه بازیگر باید مثل یک کاوشگر، هر حرکت تکراری رو با حس کشف دوباره انجام بده. هر بار که حرکتی رو تکرار میکنید، طوری انجامش بدید که انگار بار اولتون هست. این تمرین، عضلات رو برای کشف دائمی تربیت میکنه.

حرف زدن در فیلم، فقط صداسازی نیست بلکه اتفاقی چهره ای و درونی به حساب میاد. در فیلم، بازیگر باید با ظرافت و صداقت درونی حرف بزنه چون دوربین همه چیز رو در نمای نزدیک افشا میکنه. این حریم خصوصی عمومی نیازمند نوعی رهاسازی تنش از طریق صداست. 
اگر صدای بازیگر بخشی از فرآیند آرامسازی نباشه، همیشه عقب میمونه. بازیگری که فقط احساسات رو منتقل کنه ولی نتونه از طریق زبان و صدا ارتباط برقرار کنه، دچار ضعف ارتباطی میشه و این در فیلم، یک نقطه ضعف جدی هست. 
اصطلاح جیبریش "Gibberish"  در زمینه ی بازیگری، به معنی تولید صداهای بی معناست اما نه برای شوخی یا بی نظمی بلکه برای رهاسازی تنش، فعال سازی تکانه های ذهنی و تمرین صداقت بی واسطه در بیان. در یک تعریف ساده، جیبریش یعنی تولید صداهایی بی معنا با حرکت شدید دهان، زبان و لب ها بدون استفاده از کلمات واقعی. هدف در بازیگری اینه که یک اتصال مستقیم به تکانه ی ذهنی، بدون عبور از فیلتر زبان ایجاد بشه یعنی به جای فکر کردن به "چی بگم" فقط "صدا بده" و فرد ببینه که بدن و ذهن چی بیرون میریزن. 
این تمرین از اونجایی اهمیت داره که در بازیگری جلوی دوربین، صدای بازیگر باید همزمان با بدن و ذهن هماهنگ باشه و اگر صدای درونی عقب بمونه، بازیگر فقط احساس نشون میده ولی نمیتونه ارتباط برقرار کنه.

بازی کردن نقش پیر، یعنی رها کردن کنترل عضلات
برای اینکه بدن پیر به نظر برسه، باید عضلات رو رها کرد، حرکت ها رو کند کرد و تمرکز رو به فیزیکی منتقل کرد. این کار به تمرین عمیق در ساده ترین تمرین ها داره. 
کلمه ی جیبریش در فارسی معادل دقیق و رایجی نداره اما میشه بسته به زمینه ی بازیگری، چند ترجمه ی تقریبی رو براش درنظر گرفت مثل واج پریشی یا هزیان گفتاری.

لحظه به لحظه بودن
بازیگر باید در لحظه آگاه باشه از کاری که انجام میده و این کار نه لزوما برای تحلیل، بلکه برای شناسایی تکانه ی درونی بدون فکر زیاد هست. این آگاهی، پایه ی بازیگری جلوی دوربینه و هر حرکت صورت، مثل زمزمه ای روی چشم انداز چهره دیده میشه. 
تمرین با جیبریش شروع میشه که شامل صداهای بی معنا، بی فکر و بی سانسور هست. اما به مرور، این صداها تبدیل به کلمات میشن. نه کلمات حفظ شده بلکه جملات بی واسطه ای که از دل احساسات و افکار لحظه ای بیرون میان. 
برای حفظ جریان فکر، بازیگر باید بین جیبریش و مانولوگ درونی حرکت کنه. این رفت و برگشت، ذهن رو از گیر افتادن در تحلیل نجات میده و بدن رو در لحظه نگه میداره. 
اونچه که بازیگر انتخاب میکنه که روش تمرکز کنه، همون چیزی هست که بعدا در نقش ظاهر میشه پس قبل از ساختن شخصیت، لازمه که فرد، واکنش های خودش به محرک ها رو بشناسه. برای تمرکز، باید چیزی رو برای تمرکز کردن داشت و برای داشتن اون چیز، باید اول دیده بشه. یعنی تمرکز از مشاهده میاد.

جمع بندی
دوربین، دشمن ژست های تئاتریه. ژست های طراحی شده ی صحنه ای، جلوی دوربین ممکنه بزرگنمایی یا ساختگی به نظر برسن. مخاطب فیلم دنبال لحظه های شفاف، صادقانه و انسان هست. تماشاگر فیلم، شاهد لحظه هایی هست که انگار از زندگی واقعی بریده شدن، حتی اگر شخصیت غیرواقعی باشه، باید با غریزه ی انسانی همصدا باشه. 
در تئاتر، بازیگر از ابتدا تا انتها اجرا میکنه و خودش شکل میده. ولی در فیلم، دوربین و تدوین، این کار رو انجام میدن پس بازیگر باید در لحظه، صادق و آماده باشه.

 

معرفی سریال Poker Face

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

 

این مطلب صرفا برای معرفی سریال پوکر فیسه و هیچ بخشی از داستانو لو نمیده. 
پوکر فیس از اون سریالاست که دیدن همون قسمت اولش قانعم کرد که ارزش دیدن داره. مشکلی که با اغلب سریالا دارم اینه که روایت داستانو خیلی دست پایین می‌گیرن و روی طولانی بودن فرصت‌شون حساب میکنن و واقعا حس می‌کنی که داره آب‌بندی میشه یا امیددارن که تحت تاثیر یه اتمسفرسازی کسل کننده قرار بگیری؛ ولی شیوه‌ی روایت پوکر فیس و قلاب‌هایی که برای کشوندن مخاطب به دنبال خودش درست کرده، خیلی بیان سینمایی و جذابیه.


شخصیت اصلی، به رغم قدرت جالب و تحسین برانگیزی که داره، اصلا آدم پفیوض و گنده‌گویی به نظر نمی‌رسه و اینو میشه از طرز حرف زدن و فریکش و رفتاراش هم فهمید. یه آدم آزاد که زندگیو در ظاهر، اصلا جدی نمیگیره؛ گرچه شاید بهتره بگیم که اون چیزایی که برای بقیه مهم هستنو جدی نمی‌گیره اما در مقابل انجام کاری که شهودش میگه درسته، اتفاقا خیلی هم مسئولیت‌پذیر، جسور و جدیه.

پوکر فیس هم یه ایده‌ی غیر این جهانی و عجیب داره و هم یه تصویر جالب و واقع‌نما از یه سری فرهنگای آمریکایی هست که برای بعضی‌ها جذابیت دارن. لباسای نقش اول فیلم و جاهایی که بهشون سفر میکنه و جوامع کوچیک و آدمای خاصی که باهاشون رو به رو میشه، جزو جلوه‌های زیبای این فیلمه. این ویژگی‌ها توی رفتار و نحوه‌ی معاشرت شخصیت اول فیلم با بقیه هم متجلی میشه و واقعا احساس میکنی که به دل این فرهنگا سفر کردی و داری باهاشون زندگی میکنی.

به لحاظ داستانی، چند تا نکته هست که در نظرم نقطه عطف به حساب میان. اول اینکه ما یه داستان اصلی داریم و اون تعقیب شدن شخصیت اصلیه و در عین حال، هر قسمت، یه داستان جنایی مجزا داره. بر خلاف خیلی از داستانای جنایی، ما اول از همه خوده جنایت رو می‌بینیم و هیچ شکی وجود نداره که کی این جنایت رو چرا و چطور به انجام رسونده. چالش اینه که شخصیت اصلی، چطور می‌خواد به کمک توانایی خودش کاری کنه که این پرونده‌ها به نتیجه برسن و دست افراد مجرم، رو بشه.

شخصیت اصلی اصلا پلیس نیست و مشخصا میشه دید که خیلی از سیستمای جامعه که ازشون انتظار میره امنیت‌شو تامین کنن، اونقدری فاسد هستن که شخصی مثل اونو نمی‌بینن و حمایتی صورت نمیگیره. کارفرمای فاسدش به نحوی خودشو حاکم میدونه و اونقدری قدرت و نفوذ داره که بتونه به تنهایی، این زنو تعقیب کنه و دنبال غرامت باشه.


جمع‌بندی
مهارتی که چارلی، نقش اول فیلم، برای به نتیجه رسوندن اهدافش استفاده میکنه، یه مهارت روانی جالبه که در فرهنگ عمومی ما عمدتا نادیده گرفته میشه؛ اون توجه به اونچه هست که به زبون نمیاد و گفته نمیشه اما میشه ردشو از روی دروغایی که یه فرد میگه و رفتارای نمایشیش یا حتی خودنمایی‌های افراطیش متوجه شد.
فقط از چشم فردی مثل چارلی هست که میشه فهمید چقدر آدما به خاطر چیزای کوچیک و بزرگ، بی دلیل یا با طمع کاری‌های خاص خودشون دروغ میگن و اصلا به این فکر نمیکنن که این دروغا قراره چقدر برای خودشون یا بقیه گرون تموم بشه. 
 

 

انیمه ی سریالی بادکشن، که معادل فارسی نه چندان طوفانی و هنری ای داره، یه کار اکشنه. موضوع انیمه هم خیلی بده چون هم شخصیت اصلی به شکل اغراق آمیزی طراحی شده و هم موضوع داستان، سطحی نگرانه است. شما فکر کنید یه شهر مدرن، هنوز درگیر حفظ امنیتش از دست افرادیه که دعوای خیابونی راه میندازن و اینهمه آدم نتونستن یه سیستم قانونی و امن برای مهار این وضعیت پیدا کنن. فقط یه ذهن که به بلوغ عاطفی نرسیده میتونه همچین داستانی رو خلق کنه.

شخصیت اصلی به جای اینکه پیچیدگی های روانی یک انسان رو نشون بده، تبدیل به آواتار اغراق شده. وقتی نویسنده نتونه پیچیدگی های روابط انسانی، قانون و اخلاق رو درک کنه، نتیجه اش میشه دنیایی پر از خشونت بی دلیل. 
این اولین بار هم نیست که داستان های آسیای شرقی اینقدر موضوع قلدری رو بولد کردن و با ایده های سطحی نگرانه ای بهش پرداختن. انگار توی ذهن شهروند آسیاسی شرقی، چیزی به اسم تعامل اجتماعی برای ساختن قانون و امنیت وجود نداره و با ایده های غیرمنطقی و بچه گانه، سعی میکنن با قلدری مبارزه کنن. 
در بسیاری از انیمه ها بخصوص در ژانر مدرسه ای یا اکشن، قلدری نه فقط موضوع داستانه بلکه گاهی تبدیل به ابزار حل مسئله میشه. این کارها به جای نمایش ساختارهای اجتماعی، گفت و گو، شخصیت هایی رو نشون میدن که با مشت و خشونت، حق رو به دست میارن. 
شخصیت اصلی و دیالوگ هاش منزجر کننده ترین بخش داستانه. انگار قشنگ تازه از جنگل در اومده و با واکنش های احمقانه، سعی میکنه تا شخصیت پاک و معصومی رو نشون بده. این مدل شخصیت، بیشتر شبیه یه کلیشه ی کودکانه است و نمیتونه تبدیل به یک قهرمان قابل باور بشه.

باید اعتراف کنم که حین دیدن این انیمه، خیلی خجالت کشیدم. مثل اینه که داستان دخترونه ای بسازی که با زیبایی و ظاهر و مهارتشون در آرایشگری، بیان با هم رقابت کنن و بخوان در خلالش چندتا درس زندگی هم بدن. یه طرف میشن آرایشگرهای با وجدان و مهربون و خواهرانه و یه طرف هم میشن گروه آرایشگرهای شرور و فاسد و حیله گر. 
ولی ماهیت اصلی داستان، لذت بردن از رقابت و آرایشگری میشه نه چیز دیگه. چون هدف جهانسازی، از اول همین بوده. رفع کسالت به کمک درست کردن رقابت افراطی. 
توی داستان بادشکن هم حس کسالت، با خلاقیت به خرج دادن در دعوا و مبارزه برطرف میشه و نبرد خیر و شر، به شکلی کم عمق و ناکارآمد وارد داستان شده. این یعنی اینکه تاثیر نهایی داستان، به طور میانگین، میتونه منفی باشه و بیشتر از صلح طلبی، میل به رقابت بیمارگونه رو تقویت کنه. 


در این حالت، نبرد خیر و شر فقط یک پوسته است و بیشتر برای تزئین رقابت ساخته شده. بادشکن مثل خیلی از انیمه های اکشن، بیشتر یک ماشین تولید رقابته تا یک روایت اخلاقی و این یعنی تاثیر نهاییش میونه منفی باشه و میل به رقابت افراطی رو تقویت کنه، بدون اینکه واقعا چیزی از صلح یا همزیستی رو یاد بده. 
به نظر میرسه که هیچ جا به اندازه ی آسیای شرقی، توی بحران معنا دادن به زندگی، منزوی نیستن. حداقل آثار نمایشی شون پر از الگوهایی هست که این دغدغه رو آشکار میکنه. 
جوامع شرق آسیا مثل ژاپن، کره و چین، به شدت رقابتی هستن. این فشار باعث میشه آدم ها با احساس پوچی یا بی معنایی رو به رو بشن. در فرهنگ های کنفوسیوسی و شینتویی، بیان مستقیم احساسات کمتر پذیرفته شده و میتونه باعث بحران معنا به صورت منزویانه بشه. در این داستان ها شخصیت ها عمدتا درگیر تنهایی وجودی هستن و داستان ها به جای ارائه ی راه حل، بیشتر بحران معنا رو آشکار میکنن. رقابت یا خشونت اغلب به عنوان راهی برای پر کردن خلاء معنا وارد روایت میشن و حتی در کارهای عاشقانه یا خانوادگی، یک لایه ی پنهان از بی معنایی و اضطراب وجود داره.

جمع بندی
حالا بعضی از داستان ها مثل بادکشن، جای اینکه بیاد مفهوم رقابت رو زیر سوال ببره، به سبک روانشناسی زرد و برندهای موفقیت و رشد شخصی، درمورد این حرف میزنن که چطور میشه از رقابت بیمارگونه ای که توی جامعه وجود داره، استفاده ی خوبی کرد و باهاش کنار اومد. با یک سیستم بیمارگونه اصلا نباید کنار اومد و ایده ای برای حل شدن درونش خلق کرد چون این کار فقط به اون سیستم بیمارگونه قدرت میده. 
این انیمه بازخوردهای بسیار متناقضی دریافت کرده. بعضی ها اون رو سرگرم کننده و خوش ساخت میدونن درحالی که بقیه اون رو سطحی، اغراق آمیز و فاقد منطق روایی توصیف کردن. 
خیلی از طرفدارها، بخصوص در سایت هایی مثل انیمه لیست و IMDb از کیفیت بالای انیمیشن، طراحی مبارزات و کارگردانی صحنه های اکشن تمجید کردن. بعضی از بیننده ها گفتن که این انیمه، نسخه ی بهتر و خوش ریتم تری از انیمه هایی مثل Tokyo Revengers هست و از شخصیت هایی استفاده کرده که پتانسیل رشد دارن و فضای گروهی پرتنشی رو به تصویر کشیده. 
اما منتقدها به این موضوع اشاره کردن که جهان داستان باورپذیر نیست و چطور ممکنه یک شهر مدرن هنوز با دعواهای خیابونی کنترل نشده دست و پنجه نرم کنه؟ 
بعضی از مخاطبا هم گفتن که دیالوگ ها سطحی، تکراری و گاهی حتی خنده دار هستن، بخصوص وقتی قراره لحنی جدی یا احساسی داشته باشن. 
همچنین به این موضوع اشاره شده که انیمه گاهی به سمت فضای شبه بی ال یا Boy's Love میره بدون اینکه عمق خاصی بگیره یا صداقت روایی داشته باشه و این کار بیشتر برای جذب مخاطب نوجوان انجام شده.

جمع بندی
امتیازهای این سریال، متوسط تا خوب هست. در سایت IMDb امتیاز 7.8 از 10 رو داره و امتیازش در بقیه ی مراجع هم تقریبا در همین حدوده که با توجه به محتواش، اتفاقا امتیاز خیلی خوبی هست. 
تا زمان تحریر این مطلب، فقط یک فصل از این انیمه منتشر شده که شامل 13 قسمت هست. فصل دوم هنوز به صورت رسمی پخش نشده اما در برنامه ی تولید هست.

 

نقاشی از فیلم چشمه

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

فیلم چشمه بابت موسیقی پست راک، اتمسفرسازی و کارگردان خوبش دیدنیه، وگرنه بازی خانوم ریچل خیلی وحشتناکه، فقط چهره‌اش تو این سکانس نایسه و منم چندبار سعی کردم نقاشیش کنم. فکر کنم هر بار یاد بازی بدش افتادم که دست و دلم نرفت کارو تموم کنم.