آرشیو اردیبهشت 1405

پست‌های منتشر شده در اردیبهشت 1405

 

این مطلب درمورد دو مفهوم مقایسه به قصد پیدا کردن تشابه و مقایسه به قصد پیدا کردن تفاوت هست. 
این موضوع در فلسفه و منطق، سابقه ی طولانی ای داره و معمولا تحت عناوین خاصی مورد بحث قرار میگیره. 
مقایسه به قصد پیدا کردن تشابه معمولا با عنوان تشبیه و قیاس شناخته میشه. این فرآیند ذهنی در فلسفه، مبنای استدلال قیاسی هست. در این روش با پیدا کردن شباهت های ساختاری بین دو حوزه ی متفاوت مثل "کلیک موس" و فشار دادن ماشه" سعی در توضیح یکی به کمک دیگری داریم. 
اما مقایسه به قصد پیدا کردن تفاوت معمولا با اصطلاح تمایز و تفکیک شناخته میشه. فیلسوفا از این روش برای مو شکافی مفاهیم و روشن کردن مرزهای دقیق بین پدیده ها استفاده میکنن تا از قاطی شدنشون با هم جلوگیری کنن.

مقایسه به قصد پیدا کردن تشابه یا استدلال از طریق تشبیه و قیاس ریشه در زبان سونانی داره و توسط افرادی مثل افلاطون و ارسطو به کار رفته. در زبان یونانی اصطلاحا بهش Analogos به معنی نسبت متناسب گفته میشه. 
در حقیقت این روش، یکی از اصلی ترین ابزارهای شناخت هست. به عوان مثال، تشبیه معروف افلاطون یعنی غار، بر این اصل بنا شده: "همونطور که زندانی ها در غار، سایه ها رو میبینن و فکر میکنن حقیقته، ما هم داده های حسی رو به جای واقعیت نهایی تصور میکنیم."
هدف این مقایسه، پیدا کردن الگوها و ساختارهای مشترک هست. 
اما مقایسه به قصد پیدا کردن تفاوت یا تمایزگذاری و تفکیک:
ویلیام جیمز در کتاب اصول روانشناسی به نقل از جان لاک فیلسوف، این توانایی رو موضوعی بنیادین میدونه. "قوه ی قضاوت، برعکس ذوق و شوخ طبعی عمل میکنه؛ ذوق در جمع آوری شباهت ها و شوخ طبعی در پیوند زدنشون کاربرد داره، در حالیکه قضاو در جدا کردن دقیق یک ایده از ایده ی دیگه است تا ذهن به وسیله ی شباهت ها فریب نخوره و چیزی رو با چیز دیگه اشتباه نگیره."
این مهارت نه فقط در منطق، بلکه در علوم اعصاب هم پایه ی رفتارهای مرتبط با بقا هست چون مغز ما برای زنده موندن باید تفاوت بین یک چوب و یک مار رو به سرعت تشخیص بده. 
این مهارت های روانی میتونن کمک کنن تا راحت تر درمورد مزیت یا ضرر واقعی یک انتخاب تصمیم بگیریم. با این وجود، در صورت قضاوت نابهنجار یا اشتباه، نتیجه ی کار نمیتونه به نفع ما عمل کنه. مثلا در فرهنگ عامه، مقایسه شدن بچه ها با همدیگه توسط والدین، معمولا نه تنها تاثیر مثبتی نداره بلکه باعث آسیب روانی به بچه ها و ایجاد خصومت میشه. 
تشابه شناسی و تفاوت شناسی در ذات خودشون خنثی هستن و مثل چاقوی جراحی، هم میتونن نجات بخش باشن و هم زخم عمیقی ایجاد کنن. 
در مثال والدین، پدر و مادر به جای شناخت یا فهمیدن تشابه ها و تفاوت های واقعی بین بچه ها برای کمک به رشدشون، وارد داوری ارزشی میشن. 
برای اینکه این دو مهارت به نفع فرد عمل کنن، باید به این موضوع توجه داشت که هدف شما شناخت هست یا قضاوت ارزشی؟ آیا میخواید بفهمید یا میخواید به بقیه ثابت کنید که یکی بهتر و بدتر هست و نوعی رقابت ناسالم ایجاد کنید؟ 
همچنین لازمه بافت و زمینه رو درنظر گرفت مثلا مقایسه کردن یک ماهی و یک میمون براساس توانایی بالا رفتن از درخت، ناعادلانه و بی معنیه. 
وقتی این مهارت ها در خدمت قضاوت سالم قرار بگیرن، مزیت واقعی یک انتخاب رو روشن میکنن. اما وقتی در دام مقایسه ی نابهنجار بیوفتیم، نه تنها مفید نیستن بلکه به ابزاری برای آسیب زدن و ایجاد خصومت تبدیل میشن. 
بعضی وقتا فرد نیاز به یک نمونه برای مقایسه داره تا بفهمه اونچه که در مقابلش قرار گرفته، لزوما بهترین نمونه ی خودش نیست یا دقیقا چه ایراداتی داره. مثلا فرد ممکنه به خاطر نداشتن الگوی مقایسه ای، رفتار بد والدین رو بپذیره اما اگر بتونه در ذهنش، مقایسه ی خوبی با والدین دیگران انجام بده، شانس اینو داره که الگوهای رفتاری ولادینش رو تقلید نکنه. 
این فرآیند در روانشناسی شناختی به نوعی بازسازی اسنادی شباهت داره. در ابتدا نوعی تنش شناختی درست میشه و فرد با خودش میگه: "من فکر میکردم همه ی والدین اینطور هستن، اما خانواده ی دوستم اینطور نیستن." 
در اینجا تشابه شناسی نشون میده که همه به هم شباهت ندارن. 
در ادامه، مقایسه ی دقیق و تفاوت شناسی اتفاق میوفته. "دقیقا چه فرقی داره؟ والدین من داد میزنن، والدین دوستم آروم صحبت میکنن. والدین من تهدید میکنن، والدین دوستم توضیح میدن."
مرحله ی بعدی بازتعریفه و فرد با خودش میگه پس راه دیگه ای هم وجود داره و من لازم نیست این الگو رو تکرار کنم. 
همونطور که گفته شد، این مهارت ها در صورت قضاوت نابهنجار به ضرر فرد عمل میکنن. مثلا احتمال آرمانی سازی افراطی الگو وجود داره. فرد با خودش میگه همه ی والدین دیگه کامل هستن و فقط والدین من بد رفتار میکنن. 
نتیجه ی همچین قضاوتی میتونه خودش رو در قالب افسردگی، ناامیدی و از دست دادن توانایی دیدن نقاط قوت والدین واقعی نشون بده. 
نبود الگوی مقایسه، میتونه تله ای خطرناک باشه. وقتی فرد فقط یک نمونه از یک پدیده رو دیده باشه، مثلا شیوه ی فرزند پروری والدین خودش، ذهنش از این الگو به عنوان حالت طبیعی یا تنها راه ممکن استفاده میکنه. در همچین شرایطی، تشابه شناسی به جای روشنگری، به تایید وضعیت موجود کمک میکنه. گرچه این حرف به سختی درمورد والدین صدق میکنه. هرگز اینطور نیست که فرد نتونه کسی غیر از والدین خودش رو ببینه. خیلی وقتا آدما به راحتی به الگوهای مقایسه ای کافی دسترسی دارن و صرفا از ذهنشون استفاده نمیکنن و طبیعتا مجبورن با پیامدهاش هم رو به رو بشن. 
یک الگوی مقایسه ای مناسب میتونه جرقه ی تغییر رو بزنه. فرد با دیدن این الگو، ناگهان متوجه میشه که راه دیگه ای هم وجود داره و با استفاده از این تفاوت شناسی، نقاط افتراق رفتار والدین خود رو با الگوی سالم پیدا میکنه و با تشابه شناسی، متوجه میشه که میتونه مثل اون الگوی سالم عمل کنه. 
به همین دلیله که جامعه اهمیتی نمیده چی الگوی ما بوده که به موجود امروز تبدیل شدیم. کسی نمی تونه با گفتن اینکه والدین بدی داشته و براش الگوی بدی بودن، از زیر بار مسئولیت کارهایی که انجام داده فرار کنه و آدمای زیادی هستن که الگوهای خودشون رو اصلاح کردن. جامعه به خودی خود اهمیت خاصی به میزان رنج ما نمیده. مهارت های روانی، شالوده ی مهارت های کلیدی هستن.

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتابی با عنوان Reel Power: Hollywood Cinema And American Supremacy نوشته ی متیو آلفورد هست که به شخصه به عنوان فردی که منتقد افکار چپگرایانه هست هم درمورد مطالعه اش کنجکاو شدم و انتقاداتی که مطرح میکنه، میتونه الهام بخش نقد خود چپگرایی هم باشه.

این کتاب به عنوان یک نقد فرهنگی و سیاسی شناخته شده که نگاهی تیزبین به پشت پرده ی صنعت سینمای هالیوود داره و نشون میده که چطور این صنعت در خدمت تثبیت سلطه ی جهانی آمریکا عمل میکنه و این رویکرد رو میشه حتی در فیلم هایی که ظاهرا منتقد سیاست های آمریکا هستن دید. 
مضمون اصلی کتاب به این سمت میره که نشون بده هالیوود یک نوع ابزار سلطه است و استدلال میکنه که هالیوود، برخلاف تصور رایج که اون رو لیبرال و منتقد میدونن، در واقع هم دست نهادهای نظامی و سیاسی آمریکا هست و حتی فیلم های رادیکال مثل آواتار، هتل رواندا یا Three King هم در نهایت، روایتی ملایم و قابل قبول از سیاست های آمریکا ارائه میده.

فیلم هایی مثل Black Hawk Down, Transformers, Salvation, Terminator با حمایت مستقیم وزارت دفاع ساخته شدن و عملا نقش تبلیغاتی برای ارتش آمریکا دارن. 
نویسنده نشون میده که حتی فیلم هایی که نقد سیاسی یا اجتماعی دارن، معمولا از خطوط قرمز عبور نمیکنن و درنهایت، اسطوره ی برتری آمریکا رو تقویت میکنن. 
ساختار کتاب، ترکیبی از تحلیل فرهنگی، مطالعات رسانه ای و افشاگری سیاسی هست و مبتنی بر پایان نامه ی دکترای نویسنده نوشته شده و یک پشگفتار پر و پیمون از مایکل پرنتی رو میشه اولش دید که نظریه پرداز برجسته ی چپگرا به حساب میاد.

نگاه این کتاب رو میشه خیلی بدبینامه ارزیابی کرد. هرچند فیلم های سفارشی همیشه وجود دارن ولی سیستم های حاکم بر آمریکا، اینقدر محبوبیت دارن که عده ی زیادی مستقیما براشون کار کنن و چیز عجیبی نیست که فیلم هایی هم سعی کنن وجهه ی خوبی ازشون نشون بدن.

همکاری مستقیم با پنتاگون، سیا و نهادهای امنیتی در تولید فیلم هایی مثل تاپ گان یا Zero Dark Thirty کاملا مستنده و این فیلم ها گاها نه فقط سرگرم کننده هستن بلکه ابزار مشروع سازی سیاست ها به حساب میان. اما همه چیز هم تبلیغ نیست. خیلی از فیلم ساز ها واقعا به ارزش های آمریکایی مثل آزادی بیان، عدالت، یا حتی نقد قدرت باور دارن و مشارکت در ساخت فیلم هایی با وجهه ی مثبت از آمریکا، لزوما از روی اجبار یا فریب نیست و میتونه از باور فرهنگی و تعلق اجتماعی نشات بگیره.

وقتی یه فیلمساز آمریکایی از ارتش دفاع میکنه، شاید داره از پدرش، از خاطره ی جنگ یا از حس وطن دوستی دفاع میکنه و لزوما تصویری از سلطه و سواستفاده از سینما نیست. 
وقتی از سلطه حرف میزنیم یعنی یه کنترل از بالا و به دست عده ی محدودی اعمال میشه و یه سری الگو و سیستم پنهان وجود داره ولی محبوبیت یعنی قبول کردن از پایین و شکل گرفتن باور های مشترک و هالیوود در خیلی از موارد، ترکیبی از هر دوتاست یعنی هم ازش به عنوان ابزار سلطه استفاده میشه و هم بازتاب دهنده ی باورهای عمومی میتونه باشه. 
مایکل پرنتی در ابتدای این کتاب میگه که هالیوود نوعی صنعت خودستایانه است و لحن تند و افشاگرانه ای هم داره. ایشون میگه که جشن اسکار، بیشتر از اونکه جشن باشه، جشن توهم هست و هالیوود وانمود میکنه که در خدمت بشریت هست ولی درواقع در خدمت جیب های خودش هست. 
پرنتی عقیده داره که هالیوود به عنوان صنعت فرهنگی، صرفا فیلم هایی جهت سرگرم کردن مخاطبا ارائه نمیده و حامل تصویر، شخصیت و روایت و ایده هایی هست که مستقیما روی ذهن جمعی اثر میذارن و در نتیجه، هدف دوم صنعت فیلمسازی، فراتر از سود، نوعی کنترل ایدئولوژیک هست. 


پرنتی عقیده داره که هالیوود، باورهای غالب رو نه فقط تولید میکنه بلکه اون ها رو به عنوان واقعیت طبیعی جا میزنه و این یعنی نه فقط کنترل ایدئولوژیک، بلکه خودکنترلی ایدئولوژیک رو میشه درونش دید یعنی فیلمسازا حتی بدون اجبار، درون مرزهای باورهای غالب حرکت میکنن. 
رهبرای صنعت فیلمسازی این نقدها رو رد میکنن و میگن که ما فقط چیزی که مردم میخوان رو تولید میکنیم و اگر فیلم ها سطحی هستن، دلیلش اینه که مردم ترجیح میدن سرگرم بشن و اهمیتی به آگاهی نمیدن اما پرنتی این جواب رو به عنوان توجیهی برای سطحی سازی فرهنگ میبینه. 
مایکل پرنتی یک دانشمند علوم سیاسی، مورخ و منتقد رسانه ای آمریکایی هست که خانواده ی ایتالیایی تبار و از طبقه ی کارگر داشته. به عنوان یک چپگرای رادیکال در محیط امریکا، پرنتی به شدت چند موضوع رو در کتاب های خودش مورد انتقاد قرار داده منجمله امپریالیسم آمریکا، سرمایه داری جهانی و نابرابری طبقاتی و نقش رسانه ها در بازتولید سلطه ی فرهنگی. همچنین دخالت های نظامی و سیاسی آمریکا در کشورهای دیگه رو زیر سوال برده و نژادپرستی، فاشیسم و سانسور آکادمیک رو مورد انتقاد قرار داده. 
این متفکر، طرفدار سوسیالیسم دموکراتیک و منتقد جدی ایدئولوژی نئولیبرال هست و در کارهاش سعی میکنه نشون بده که خیلی از نهادهای فرهنگی از جمله هالیوود، در خدمت تثبیت سلطه ی طبقات حاکم عمل میکنن. 


اما این کتاب از متیو آلفورد، با وجود نگاه تند و چپگرایانه اش توجه محدودی به دست آورده که اتفاق عجیبی برای یک کتاب غیرداستانی مستقل نیست. اما همین امتیازهای محدودی که از تعداد کمی خواننده به دست آورده هم میشه خوب ارزیابی کرد. 
نشریه ی The Scotsman درمورد این کتاب گفته که این محتوا، خلاصه ای مفید از ارتباط بین استودیوهای بزرگ، منافع سیاسی آمریکا و لابی های قدرتمند مثل صنایع نظامی ارائه میده اما تاکید کرده که اگر خواننده از قبل با این نوع نقدها آشنا باشه، ممکنه خیلی تعجب نکنه و کتاب بیشتر برای افرادی جذابه که تازه وارد این نوع تحلیل شدن.

جمع بندی
درواقع ما شاهد یه بریتانیایی دیگه هستیم که داره به سیستم های حاکم بر آمریکا حمله میکنه و انگار درگیر نوعی رقابت رقت انگیز شده. روشنفکرای بریتانیایی، عمدتا با زبان آکادمیک و تحلیل های سفت و سخت، سعی میکنن به هالیوود حمله کنن ولی این درحالی هست که خودشون هم دارن داخل سیستم های مشابهی زندگی میکنن. بریتانیایی ها با سابقه ی استعمار و نقد فرهنگی، اغلب خودشون رو صاحب سبک در تحلیل قدرت میدونن.
 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب The CIA in Hollywood که درمورد رابطه ی سازمان سیا با تولیدات هالیوودی و میزان کنترلش صحبت میکنه.

نویسنده عقیده داره که روابط سیا با هالیوود در حوزه ای قرار میگیره که به خاطر نفوذ قدرت های پنهان، نمیشه اون رو کاملا فهمید یا آشکار کرد اما میشه بخش مهمی از این تاریخ پنهان رو نشون داد، اثرش رو ارزیابی کرد و پایه ای برای تحقیقات آینده فراهم کرد. 
سازمان سیا در سال 1947 تشکیل شد و با امضای ترومن، سیا به عنوان یک سازمان اطلاعاتی مرکزی درست شد تا اطلاعات مربوط به امنیت ملی رو جمع آوری، ارزیابی و منتشر کنه. تفاوت این سازمان با FBI در اینه که سیا ماموریتش خارج از خاک آمریکا تعریف شده درحالیکه FBI بیشتر روی موضوعات داخلی کار میکنه. درواقع سیا هیچ وظیفه ی پلیسی یا امنیت داخلی نداره. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

دلیل اینکه گله‌ای از بلاگیکس ندارم اینه که فکر میکنم در مقابل اقتدار میراکلسی‌ها، بقیه‌ هیچ تاثیری روی رونق این سرویس نداریم. اینجا وبلاگ میراکلسی ای دیدم که صرفا با چهارتا پست، هر روز داره بیشتر از یکماه امثال من بازدید میگیره. 

وقتی اسم بلاگیکسو هم سرچ کنید، اسم میراکلسی‌ها یه جوری اول از همه میاد انگار که کل این سرویس صرفا به عشق اونا بنا شده. حالا اصلا جامعه‌شون رو درست نمیشناسم و نمیدونم چرا نسل جدید اینقدر از دختر کفشدوزکی خوششون اومد. گرچه سلیقه‌ام از اولشم پیرزنی بود. 

مالیخولیا، نقاشی دیجیتال

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند · بادوم پفکی تند ·

خروجی با کیفیت این نقاشی در بازارچه‌ام قابل دسترسه. تابلوی اصلی، یه کار رنگ روغن اثر دومنیکو فتی هست. تابلوی مالیخولیا، ظاهرا دو بار کشیده شده. توی یک نسخه، رنگ ها زنده تر و خطوط و نمای کلی، شاداب تره ولی اتمسفرش از مفهوم مالیخولیا دورتره.

خیره شدن به جمجمه یک سمبل رایج در تابلوهای معاصر این نقاشی به حساب میاد. شاید ویژگی منحصر به فرد این نقاشی، کاراکتر توی تابلوئه. میشه حدس زد که اون یک زنه و نکته اش همینه که روی بازنمایی جنسیتش کار نشده. از این بابت، فرقی نداره بیننده چه جنسیتی داشته باشه، هر فردی میتونه اندوه توی نقاشی رو حس کنه. 

فضای اتاق آشفته است، و آشفتگی یک نویسنده یا فردی با پتانسیل کار فکری رو نشون میده. شخصیت اصلی در مجموعه‌ای از نمادهای نسبتا رایج محاصره شده و حتی این موضوع هم در خدمت منحصر به فرد جلوه دادن هویت شخصیت اصلی نقاشیه. 

از اینجا به بعد، تفسیرهای دیگران رو نمیگم و صرفا قصد دارم برداشت خودم رو از تابلو رو بگم. مالیخولیا در معنای کلاسیک، یک وضعیت روانی سنگین و پیچیده است که میتونست نگاه یک فرد به هنر، ادبیات و فلسفه رو تاریک کنه و حتی در وضعیت سلامت جسمیش هم اختلال ایجاد کنه. مالیخولیا یک توصیف برای رنج های مبهم روانشناختی بود که در نتیجه‌ی عجز انسان در جواب دادن به سوالات فلسفیش ایجاد شدن و در بسیاری از مواقع، نابهنجاری های جسمی رو به کمک همین ناکامی ذهنی توصیف میکردن. 

با این وجود کسی که نتونسته به سوالات فلسفیش جواب قانع کننده بده یک خطاکار و مجرم یا فرد ضعیف نیست بلکه عمدتا به عنوان یک فرد هنرمند یا ادیب که در سفر ذهنی خودش دچار حادثه شده به تصویر کشیده میشه. 

خیره شدن به جمجمه صرفا درمورد فکر کردن به مرگ نیست بلکه حضور جمجمه، طعنه ای به خود زندگیه. برای فردی که سوالات زیادی و سفرهای فکری زیادی رو پیش روی خودش میبینه و در عین حال، با پشت سر گذاشتن یک مسیر طولانی، همچنان به جواب بسیاری از سوالاتش نرسیده، عمر کوتاه انسان، یک تراژدیه. 

سگ حتی در این وضعیت هم برای خودش گردش میکنه. نقش اصلی تابلو هم مثل این سگه؛ اون قرار نیست سفرهای فکریش رو رها کنه، کتاب های نیمه تمام رو کنار بذاره یا دست از تلاش برای شناخت انسان بکشه. تمام ابزارهای زندگیش، در عین ناچیز بودن، با هدف مطالعه‌ی انسان و دنیا تدارک دیده شدن. 

این ترکیب، به خودی خود نه شاده و نه غم انگیز. مالیخولیا وضعیتی هست که فرد بهش دچار شده و به رغم کسالت فعلی، انگار میدونه که این وضعیت میتونه تغییر کنه و به حالت های ذهنی دیگه‌ای منتقل بشه.