فصل اول سریال گیم آو ترونز رو میشه یه پیش درآمد در نظر گرفت که کمک میکنه تا با طبیعت شخصیتای اصلی این سریال، آشنا بشیم. حالا مادر اژدهایان تازه داره وارد جامعه میشه و بلوغ فکری و عاطفی رو در مقابله با چالشای بسیار پیچیده ای تجربه میکنه. تا امروز، اون توی محدوده ی بسته ی یه قبیله ی بسیار بدوی بود و انتخاب و اختیار چندانی از خودش نداشت اما امروز، نه تنها سرنوشت خودش بلکه سرنوشت افرادی که در حال دنبال کردنش هستن هم به تصمیمات شخصیش گره خورده.

بازی تاج و تخت، تا الان تونسته 92 درصد رضایت مخاطبای گوگل و امتیاز 9.2 از 10 رو با درصد مشارکت بسیار بالا (بیش از 2 میلیون نفر) به دست بیاره.

هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان فصل 2 رو لو بده.

قسمت اول فصل دو، آغاز فصل جددی از درگیری ها و مبارزات قدرت در وستروس به حساب میاد. تیریون لنیستر به عنوان دست پادشاه وارد کینگز لندینگ میشه تا به مادرش سرسی در مدیریت حکومت کمک کنه. جافری باراثیون، پادشاه جوان، هنوز با بی رحمی به حکومت خودش ادامه میده. 
راب استاک در شمال، به عنوان پادشاه شناخته میشه و در حال برنامه ریزی برای جنگ علیه لنیسترهاست تا انتقام مرگ پدرش ند استارک رو بگیره. 
استنیس باراثیون، برادر رابرت باراثیون، ادعای خودش برای تاج و تخت رو مطرح میکنه و با کمک مشاور مرموزش ملیساندر، آماده ی جنگ میشه. 
دنریس هم توی بیابون سرخ با چالش بقا دست و پنجه نرم میکنه و در سمت دیوار هم جان اسنو و نگهبانان شب، مشغول کاوش در شمال هستن.

هرچند که این داستان شخصیت های فرعی از طبقه های متوسط جامعه داره اما شخصیت های کلیدی، همگی متصل به یک خونواده ی اشرافی هستن و تصمیمات این افراده که سرنوشت مردم عادی جامعه رو تعیین میکنه. 
این یکی از ویژگی های برجسته و چالش برانگیز بازی تاج و تخته. هرچند داستان برای لحظاتی به زندگی مردم عادی هم سرک میکشه اما محور اصلیش روی خاندان های اشرافی و تصمیماتشون تمرکز کرده. این تصمیمات نه فقط سرنوشت شخصیت های کلیدی بلکه سرنوشت کل قلمرو و مردم عادی رو تعیین میکنن.
هرچند که این اتمسفر، بازتابی از ساختارهای قدرت اجتماعی در دوره های تاریخی مشابه و حتی توی بعضی از جوامع مدرن هست اما در بازی تاج و تخت، این موضوع با چالش های اخلاقی و سیاسی ترکیب میشه و نوعی نادیده گیری نسبت به طبقات پایین تر و مردم عادی رو میشه دید. تصمیمات اشراف، به تصویر کشیده میشن اما پیامد های این تصمیمات روی طبقات پایین، معمولا فقط در پس زمینه ی سریال نمایش داده میشه. 


این الگوی داستانی، تا حد زیادی تابع ایده آل های بریتانیایی در داستان سرایی هست و این سریال رو بیشتر از اینکه یه کار چند ملیتی جلوه بده، تا حد زیادی بریتانیایی جلوه میده. در عین حال، از محدود محصولات بریتانیایی هست که تونسته به این حد از محبوبیت برسه. 
فرهنگ بریتانیایی، معمولا هرگز محبوبیت بین المللی کسب نمیکنه مگراینکه به شکل غیر مستقیم، منظور خودش رو ارائه بده. 
بازی تاج و تخت با وجود داشتن عوامل و بازیگرای چند ملیتی، تصویری از سبک داستان سرایی و ایده آل های بریتانیایی داره. تمرکز روی خاندان های اشرافی، مبارزه ی قدرت، سیاست پیچیده و روابط خانوادگی، اغلب به طور همزمان، توی ادبیات و هنر بریتانیایی خودنمایی میکنه. از شاهکارهایی مثل شکسپیر گرفته تا رمان های تاریخی، این سبک تاکید روی مسائل سیاسی و دراماتیک، الگوی غالب در داستان بازی تاج و تخت هم هست. 
بازی تاج و تخت با ترکیب عناصر فانتزی، اکشن و درام انسانی، تونسته مضمون های بریتانیایی رو به شکل جهانی و قابل درک تری برای مخاطبایی از فرهنگ های مختلف ارائه بده. به خاطر همین هم این سریال، توی طیف متنوعی از فرهنگها تونست محبوبیت به دست بیاره.

بازی تاج و تخت، ایده آل های بریتانیایی رو به شکل غیر مستقیم اما موثری ارائه میده. ما تحت تاثیر جذابیت جنسی و اکشن و شخصیت پردازی متنوع داستان هستیم اما در نهایت، میبینی همه چیز به خون اشرافی ختم میشه و هرگز با فردی از طبقه ی متوسط یا کسی که خون اشرافی نداره، حتی رو به رو نمیشی چه برسه بخوای باهاش همزاد پنداری کنی. 
اشرافیت و اهمیت ثروت موروثی، در اینجا توی ذوق نمیزنه و ناخودآگاه، به شکل ضرورت اجتناب ناپذیر برای ایجاد یک تاثیر ملموس بر جامعه پذیرفته میشه. 
بازی تاج و تخت، به شکل زیرکانه ای ارزش های اشرافی و جایگاه ثروت موروثی رو به عنوان بخش طبیعی و اجتناب ناپذیر جامعه نمایش میده. اشرافیت در این داستان نه فقط به عنوان نوعی ساختار اجتماعی بلکه به عنوان مفهومی ضروری برای حفظ نظم و تاثیرگذاری بر جامعه تصویر شده. همه چیز از تعارضات اصلی داستان تا مبارزات قدرت، به نحوی با خون اشرافی و میراث خونوادگی مرتبطه. حتی قهرمانایی که تلاش میکنن این نظم رو تغییر بدن در نهایت خودشون بخشی از همون نظام اشرافی هستن یا به نحوی تحت تاثیرش عمل میکنن.
این نگاه پنهان به اشرافیت، با پیچیدگی های داستانی و شخصیت پردازی چند لایه، به شکلی اجرا شده که مخاطب، بیشتر تحت تاثیر جذابیت های داستان قرار میگیره تا اینکه به طور مستقیم به نقد نظام اجتماعی کشیده بشه. این رویکرد، دقیقا توصیف کننده ی محصول فرهنگی بریتانیایی هست که از روش غیر مستقیم، برای انتقال ارزش های این فرهنگ، استفاده کرده. 


این اشرافیت گرایی، زمانی باگ خودش رو نشون میده که شما به خودتون به عنوان فردی غیر اشرافی نگاه کنید و سعی کنید نقشی که توی این دنیا میتونید بازی کنید رو جست و جو کنید.

این نوع روایت، در عین جذابیت، حس محدودیت و حتی بیگانگی رو در مخاطبایی که خودشون رو خارج از نظام اشرافی میبینن ایجاد میکنه. 
اگر مخاطب، به عنوان فردی از طبقه ی متوسط یا عادی، خودش رو توی این دنیای اشرافی جست و جو کنه، به سختی میتونه جایگاه واقعی و با ارزشی پیدا کنه چون ساختار داستان به شکلی طراحی شده که قدرت، نفوذ و تصمیم گیری، صرفا در اختیار شخصیت های اشرافی قرار داره.

جمع بندی
داستان از همون ابتدا نوعی هیرارشی* ناگفته و اجتناب ناپذیر رو به تصویر میکشه که در جریانش شخصیت هایی خارج از نظام اشرافی، یا در حاشیه قرار دارن یا به عنوان ابزارهایی برای پیشبرد هدف خاندان های قدرتمند عمل میکنن. این تصویر، میتونه حس ناتوانی و بی تاثیری رو برای مخاطبی که خودش رو توی همچین نقشی نمیبینه، تقویت کنه.
هیرارشی یا سلسله مراتب، به سیستمی گفته میشه که در جریانش اجزا یا افراد، بر اساس سطح، رتبه یا اهمیت در یک ساختار مشخص، سازماندهی میشن. این ساختار، میتونه در زمینه های مختلفی مثل جامعه، سازمان ها، طبیعت یا حتی مفاهیم انتزاعی وجود داشته باشه. وجه بد این اصطلاح در ارتباط با جوامع انسانی، زمانی خودنمایی میکنه که افراد درون یک طبقه، به خودی خود شانس یا فرصتی برای تغییر موقعیت اجتماعی خودشون نداشته باشن و جامعه شبیه به نوعی جنگل، سازماندهی شده باشه. 
 

 

این مطلب، برداشتی هست از کتاب Finish the Script! A College Screenwriting Course in Book Form نوشته ی اسکات کینگ که یک راهنمای عملی برای یاد گرفتن فیلمنامه نویسی هست و ساختار یک ترم دانشگاهی رو شبیه‌سازی میکنه. این کتاب به‌صورت مرحله به مرحله، از ایده‌پردازی تا نوشتن نسخه‌ی نهایی فیلمنامه رو توضیح میده.

نویسنده فیلمنامه ای به اسم پدر باکره رو شروع میکنه و هدفش از این انتخاب عنوان اینه که نشون بده حتی یک موضوع عجیب و خنده‌دار هم می‌تونه نقطه‌ی شروعی باشه برای ساختن یک داستان کامل. 
همزمان از مخاطب هم میخواد که یک اسم برای فیلمنامه اش انتخاب کنه، بدون درنظر گرفتن اینکه ایده اش کامل هست یا نه. 
نویسنده تاکید میکنه که حالا فقط یک عنوان داره و حتی هنوز شخصیت یا داستان مشخصی نداره و این باعث میشه که روند نوشتن، برای همه شفاف و مشترک باشه. 
عنوان فیلم از اهمیت زیادی برخورداره و باید از ایده، شخصیت یا فضای داستان، الهام بگیره. عنوان باید حس کلی داستان رو منتقل کنه و با مضمونش همخوانی داشته باشه. 
نویسنده، مثال هایی برای گسترش داستان این عنوان ارائه میده؛ یا مردی که اسپرم اهدا کرده ولی رابطه ای نداشته، یا مردی که بعد از اهدای اسپرم وارد کلیسا شده. این موضوعات باعث ایجاد سوال و کنجکاوی میشه. 
این موضوعات یا اصطلاحا عنوان کاری، مهم نیست که داستان کاملی داشته باشن و فقط باید از ایده‌ها و شخصیت‌ها یا فضای داستان، الهام گرفته باشه. 
عنوان کاری موقت هست و بعدا میتونه تغییر کنه اما فعلا باید با حس و مضمون داستان، همخوانی داشته باشه.

نویسنده همچنین درمورد اصطلاح Elevator Pitch صحبت میکنه. نویسنده تاکید میکنه که نوشتن، بازتابی از خود شخصه و وقتی با شخصیت ها و دنیایی که ساختیم وقت بگذرونیم، رابطه ی عمیقی ایجاد میشه و چیزی شبیه به دیدن فرآیند رشد بچه است. 
اما اصطلاح مذکور، یعنی یک خلاصه ی خیلی کوتاه از داستان، و باید طوری نوشته شده باشه که بشه در طول یک سفر با آسانسور، به کسی گفت و اون رو متوجه اتمسفر فیلمنامه کرد. ویژگی این خلاصه اینه که باید جذاب باشه، عناصر کلیدی داستان رو معرفی کنه و حس و حال و ژانر فیلم رو نشون بده. 
هدف از آموزش پیتچ در این کتاب، آماده کردن ذهن برای نوشتن فیلمنامه است و لزوما با تجارت و فروش فیلمنامه، آموزش داده نمیشه. 
در پایان این توضیحات، یک نمونه پیتچ معروف آورده شده که خلاصه ی داستان جادوگر شهر اوز هست: 
دختری که با طوفان به سرزمینی جادویی میره و باید برای برگشت به خونه، جادوگری رو پیدا کنه اما در مسیرش با جادوگر بدجنس و کفش‌های جادوییش رو به رو میشه.

ویژگی های یک پیتچ خوب به‌طور خلاصه، شامل موارد زیر هست:
معرفی شخصیت اصلی، قهرمان یا پروتاگونیست
معرفی هدف یا خواسته‌ی اصلی پروتاگونیست
معرفی موانع یا دشمنان سر راه پروتاگونیست
همه‌ی پیتچ‌ها مقدمه‌ی داستان، شخصیت اصلی، هدف و موانع رو به طور واضح بیان میکنن و به شنونده میگن که این داستان قراره درباره‌ی چی باشه و چرا باید جذاب باشه. 
شخصیت اصلی داستان، کسی هست که مخاطب قراره از دیدگاه اون، داستان رو دنبال کنه. در نوشتن پیتچ رسمی، معمولا از اسم شخصیت استفاده نمیکنن چون برای مخاطب عمومی ناآشنا هست و به جاش از صفات کلی و ویژگی‌هایی مثل سیاستمدار کثیف، قاضی لیبرال، نوجوان پراضطراب یا رمانتیک ناامید استفاده میکنن. 
اما نویسنده در جریان این کتاب از اسم شخصیت استفاده میکنه تا بهتر با اون شخصیت، ارتباط برقرار کنیم. 
نویسنده شروع میکنه به معرفی پروتاگونیست یا شخصیت اصلی داستانش و اسمش رو سیمون میذاره. سیمون مردی در اوایل تا اواسط دهه‌ی ۳۰ زندگی هست و از جمله ویژگی‌های اصلیش میشه به جامعه گریزی، خجالتی بودن یا ناتوانی در تعاملات اجتماعی هستن. 
نویسنده تاکید میکنه که انتخاب صفت برای شخصیت، باید دقیق باشه چون بعدها همین ویژگی، به نقطه‌ضعف اصلی شخصیت تبدیل میشه.

موضوع بعدی‌ که درموردش صحبت میشه، طراحی هدف هست. 
هر شخصیت، باید یک خواسته‌ی بزرگ داشته باشه و این چیزی هست که تمام داستان، حول اون می‌چرخه. 
مثلا دورتی میخواد به خونه برگرده، ایندیانا جونز میخواد تابوت عهد رو پیدا کنه یا جورج بالی میخواد موفق بشه. درمورد شخصیت اصلی داستان پدر باکره هم هنوز هدف مشخص نیست ولی نویسنده با این پرسش، به سراغ طراحی هدف میره: اینکه سیمون چه چیزی رو بیشتر از هر چیز دیگه‌ای میخواد.

نویسنده همچنین توضیحاتی درمورد اصطلاح آنتاگونیست میده و میگه که آنتاگونیست فقط شامل آدم بد نمیشه و می‌تونه هر نیرویی باشه که مانع رسیدن شخصیت اصلی به هدفش میشه. 
این نیرو میتونه طبیعت، جامعه با حتی خود شخصیت مقابل باشه. در فیلم‌های رمانتیک، دو شخصیت ممکنه همزمان پروتاگونیست و آنتاگونیست همدیگه باشن.
 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب The Calling Card Script که منظور از این عنوان، فیلمنامه ای هست که نویسنده به واسطه اش خودش رو به صنعت معرفی میکنه. طبیعتا مخاطب چنین کتابی، افرادی هستن که هنوز وارد صنعت فیلمسازی نشدن و قصد دارن حرفه ای ظاهر بشن. 
نویسنده ی کتاب، فردی به اسم پال اشتون هست که سال ها در BBC Writersroom کار کرده و با نویسنده های تازه کار و حرفه ای همکاری داشته. تمرکز کتاب روی اینه که چطور یه فیلمنامه ی قوی نوشته بشه که هم اصالت داشته باشه و هم قابل تولید باشه و هم بتونه در رسانه های مختلف مثل سینما، تئاتر یا رادیو، بدرخشه. 
نویسنده در ابتدا توضیح میده که هرکسی که نکاتی کاملا جدید و بی سابقه برای فیلمنامه نویسی داره، یا داره دروغ میگه یا خودش رو گول میزنه و باورمند به غیر انحصاری بودن دانش هست. نویسنده سعی میکنه به جای ادعای نوآوری مطلق، روی تجربه، ترکیب و بازآفرینی کار کنه. 
"وظیفه ی هر کتاب جدید اینه که یه دیدگاه تازه پیدا کنه، یه روش جدید برای سازماندهی، و یه شیوه ی تازه برای تمرکز و بیان."
نویسنده عمدا از مرور کتاب های مشابه خودداری کرده تا مطمئن باشه که اگر ایده ای مشابه مطرح کنه، صرفا تصادفی باشه و سراغ تکرار سطحی ایده های دیگران نره. اون همچنین اعتراف میکنه که ممکنه ناخواسته از دیگران وام گرفته باشه ولی اون رو  با هدف یادگیری به اشتراک میذاره. 
نویسنده خیلی باهوش و تحلیلگر به نظر میرسه و صرفا درباره ی فیلمنامه نویسی صحبت نکرده بلکه درباره ی اخلاق نوشتن، مسئولیت و صداقتی که لازمه به خرج داد نظر خودشو مطرح میکنه. 
در ادامه، پال اشتون درباره ی این صحبت میکنه که برای بقا، لازمه انعطاف پذیر بود. نه فقط در فرم، بلکه در رسانه، ژانر و حتی زبان. اون عقیده داره که نوشتن یک علم ناقصه اما نه یک راز. این یعنی میشه یاد گرفت، تمرین کرد و رشد کرد، حتی اگر فیلمنامه نویس، نبوغ خاصی نداشته باشه. 
عناصر نوشتن همیشه در حال تغییر هستن و نوشتن هیچوقت تبدیل به یک علم کامل نمیشه و از این بابت، ناقص تلقی میشه. هر بار که نوشتن رو انجام میدیم، میشه چیز تازه ای کشف کرد و بعضی باورها رو کنار گذاشت.

 

فیلمای لس آنجلسی و کلیشه‌هاش

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 14 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

هدف از نوشتن این مطلب، بررسی تاثیر فرهنگ های مختلف آمریکا در شکل دادن به سناریوهای هالیوودی بود و کنجکاو بودم که بدونم چه تصویری از هر ایالت در هالیوود نشون داده میشه. هدفم از این کار، بررسی اینه که انواع گروه زدگی، به واسطه ی تبدیل شدن به هنر، چطور متعادل تر شده و ایالت ها رو تبدیل به نوعی تجربه ی رویایی کرده. جایی که با فکر کردن بهشون میشه یک فیلم رو زندگی کرد یا یه ژانر خاص رو برای مخاطب زنده میکنه.

مثلا کالیفرنیا، سرزمین رویا و فروپاشی جلوه میکنه و معمولا در فیلم هایی با ژانر درام یا سایپرپانک، مورد استفاده قرار میگیره. آفتاب، بازیگرهای شکست خورده، رواندرمانگرها و ماشین های برقی، ممکنه جزو کلیشه های فیلمایی باشن که در محیط کالیفرنیا روایت میشن و از جمله ی این آثار میشه به لالالند، her و یا Mulholland Drive اشاره کرد. 
تگزاس با اسلحه، گاو و حس غرور شناخته میشه و معمولا فیلمای ژانر وسترن، اکشن و ملودرام رو میشه در این محیط دید. مردهای خشن، زن های مقاوم و نفت و بیابون جزو کلیشه ها هستن و از جمله فیلم های تگزاسی میشه به No Country for old men و Dallas Buyers Club اشاره کرد. در اینجا، خشونت به عنوان زبان هویت شناخته میشه.

لس آنجلس در روایت های هالیوودی، نماد سرزمین رویاهاست و جاییه که هرکسی میتونه ستاره بشه. فیلم هایی مثل روزی روزگاری در هالیوود و لالا لند، این تصویر رو به نوبه ی خودشون تقویت کردن. اما در داستان های مربوط به لس آنجلس، گاها شاید دامن زدن به مفهوم آزادی بی مرز و ریشه، تضاد طبیعت و صنعت یا نوعی فروپاشی روانی هم مشاهده بشه. مثلا در کارهایی مثل Mulholland Drive یا Sunset Boulevard صحنه های زیر نور آفتاب و لبخندهای فریکی، حس شکست، تنهایی و بحران هویت رو میشه به کرار مشاهده کرد و انگار سعی دارن نشون بدن که رویاپردازی چطور میتونه تبدیل به تجربه ی کابوس وار بشه. 
لس آنجلس نماد جایی هست که همه چیز ممکنه ولی هیچ چیز پایدار نیست و آدم ها میان و میرن و هویت ها ساخته و پاک مشن و این خودش یک استعاره است از اینکه فرهنگ مصرفی و شهر محور، مورد تایید هر متفکری نیست. 
تضاد طبیعت و صنعت در فیلم های لس آنجلسی، با نشون دادن کوه ها در کنار استودیوهای فیلم سازی و بعضا آفتاب در کنار نور مصنوعی ایجاد میشه که ممکنه این ترکیب رو به کرار در فیلم های هالیوودی دیده باشید.

نشان معروف HOLLYWOOD که روی یک تپه قرار گرفته، در اصل یک تبلیغ املاک بود ولی بعد از ظهور سینمای امریکا، تبدیل به یک نماد جهانی رویای سینما شد. درواقع این هم خودش نوعی رقابت واقعیت و خیال هست که یک نماد بسیار مادی، تبدیل به یک تصویر بسیار پرمعنا و انتزاعی میشه. 
لس آنجلس در فیلم ها و سریال های امریکایی، مثل نوعی آینه ی اغراقه که در عین راغب کردن بیننده به رویاپردازی، مفهوم فروپاشی خاصی هم درون خودش داره و کلیشه های خاصشو میشه در فیلم و سریال های امریکایی دید. 
لس آنجلس جایی هست که هرکسی یه فیلمنامه توی کیفش داره و آدم ها معمولا شغل دوم ندارن بلکه شغل اولشون اینه که بالاخره قراره یه روز معروف و دیده بشن و عملا همه، حتی راننده ی تاکسی هم میتونه بازیگر باشه. 
در فیلم های لس آنجلسی، آفتاب هست اما بحران پوچی هم وجود داره یعنی همیشه هوا خوبه ولی شخصیت ها ممکنه افسرده باشن و این صحنه ها معمولا با نور زیاد و سایه های روانی عمیق، به تصویر کشیده میشن. نمونه اش هم فیلم هایی مثل Under the Silver Lake یا Mulholland Drive هست. 
ترافیک میتونه به عنوان استعاره ای از زندگی به تصویر کشیده بشه یعنی بزرگراه ها، ماشین ها و جی پی اس ها رو به کرار میشه توی این فیلم ها دید که ازشون در صحنه هایی استفاده میشه که قراره شخصیت درون ماشین، به عنوان یک فرد گمشده، سردرگم یا دارای بحران هویت به تصویر کشیده بشه.

صحنه های فرار یا تعقیب، در این ترکیب میتونه زیاد دیده بشه و به عنوان نمونه میشه به فیلم هایی مثل Drive  یا Crash اشاره کرد. 
ظاهرسازی و معنویت نیو ایج، شاید لزوما در کارهای جریان اصلی دیده نشن اما از بافت فرهنگی لس آنجلس قابل انتظاره یعنی شما به کرار در داستان های لس آنجلسی میبینید که آدم ها خودشون رو بازسازی میکنن ولی هنوز دچار سردرگمی هستن و یوگا، کریستال، آب قلیایی در ترکیب با نمادهای دنیای مدرن، به تصویر کشیده میشن. بعضا آرامش ساختگی درون معنویت نیوایج به تمسخر گرفته میشه مثل برندسازی از نمادهای معنوی و روش های رسیدن به آرامش که نمونه اش رو در سریال You و Transparent میشه دید. 
میشه گفت لس آنجلس خودش یه جور ژانر مستقل هست اما عموما در فرم چند ژانر خاص بهش پرداخته میشه منجمله نئونوآر که تاریکی روانی رو زیر نور آفتاب، به تصویر میکشه. درام شهری، کمدی تاریک، سایبرپانک، آینده گرایی و وسترن مدرن، از جمله ژانرهای مرتبط با اتمسفر این شهر هستن. 


لس آنجلس عمدتا مثل یک بستر روایی عمل میکنه و وِیژگی هاش تا حد زیادی خاص و تکرارشونده هستن که به بسیاری از این ویژگی ها در طول این متن اشاره شد. 
توی نقدهای سینمایی معمولا با اصطلاحات خاصی مثل L.A noir یا sunshine noir به این اتمسفر اشاره میشه. 
ژانر لس آنجلس نوعی زبان تصویری داره که مثل امضا عمل میکنه و وقتی اون عناصر خاص دیده بشن، حتی بدون اینکه اسم شهر گفته بشه، میشه حدس زد که اتفاقات در محیط لس آنجلس، در حال اتفاق افتادن هستن که آفتاب شدید و ترافیک و بزرگراه ها، بالاتر بررسی شدن. خونه های مدرن با پنجره های بزرگ و استخرهای خالی، تصویری از معماری Mid Century به حساب میان و شیشه های سراسری و منظره ی تپه هم بعضا در این فیلم ها مورد استفاده قرار میگیره. بعضا حتی خود استخر خالی و سوت و کور، حس اینکه داستان درگیر یک رویای نیمه کاره است رو یادآور میشه. 
شاید یکی از معروف ترین لوکیشن های فیلمای لس آنجلسی، بزرگراه 405 باشه. این بزرگراه بین ایالتی، یکی از معروف ترین و پرتردد ترین بزرگراه های لس آنجلس به حساب میاد و تبدیل به یک نماد شده. این لوکیشن به خاطر شلوغی، به استعاره ای از درجا زدن، تاخیر و خستگی شهری تبدیل شده. معمولا میشه شخصیت هایی رو دید که در ماشین گیر افتادن و به زندگیشون فکر میکنن و لحظه هایی پر از حس تنهایی، فرار یا مکاشفه رو تجربه میکنن. 
قضیه ی استخرهای خالی
در فیلم و سریال هایی که در لس آنجلس اتفاق می افتن، استخر خالی معمولا نماد فروپاشی رویاها هست. استخر، به خودی خود نماد رفاه، آسایش و موفقیته ولی وقتی خالیه، یعنی اون رویا هم دچار مشکل شده. در فیلم Sunset Boulevard جنازه ی قهرمان توی استخر پیدا میشه که یک پایان نمادین برای رویای هالیوودی به حساب میاد.
استخر خالی، بعضا نمادی از یک ویترینه که ظاهر شیک ولی بدون زندگی داره. این اتمسفر رو میشه در The Bling Ring دید که استخرهای خالی خونه های سلبریتی ها نشون میدن که حتی ثروت هم نمیتونه برای زندگیشون معنا بسازه. 


آب، نماد حرکت و زندگیه و وقتی استخر خالیه، یعنی جریان متوقف شده و تصویری از شخصیت هایی هست که گیر افتادن و نمی تونن جلو برن. خلا درون شخصیت ها میتونه با همچین تصویری نشون داده بشه. استخر استعاره ای از درون تهی آدم هایی میشه که در لس آنجلس، دنبال معنا میگردن ولی به موفقیت خاصی هم نمیرسن.

معنویت نیوایج و لس آنجلس
معنویت نیوایج لزوما با هدف رشد انسان طراحی نشده و استفاده های تجاری ای که ازش میشه، خود به خود اونو درنظر خیلی ها منزجرکننده جلوه میده و در فیلم های لس آنجلسی هم ازش به کرار برای طعنه زدن به افرادی که زندگی فاسد خودشون رو پشت ظاهری زیبا پنهان کردن استفاده میشه. 
مراقبه، کریستال، قانون جذب و کارهای مشابه، تبدیل به محصولاتی برای فروش شدن و لزوما تجربه ای برای عمق بخشیدن به زندگی به حساب نمیان. 
این جریان با شعارهایی مثل "همه چیز از ذهن تو میاد." رنج های اجتماعی، اقتصادی یا روانی رو نادیده میگیره و جایگزینی سطحی برای سنت های عمیقه. 
در این اتمسفر فکری، نوعی فشار برای مثبت بودن دائمی وجود داره که خودش تبدیل میشه به نوعی سرکوب احساسات واقعی که لزوما قرار نیست به نتیجه ی خوبی ختم بشه، مخصوصا وقتی فرد شروع کنه به نادیده گرفتن احساسات واقعی خودش مثل غم و خشم یا شک و تردید. 
در ژانر لس آنجلس، این نوع معنویت اغلب یا طنز یا نقد تاریک نمایش داده میشه مثلا شخصیت هایی رو میبینیم که در یوگا و آب قلیایی غرق شدن ولی هنوز هم سردرگم هستن و یا درمانگرهایی رو میبینیم که بیشتر شبیه فروشنده هستن. این وضعیت رو میشه در سریال Transparent یا فیلم You دید که سعی دارن نشون بدن چطور این معنویت، به جای درمان، گاها تبدیل به نوعی بحران میشه.


جمع بندی
در این فیلم ها، صنعت سینما مثل یک معبده ولی قربانی هاش واقعی هستن یعنی هالیوود به عنوان یک خدای بی رحم به تصویر کشیده میشه و موفقیت یعنی دیده شدن و شکست رو مساوی ناپدید شدن به تصویر میکشن که لزوما همیشه هم این ترکیب، به شکل بهنجاری نشون داده نمیشه. 
لس آنجلس در روایت های هالیوودی، نوعی پوچی طلایی داره یعنی همه چیز میدرخشه ولی وقتی لمس میشن، خالی جلوه میکنن. آدم ها به این شهر میان تا دیده بشن ولی اغلب دچار بحران هویت میشن و حتی آفتاب، مثل یک منبع نور بی احساس جلوه میکنه. 
 

 

کلینت منسل یکی از جذاب‌ترین آهنگسازای سینمایی هست که به خاطر همکاریش با دارن آرنوفسکی شناخته میشه. اگه شما فیلم چشمه یا مرثیه‌ای برای یک رویا رو ببینید، حتی اگر از خود فیلما هم خوشتون نیاد، ممکنه تحت تاثیر موسیقی جالبشون قرار بگیرید. 
با این وجود، حتی در بین افراد علاقه‌مند به موسیقی متن یا موسیقی بی کلام، الگوهای روشن و متداومی درمورد نقد موسیقی بی کلام امروزی وجود نداره. این درحالیه که موسیقی بی کلام، به مراتب میتونه تاثیرات احساسی عمیق‌تری رو ایجاد کنه و سینما هم به کرار از این نعمت استفاده کرده.


تحسین شده‌ترین موسیقی سینمایی کلینت منسل، مربوط به موسیقی متن مرثیه‌ای برای یک رویا و بخصوص ترک Lux Aeterna هست. این کار ترکیبی از انتخاب ابزارهای مناسب، هماهنگی هر بخش از ساختار موسیقی منجمله ملودی، هارمونی و ریتم و همچنین ساختار خوبه. ساختار شامل شروع، بخش‌های میانی و نحوه ی پایان بندیه.
حتی اگر فیلمای آرنوفسکی رو ندیده باشید و صرفا موسیقی کلینت منسل رو گوش بدید، ذهن شما به سرعت ممکنه تحریک بشه تا یه داستان جدید رو بسازید. دلهره، تراژدی، حس ناامنی، اضطراب و پشیمانی، جزو قوی‌ترین احساساتی هستن که کلینت منسل، به سراغ خلقشون در اثر هنری میره.

یکی از عناصری که در موسیقی متن اثر سینمایی، میتونه سبب افزایش جذابیت بشه، استفاده از جلوه‌های صوتیه. بسیاری از صداهایی که در موسیقی سینمایی آرنوفسکی میشنوید، وام گرفته از اتفاقات درون فیلم هستن. صداهایی که ممکنه بیننده از کنارشون ساده بگذره و چندان تحت تاثیر حالت روانی شخص درون فیلم قرار نگیره.

در ترک Lux Aeternal که در پرانتز، کلمه ی Winter هم بهش نسبت داده میشه، سعی شده تا حس سردرگمی شخصیت های درون داستان و بخصوص، حال و هوای بسیار مالیخولیایی بازیگرا، وقتی که توی سرمای شدید زمستون به دنبال مواد مخدر هستن، پررنگ بشه.

کلینت منسل از جمله افراد خلاقیه که نه توی ابزارهای سنتی و فیزیکی و نه توی استفاده از سازهای الکترونیکی دچار افراط نمیشه.

سازهای زهی به سبب تداوم و مواج بودن اصوات، از جمله انتخاب‌های بهینه برای ساخت موسیقی متن هستن. ممکنه ساز ویولن رو به راحتی در موسیقی متن مرثیه ای برای یک رویا تشخیص بدید.

طنین درون ویولن، در عین اینکه موجب حواس پرتی نمیشه، میتونه بسیار قوی و برش دار ظاهر بشه و ذهن بیننده رو عمیقا درگیر مفهومی کنه که موسیقی و داستان فیلم، مایل به انتقالش هست.

هرچند که ویولن به عنوان سازی آرامبخش شناخته شده که عموما برای کاهش استرس و اضطراب مورد استفاده قرار میگیره اما در موسیقی کلینت منسل، این ساز صرفا باعث میشه که ذهن مخاطب، به نوعی خلسه فرو بره و در این خلسه، احساسات بد بازیگرا رو به شکلی انتزاعی و در عین حال به شکلی ملموس، تجربه کنه.

ساز زهی دیگه ای که کلینت منسل مورد استفاده قرار میده ویولا هست.

ویولا به عنوان سازی از خانواده ی ویولن، قادر به تولید صداهای بم‌تری هست و در برخی فرهنگ ها مثل موسیقی مجارستان و رومانی، برای ایجاد یک فضای شاد، مورد استفاده قرار میگیره.

ویولا عموما به عنوان میانی بین صدای ویولن و ویولنسل قرار میگیره و جوکی درموردش وجود داره که میگه: میدونی ویولا با پیاز چیه؟ وقتی یه ویولا رو خورد کنی، هیچکس گریه نمیکنه که طعنه میزنه به حس و حال نه چندان عمیق و رمانتیکی که درون صدای این ساز وجود داره اما با توجه به اتمسفر کارای کلسنت منسل، تاثیر اصوات ویولا، خیلی بیشتر از موسیقی شاد یا کارای کلاسیک میشه و دراینجا، انگار ویولن در تلاشه تا صدای بم ویولا، تاثیر روانی خودش جهت ایجاد حس پشیمانی و ناامنی روانی رو رقم بزنی.

همونطور که گفته شد، ویولا بین دو ساز ویولن و ویولنسل مورد استفاده قرار میگیره و کلسنت منسل هم همین سنت رو یه کار گرفته.

ویولنسل رو ممکنه بارها به صورت تصویری هم در کارای سینمایی دیده باشید و درست مثل یه ویولن خیلی بزرگه که نوازنده اونو بین پاهاش قرار میده. یکی از شناخته شده ترین سریالایی که شخصیت اصلیش به این ساز علاقه داره سریال ونزدی هست که از ویولنسل استفاده میکنه تا نوعی حس اضطرار، هشدار و تهدید رو ایجاد کنه.

برخلاف ویولن و ویولا، به ندرت ممکنه از این ساز برای نشون دادن احساسات گرم و شاد، استفاده بشه. تک نوازی با این ساز خیلی رایجه و معمولا نوعی غم عمیق رو تداعی میکنه.

از این ابزارها و ویژگی های ظاهری موسیقی کلینت منسل که بگذریم، با فردی طرف هستیم که میتونه به کمک موسیقی بی کلام، داستان سرایی کنه. 
هرچند که موسیقی بی کلام، لزوما تداعی کننده ی یک شخص، یک موقعیت جغرافیایی و یا یک دوره ی زمانی خاص نیست اما به شکلی انتزاعی، داستانی رو برای مخاطب خودش تعریف میکنه. 
موسیقی متن خوب، موضوعی ضروری برای فیلم هایی هست که سعی دارن بیننده رو بیش از پیش متوجه وضعیت روانی شخصیت های درون داستان کنن چرا که حالات روانی ما، بیش از اینکه پدیده ای ملموس و تعریف پذیر باشن، پدیده هایی انتزاعی به حساب میان. 
همونطور که در ابتدا گفته شد، موسیقی متن فیلم مرثیه ای برای یک رویا و فیلم چشمه، از جمله تحسین برانگیز ترین کارای کلینت منسل هست که ممکنه حتی بدون اینکه بدونید صاحب اثر کیه و مال چه فیلمی هست، بخش هایی از این موسیقی های بی کلام رو شنیده باشید. 
هرچند که محتوای این دو فیلم، به ظاهر تفاوت خیلی زیادی با همدیگه دارن اما به لحاظ روانی، شخصیت ها چالش های بسیار مشابهی رو تجربه میکنن. اونا عملا در حال تجربه ی رنج و تراژدی ای هستن که ریشه های کهنه ای داره و مجبور میشن از چیزایی دست بکشن که بهش حس تعلق زیادی دارن. 
درگیری درون شخصیت ها برای جدا شدن از ریشه هایی که به منشا مرده ای متصل شدن، باعث میشه تا جنون رو تجربه کنن. 
جنون، در فیلم مرثیه ای برای یک رویا، به شکل واضح و تراژیک تری به تصویر کشیده شده اما در فیلم چشمه، نوعی حالت رواقی پیدا میکنه و با یه سری باورهای ماوراطبیعی ترکیب میشه. 
کلینت منسل، احتمالا این آثار رو به خاطر همخوانی موضوع فیلم با احساساتی که به طور بالقوه، توانایی بیشتری برای خلق کردنشون داره، تا این اندازه خوب درآورده. شما می تونید در موسیقی متن هر دو فیلم، لحظه های پر از حس ناامنی و اضطراب و سردرگمی رو مشاهده کنید.
جبرگرایی درون آثار آرنوفسکی، چندان نتونسته نقد های منفی رو به سمت خودش بکشونه. حتی در پایان فیلم چشمه، با وجود اینکه شخصیت کلیدی در منشائی از نور غرق میشه و به قولا نوعی صعود رو تجربه میکنه، باز هم نمیشه منکر رنجی شد که حتی بعد از این سفر درونی هم مجبور به تحمل کردنش هست و اون اصلا به لحاظ ذهنی، درمورد اینکه چرا باید از تعلقاتش دست بکشه، توجیه نشده. شخصیت های آرنوفسکی، صرفا میپذیرن که دنیا جبرآلود هست و چه بی تفاوت و چه با رنج و پشیمانی، با این جبر رو به رو میشن. 
اگر شما نقد های منفی هر کدوم از آثار آرنوفسکی رو در کنار هم قرار بدید، متوجه میشید که عمده ی مخاطبایی که از دیدن چنین آثاری، حتی شده یه مقدار تجربه ی بد به دست آورده باشن، انگار که در توصیف چیزی که باعث رنجششون شده، عاجز هستن و نمی تونن بگن که چرا این محتوا، نمی تونه باهاشون ارتباط مثبتی بگیره. 
دارن آرنوفسکی به کرار متهم میشه به نمادگرایی افراطی و ایجاد تصاویر منزجر کننده تحریک نابهنجار احساسات برای رسوندن پیامی که لزوما ریشه های منطقی نداره.
چیزی شبیه به این انتقادات، نسبت به موسیقی کلینت منسل هم وجود داره با این تفاوت که منتقدا نتونستن به توصیف چندان گسترده ای دست پیدا کنن. تنها نقد منفی واضحی که نسبت به محتوای آثار کلینت منسل وجود داره، ایراد گرفتن به احساسات اغراق آمیز درون کاراشه. بعضی از منتقدا عقیده دارن که کلینت منسل، به کمک دارن آرنوفسکی میاد تا بتونه به زور، احساسات مخاطب رو تحریک کنه در حالیکه موضوع مد نظر، اونقدرا هم مهم نیست یا چنانچه این تحریک حسی نباشه، مخاطب میتونه به قضاوت سالم و منطقی تری دست پیدا کنه.

جمع بندی
البته هیچ کدوم از این حرفا به این معنی نیست که دارن آرنوفسکی یا کلینت منسل، هنرمندای جالبی نیستن. اونا واقعا تحسین برانگیزن و به شخصه تا حالا هیچ موسیقی متنی به اندازه ی کارای کلینت منسل جذبم نکرده. حتی پیچیدگی و نماد پردازی های دارن آرنوفسکی هم ظرافت فوق العاده ای داره. با این وجود، هنر به خودی خود ماهیت مثبتی نداره. هنر یکجور قدرته و این درونیات هنرمنده که تعیین میکنه تا بخواد چجور از قدرتش برای تاثیر گذاشتن روی جامعه استفاده کنه. شما نمی تونید به یه هنرمند بگید که چون حس بدی از کارت میگیرن پس دیگه فعالیت خودتو کنار بذار. ما هیچ راه صلح آمیزی به خوبی صحبت کردن نداریم و فرقی نمیکنه تا چه اندازه با افراد سرسخت و لجبازی رو به رو بشیم. 
تحقیر کردن هنرمندا، کاری هست که منتقدا، حتی اوناییشون که حرفه ای و کهنه کار به حساب میان، به کرار مرتکب میشن و نتیجه اش این میشه که هنرمندا، نسبت به منتقدا نوعی حس بدبینی و بیزاری پیدا میکنن. البته به شخصه مطمئنم گذر کلینت منسل و دارن آرنوفسکی به خوندن همچین مطلبی نمی‌افته؛ اما با دیدن ارتباطی که بین منتقدا و هنرمندای هالیوود وجود داره، راحت تر میتونم درک کنم که چرا اتمسفر فیلم و سریالای جدید، با چنین آهنگی پیش میره.