چیزی که پیش از شروع این مطلب لازمه بهش اشاره بشه اینه که این نوشته، با رویکرد خنثی نسبت به فیلم ترسناک نوشته شده، یعنی چیزی که به خودی خود نه مثبت هست و نه منفی.
بخش ابتدایی مطلب، مروری داره روی بازخورد های رایج روانشناسا نسبت به فیلم ترسناک و بخش دوم مقاله، شامل نظرات شخصی نویسنده است. هیچ کدوم از این حرفا هم به این معنی نیست که لازمه از دیدن فیلمای ترسناک اجتناب کنید بلکه سعی بر اینه که ذهن شما رو به سمت داشتن رویکرد انتقادی تری نسبت به محتوایی که مصرف میکنید، تحریک کنه. روانشناسا مهم ترین مزیت فیلمای ترسناک رو تجربه ی هیجان و ترس کنترل شده میدونن. آدمای زیادی از فیلمای ترسناک لذت میبرن چون این فیلم ها بهشون اجازه میدن ترس رو در محیطی امن تجربه کنن. این تجربه می تونه به تنظیم احساسات و شناخت بهتر واکنش های فرد به خطر، کمک کنه.
حدود 30 سال از انتشار انیمهی سینمایی زمزمهی قلب میگذره و هنوزم میشه گفت که جزو خوشساختترین و دیدنیترین کارای انیمهایه. این کار که با اسم نجوای درون هم شناختهشده یه کار عاشقانه است که عشق دنیای نوجوونا رو با ادبیات زیبایی بهتصویر میکشه و به جای نشون دادن کلیشههای لاسزدن و جذابیت جنسی، به دنیای شاعرانه و سمبلیکی پرداخته که نوجوونا و بچهها قادر به تجسم و تجربهاش هستن.
نویسندگی این کار به عهدهی هایائو میازاکی معروفه. نجوای درون تونسته امتیازای خیلی خوبی رو هم از سایتای نقد و هم از طرف مخاطبا بهدست بیاره. همین الانش 90 درصد پسند مخاطبای گوگل و امتیاز 7.8 از IMDb و 95 درصد پسند منتقدای راتن تومیتو رو داره.
گفتن از احساسات رمانتیک برای بچهها میتونه کار دشواری باشه. البته بچههایی که توی این انیمه بهتصویر کشیده میشن درواقع اواخر نوجوونیشون هست اما بهلحاظ رفتاری، شخصیتهای بسیار نوپایی دارن و میشه حس کرد که چشم و گوش بستهتر از اونی هستن که بتونن با خودشون درمورد احساساتی که دارن روراست باشن یا واقعیت کششی که بینشون هست رو درک کنن.
کشش رمانتیک، چیزی فراتر از علاقه به صحبت کردن یا وقت گذرونی هست و میتونه در قالب نوعی حس اروتیک یا میل به یکی شدن و به اشتراک گذاشتن تمام ادامهی زندگی ظاهر بشه. در این مورد، میشه احساس کرد که شخصیت اول داستان، نوعی شرم کودکانه رو تجربه میکنه و دوست داره که بتونه این احساساتی که درونش شکل گرفته رو به میل خودش تعدیل کنه یا مقدار کشش خودش به پسر مورد علاقهشو کاهش بده. در ادامه، میشه حس کرد که سعی میکنه به شکلی انتزاعی، احساسات جدید و عمیقی که براش شکل گرفته رو بازتعریف و ادراک کنه و بخش فانتزی داستان، با همین هدف ظاهر میشه.
هشدار: ادامهی این مطلب میتونه بخشی از داستان انیمه رو لو بده.
گربهای که شبیه یه مرد جنتلمه، راهنمای دختر داستان قرار میگیره تا سفر ذهنی خودش بهعنوان یک زن زیبا رو شروع کنه. گربه تصویری از ویژگیهای مرد مورد علاقه و نوع رفتاری هست که دختر دوست داره از طرف جنس مخالفش دریافت کنه. این تصویرسازی فانتزی و ذهنی، کمک میکنه تا نوعی بلوغ عاطفی و جنسی ایجاد بشه و دختر داستان، پا به دنیای بزرگسالی بذاره. اون درنهایت با احساسات خودش روبهرو میشه و آواز خوندن درمقابل پسر مورد علاقهاش، مرحلهای هست که این احساسات، درقالب نوعی هنر، به زندگی واقعیش پا میذارن و خودی نشون میدن. اون یاد میگیره تا بهکمک مهارتهایی که داره و در چهارچوبی که در نظرش اخلاقی و بیخطره، احساسات زنانهی خودشو ابراز کنه و طرف مقابل رو بهسمت رفتاری که مجاز به نشون دادنش هست، هدایت کنه. عشقی که آمیخته به تمایلات جنسی باشه، میتونه برای بعضی از افرادی که اولین باره باهاش روبهرو میشن، بسیار تهدید کننده و ناامن ظاهر بشه و درجریان مدیریت چنین احساساتی، حسابی سردرگم و دستپاچه بشن. با این وجود، بچهها از این توانایی برخوردارن که دنیا رو بدون استفاده از کلمات پیچیده و صرفا بهکمک پدیدههای انتزاعی تعریف کنن.
شخصیت اول این داستان، بهرغم اینکه کتابای مختلفی مطالعه میکنه و مطمئنا دایرهی لغات گستردهای داره اما باز هم درجریان درک انگیزههای عاشقانهاش به مشکل میخوره و بهسراغ نوعی انتزاع کودکانه میره که اتفاقا موثر واقع میشه و بهش کمک میکنه تا این برهه رو پشت سر بذاره.
این ویژگیای هست که نهفقط در این انیمه بلکه در آثار مشابه این استودیو میشه مشاهده کرد. شاید بشه همین اهمیت دادن به تصورات بعضا پیچیده و ظاهرا غیر منطقی بچهها رو دلیل موفقیت بسیار زیاد این گروه دونست. هرچند که ذهن و نقاشی بچهها پر از تصاویر و نمادهای بهظاهر غیر منطقی هست اما اونا بهخاطر نوعی جنون، بهسراغ خلق چنین نمادهایی نمیرن بلکه میشه گفت اونا سعی دارن از نوعی سیستم زبانی برای بیان تجربهی خودشون از زندگی استفاده کنن. این نمادها قابل مطالعه هستن و ادراکشون میتونه دری باشه برای درک بدویترین و خالصترین احساساتی که در سالهای ابتدایی زندگی ظاهر میشن.
جمعبندی این بکر بودن سیستم زبانی کودکان هست که کمک میکنه ما ریشههای اونچه که بهشکل ناسالم، سعی دارن درک ما از زندگی اجتماعی، عشق ورزیدن و مسائل جنسی رو مهندسی کنن، درک کنیم و بهنوعی بازتعریف برسیم که بتونه نگاه ما به چنین مسائل مهمی رو تعدیل کنه.
گاهی برام این سوال پیش میومد که آیا درسته یه بازیگر رو با توجه به نقش هایی که انتخاب میکنه نقد کنیم؟ یا بازیگرا صرفا در خدمت کارگردانا هستن و کارنامه شون میتونه ترکیبی از موضوعات متناقض باشه؟
چون وقتی یه بازیگر، چندتا اثر تحسین برانگیز و جالب بازی میکنه، الگوی مشترک نقش هاش میشه بخشی از وجهه ی اجتماعیش و حسابی تحسینش میکنن ولی آیا کسی بابت انتخاب نقش هایی که جزوی از یک پروژه ی بد بودن هم نقد میشه؟ بازیگرها معمولا وقتی به جایگاه تثبیت شده ای برسن، دستشون برای انتخاب نقش، خیلی باز میشه و انتخاب های مداوم در یک سبک یا ژانر میتونه تبدیل بشه به امضای هنریشون و وقتی یه بازیگر، چند بار نقش هایی با عمق روانشناختی یا بار سیاسی بازی میکنه، منتقدها اون رو به عنوان بازیگر متعهد یا دارای دیدگاه میشناسن. اما بازیگر، همیشه تصمیم گیرنده نیست و در خیلی از مواقع، تحت تاثیر قراردادهای بلند مدت با استودیوها هستن و نقش هایی رو قبول میکنن که بتونه به افزایش شهرت یا ثروتشون کمک کنه. گاها ممکنه نقش هایی رو قبول کنن که روی کاغذ خوب به نظر میرسه ولی در اجرا، ضعیف شده یا حتی به دلایل شخصی، مثل رفاقت با کارگردان یا علاقه به لوکیشن یا برای تجربه ی ژانر جدید، وارد پروژه ای بشن که از نظر منتقدها، سطحی یا شکست خورده است. گاها نقد کردن بازیگر براساس نتیجه ی نهایی فیلم، ممکنه ناعادلانه باشه مگه اینکه الگوی انتخاباش تکرار بشه. اینکه یکی با یه استودیو قرارداد میبنده و ره نقشی رو قبول میکنه هم لزوما توجیه پذیر نیست و میتونه جزوی از وجهه ی اجتماعی منفی بازیگر باشه. وجود چند تا پروژه ی بی ربط در کارنامه ی بازیگر، چیز عجیبی نیست و میتونه پیش بیاد ولی بحث این مطلب اصلا این نیست که پروژه ای صرفا فیلمنامه اش خوب بوده و بد ساخته شده چون صحبت درمورد خوده داستان و محتوای فیلم هست و اینکه بازیگرا، بیشتر ترجیح میدن توی بازتولید چه محتوایی مشارکت نشون بدن.
وقتی یه بازیگر، چند بار نقش هایی رو انتخاب میکنه که ازنظر محتوایی، سطحی، کلیشه ای یا حتی مضرن، صرفا در خدمت کارگردان نیست و داره به شکل گیری فرهنگ عمومی کمک میکنه و این قابل نقد هست. الان یکی مثل واکین فینیکس، خیلی قابل احترامه چون حساسیت زیادی روی نقش هاش داره و معلومه که دنبال پروژه هایی با محتوای مفید میگرده. دنیا هم بهش احترام میذاره حتی با اینکه فیلم جوکر 2، تمشک طلایی گرفت؛ ولی واکین فینیکس، هنوز هم گرون و کاریزماتیک باقی مونده. پس چرا بازیگرا بابت محتوای بد فیلم هایی که انتخاب میکنن چندان نقد نمیشن؟ به نظرم اصلا خوده فیلم ها هم چندان به لحاظ محتوایی، نقد منفی دریافت نمیکنن بخصوص وقتی یه فیلم، محبوبیت عمومی زیادی داشته باشه، به حدی منتقدا شروع میکنن به گفتن مجیزش که عملا نقدهای منفی، محو میشن. چه برسه که کسی بخواد یه بازیگر رو بابت بازی مکرر در فیلم های مارکتی و زرد، نقد کنه. بازیگرا هم در ساخته شدن یک داستان بد یا سطحی نگرانه و فروشش نقش دارن. تا جالا بازیگری رو دیدید که به خاطر انتخاب نقش های سطحی نگرانه در چندین پروژه، نقد منفی دریافت کرده باشه؟ بازیگر فقط یک اجراگر نیست و یه انتخابگر معنا به حساب میاد و به عنوان یک فیلتر انسانی، تصمیم میگیره که چه روایت هایی وارد ذهن و زبان مردم بشن. واکنش دنیا به واکین فینیکس نشون میده که وقتی یه بازیگر با حساسیت انتخاب میکنه، حتی اگر پروژه ای شکست بخوره، احترام عمومی حفظ میشه چون مردم میفهمن که اون انتخاب از روی دغدغه بوده، نه صرفا بابت پول یا دیده شدن. شاید تندترین نقدی که نسبت به یک بازیگر در سالهای اخیر شکل گرفته، مورد آدام سندلر هست که در دوره ای، متهمش کردن به اینکه در کمدی های سطحی مثل جک و جیل بازی میکنه و حتی بابت فیلماش تمشک طلایی هم گرفت و این باعث شد که بره سمت پروژه های دراماتیک تر و اتفاقا تاثیر هم داشت و منتقدا شروع کردن به تحسین کردنش. حال اینکه همون پروژه های کمدی ای که کار میکرد هم محتوای چندان متفاوتی با کارای جدیش نداشتن و شاید بشه گفت به لحاظ عامه پسند بودن، تقریبا در یک سطح هستن و نبوغ خاصی رو نمیشه پشت داستانشون دید. چیزی مشابه همین برای مگان فاکس هم اتفاق افتاد و بعد از کار ترنسفورمرز و جنیفرز بادی، بهش حمله شد که چرا صرفا نقش هایی رو بازی میکنه که جنسی سازی شده هستن؟ واکنشش هم این بود که این نقش رو از روی اجبار انتخاب کرده و هالیوود، چیز بیشتری براش نداره. درحالیکه میتونست از نقش هاش دفاع کنه و بگه دوست داشتم که این نقش ها رو بازی کنم و مشکلی با این موضوع ندارم. چه بسا پیام فیلم هاش هم کاملا در همپوشانی با مفاهیمی هستن که در سینمای جریان اصلی، مورد استفاده قرار میگیره و اینکه بگی انتخاب دیگه ای ندارم، پاسخ جالبی نیست و ننه من غریبم بازی به حساب میاد. چیزی مشابه این اتفاق، برای جنیفر لوپز هم افتاد. وجهه ی جنیفر به شکلی بود که اونو به عنوان یک فرد با استعداد و کاریزما میشناختن و انتخاب های سینماییش در دهه های مختلف، بارها نقد شدن که بیشتر به سمت فیلم های تجاری و سطحی رفته و نقش های عمیقی رو بازی نمیکنه که این الگو، توی کارهای اخیرش هم صدق میکنه و به نظر میرسه که این موضوع، اهمیت خاصی هم براش نداره. کریستین استوارت، سراغ کارای مستقل رفت و هرچند فیلمای مستقلش به اندازه ی کاری مثل Twilight بیننده پیدا نکردن اما وجهه ی اجتماعیش رو خیلی بهبود بخشید و نظر منتقدا رو به سمت خودش جلب کرد.
جمع بندی سیستم ستاره سازی هالیوود، بازیگر رو بیشتر به عنوان چهره ی فروش میبینه تا انتخاب گر معنا و مخاطب عام، معمولا فیلم رو نقد میکنه و توجه خاصی به خوده بازیگر نداره. این هم باید درنظر گرفت که بعضی از بازیگرها با کاریزما یا محبوبیتی که دارن، نقدها رو خنثی میکنن، حتی اگر فیلم سطحی و زردی رو بازی کرده باش.
در مطلب قبلی بررسی شد که کلا چندتا آژانس مطرح وجود داره و علاوه بر بازیگرها، طیف زیادی از چهرههای سرشناس از این سازوکارها برای حفظ و بهبود وجههی اجتماعی خودشون استفاده میکنن. یکی از پر سروصداترین حواشی آژانسهای مذکور، درگیریهایی هست که با نویسندهها داشتن و این شامل فیلمنامهنویسها هم میشه که در ادامه، قراره این حواشی و نتایحش رو بررسی کنیم.
اعتراض نویسنده ها به عملکرد آژانس و قضیه ی پکیجینگ این بود که این مدل باعث تضاد منافع میشه و آژانس باید از نویسنده دفاع کنه ولی خودش داره از استودیو پول میگیره. خیلی ها حس کردن که آژانسها بیشتر دنبال سود خودشون هستن تا حمایت از هنرمند و این اعتراضات باعث شد تا هزاران نویسنده قرارداد خودشون رو با آژانس ها فسخ کنن و وارد اعتصاب بشن. بعضیا عقیده دارن که این اعتصاب ها نتیجه ی خوبی داشت اما به شخصه زیاد موافق این موضوع نیستم. درنهایت با افزایش حقوق و درآمد باقی مانده موافقت شد و دستمزد پایهی نویسندهها بین ۳.۵ تا ۵ درصد افزایش پیدا کرد و برای نمایش های محبوب در سرویس های استریم مثل نتفلیکس و مکس، نویسندهها حالا پاداش جداگانه دریافت میکنن. کنترل روی استفاده از هوش مصنوعی هم حداقل درظاهر، افزایش پیدا کرد و داستانهایی که فقط به دست هوش مصنوعی تولید میشه، دیگه به عنوان مطلب ادبی به حساب نمیان. یعنی نویسنده ها حق دارن از آثار خودشون در برابر جایگزینی ماشینی محافظت کنن. تضمین های شغلی بهتر باعث شد نویسنده هایی که روی پروژه های در حال توسعه کار میکنن، حداقل ۱۰ هفته استخدام رسمی بشن و برای سریال های در حال پخش، استخدام به مدت سه هفته برای هر قسمت تضمین بشه.
تعداد نویسنده ها در هر تیم هم افزایش پیدا کرد به صورتی که پروژه های بیشتر از ۱۳ قسمت، باید حداقل ۶ نویسنده در تیم داشته باشن و این یعنی دیگه نمی تونن با تیم های کوچک و فشار بالا کار کنن.
با این وجود، دست آورد چشمگیری به حساب نمیاد و نمیدونم نویسنده ها کی میخوان بفهمن که کارشون چقدر درنظر جامعه بی ارزشه و به جای تولید برای اهداف زرد و مارکتی، مسئولانه و اخلاقی تر بنویسن و اینقدر زمینه ی سواستفاده رو فراهم نکنن. نویسنده ها قلب تپندهی یک سناریو هستن که درنهایت، باعث دیده شدن کارگردان و بازیگر میشه ولی همیشه مثل یه موجود رقت انگیز که زیرشاخهی بقیه است کار میکنه و اجازه میده ازش سواستفاده بشه. نویسنده ها جهان رو میسازن، شخصیت ها رو خلق میکنن، دیالوگهایی مینویسن که بازیگرها باهاش در ذهنها جاودانه میشن ولی خودشون اغلب در سایه میمونن، یا تبدیل میشن به ابزار تولید محتوا برای اهداف مارکتی. صنعت، نویسنده رو نه بهعنوان خالق، بلکه به عنوان تامین کننده ی مواد خام میبینه. خیلی از نویسنده ها به خاطر نیاز مالی یا ترس از دیده نشدن، تن به پروژه هایی میدن که با ارزش های خودشون همخوان نیست. ساختار قدرت در هالیوود، نویسنده رو در پایینترین سطح هرم نگه میداره با اینکه همه چیز از نویسنده شروع میشه.
انتقادهایی که به caa میشه هم گاها احمقانه است. بعضیا فکر کردن آژانس برای رضای خدا میاد از یه هنرمند حمایت میکنه؟ معلومه که دنبال سودش هستن و وقتی باهاش قرارداد میبندی باید به تعهداتت عمل کنی. شاید این آژانس ها عملا رقابت عادلانه رو به هم بریزن ولی قراردادشون هرچقدر هم شرورانه باشه، برای به نتیجه رسیدن، ملزم به تعهد دوطرفه هست. حالا هنرمندا درمورد بهخطر افتادن استقلال هنرمند حرف میزنن. شما اگر مستقل بودید اصلا نمیاومدید با همچین شرکتی قرارداد ببندید ولی این کار رو میکنید چون میدونید به تنهایی نمیتونید اونقدر که دوست دارید دیده بشید و از کارتون پول در بیارید. منتقدهایی که از استقلال هنرمند حرف میزنن، انگار فراموش میکنن که خود هنرمند با امضای قرارداد، داره بخشی از اون استقلال رو واگذار میکنه و آژانس هم هرچقدر شرورانه باشه، تا وقتی قرارداد داره، موظف هست که هنرمند رو به نتیجه برسونه چون موقعیت هنرمند، سود آژانس هست. این رابطه، یه معامله ی شفافه و یک سواستفاده ی یکطرفه به حساب نمیاد.
مدت قراردادهای caa معمولا متغیر هستن و به موقعیت هنرمند، نوع همکاری و اهداف پروژه بستگی دارن اما به طور کلی، میشه سه نوع رایج از قرارداد ها رو پیدا کرد. قراردادهای کوتاه مدت ۶ ماه تا ۱ سال، معمولا برای هنرمندهای تازهکار یا پروژههای خاص درنظر گرفته میشه و گاهی فقط برای یک فیلم یا سریال خاص تنظیم میشه و حالت انعطاف پذیرتری داره و میشه تمدیدش کرد. قراردادهای میان مدت از ۲ تا ۳ سال رو شامل میشن و رایج ترین نوع قرارداد برای بازیگرهایی هست که در حال تثبیت جایگاهشون هستن و شامل مذاکره برای چند پروژه، حضور در رسانه ها و مدیریت برند شخصی هست. آژانس در این مدت مسئول مذاکره، تبلیغات و گسترش فرصت های کاری هست. اما قراردادهای بلندمدت، ۵ سال به بالا هستن و مخصوص چهره های تثبیت شده و ستاره های بزرگ سینما به حساب میاد. این قرارداد شامل همکاری در پروژه های سینمایی، تبلیغاتی، مد و حتی تهیه کنندگی هست و گاهی با بندهای انحصاری تنظیم میشه که هنرمند رو ملزم میکنه تا صرفا با همون آژانس همکاری کنه. در دنیای آژانسهای بازیگری، بازیگر معمولا پولی پرداخت نمیکنه تا قرارداد ایجاد بشه و آژانس، طبق عرف، از درآمدهای آیندهی بازیگر، درصدی رو برمیداره که معمولا بین ۱۰ تا ۱۵ درصد از دستمزد هر پروژه هست.
جمعبندی قسمت دوم هیچ کدوم از بازیگرا و افراد سرشناس، عملا روحشون رو به شیطان نمیفروشن تا دیده بشن ولی میشه گفت که صدای خودشون رو به سیستم واگذار میکنن چون از لحظه ی شروع قرارداد، هر انتخاب، هر نقش و هر مصاحبه، دیگه فقط تصمیم شخصی نیست.
این مطلب، معرفی و بررسی کوتاهی برای کتاب Psycho Paths: Tracking the Serial Killer Through Contemporary American Film and Fiction به حساب میاد. تمرکز این کتاب روی پیگیری رد ذهن های سایکوپات در سینما و ادبیات هست. سایکوپات در زبان فارسی، عموما با کلمه ی روانپریش ترجمه میشه اما بیشتر اشاره به ذهن شخصیت شرور داره و توصیف کننده ی افرادی هست که عامدانه قصد دارن خودخواه و شرور باشن.
قاتلان زنجیره ای در ادبیات و سینمای آمریکا از محبوبیت بخصوصی برخوردارن و به سختی میشه گفت که در فرهنگ های دیگه، اینقدر خوب و زیاد، داستان هایی درمورد همچین شخصیت هایی ساخته شده باشه. فیلیپ ال. سیمپسون در جریان این کتاب، سعی داره به این سوال جواب بده که چرا شخصیت قاتل زنجیره ای در فرهنگ عامه ی آمریکا، اینقدر محبوبیت پیدا کرده. ایشون عقیده داره که حتی اگر این مفهوم، بیش از حد مصرف شده باشه، باز هم مثل آینه ای بزرگه که دغدغه های عمیق جامعه ی آمریکا رو نشون میده و درمورد مسائلی مثل ترس، هویت و بحران اخلاقی و حس بی معنایی صحبت میکنه. در حالی که قتل زنجیره ای برای ژورنالیسم زرد و داستان های تجاری جذابه، اما بعضی نویسنده ها و فیلمساز های جدی، از این شخصیت برای واکاوی ابعاد فلسفی خشونت و فردیت مدرن استفاده کردن. نویسنده سعی میکنه تا مروری داشته باشه بر آثار شاخص داستانی، یعنی رمان و فیلم های دهه ی 80 تا امروز و ساختارهای پنهان در داستان های قاتل زنجیره ای رو بررسی کنه. در ادامه نشون میده که چطور این داستان ها، دغدغه های اخلاقی، اجتماعی و بعضا سیاسی دوره ی خودشون رو منعکس کردن.
در ادامه، نویسنده وارد یکی از موضوعاتی میشه که کمتر تحلیل شده و نسبت خشونت مردانه با بدن زن، و اینکه چطور این نسبت به طرز بیمارگونه ای در هنر و فرهنگ عامه بازتولید و حتی جذابیت سازی میشه صحبت میکنه.
در دهه ی 80، با رشد ایدئولوژی محافظه کار در آمریکا و ظهور ریگانیسم، الگوهایی بازتولید شد که زن ها رو مجددا به جایگاه قربانی برگردوند. گاها شخصیت قاتل زنجیره ای به نوعی نقابی هست برای اعلام نارضایتی از قدرت پیدا کردن زن ها. متفکری به اسم ماریا تاتار، به آلمان وایمار اشاره میکنه و یادآور میشه که رشد خشونت جنسی علیه زنان، اغلب با پوپولیسم مردانه، غیبت عمومی مردان به خاطر جنگ و جنبش های ملی گرایانه ی افراطی ارتباط داره. فردی به اسم فیلیپ جنکینز عقیده داره که قتل زنجیره ای، چون مصداقی از شر مطلق هست، ابزاری شده برای مدعیان اخلاق، تا رفتارهایی مثل مصرف پرونوگرافی، همجنس گرایی، یا حتی بی نظمی اجتماعی رو در کنار قتل قرار بدن و با این قیاس، با جلب احساس ترس، برای افزایش قدرت دولت یا سختگیری های قانونی، مشروعیت ایجاد کنن. جنبش راست نو در آمریکا، بخصوص در دهه ی 70 و 80، با شعارهایی مثل افول ارزش ها، فروپاشی کنترل شخصی، و فساد ناشی از دهه ی 60، تلاش کرد قدرت نهادهای سرکوبگر رو گسترش بده؛ درحالیکه ظاهرا با دولت بزرگ، مخالفت داشت اما در حوزه ی نظم و قانون، کاملا به شکل مداخله گرانه پیش رفت.
گفتمان راست نو بر ویژگی هایی مثل "مرد واقعی بودن"، "سینه جلو دادن" و "مقابله ی سخت" تکیه داره. در این چارچوب، قتل زنجیره ای یا روایت های مشابه، زمینه ساز ترویج نوعی نگاه پدرسالارانه و قهرمان پرور به خشونت قانونی میشن. با ساختن تصویر "دیگری خطرناک" (مهاجر، دگرجنس گرا، زن نافرمان، جنایتکار) گفتمان راستگرا تلاش میکنه محدودیت های حقوقی مثل نظارت قضایی، آزادی رسانه یا حمایت اجتماعی رو کنار بزنه تا پلیس و نظام کیفری، قدرت مطلقی به دست بیارن. نویسنده در ادامه استدلال میکنه که شخصیت قاتل زنجیره ای، به طرز عجیبی هم برای چپ رادیکال (به عنوان نماد خشونت پدرسالارانه) و هم برای راست محافظه کار(به عنوان نتیجه ی فروپاشی ارزش های سنتی) قابل استفاده است. این انعطاف پذیری نشون میده که این شخصیت، پرمعنا و در عین حال، بدون تعریف قطعیه. روایت های قاتلان زنجیره ای اغلب با کلماتی مثل "بی انگیزه" یا "غیر قابل فهم" ساخته میشن. این کار، خشونت رو از زمینه ی اجتماعی و فرهنگی جدا میکنه. قاتل رو به موجودی ماورایی و متافیزیکی تبدیل میکنه و در نهایت، مسئولیت جمعی جامعه در تولید خشونت رو انکار میکنه.
نویسنده پیشنهاد میده که کلمه ی "طبیعت" رو از این بحث ها حذف کنیم چون این کلمه اغلب به جبر زیستی یا سرنوشت محتوم اشاره داره و این یعنی ما نمی تونیم دنیا رو تغییر بدیم، درحالیکه روایت ها، خودشون ابزار تغییرن. فردی به اسم مارک سلتزر در کتاب خودش، مفهوم زخم رو اینطور معرفی میکنه: فرهنگ زخم، شیفتگی جمعی به بدن های پاره شده، روان های گشوده و تروماست؛ جایی که درون خصوصی، به نمایش عمومی درمیاد. این نویسنده نشون میده که در عصر پساصنعتی، هویت فردی به جای تجربه ی زیسته، با آمار، دسته بندی و تیپ شناسی تعریف میشه. قاتل جنسی، نمونه ی کامل این "فرد آماری" هست؛ یعنی کسی که نه به خاطر یگانگی، بلکه به خاطر شباهتش به گروه خاصی از افراد، شناخته میشه. در ادامه، نویسنده استدلال میکنه که خشونت زنجیره ای، نه فقط به عنوان یک بیماری روانی بلکه به مثابه بازتابی از روح جامعه ی مدرن و ماشین زده بازخوانی میشه. باور رایج درمورد کودک آسیب دیده، مساوی هست با بالغ منحرف، نوعی اضطراب جمعی رو در همه ی ساختارهای خانواده تزریق میکنه و ناخواسته، یه ایدئولوژی پنهان رو میسازه؛ اینکه خشونت، به عنوان طبیعت انسانی معرفی میشه و به این ترتیب، به جای درمان جامعه، پیشنهاد هایی مثل قرنطینه یا حذف منحرف ها رو میشنویم. این تفکر، در ظاهر علمی هست ولی در واقع، جامعه رو به سمت نوعی جبرگرایی بی رحمانه میبره. سلزر در جایی میگه: قتل زنجیره ای، هم انحرافی حولناک از نرماله، هم نرمالی غیر عادی. یعنی فرهنگ آمریکا از یک طرف، این جنون رو تقبیح میکنه و از طرفی، خودش رو در قالب "فرهنگ زخم" بازسازی میکنه. فرهنگی که با تروما، بدن های پاره و خشونت رسانه ای زنده است. در این وضعیت، خشونت، نه غریبه، بلکه ساختاری از تجربه ی زیسته است. فرد مجرم، نه "دیگری مطلق" بلکه نسخه ی پیچیده ای از خود ماست.
جمع بندی کتاب رد پای سایکوپات ها در سینما، بررسی میکنه که چطور شخصیت قاتل زنجیره ای در فیلم ها و رمان های دهه ی 80 و 90 میلادی به نمادی از بحران های فرهنگی، سیاسی و روانی آمریکا تبدیل شده. مثل اژدهای سرخ و سکوت بره ها از توماس هریس یا American Psycho از برت ایستون الیس. قتل زنجیره ای در این داستان ها نه فقط یک هیولای بیرونی بلکه آینه ای از جامعه ی آمریکا هستن. یعنی جایی که فردگرایی افراطی، خشونت رسانه ای و بحران های اخلاقی در هم تنیده شدن. نویسنده استدلال میکنه که این شخصیت ها میتونن هم در خدمت گفتمان محافظه کار باشن و هم در خدمت نقدهای فمینیستی یا ضد سیستمی.