کنسل کالچر در هالیوود

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 15 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

کنسل کالچر در هالیوود، مثل یک شمشیر دو لبه است که از طرفی ابزار عدالت خواهیه و از طرف دیگه میتونه تبدیل به نوعی انتقام جویی ایدئولوژیک بشه. کنسل کالچر یعنی حذف یا بایکوت چهره های عمومی به خاطر رفتار یا حرفی که مورد تایید نیست و در هالیوود، این پدیده با قدرت شبکه های اجتماعی تشدید شده. در دنیای امروز، یک اشتباه میتونه کل زندگی حرفه ای یک فرد رو نابود کنه و ما بارها این اتفاق رو به چشم دیدیم.

بعضی از منتقدا عقیده دارن که این فرهنگ باید با فرهنگ عواقب جایگزین بشه یعنی افراد، مسئولیت اشتباهتشون رو بپذیرن، نه اینکه برای همیشه حذف بشن. 
پیامدهای این موضوعو هم نباید نادیده گرفت. قربانی های کنسل کالچر، اغلب دچار اضطراب، افسردگی و انزوای شدید میشن و جامعه هم ممکنه به سمت ترس از بیان آزاد حرکت کنه و آدما رفته رفته صرفا سعی میکنن حرف های بی خطر بزنن. 
معادل فارسی کنسل کالچر رو میشه فرهنگ طرد، یا فرهنگ بایکوت ترجمه کرد. رواج کنسل کالچر در هالیوود به طور مشخص از سال 2014شروع شد. در این سال، این اصطلاح برای اولین بار در برنامه ی تلویزیونی Love & Hip Hop شنیده شد و یکی از شخصیت ها حین دعوا با نامزدش گفت: تو کنسل شدی. 
اما میشه گفت زمینه ی فرهنگی و اجتماعیش از قبل وجود داشته و در اوایل قرن 21، قبل از ظهور توییتر و فیسبوک، در چین اصطلاح مشابهی رایج بود که به معنی "جست و جوی گوشت انسان" میداد و اشاره به نوعی رسوایی جمعی در فضای مجازی داشت. 
این رفتار، بعدها در غرب هم ظاهر شد و قدرت گرفتن شبکه های اجتماعی بهش دامن زد. 
اما در هالیوود، از سال 2017 به بعد، با جنبش های مثل MeToo، کنسل کالچر به شدت در هالیوود گسترش پیدا کرد. افراد مشهوری مثل هاروی واینستین، کوین اسپیسی، و بعدها جی کی رولینگ به خاطر رفتار یا حرفاشون، با موج های کنسل شدن مواجه شدن. 
در هالیوود، کنسل کالچر نه فقط یک واکنش اجتماعی، بلکه تبدیل شد به ابزار بازتعریف قدرت، اخلاق و روایت و اعتبار هنری، قراردادهای کاری و حتی حضور رسانه ای افراد رو تحت تاثیر قرار داد.

کنسل کالچر، به خودی خود چیز بدی نیست و تجربه ثابت کرده که وقتی یه فرد نابهنجار و ضد اجتماع، همچنان تریبون خودشو داشته باشه، ممکنه تحت تاثیر تایید و تشویق هایی که دریافت میکنه، بیشتر از خودش دفاع کنه و چندتا فصل جدید هم به جهانبینی و جنایاتش اضافه کنه. 
یعنی بستگی داره که کنسل کالچر چطور اجرا بشه. الان عملا این فرهنگ، درمورد خیلیا هیچ تاثیر خاصی نداره و مثلا همین جی کی رولینگ، الان سریال جدیدی از داستانش داره ساخته میشه که ادعای تبدیل شدن به پرمخاطب ترین سریال دنیا رو داره. 
کنسل کالچر وقتی به سمت خوبی میره که نقدهای درست و حسابی و قانع کننده ای منتشر بشه و متهم رو نه مجبور، بلکه تحریک به فکر کردن و واکنش نشون دادن یا بازسازی وجهه ی اجتماعش کنه. این رویه، عملا درمورد کی اتفاق افتاده؟ میشه گفت هیشکی. 
به عنوان فردی علاقه مند به سینما باید بگم نه تنها هیچ نشونه ای از نقد افراد قربانی کنسل کالچر نیست بلکه حتی فیلمای جریان اصلی و پرطرفدار هم عمدتا نقد اخلاقی خاصی دریافت نمیکنن و بیشتر به لحاظ تکنیکی یا میزان کسالت بار بودنشون زیر سوال میرن. 
درواقع در فضای نقد سینمایی امروز، بخصوص در جریان اصلی، اخلاق، جهان بینی و پیامدهای اجتماعی شخصیت ها و سازنده ها، اغلب نادیده گرفته میشه و قربانی های کنسل کالچر، نه تنها نقد نمیشن بلکه یا حذف میشن یا به سکوت کشیده میشن، بدون اینکه گفت و گوی واقعی و مفیدی ایجاد بشه. 


از جمله بزرگترین قربانی های کنسل کالچر در هالیوود میشه به کوین اسپیسی، هاروی واینستین و جی کی رولینگ اشاره کرد. یعنی اگر بخوایم از منظر شدت طرد، پیامدهای حرفهای و تاثیر فرهنگی نگاه کنیم، این چند چهره برجسته هستن. 
کوین اسپیسی بعد از افشاگری های متعدد درباره ی آزار جنسی، تقریبا تمام پروژه هاش لغو شد، ازجمله نقش اصلیش در سریال House of Cards. حتی صحنه هایی از فیلم All the Money in the World با بازی کوین، دوباره با بازیگر دیگه ای فیلمبرداری شد. 
اسپیسی نه فقط به لحاظ حرفه ای بلکه به لحاظ نمادین هم حذف شد و انگار هالیوود میخواست تمام ردپایی که از این آدم هست رو پاک کنه. 
هاروی واینستین، شاید بزرگترین نقطه ی شروع جنبش MeToo باشه و با وجود قدرت زیادش در صنعت فیلم، بعد از افشاگری ها، نه تنها کنسل شد بلکه به زندان محکوم شد. 
کنسل شدن هاروی، چیزی بیشتر از حذف رسانه ای بود و عملا باعث فروپاشی قدرتش شد. 
جی گی رولینگ بابت اظهار نظرهای جنجالی درباره ی مسائل جنسیتی، با موجی از انتقاد و بایکوت مواجه شد، با این وجود، هنوز قدرت رسانهای خودش رو حفظ کرده و الان سریال جدیدی از دنیای هری پاتر در حال ساخته شدنه و کنسل کالچر درمورد این نویسنده، بیشتر به شکل تقابل فرهنگی ظاهر شد و لزوما به حذف کامل منجر نشد.

مورد هاروی، شاید سنگین ترین بخش این لیست باشه. هاروی واینستین، یکی از تهیه کننده های پرنفوذ و بدنام تاریخ هالیوود بود که هم در ساخت فیلم های مهم نقش داشت و هم در فروپاشی اخلاقی صنعت سینما و برنده ی جایزه ی اسکار و چند جایزه ی تونی برای کارهای نمایشی و سینمایی شد. 
در اکتبر 2017، ده ها زن از جمله بازیگرهای مشهور، اونو به آزار جنسی و تجاوز متهم کردن و این افشاگری ها باعث شکل گیری جنبش جهانی MeToo شد که هدفش افشای سواستفاده های جنسی در محیط های کاری بود. واینستین در چند پروژه محکوم شد و مجموعا به 39 سال زندان در نیویورک و لس آنجلس محکوم شد.

جمع بندی
ماجرای این آدم، نه فقط یک پرونده ی جنایی بود بلکه تبدیل شد به نماد فروپاشی قدرت مردانه در هالیوود و شروع بازنگری در ساختارهای اخلاقی و حرفه ای صنعت سرگرمی. 
کنسل کالچر در بسیاری از مواقع، صرفا روشی برای تحقیر عمومی هست و عملا باعث پالایش خاصی نمیشه و در هالیوود، این فرهنگ بیشتر از اینکه اصلاحگر باشه، تبدیل به ابزاری برای حذف نمادین میشه. 

 

ترجیحا حرفی که قراره در پایان این مطلب گفته بشه رو همین ابتدا بشنوید: احتمالا چیزی به اسم مردستیزی یا زن ستیزی وجود نداره و ما صرفا با انسان ستیزی رو به رو هستیم.

با اینکه توی هالیوود رایج نیست که یه پیرو ایدئولوژی های مدرن، صراحتا چیزی مثل فمنیسم رو زیر سوال ببره اما اولین بار، در مستند ساکنان زمین بود که دیدم یکی مثل واکین فینیکس، خیلی راحت به فمنیستا طعنه میزنه و میگه این قبیل گروه ها، بیشتر به دنبال منافع یه گروه خاص از موجودات زنده هستن.


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

کافکا در سینما

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 15 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

نبوغ کافکا نه تنها به شهرت گرفتن یک مکتب فلسفی کمک کرد بلکه به حدی کاریزماتیک بود که بارها سوژه ی تولیدات سینمایی قرار گرفته. شاید جدیدترین محصولی که مستقیما با تکیه به فلسفه ی فکری کافکا ساخته شده، فیلم Metamorphosis 2012 باشه که عنوانش از اثر مسخ گرفته شده. در این داستان، گرگور سامسا، فروشنده ی دوره گردی هست که یک روز صبح از خواب بیدار میشه و میبینه که به یک موجود حشره مانند و منزجر کننده تبدیل شده. این تغییر، لزوما فیزیکی نیست و استعاره ای از انزوا، طرد اجتماعی و فروپاشی روابط انسانیه یا بهتره بگیم این داستان در فرهنگ عمومی، به همچین پیام هایی تعبیر شده.

فضای این فیلم، تاریک و روانشناختی هست و سعی داره وفاداری خودش رو به اضطراب وجودی ای که در کارهای کافکا موج میزنه حفظ کنه. خانواده ی گرگور به جای همدلی، به تدریج ازش فاصله میگیرن و در نهایت، اون رو به حال خودش رها میکنن تا بمیره. 
فلسفه ی فکری فرانتس کافکا، مثل داستان زندگیش، پر از تناقض، اضطراب و حس سنگینیه. با این که به عنوان یک فیلسوف کلاسیک شناخته نشده اما کارهاش به قدری با مفاهیم اگزیستانسیالیستی، ابزورد و روان کاوی گره خورده که میشه گفت کافکا، بدون اینکه ادعایی در این زمینه داشته باشه، یکی از مهم ترین متفکران قرن بیستم به حساب میاد. 
شخصیت های کافکا عموما با موقعیت هایی رو به رو میشن که هیچ توضیحی ندارن مثل گرگور سامسا که یهو تبدیل به حشره میشه یا جوزف ک. که بدون دلیل، بازداشت میشه. 
این موقعیت ها نماد پوچی و بی منطقی جهان هستن و سعی دارن بگن که انسان تلاش میکنه معنا پیدا کنه اما با دیوار های بی پاسخ رو به رو میشه.

شخصیت ها، از خودشون و خانواده و جامعه و حتی زبان، بیگانه هستن. مثلا گرگور بعد از مسخ، نه تنها از بدن خودش بلکه از روابط انسانیش هم جدا میشه. این بیگانگی، هم روانشناختی هست و هم اجتماعی و هم هستی شناسانه. 
در کارهای کافکا، شخصیت ها عمدتا حس گاه دارن بدون اینکه دلیلش رو بدونن. این گناه، نه ریشه ی اخلاقی داره و نه قانونی بلکه نوعی اضطراب هستی شناسانه است و مثل این میمونه که صرف بودن، جرم تلقی بشه. 
کافکا قبلی از تثبیت رسمی اگزیستانسیالیسم مینوشت ولی کارهاش این فلسفه رو کاملا پوشش داده. از نظر اضطراب و ایمان فردی، با کی برکگور همپوشانی فکری داره و از نظر بیگانی انسان در جهان مدرن، افکارش به هایدگر نزدیک هست. 
کافکا مثل کامو، به پوچی و تلاش بی ثمر برای رسیدن به معنا باور داشت ولی تفاوتش این هست که کافکا به جای نظریه پردازی، این مفاهیم رو در قالب روایت های سوررئال و کابوس وار روایت میکنه. میشه گفت که نگاه کافکا، تاریک هست اما دلیل شهرتش اینه که این نگاه، لزوما سطحی یا صرفا منفی نیست. کافکا دنیا رو با چشمی عمقا مضطرب، بی قرار و اندوه بار میدید اما این تاریکی، بخشی از جست و جوی معنا برای انسان مدرن بود. 
کافکا واقعیت رو بدون آرایش نشون میداد و دنیایی رو تصور میکرد که پره از ساختارهای بدون منطق و آدم های بدون پناه. شخصیت داستان هاش، دنبال معنا بودن اما در هر مرحله، با درهای بسته و سوالات بی جواب، رو به رو میشدن. کافکا سعی نداشت تسلی بخش باشه و سعی میکرد حقیقتی که قادر به ادراکش هست رو روایت کنه، حتی اگر دردناک به نظر برسه.

یکی از جملات معروفش اینه که: امید فراوانی وجود داره، فقط نه برای ما. 
کافکا از دل تاریکی، نوری نمیسازه و دیدن شدن اریکی رو تبدیل به یک روش اخلاقی، انسانی و حتی معنوی میکنه. 
نمیدونم در فرهنگ های دیگه هم همینقدر محبوبیت داره یا نه ولی در وب فارسی، حسابی طرفدار داره، بخصوص پیش افرادی که احساس پوچی میکنن و تسلیم شدن. و راستش رو بخواید، از جهانبینیش دل خوشی ندارم چون با بی مسئولیتی، به زندگی ادامه میده و نقش خودش به عنوان فردی که میتونه با نابهنجاری و عدم همدلی درون جامعه مبارزه کنه، نادیده میگیره. 
موقعیت هایی هست که گنگ و پیچیده ان اما آیا همچین نویسنده هایی حاضرن فرصت هایی رو درنظر بگیرن که میتونن نقش مفیدی داشته باشن؟ 
چیزی که درمورد جهانبینی کافکا بهش علاقه ای ندارم اینه که سعی میکنه هرطور شده، از خودش یک قربانی بسازه. بعضا حتی خودشو زیر سایه ی جبر مسائلی میدونه که اتفاقا مجبور نیست باهاشون کنار بیاد و میتونست یه واکنش مفید و سازنده بهشون نشون بده. امثال کافکا به عنوان مردهای منزوی با سرکوب روانی شدید، همون افرادی بودن و هستن که میتونستن با ایجاد گفتمانی درمورد مردستیزی، تعادلی در دنیایی ایجاد کنن که گفتمان فمینیستی، درونش اینقدر قدرت گرفته و به جای برابری، بعضا باعث شکل گیری فرم های جدیدی از مردستیزی شده. 
کافکا عمدتا در موقعیت های اضطرابی، گنگ و بی پاسخ قرار میگرفت اما بخش مهمی از این موقعیت ها میتونستن با واکنشی سازنده مواجه بشن. اما ابراز اضطراب، اگر با کنش همراه نشه، میتونه به ابزاری برای فرار از مسئولیت تبدیل بشه.

این الگو رو میشه توی خیلی از سنت های روشنفکری مدرن هم پیدا کرد چون میشه دید که نویسنده ها با شکایت از ساختار، کار رو تموم میکنن ولی هیچ دعوتی به تغییر، بازسازی یا گفت و گو وجود نداره یا میشه گفت کمه.
در فضای مدرن، جایی که گفتمان فمینیستی به حق وارد مبارزات اجتماعی شده، گاهی صدای مردان آسیب دیده یا منزوی، به درستی شنیده نمیشه با اینکه این مردها میتونستن با بازسازی خودشون، به ایجاد تعادل کمک کنن نه اینکه با پناه بردن به انزوا و قربانی سازی، این عدم تعادل رو بیشتر کنن. 


یکی از سکانس های تاثیرگذار فیلم مسخ 2012 از کریس سوانتون، صحنه ای هست که گرگور سامسا بعد از تبدیل شدن به موجودی حشره مانند، برای اولین بار سعی میکنه با خانواده اش ارتباط بگیره اما با نگاه هایی پر از وحشت و انزجار رو به رو میشه. 
اتاق گرگور، نیمه تاریکه و نور سردی که از پنجره میتابه، صدای خش خش پاهای حشره مانندش روی زمین، سکوت سنگین خونه رو میشکنه. زاویه های بسته و لرزان که حس خفگی و بیگانگی رو منتقل میکنن، به تقویت اتمسفر کمک میکنه. 
دوربین گاهی از دید گرگور فیلم برداری میکنه، انگار مخاطب، خودش تبدیل به حشره شده. 
مادر با وحشت، عقب نشینی میکنه، خواهرش گریه میکنه و پدر با عصبانیت به سمتش حمله ور میشه اما نه از روی شناخت بلکه از روی ترس و شرم. 
توی این سکانس، نه فقط ترس بلکه نوعی فروپاشی رابطه ی انسانی رو میشه دید. گرگور که تا دیروز نان آور خانواده بود حالا تبدیل به تهدیدی شده که هیچ کس نمیخواد باهاش حرف بزنه. 
برداشت خیلیا از این اتفاق اینه که وقتی انسان از نُرم خارج میشه، حتی برای نزدیک ترین هاش هم غیر قابل تحمل میشه. 
فیلم مسخ، هرچند اقتباس وفاداری از داستان معروف فرانتس کافکا هست اما در سطح جهانی، چندان دیده نشده و بیشتر در بین مخاطبای خاص و علاقه مندای به ادبیات اگزیستانسیالیستی شناخته شده. این فیلم یه فضای سنگین و غیرتجاری داشت و روایت وفادار به کافکا، با فضایی تاریک و روان کاوانه، برای مخاطب عام، چندان جذابیت نداره. فیلم توزیع محدودی داشت و بیشتر در جشنواره ها یا پلتفرم های خاص پخش شد و اکران گسترده نداشت. 
نسخه ی محاکمه ی اورسن ولز یا کافکای سودربرگ، توجه بیشتری گرفتن و باعث شدن این فیلم در سایه قرار بگیره. 
فیلم مسخ خیلی تلاش کرد تا فضای داستان کافکا رو با وفاداری بازسازی کنه اما بازخوردهای منفی قابل توجهی هم داشت. این نقدها بیشتر متوجه جنبه های اجرایی، ریتم روایت و کیفیت سینمایی فیلم شدن. خیلی از مخاطبا عقیده دارن که فیلم با وجود وفاداری به متن، از نظر سینمایی خیلی کند و بی تحرکه. 
بعضیا عقیده دارن که بازیگرا بازی بی روحی داشتن و فیلم بیشتر شبیه بازخوانی داستان شده تا یه کار سینمایی. 
نوآوری خاصی رو نمیشه توی این اقتباس دید و بیشتر شبیه یه تمرین کتابخوانی شده تا یه کار سینمایی مستقل.


با وجود اینکه خیلی سعی شده تا اتمسفر درون داستان روی پرده بیاد اما بعضیا عقیده دارن که طراحی صحنه و نورپردازی و جلوه های بصری فیلم، خیلی ناشیانه هستن و مشکلات فنی زیادی دارن. 
جمع بندی
فرصت های زندگی که مطلقا راکد نیست. گاهی هم میشه واکنش های مفیدی داشت که ساختار جامعه رو اصلاح میکنن. اما آیا امثال کافکا به این موضوع اهمیت میدن؟ فکر نمیکنم. اونها مخاطب رو به تسلیم شدن و پذیرش پوچی دعوت میکنن. 
آثار کافکا اغلب از موضعی توصیفی حرکت میکنن نه تجویزی یعنی وضعیت بی پناهی، انزوا و ابزورد بودن رو شرح میده اما راه حل یا مسیر رهایی خاصی پیشنهاد نمیده.

 

 


فصل دوم کتاب Beyond the Looking Glass درمورد کاترین هیپبورن هست که در دهه ی 1930 فعالیت میکرد. هیپبورن در سال 1932 با فیلم A Bill of Divorcement به کارگردانی جورج کوکور معرفی شد.

در 1933 با فیلم Morning Glory به کارگردانی لوول شرمن تنها در سومین نقش سینماییش برنده ی اولین اسکار شد که این فقط یکی از چهار اسکار رکوردیش هست. 
مجله ی Motion Picture اون رو روی جلد آورد و با تیتر نوع جدیدی از ستاره، معرفیش کرد. در مقایسه با ستاره های رایج اون زمان مثل کلودت کولبرت یا نورما شیرر که تصویری از زیبایی کلاسیک بودن، یا ژان هارلو و جان کرافورد که جذابیت جنسی آشکار داشتن، هیپبورن چهره ای غیر متعارف و متفاوت بود. 


نقش هاش زن هایی بودن که هنجارهای مردسالارانه رو به چالش میکشیدن، مثل نقش دختر پسرانه در زنان کوچک 1933 یا خلبان زن در Christopher Strong 1933 و دختری که برای کمک به پدر دزدش، خودش رو مرد جا میزنه در فیلم Sylvia Scarlett 1935.

هیپبورن مثل گاربو جذابیتی اندروجینی داشت که معیارهای زیبایی زنانه رو به چالش میکشید. نگاه نافذ و تقارن چهره اش باعث شد با گاربو مقایسه بشه و اون رو بی همتا توصیف کنن. با وجود موفقیت های اولیه، هیپبورن در اواخر 1930 با مشکلات حرفه ای رو به رو شد. جالب اینکه این بحران همزمان با افول گاربو اتفاق افتاد و ستاره ی تازه کار و ستاره ی تثبیت شده، هر دو در یک دوره دچار چالش شدن. 
در سال 1938، هم هیپبورن و هم گاربو با شکست های تجاری رو به رو شدن. فیلم های هیپبورن و گاربو، موفقیت چندانش نداشتن و درنتیجه هردو در فهرست باکس آفیس سمی مجله ی هالیوود ریپورتر قرار گرفتن و درکنارشون میشه اسامی جوان کرافورد و مارلنه دیتریش رو دید.

هیپبورن برای احیای حرفه اش، به صحنه ی تئاتر نیویورک برگشت و نقش تریسی لرد رو در نمایش The Philadelphia Story  بازی کرد. این نقش بسیار موفق بود و بعد از فروش حقوق فیلم به MGM هیپبورن در نسخه ی سینمایی بازی کرد. فیلم موفقیت تجاری بزرگی به دست آورد و ستاره گی هیپبورن رو دوباره تثبیت کرد. 
فیلم بعدی کاترین هیپبورن به عنوان یک همکاری افسانه ای تلقی میشه. در Woman of the Year 1942 به کارگردانی جورج استیونز، شروع همکاری طولانی و مشهور کاترین با اسپنسر تریسی بود. در همون زمان که گاربو با Two-Faced Woman 1941 شکست خورد و از سینما کنار رفت، هیپبورن با The Philadelphia Story دوباره به شهرت رسید. 
هیپبورن بعدها گفت: من به تریسی لرد، زندگی دادم و اون حرفه ام رو به من بگردوند. 
رابطه ی هیپبورن با شخصیت تریسی لرد بیشتر یک معامله ی وجودی بود، درحالیکه شخصیت های گاربو بازتاب بحران های پراضطراب و خودشیفتگی بودن. البته این چیزایی هست که منتقدها میگن و لزوما قرار نیست در اینجا تایید بشه. 
تریسی لرد در The Philadelphia Story درگیر کمدی عاشقانه ای هست که حول انتخاب بین نامزد متکبرش، شوهر سابقش و خبرنگار جذاب شکل میگیره.

در اواخر دهه ی 30، گاربو و هیپبورن هر دو با بحران رو به رو شدن ولی مسیرشون متفاوت شد. گاربو به سمت کناره گیری رفت درحالیکه هیپبورن با نقش تریسی لرد حرفه اش رو نجات داد و به یکی از پایدارترین ستاره های هالیوود تبدیل شد. 
شخصیت مایک وقتی با تریسی رو به رو میشه میپرسه: آیا اون میتونه انسان باشه؟ 
این جمله، کلید فهم فیلمه. تریسی زنی هست که به نظر میرسه فراتر از انسان عادیه اما داستان اونو مجبور میکنه از جایگاه الهه ی دست نیافتنی پایین بیاد و به انسانی واقعی تبدیل بشه. 
هیپبورن در نقش تریسی، همون سوال رو درباره ی ستاره های زن هالیوود مطرح میکنه: آیا ستاره میتونه انسانی واقعی باشه یا باید در مقام ایده آل باقی بمونه؟
رولان بارت درباره ی گاربو گفته بود چهره اش فقط واقعیت کمال داشت، درمقابل، هیپبورن تصویری از واقعیت انسانی پشت این کمال رو ارائه میده.

این چیزی هست که ادگار مورن "درهم تنیدگی نقش و ستاره" میدونه که مرز بین شخصیت داستانی و ستاره ی واقعی رو محو میکنه. 
قبل از این فیلم، مجله ی لایف نوشته بود که مخاطب ها از شخصیت پرخاشگر و بی پروای هیپبورن خسته شدن. اما موفقیت فیلم فیلادلفیا بازگشت اون رو به عنوان یک پیروزی بزرگ رقم زد. منتقدها نوشتن که این بازگشت نه یک راه فروتنانه ی دوباره کاری بلکه ورود یک فاتح به قلعه ی سقوط کرده بود. 
داستان فیلادلفیا نه فقط نقطه عطفی در حرفه ی هیپبورن بود بلکه فرصتی برای بازاندیشی درباره ی ماهیت ستارگی زنانه در هالیوود کلاسیک فراهم کرد. هیپبورن با نقش تریسی لرد، تصویری از ستاره ای ارائه داد که مجبوره از مقام الهه ی بی نقص پایین بیاد و انسانیتش رو بپذیره و این کار، هیپبورن رو به ستاره ای جدید تبدیل کرد. 
تنها سه سال بعد از اینکه مخاطب ها از شخصیت سخت و غیر قابل تحمل هیپبورن خسته شده بودن، نامه های طرفداران و نقدها برگشت اون رو با تعجب و تحسین قبول کردن. یکی از طرفدارها تاکید کرد که شخصیت هیپبورن توانایی نادری داره که باعث انتقال انرژی و شخصیت زنده اش به دل و ذهن مخاطب میشه. 
هیپبورن در نقش تریسی لرد، نه فقط داستانی عاشقانه رو بازی میکنه بلکه به طور فرامتنی با مخاطب ها وارد گفت و گو میشه که بازتابی از پایان پذیری الهه ی سینما و در عین حال نمایش پویایی مادی و انسانی ستاره است. 
در اواسط فیلم، صحنه ای بدون دیالوگ وجود داره که تریسی با ردای سفید، کنار استخر می ایسته و به آب نگاه میکنه. ابتدا به قابل کوچک True Love که نماد عشق گذشته با دکستر هست نگاه میکنه اما در ادامه، نگاهش روی بازتاب خودش در آب می افته. 
قاب تصویری، اون رو همزمان به عنوان زن واقعی و بازتابی شبیه الهه نشون میده. این صحنه هیپبورن و شخصیت تریسی رو نشون میده که در مرز بین انسانیت و الوهیت قرار داره که هم بازتابی از ستاره ی هالیووده که باید انسان بشه و هم تصویری از ستاره ایه که هنوز جذابیت اسطوره ای داره. 
در این سکانس، لحظاتی قبل، تریسی گفته بود که نمیخواد پرستیده بشه بلکه میخواد دوست داشته باشه اما در این تصویر، عشق حقیقی اون به نظر میرسه بازتابی از خودش باشه که بیانگر نوعی خودشیفتگی تصویری هست. 
قاب، اون رو همزمان به عنوان زن واقعی و تصویری شبیه الهه نشون میده. تصویر، یادآور پانتئون ستاره های هالیوود هست و هیپبورن در مقام ستاره و شخصیت داستانی، در هم تنیده میشه. 


با این وجود، نگاهش به آب، یک لایه ی انسانی و جسمانی اضافه میکنه. اون نه فقط اسطوره ای دور از دسترسه بلکه موجودی همدل و قابل درک برای تماشاگر هست. 
این صحنه نشون میده که هیپبورن یا تریسی، در مرز بین کمال اسطوره ای و انسانیت ملموس قرار داره. فیلم همزمان اون رو به عنوان ستاره ای الهه گون و زنی واقعی بازنمایی میکنه و همین دوگانگی، راز جذابیت و ماندگاریش هست. 
این صحنه، نمونه ای از تعلیق بین اسطوره و واقعیت هست. هیپبورن همزمان الهه ی سینما و زن انسانی هست. نگاهش به بازتاب خودش، هم خودشیفتگی و هم تامل انسانی رو نشون میده و این ترکیب چیزی هست که ستاره گی زنانه در هالیوود کلاسیک رو پیچیده و چند لایه میکنه.

جمع بندی
کاترین هیپبورن فقط یک بار ازدواج کرد. شوهرش لودلو لوگدن اسمیت در سال 1928 تا 1934 بود و بعد طلاق گرفتن. اما یک رابطه ی مشهور با اسپنسر تریسی داره که از سال 1941 تا مرگ اسپنسر تریسی در سال 1967 ادامه داشت. هیپبورن باهاش رابطه ای طولانی و پرشور داشت و هرگز رسمی نشد چون تریسی به عنوان یک کاتولیک، ازدواجش با همسر اولش رو حفظ کرد. هیپبورن به شدت بهش وفادار بود و حتی در سال های بیماریش ازش مراقبت کرد. 
هیپبورن استقلال طلب بود و خودش گفته بود که نمیخواد دوباره ازدواج کنه چون "اول به خودم فکر میکنم."
اون تا آخر عمر یعنی تا سال 2003 مجرد موند و بچه ای نداشت. 
کاترین هیپبورن همسر رسمیش رو در دهه ی 30 ترک کرد و دیگه ازدواج نکرد اما رابطه ی عاشقانه و طولانیش با اسپنسر تریسی نزدیک سه دهه ادامه داشت و به یکی از افسانه های هالیوود تبدیل شد. 
به بیان ساده، تریسی به زنش خیانت میکرد و رابطه اش با کاترین، یک رابطه ی خارج از ازدواج بود. از نظر اجتماعی، این رابطه نوعی خیانت به همسر قانونی تریسی به حساب میاد اما در عمل، تریسی و همسرش سال ها جدا از هم زندگی میکردن.

 

قدرت طلبی در سینمای آمریکا

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 14 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

این مطلب برداشت آزادی هست از کتاب Reel Power Hollywood Cinema and American Supremacy که در مطلب جداگانه ای به طور خلاصه معرفی شد. برای درک این بخش لزومی نداره به قسمت قبلی رجوع کنید.

این کتاب تحلیل میکنه که چطور سینمای هالیوود، برخلاف تصور رایج از لیبرالیسم فرهنگی، در خدمت منافع نظامی، سیاسی و اقتصادی ایالات متحده عمل میکنه. نویسنده با بررسی فیلم هایی مثل Black Hawk Down, Transformers و حتی کارهای به ظاهر انتقادی مثل Three Kings و آواتار نشون میده که چطور این کارها، روایت های کنترل شده ای از سیاست آمریکا ارئه میدن. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩