آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

قدرت طلبی در سینمای آمریکا

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

 

این مطلب برداشت آزادی هست از کتاب Reel Power Hollywood Cinema and American Supremacy که در مطلب جداگانه ای به طور خلاصه معرفی شد. برای درک این بخش لزومی نداره به قسمت قبلی رجوع کنید.

این کتاب تحلیل میکنه که چطور سینمای هالیوود، برخلاف تصور رایج از لیبرالیسم فرهنگی، در خدمت منافع نظامی، سیاسی و اقتصادی ایالات متحده عمل میکنه. نویسنده با بررسی فیلم هایی مثل Black Hawk Down, Transformers و حتی کارهای به ظاهر انتقادی مثل Three Kings و آواتار نشون میده که چطور این کارها، روایت های کنترل شده ای از سیاست آمریکا ارئه میدن. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

 

فصل اول سریال گیم آو ترونز رو میشه یه پیش درآمد در نظر گرفت که کمک میکنه تا با طبیعت شخصیتای اصلی این سریال، آشنا بشیم. حالا مادر اژدهایان تازه داره وارد جامعه میشه و بلوغ فکری و عاطفی رو در مقابله با چالشای بسیار پیچیده ای تجربه میکنه. تا امروز، اون توی محدوده ی بسته ی یه قبیله ی بسیار بدوی بود و انتخاب و اختیار چندانی از خودش نداشت اما امروز، نه تنها سرنوشت خودش بلکه سرنوشت افرادی که در حال دنبال کردنش هستن هم به تصمیمات شخصیش گره خورده.

بازی تاج و تخت، تا الان تونسته 92 درصد رضایت مخاطبای گوگل و امتیاز 9.2 از 10 رو با درصد مشارکت بسیار بالا (بیش از 2 میلیون نفر) به دست بیاره.

هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فصل 2 رو لو بده.

قسمت اول فصل دو، آغاز فصل جددی از درگیری ها و مبارزات قدرت در وستروس به حساب میاد. تیریون لنیستر به عنوان دست پادشاه وارد کینگز لندینگ میشه تا به مادرش سرسی در مدیریت حکومت کمک کنه. جافری باراثیون، پادشاه جوان، هنوز با بی رحمی به حکومت خودش ادامه میده. 
راب استاک در شمال، به عنوان پادشاه شناخته میشه و در حال برنامه ریزی برای جنگ علیه لنیسترهاست تا انتقام مرگ پدرش ند استارک رو بگیره. 
استنیس باراثیون، برادر رابرت باراثیون، ادعای خودش برای تاج و تخت رو مطرح میکنه و با کمک مشاور مرموزش ملیساندر، آماده ی جنگ میشه. 
دنریس هم توی بیابون سرخ با چالش بقا دست و پنجه نرم میکنه و در سمت دیوار هم جان اسنو و نگهبانان شب، مشغول کاوش در شمال هستن.

هرچند که این داستان شخصیت های فرعی از طبقه های متوسط جامعه داره اما شخصیت های کلیدی، همگی متصل به یک خونواده ی اشرافی هستن و تصمیمات این افراده که سرنوشت مردم عادی جامعه رو تعیین میکنه. 
این یکی از ویژگی های برجسته و چالش برانگیز بازی تاج و تخته. هرچند داستان برای لحظاتی به زندگی مردم عادی هم سرک میکشه اما محور اصلیش روی خاندان های اشرافی و تصمیماتشون تمرکز کرده. این تصمیمات نه فقط سرنوشت شخصیت های کلیدی بلکه سرنوشت کل قلمرو و مردم عادی رو تعیین میکنن.
هرچند که این اتمسفر، بازتابی از ساختارهای قدرت اجتماعی در دوره های تاریخی مشابه و حتی توی بعضی از جوامع مدرن هست اما در بازی تاج و تخت، این موضوع با چالش های اخلاقی و سیاسی ترکیب میشه و نوعی نادیده گیری نسبت به طبقات پایین تر و مردم عادی رو میشه دید. تصمیمات اشراف، به تصویر کشیده میشن اما پیامد های این تصمیمات روی طبقات پایین، معمولا فقط در پس زمینه ی سریال نمایش داده میشه. 


این الگوی داستانی، تا حد زیادی تابع ایده آل های بریتانیایی در داستان سرایی هست و این سریال رو بیشتر از اینکه یه کار چند ملیتی جلوه بده، تا حد زیادی بریتانیایی جلوه میده. در عین حال، از محدود محصولات بریتانیایی هست که تونسته به این حد از محبوبیت برسه. 
فرهنگ بریتانیایی، معمولا هرگز محبوبیت بین المللی کسب نمیکنه مگراینکه به شکل غیر مستقیم، منظور خودش رو ارائه بده. 
بازی تاج و تخت با وجود داشتن عوامل و بازیگرای چند ملیتی، تصویری از سبک داستان سرایی و ایده آل های بریتانیایی داره. تمرکز روی خاندان های اشرافی، مبارزه ی قدرت، سیاست پیچیده و روابط خانوادگی، اغلب به طور همزمان، توی ادبیات و هنر بریتانیایی خودنمایی میکنه. از شاهکارهایی مثل شکسپیر گرفته تا رمان های تاریخی، این سبک تاکید روی مسائل سیاسی و دراماتیک، الگوی غالب در داستان بازی تاج و تخت هم هست. 
بازی تاج و تخت با ترکیب عناصر فانتزی، اکشن و درام انسانی، تونسته مضمون های بریتانیایی رو به شکل جهانی و قابل درک تری برای مخاطبایی از فرهنگ های مختلف ارائه بده. به خاطر همین هم این سریال، توی طیف متنوعی از فرهنگها تونست محبوبیت به دست بیاره.

بازی تاج و تخت، ایده آل های بریتانیایی رو به شکل غیر مستقیم اما موثری ارائه میده. ما تحت تاثیر جذابیت جنسی و اکشن و شخصیت پردازی متنوع داستان هستیم اما در نهایت، میبینی همه چیز به خون اشرافی ختم میشه و هرگز با فردی از طبقه ی متوسط یا کسی که خون اشرافی نداره، حتی رو به رو نمیشی چه برسه بخوای باهاش همزاد پنداری کنی. 
اشرافیت و اهمیت ثروت موروثی، در اینجا توی ذوق نمیزنه و ناخودآگاه، به شکل ضرورت اجتناب ناپذیر برای ایجاد یک تاثیر ملموس بر جامعه پذیرفته میشه. 
بازی تاج و تخت، به شکل زیرکانه ای ارزش های اشرافی و جایگاه ثروت موروثی رو به عنوان بخش طبیعی و اجتناب ناپذیر جامعه نمایش میده. اشرافیت در این داستان نه فقط به عنوان نوعی ساختار اجتماعی بلکه به عنوان مفهومی ضروری برای حفظ نظم و تاثیرگذاری بر جامعه تصویر شده. همه چیز از تعارضات اصلی داستان تا مبارزات قدرت، به نحوی با خون اشرافی و میراث خونوادگی مرتبطه. حتی قهرمانایی که تلاش میکنن این نظم رو تغییر بدن در نهایت خودشون بخشی از همون نظام اشرافی هستن یا به نحوی تحت تاثیرش عمل میکنن.
این نگاه پنهان به اشرافیت، با پیچیدگی های داستانی و شخصیت پردازی چند لایه، به شکلی اجرا شده که مخاطب، بیشتر تحت تاثیر جذابیت های داستان قرار میگیره تا اینکه به طور مستقیم به نقد نظام اجتماعی کشیده بشه. این رویکرد، دقیقا توصیف کننده ی محصول فرهنگی بریتانیایی هست که از روش غیر مستقیم، برای انتقال ارزش های این فرهنگ، استفاده کرده. 


این اشرافیت گرایی، زمانی باگ خودش رو نشون میده که شما به خودتون به عنوان فردی غیر اشرافی نگاه کنید و سعی کنید نقشی که توی این دنیا میتونید بازی کنید رو جست و جو کنید.

این نوع روایت، در عین جذابیت، حس محدودیت و حتی بیگانگی رو در مخاطبایی که خودشون رو خارج از نظام اشرافی میبینن ایجاد میکنه. 
اگر مخاطب، به عنوان فردی از طبقه ی متوسط یا عادی، خودش رو توی این دنیای اشرافی جست و جو کنه، به سختی میتونه جایگاه واقعی و با ارزشی پیدا کنه چون ساختار داستان به شکلی طراحی شده که قدرت، نفوذ و تصمیم گیری، صرفا در اختیار شخصیت های اشرافی قرار داره.

جمع بندی
داستان از همون ابتدا نوعی هیرارشی* ناگفته و اجتناب ناپذیر رو به تصویر میکشه که در جریانش شخصیت هایی خارج از نظام اشرافی، یا در حاشیه قرار دارن یا به عنوان ابزارهایی برای پیشبرد هدف خاندان های قدرتمند عمل میکنن. این تصویر، میتونه حس ناتوانی و بی تاثیری رو برای مخاطبی که خودش رو توی همچین نقشی نمیبینه، تقویت کنه.
هیرارشی یا سلسله مراتب، به سیستمی گفته میشه که در جریانش اجزا یا افراد، بر اساس سطح، رتبه یا اهمیت در یک ساختار مشخص، سازماندهی میشن. این ساختار، میتونه در زمینه های مختلفی مثل جامعه، سازمان ها، طبیعت یا حتی مفاهیم انتزاعی وجود داشته باشه. وجه بد این اصطلاح در ارتباط با جوامع انسانی، زمانی خودنمایی میکنه که افراد درون یک طبقه، به خودی خود شانس یا فرصتی برای تغییر موقعیت اجتماعی خودشون نداشته باشن و جامعه شبیه به نوعی جنگل، سازماندهی شده باشه. 
 

 

این مطلب، برداشتی هست از کتاب Finish the Script! A College Screenwriting Course in Book Form نوشته ی اسکات کینگ که یک راهنمای عملی برای یاد گرفتن فیلمنامه نویسی هست و ساختار یک ترم دانشگاهی رو شبیه‌سازی میکنه. این کتاب به‌صورت مرحله به مرحله، از ایده‌پردازی تا نوشتن نسخه‌ی نهایی فیلمنامه رو توضیح میده.

نویسنده فیلمنامه ای به اسم پدر باکره رو شروع میکنه و هدفش از این انتخاب عنوان اینه که نشون بده حتی یک موضوع عجیب و خنده‌دار هم می‌تونه نقطه‌ی شروعی باشه برای ساختن یک داستان کامل. 
همزمان از مخاطب هم میخواد که یک اسم برای فیلمنامه اش انتخاب کنه، بدون درنظر گرفتن اینکه ایده اش کامل هست یا نه. 
نویسنده تاکید میکنه که حالا فقط یک عنوان داره و حتی هنوز شخصیت یا داستان مشخصی نداره و این باعث میشه که روند نوشتن، برای همه شفاف و مشترک باشه. 
عنوان فیلم از اهمیت زیادی برخورداره و باید از ایده، شخصیت یا فضای داستان، الهام بگیره. عنوان باید حس کلی داستان رو منتقل کنه و با مضمونش همخوانی داشته باشه. 
نویسنده، مثال هایی برای گسترش داستان این عنوان ارائه میده؛ یا مردی که اسپرم اهدا کرده ولی رابطه ای نداشته، یا مردی که بعد از اهدای اسپرم وارد کلیسا شده. این موضوعات باعث ایجاد سوال و کنجکاوی میشه. 
این موضوعات یا اصطلاحا عنوان کاری، مهم نیست که داستان کاملی داشته باشن و فقط باید از ایده‌ها و شخصیت‌ها یا فضای داستان، الهام گرفته باشه. 
عنوان کاری موقت هست و بعدا میتونه تغییر کنه اما فعلا باید با حس و مضمون داستان، همخوانی داشته باشه.

نویسنده همچنین درمورد اصطلاح Elevator Pitch صحبت میکنه. نویسنده تاکید میکنه که نوشتن، بازتابی از خود شخصه و وقتی با شخصیت ها و دنیایی که ساختیم وقت بگذرونیم، رابطه ی عمیقی ایجاد میشه و چیزی شبیه به دیدن فرآیند رشد بچه است. 
اما اصطلاح مذکور، یعنی یک خلاصه ی خیلی کوتاه از داستان، و باید طوری نوشته شده باشه که بشه در طول یک سفر با آسانسور، به کسی گفت و اون رو متوجه اتمسفر فیلمنامه کرد. ویژگی این خلاصه اینه که باید جذاب باشه، عناصر کلیدی داستان رو معرفی کنه و حس و حال و ژانر فیلم رو نشون بده. 
هدف از آموزش پیتچ در این کتاب، آماده کردن ذهن برای نوشتن فیلمنامه است و لزوما با تجارت و فروش فیلمنامه، آموزش داده نمیشه. 
در پایان این توضیحات، یک نمونه پیتچ معروف آورده شده که خلاصه ی داستان جادوگر شهر اوز هست: 
دختری که با طوفان به سرزمینی جادویی میره و باید برای برگشت به خونه، جادوگری رو پیدا کنه اما در مسیرش با جادوگر بدجنس و کفش‌های جادوییش رو به رو میشه.

ویژگی های یک پیتچ خوب به‌طور خلاصه، شامل موارد زیر هست:
معرفی شخصیت اصلی، قهرمان یا پروتاگونیست
معرفی هدف یا خواسته‌ی اصلی پروتاگونیست
معرفی موانع یا دشمنان سر راه پروتاگونیست
همه‌ی پیتچ‌ها مقدمه‌ی داستان، شخصیت اصلی، هدف و موانع رو به طور واضح بیان میکنن و به شنونده میگن که این داستان قراره درباره‌ی چی باشه و چرا باید جذاب باشه. 
شخصیت اصلی داستان، کسی هست که مخاطب قراره از دیدگاه اون، داستان رو دنبال کنه. در نوشتن پیتچ رسمی، معمولا از اسم شخصیت استفاده نمیکنن چون برای مخاطب عمومی ناآشنا هست و به جاش از صفات کلی و ویژگی‌هایی مثل سیاستمدار کثیف، قاضی لیبرال، نوجوان پراضطراب یا رمانتیک ناامید استفاده میکنن. 
اما نویسنده در جریان این کتاب از اسم شخصیت استفاده میکنه تا بهتر با اون شخصیت، ارتباط برقرار کنیم. 
نویسنده شروع میکنه به معرفی پروتاگونیست یا شخصیت اصلی داستانش و اسمش رو سیمون میذاره. سیمون مردی در اوایل تا اواسط دهه‌ی ۳۰ زندگی هست و از جمله ویژگی‌های اصلیش میشه به جامعه گریزی، خجالتی بودن یا ناتوانی در تعاملات اجتماعی هستن. 
نویسنده تاکید میکنه که انتخاب صفت برای شخصیت، باید دقیق باشه چون بعدها همین ویژگی، به نقطه‌ضعف اصلی شخصیت تبدیل میشه.

موضوع بعدی‌ که درموردش صحبت میشه، طراحی هدف هست. 
هر شخصیت، باید یک خواسته‌ی بزرگ داشته باشه و این چیزی هست که تمام داستان، حول اون می‌چرخه. 
مثلا دورتی میخواد به خونه برگرده، ایندیانا جونز میخواد تابوت عهد رو پیدا کنه یا جورج بالی میخواد موفق بشه. درمورد شخصیت اصلی داستان پدر باکره هم هنوز هدف مشخص نیست ولی نویسنده با این پرسش، به سراغ طراحی هدف میره: اینکه سیمون چه چیزی رو بیشتر از هر چیز دیگه‌ای میخواد.

نویسنده همچنین توضیحاتی درمورد اصطلاح آنتاگونیست میده و میگه که آنتاگونیست فقط شامل آدم بد نمیشه و می‌تونه هر نیرویی باشه که مانع رسیدن شخصیت اصلی به هدفش میشه. 
این نیرو میتونه طبیعت، جامعه با حتی خود شخصیت مقابل باشه. در فیلم‌های رمانتیک، دو شخصیت ممکنه همزمان پروتاگونیست و آنتاگونیست همدیگه باشن.
 

نقاشی دیجیتال، زن، گل و میوه

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

امروز سعی کردم کمی خلاقیت به خرج بدم و ببینم می‌تونم چندتا عکس رو ترکیب یا به قولا کلاژ کنم و بعد از روش نقاشی بکشم؟ رندوم چندتا عکس رو انتخاب کردم و هر چه بیشتر پیش میره، بیشتر با عکاسی‌های فتوشاپی اطراف حرم همزادپنداری دارم. 

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب The Calling Card Script که منظور از این عنوان، فیلمنامه ای هست که نویسنده به واسطه اش خودش رو به صنعت معرفی میکنه. طبیعتا مخاطب چنین کتابی، افرادی هستن که هنوز وارد صنعت فیلمسازی نشدن و قصد دارن حرفه ای ظاهر بشن. 
نویسنده ی کتاب، فردی به اسم پال اشتون هست که سال ها در BBC Writersroom کار کرده و با نویسنده های تازه کار و حرفه ای همکاری داشته. تمرکز کتاب روی اینه که چطور یه فیلمنامه ی قوی نوشته بشه که هم اصالت داشته باشه و هم قابل تولید باشه و هم بتونه در رسانه های مختلف مثل سینما، تئاتر یا رادیو، بدرخشه. 
نویسنده در ابتدا توضیح میده که هرکسی که نکاتی کاملا جدید و بی سابقه برای فیلمنامه نویسی داره، یا داره دروغ میگه یا خودش رو گول میزنه و باورمند به غیر انحصاری بودن دانش هست. نویسنده سعی میکنه به جای ادعای نوآوری مطلق، روی تجربه، ترکیب و بازآفرینی کار کنه. 
"وظیفه ی هر کتاب جدید اینه که یه دیدگاه تازه پیدا کنه، یه روش جدید برای سازماندهی، و یه شیوه ی تازه برای تمرکز و بیان."
نویسنده عمدا از مرور کتاب های مشابه خودداری کرده تا مطمئن باشه که اگر ایده ای مشابه مطرح کنه، صرفا تصادفی باشه و سراغ تکرار سطحی ایده های دیگران نره. اون همچنین اعتراف میکنه که ممکنه ناخواسته از دیگران وام گرفته باشه ولی اون رو  با هدف یادگیری به اشتراک میذاره. 
نویسنده خیلی باهوش و تحلیلگر به نظر میرسه و صرفا درباره ی فیلمنامه نویسی صحبت نکرده بلکه درباره ی اخلاق نوشتن، مسئولیت و صداقتی که لازمه به خرج داد نظر خودشو مطرح میکنه. 
در ادامه، پال اشتون درباره ی این صحبت میکنه که برای بقا، لازمه انعطاف پذیر بود. نه فقط در فرم، بلکه در رسانه، ژانر و حتی زبان. اون عقیده داره که نوشتن یک علم ناقصه اما نه یک راز. این یعنی میشه یاد گرفت، تمرین کرد و رشد کرد، حتی اگر فیلمنامه نویس، نبوغ خاصی نداشته باشه. 
عناصر نوشتن همیشه در حال تغییر هستن و نوشتن هیچوقت تبدیل به یک علم کامل نمیشه و از این بابت، ناقص تلقی میشه. هر بار که نوشتن رو انجام میدیم، میشه چیز تازه ای کشف کرد و بعضی باورها رو کنار گذاشت.