جرقه ی نوشتن این مطلب، زمانی توی ذهنم خورد که مشغول نوشتن نقد یکی از انیمیشنای سایت بودم و متوجه شدم که اون انیمیشن بخصوص، در واقع 60 و چندین انیمیشن والت دیزنیه. اون لحظه با خودم فکر کردم که تا امروز، دقیقا چند تا از این انیمیشنا رو دیدم؟ کنجکاو شدم که نگاهی به این لیست بندازم و سعی کنم الگوهای مشترک درون سناریوهاشون رو پیدا کنم و ببینم که این شرکت دقیقا تونسته چه تاثیراتی روی فرهنگ عمومی بذاره.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

در سال 2019 جوهانسون در گفت و گو با هالیوود ریپورتر گفته بود که: من وودی رو دوست دارم، بهش باور دارم و هروقت بخواد باهاش کار میکنم.
این موضع گیری بعد از اتهامات مطرح شده توسط دیلن فارو، دختر خوانده ی آلن درباره ی سواستفاده ی جنسی، واکنش های منفی زیادی در فضای آنلاین داشت. 
در مصاحبه ی اخیر از جوهانسون پرسیده شد که چطور با این موج انتقادها کنار اومده و اون جواب داد که همیشه به توصیه های مادرش عمل کرده: "مهمه که صداقت داشته باشی و برای چیزی که باور داری بایستی."
بازخوردها نسبت به موضع اسکارلت جوهانسون در دفاع از وودی آلن عمدتا منفی بوده و واکنش های شدیدی در رسانه ها و شبکه های اجتماعی به دنبال داشت. خیلی ها اون رو به بی توجهی به قربانی ها و لحن بی ملاحظه متهم کردن درحالیکه عده ای معدود از ثبات و صداقتش دفاع کردن. 
در شبکه های اجتماعی، بخصوص توییتر، کاربرها اسکارلت رو به بی تفاوتی و ناشنوا بودن نسبت به صدای قربانی ها متهم کردن. 
بعد از حواشی وودی آلن، بسیاری از بازیگران و کارگردان ها منجمله تیموتی شالامه، گرتا گرویگ و کالین فرث از آلن فاصله گرفتن درحالیکه جوهانسون یکی از معدود افرادیه که هنوز بهش وفادار مونده. چهره هایی مثل کیت وینسلت و درو بریمور آشکارا از همکاری گذشته شون با آلن ابراز پشیمونی کردن. 
رسانه هایی مثل The Independent و People گزارش دادن که موضع اسکارلت باعث بحث گسترده شده و سوال هایی درباره ی تاثیر احتمالی بر آینده ی حرفه ایش مطرح شده. معمولا در اینطور مواقع، خیلیا انتظار دارن که موضع گیری حساسیت برانگیز، باعث انزوای بازیگر در بخشی از جامعه ی سینمایی بشه. 
عده ای معدود از طرفدارها و منتقدها، ثبات اسکارلت در باورهای شخصیش رو تحسین کردن و گفتن که حداقل صادق هست. 
اسکارلت جوهانسون در مصاحبه ی اخیرش، درمورد موضوعات دیگه ای هم صحبت کرده منجمله گفته که نمیدونه دقیقا چه اثر دومینویی در مورد موضع گیریش وجود داشته: "هیچوقت نمیدونی تاثیر دقیق چیه. شاید بعضی روابط یا فرصت ها تحت تاثیر قرار گرفته باشن اما نمی تونم مطمئن باشم."
این بازیگر تاکید کرد که مادرش همیشه اونو تشویق کرده که خودش باشه و باور داره مهمه که صداقت داشته باشی و برای چیزی که باور داری بایستی. 
همچنین اضافه کرد که با گذر زمان فهمیده گاهی وقتش نیست که تو صحبت کنی، نه اینکه باید سکوت کنی بلکه گاهی نوبت تو نیست. و این موضوع رو به عنوان بخشی از بلوغ و تجربه ی شخصیش مطرح کرد. 
اسکارلت یادآوری کرد که بارها با وودی آلن درباره ی اتهامات صحبت کرده و اون همیشه بیگناهیش رو به طور مستقیم بیان کرده. جوهانسون گفته: من خیلی صریح باهاش صحبت کردم، اون هم همینطور. اون بی گناهیش رو حفظ کرده و من باورش دارم.
همچنین به این موضوع اشاره کرد که در سه فیلم آلن بازی کرده و این همکاری ها رو بخش مهمی از مسیر حرفه ایش میدونه. 
جوهانسون در این مصاحبه تلاش کرد موضعش رو شفاف تر کنه و از یک طرف روی ارزش های شخصی مثل صداقت و استقلال تاکید داشت و از طرف دیگه قبول کرد که همیشه زمان و جایگاه فرد در بیان دیدگاه ها مهمه. اون هنوز به وودی آلن وفادار مونده و باور داره که بیگناهه، حتی اگر این موضع براش هزینه هایی در هالیوود داشته باشه.

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Method Acting and Its Discontents اثر شانی انلو که درمورد بازیگری متد و تاثیری که در فرهنگ آمریکایی داشته صحبت میکنه.

از جمله اصطلاحاتی که توی این کتاب ازش استفاده شده، گروپ تئاتر و تئاتر گیلد هست که در اینجا، توضیحاتی درمورد ریشه ی این اصطلاحات، ارائه میشه. 


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

منو قبلا هزاربار دیدی، ولی بازم میترسی| بررسی کلیشه‌های ژانر وحشت

کلیشه ها همیشه بد نیستن و اینکه یک فیلم چند سکانس کلیشه ای داره هم لزوما دلیلی بر بد بودنش نیست. مجموعه مطالبی که درمورد کلیشه های ژانرهای مختلف از این سایت منتشر میشه، صرفا جهت آشنایی بیشتر با ژانرهای محبوب سینما هستن.

کلیشه‌ی شماره‌ی 1: نرو اونجا!
همه ممکنه فیلم هایی رو دیده باشیم که شخصیت اصلی، صدای عجیبی از زیر زمین میشنوه و به جای اینکه فرار کنه یا به پلیس خبر بده، با یه چراغ قوه‌ی ضعیف میره تا وضعیت رو چک کنه. 
تقریبا همیشه هم مشخصه که این کار حماقت آمیزه یا داره با بی احتیاطی انجام میشه.

کلیشه شماره 2: قربانی همیشه میلغزه.
در این مواقع، قاتل در حال تعقیب کردن شخصیت اصلیه و قربانی حتما یا می افته یا موبایلش میوفته توی جوب و بعضا با لباس و کفش دست و پا گیری به جنگل رفته و نوعی هماهنگی بین قربانی و قاتل وجود داشته تا راحت تر گیر بیوفته یا صحنه قشنگ تر بشه.

کلیشه ی سوم: هیولا صرفا وقتی دیده میشه که نور قطع بشه. 
تا وقتی چراغ ها روشنن هیولا نیست ولی به محض اینکه فیوز میپره، هیولا با لبخند ظاهر میشه.

کلیشه ی چهارم: خونه ی قدیمی با گذشته ی تاریک 
خانواده ی بی خبری، خونه ای رو میخرن که قبلا اتفاق ترسناکی مثل قتل درونش رخ داده ولی چون قیمتش خوبه اونجا میمونن.

درواقع توی این فیلم ها، قربانی ها دقیقا همون کاری رو میکنن که نباید بکنن. مثلا در فیلم The Purge 2013 شخصیت ها همه ی اقدامات امنیتی رو انجام ولی در حساس ترین لحظه ی ممکن، یک حرکت احمقانه، کل نقشه رو به باد میده. 
در فیلم پاکسازی، خانواده ی سندین توی یک خونه ی فوق امن زندگی میکنن که سیستم های حفاظتی پیشرفته ای برای شب پاکسازی داره ولی پسر خانواده، از روی دلسوزی، در رو باز میکنه تا یه مرد زخمی رو نجات بده و همین باعث میشه که گروهی از قاتل ها بیان سراغشون. 
یا مثلا توی فیلم جدیدی به اسم چشم قلبی، همه میدونن که توی روز ولنتاین، یه قاتل دیوونه داره میگرده ولی باز میان یه جای خلوت قرار میذارن یا دوتایی و در ملا عام میرن بیرون تا تعقیب بشن. 
البته کارهای ترسناکی هم هستن که این الگوی حماقت رو چندان تکرار نکردن و اتفاقا موفق هم شدن. مثلا مجموعه فیلم مقصد نهایی، لزوما الگوی حماقت نداره اما از کلیشه هم دور نیست. 
درواقع کلیشه های مقصد نهایی، از جنس تصمیم احمقانه نیستن بلکه الگوی سرنوشت اجتناب ناپذیر رو دنبال میکنن. 
یک نفر، معمولا نوجوان، یه رویا یا پیش بینی داره که قراره یه فاجعه ی بزرگ اتفاق بیوفته. در این مجموعه داستان، مرگ نظم خودش رو داره. مرگ مثل یک حسابدار دقیق عمل میکنه و اگر کسی از مرگ فرار کنه، باید طبق نوبت بمیره.

در این فیلم، مرگ مثل یک کارگردان هنری عمل میکنه و هیچکس ساده نمیمیره؛ همیشه زنجیره ی عجیبی از اتفاقات باعث مرگ میشه.
هیچکس حرف فرد صاحب حقیقت رو باور نمیکنه. این الگو رو ممکنه به کرار در فیلم های مختلفی دیده باشید. شخصیت اصلی میگه من یه پیش بینی داشتم ولی بقیه میگن تو دیوونه هستی. ولی اتفاقا تک تک اتفاقات غیر منطقی ای که شخصیت اصلی پیش بینی میکنه رخ میدن. 
در داستان هایی مثل مقصد نهایی، عمدتا مرگ رو به یک نیروی فراتر نسبت میدن که وام گرفته از داستان های قدیمی میتونه باشه. حتی اگر مرگ به صورت خیلی تصادفی اتفاق بیوفته باز هم منشائش یک نیروی غیر این جهانی توصیف میشه. فیلمی مثل مقصد نهایی، درمورد عرفان صحبت نمیکنه یا از پدیده هایی مثل جن و روح استفاده نکرده اما اتفاقا خیلی به یک نیروی نادیده دامن میزنه که جبرگرا و خشنه. چرا باید یه عده آدم ظاهرا رندوم به ترتیب و اینقدر دردناک بمیرن؟ ما نمیدونیم. صرفا باید یاد بگیریم که از دیدنش لذت ببریم. 
در مقصد نهایی، مرگ مثل یک موجود نامرئی عمل میکنه و بیشتر از روح وار بودن، مثل یک سیستم دقیقه که وقتی کسی ازش فرار کنه، با وسواس برمیگرده تا نوبت رو اجرا کنه. 
این داستان، برخلاف فیلم های کلاسیک ترسناک، شخصیت ها نمیتونن با قاتل مذاکره کنن، فرار کنن یا حتی بفهمن چرا انتخاب شدن. این نوعی اضطراب اگزیستانسیال ایجاد میکنه و انگار که مرگ، مثل خود زندگی، بی منطق و بی رحمه و ما صرفا تماشاگر هستیم. 
فکر میکنم این الگوی مرگ هنرمندانه و تاریک، از ترسی که در ناخودآگاه جمعی، نسبت به موضوع مرگ وجود داره تغذیه میکنه. اصولا افراد خیلی کمی، قبل از مردنشون با موضوع مرگ کنار میان و ما براش لزوما آماده نیستیم. در ادبیات و هنر هم مرگ رو بیشتر یک تصویر شوم میدونیم که پشت سرش، اندوه، فقدان و دلتنگی رو به جا میذاره حتی اگر بازمانده ها، افرادی مذهبی و باورمند به زندگی ابدی باشن.

جمع بندی
فکر میکنم چیزی که لازمه ترسناک جلوه داده بشه مرگ نیست بلکه کیفیت زندگی و میزان دشواری جدا کردن یک فرد از یک الگوی زندگیه. درواقع تلاش و تقلای قربانی ها، شاید درظاهر به خاطر ترس از مرگ باشه ولی شاید در ناخودآگاه ما، میل به زیستنه که خیلی قدرتمنده و حتی ممکنه گاها تبدیل به میلی بیمارگونه بشه. مثلا وقتی که کسی حاضر میشه برای بقا، زندگی دیگران رو تاریک کنه یا بهشون آسیب بزنه و غارتشون کنه، دیگه نمیشه گفت که اون فرد، میل به زیستن نرمالی داره.

 

 

این روزها صنعت سرگرمی داره موضوع جالبی رو تجربه میکنه که اتفاقا سر و صدای زیادی هم داشته و بسیاری از ارزش هایی که سعی شده تا توی این صنعت، عادی سازی بشه رو به چالش کشیده.

داستان درمورد چهره ی دختری هست که به تنهایی تونسته بخش زیادی از حواشی سریال لست او آس رو ایجاد کنه. ظاهر بلا رمزی در این سریال، به خاطر انتظار شدید هواداری بازی اصلی هست چون این افراد، تصویر ذهنی کاملا مشخصی از شخصیت الی داشتن. همین موضوع هم باعث شد چهره‌ی بلا رمزی که با استانداردهای این تصویر ذهنی مطابقت نداشت، به موضوعی برای بحث و حتی گاهی انتقاد های تند تبدیل بشه. 
بازخوردهای این سریال، از الگویی پیروی میکنه که با اصطلاح Review Bombing هم بهش اشاره میشه. (عنوان این مقاله تلاشی برای ترجمه‌ی این اصطلاح نیست.) همچین اتفاقی، اغلب زمانی رخ میده که گروهی از کاربرای اینترنت، به صورت هماهنگ و با یک هدف خاص، تحریک میشن تا امتیازای یک اثر رو توی یکی از سایتای جمع آوری نقد، تغییر بدن.

این تغییرات لزوما ثابت نیست و معمولا با هدف کاهش امتیاز اثر هست. مورد بلا رمزی، از این جهت جذابه که صرفا به خاطر چهره ی یه بازیگر ایجاد شده. نه که تا حالا محصولاتی که بر اساس بازی ویدیویی ساخته شده باشن، همچین دهن کجی ای رو نسبت به نسخه ی اصلی بازی انجام نداده باشن اما درمورد لست او آس، اینقدر حواشی زیادی شکل گرفته که میشه ازش به عنوان یه مثال خوب برای تحلیل وضعیت اجتماعی استفاده کرد. 
سایتایی مثل راتن تومیتوز و IMDb سعی کردن که الگوریتم های جدیدی رو طراحی کنن که جلوی همچین اتفاقاتی گرفته بشه اما باز هم این اقدامات نتونسته روی بازخوردهایی که متوجه فصل 2 لیست آو آس شدن، کاربردی واقع بشه که البته این موضوع، به خودی خود چیز بدی به نظر نمیرسه.

کسایی که یه بازی رو حمایت کردن و باعث شهرتش دارن، به مراتب بیشتر از بقیه به گردنش حق دارن و شما نمی تونید بیاید به نوستالژی و توقعات بازیکنا گند بزنید و اونوقت ربطش بدید به آرمان های لیبرالی و امثالهم. کسی میتونه همچین حرفایی در توجیه کارش بیاره که از ابتدا، واقعا به قصد فرهنگ سازی یا ایجاد یه تاثیر مثبت روانی، سراغ تولید بازی رفته باشه ولی این پروژه ها بیشتر از اینکه تصویری از یه تلاش خداپسندانه باشن، توصیفی از نوعی تجارتن و حتی استفاده از چهره ی بلا رمزی، بیشتر شبیه نوعی تلاش برای ایجاد حواشی منفی و جلب توجه و کسب موفقیت تجاری بیشتره تا یه جور مبارزه ی مدنی یا تلاش برای تغییر فرهنگ جامعه.

کسی که بازی لست آو آس رو انجام نداده باشه، قطعا راحت تر با این سریال کنار میاد چون پیش زمینه ی خاصی نداره و میتونه اثر رو به صورت مستقل، مورد استفاده قرار بده ولی اگر شما امروز موفق شدید که همچین سریالی رو بسازید و به روش دیگه ای از سناریوی این بازی کسب درآمد کنید، تا حد زیادی مدیون افرادی هستید که بازی شما رو انجام دادن.

جمع بندی
زمانی که دارید این مطلب رو مطالعه میکنید، ممکنه امتیاز سایتای نقد تغییر کرده باشه اما توی یه برهه، امتیاز کاربرای سایت راتن تومیتوز خیلی پایین اومد در حالیکه امتیاز منتقدا، همچنان بالاست و امتیاز کاربرای IMDb هم بالا مونده. عضویت و نظر دادن توی سایت IMDb کمابیش پیچیده تره و تقریبا شما باید منتقد قدیمی و بالقوه ای باشید تا نظرتون بتونه روی امتیاز نهایی، تاثیر خوبی بذاره اما ظاهرا بخش کاربری سایت راتن تومیتوز، فضای مناسب تری برای انجام کارای حماسی داره.