تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

این کلمه شاید بیشتر بین افرادی شناخته شده باشه که تو کار تجارت هستن و دوست دارن کسب و کارهای خلاقانه درست کنن، اما خلق تجربه، صرفا زمینه های تجاری رو شامل نمیشه و اشاره به زمانی داره که یک فرد انتخاب میکنه که یه تجربه ی خاص رو برای دیگران خلق کنه و در این باره، هدف روشنی رو دنبال میکنه. 
وقتی یه بچه سعی میکنه با هدف خوشحال کردن والدینش غذا درست کنه، اون درواقع از این مهارت روانی استفاده میکنه و به این درک رسیده که تلاش برای درست کردن غذا، میتونه به دریافت تحسین یا عشق منجر بشه. اما خلق تجربه، همیشه ساده نیست و بسته به هدفی که سعی دارید بهش برسید، گاها نیاز به حساب و کتاب های بیشتری داره. 
درواقع چالش اساسی مرتبط با این مهارت اینه که چطور دیگران رو اونطور که میخوایم تحت تاثیر قرار بدیم؟ و محدودیت پیش رو، کارهایی هست که به طور بالقوه، قادر به انجام دادنش هستید. 
مشکل اینه که آدما خیلی وقتا نمی دونن که اصلا میخوان چه تجربه ای رو برای خودشون یا دیگران خلق کنن و از توانایی هاشون آگاه نیستن و این حس بلاتکلیفی و نداشتن نقش مفید، میتونه براشون آزار دهنده باشه، مخصوصا اگر ذهنی خلاق و پر از ایده داشته باشن.

خلق یک تجربه ی خوب، همیشه به این مرتبط نیست که بهترین چیزها رو انتخاب کنیم؛ درک اینکه چه انتخابی مخرب یا کم کیفیته، گاها سخت تره. وقتی به دنیای اطرافمون نگاه می کنیم با طیف وسیعی از خوراکی های فکری رو به رو میشیم که می‌تونن حسابی ذهن ما رو سرگرم و تغذیه کنن. درک اینکه کدوم یکی از این خوراکی ها برای ما مناسب هستن و ضرری هم برای سلامت ذهنمون ندارن، کار آسونی نیست، بخصوص وقتی در جامعه ای باشی که نابهنجاری های زیادی داره.

وقتی نسبت به کیفیت یک تجربه ی خاص، حساسیت نداشته باشیم، میشه انتظار داشت که افرادی که به مراتب باهوش و فعال تر هستن و البته لزوما خیرخواه ما هم نیستن، ذهن ما رو اونطور که می خوان برنامه ریزی کنن.

از نشانه های تجربه ی نابهنجاری های مرتبط با مهارت خلق تجربه، دیدن خواب هایی درمورد مشکل و مانع در خرید چیزایی هست که بهشون علاقه دارید یا بهشون نیاز دارید. مثلا خواب ببینید که دوست دارید از خونه بیرون برید و چیزهای جدید بخرید ولی یا یهو شب میشه یا احساس ناامنی میکنید، یا پول کافی ندارید. در این حالت، لازمه درک عمیق تری نسبت اینکه واقعا میخواید چه تجربه ای رو برای خودتون یا دیگران خلق کنید، به دست بیارید و در صورت نیاز، خودتون رو تقویت کنید. گاها مشکل اساسی اینه که ما سردرگمیم و نمی دونیم که چه کاری از دستمون بر میاد یا به چی نیاز داریم.

برای خلق تجربه، لزوما نیازی نیست که سراغ یک ایده‌ی فوق العاده بکر رفت و میشه از چیزای معمول شروع کرد. داشتن یک نگاه انتقادی به جامعه و تلاش برای درک نیاز آدم ها، میتونه کمک دهنده باشه.

 

 

همدلی یک کلمه‌ی رایج و شناخته شده است اما به عنوان یک مهارت روانی، میشه گفت که افراد زیادی درموردش مشکل دارن و نابهنجاری های مرتبط با همدلی، خیلی شایعه. 
برای درک بیشتر این مفهوم، به موقعیت هایی از زندگی دقت کنید که داشتید دردی رو تجربه میکردید و با یکی رو به رو شدید که انگار در درک کردن درد آشکاری که میکشید، عاجز و ناتوانه و از این تعجب کردید که چطور یه آدم نمی تونه یه مساله ی واضح رو درک کنه یا واکنش مناسبی نشون بده. 
خودخواهی بیمارگونه رو میشه نقطه ی مقابل همدلی درنظر گرفت، یعنی خودخواهی ای که صرفا منفعت فرد رو تامین نمیکنه بلکه باعث آسیب زدن به دیگران میشه. 
یه بچه ممکنه بتونه درد کشیدن یه حیوون بابت آسیب دیدن رو درک کنه و بعضا سعی کنه کمکش کنه ولی همدلی نشون دادن، همیشه ساده نیست. گاهی ما با افرادی طرفیم که مشکلات پیچیده ای دارن و درک اینکه چقدر دارن درد میکشن یا نیاز به چه بازخوردی دارن دشواره. 
این بستگی به میزان قدرت یک فرد در همدلی نشون دادن داره که بتونه چقدر طرف مقابل رو درک کنه و همدلی نشون بده. 
چیزی که مشاورا درموردش آموزش میبینن همینه که بتونن نسبت به یک فرد عادی، همدلی بیشتری نشون بدن و تبدیل به همصحبت خوبی بشن و میزان رضایت مراجعینشون تا حد زیادی به مهارتشون در همدلی نشون دادن بستگی داره. 
اما مهارت همدلی، فقط مخصوص مشاورا نیست و میتونه در زمینه های بسیار متنوعی کاربردی باشه. افرادی که قدرت همدلی بالایی دارن، می تونن محبوبیت قابل توجهی کسب کنن و آدما از صحبت کردن باهاشون لذت میبرن. اونها همون دوستی هستن که آدم فکر میکنه به راحتی میتونه باهاش حرف بزنه و درک بشه و باهاش حالش بهتره.

نابهنجاری های مربوط به مهارت همدلی، معمولا چطور در خواب ظاهر میشن؟
عاجز بودن در بیان منظور و به اشتراک گذاشتن احساسات، میتونه تصویری از نابهنجاری های مربوط به همدلی باشه. مثلا توی خواب، هر کاری میکنی که به یه نفر بفهمونی دوستش داری یا بفهمونی که ازش متنفری، ولی اون واقعا متوجه منظور شما نمیشه. همدلی، مهارت به اشتراک گذاشتن احساساته و میتونه از طریق رفتار و گفتار انجام بشه.

مثلا ممکنه خواب ببینید که قصد دارید از یک نفر سواستفاده کنید و این کارو هم انجام میدید ولی اون منکر قضیه میشه و متوجه نیست که شما دقیقا با این رفتار، بهش چه آسیبی زدید و به لحاظ مادی یا غیر مادی، چه تجربه ی شرورانه ای رو به دست آوردید. این تصویری از نابهنجاری های مرتبط با همدلیه که یک نفر مورد سواستفاده قرار میگیره ولی متوجه نمیشه. درمورد یک بچه، کسی انتظاری نداره که بتونه احساسات دیگران رو درک کنه ولی درمورد افراد بالغ، همدلی پایین در موارد پیشرفته، میتونه بسیار فاجعه بار باشه.

هر جا که میبینید سواستفاده توجیه میشه و بهش وجهه ای اخلاقی میبخشن و به تاثیرات منفی یا تجربه ی قربانی اهمیت نمیدن، می‌تونید فقدان همدلی رو مشاهده کنید.

همدلی یعنی اینکه از طریق نشانه ها بفهمیم موجودات دیگه هم میتونن مثل ما زجر بکشن یا احساسات مختلف رو تجربه کنن و صرف اینکه درون ذهنشون نیستیم، به این معنی نیست که صرفا بدن فیزیکی هستن و ذهن و فکر و تجربه ی انتزاعی خاصی ندارن. 
عدم همدلی باعث میشه تا فرد فقط به کیفیت تجربه ی خودش از زندگی اهمیت بده و ندونه یا نخواد بدونه که تصمیمات خودخواهانه اش، چطور به شکل مستقیم یا غیر مستقیم، روی زندگی دیگران، تاثیر منفی میذاره.

ذهن فردی که دچار نابهنجاری مرتبط با همدلی هست، عمدتا نمی تونه دیگران رو به عنوان موجودی دارای فکر و تجربه ی زیسته درنظر بگیره؛ یعنی آدما براش شبیه بازیچه و عدد و رقم هستن. خودخواهی بیمارگونه، شاید در ظاهر، درخدمت منافع فرد باشه اما وقتی ناشی از عجز در همدلیه، میتونه در طولانی مدت، بر علیه خود فرد هم عمل کنه، چون همدلی، نقش مهمی در بهبود کیفیت ارتباط فرد با جامعه داره. 
فردی که قدرت همدلی داره ولی ازش سواستفاده میکنه، مثل مشاوری هست که احساسات و رنج دیگران رو میفهمه اما عمدا راهکارهای غلط ارائه میده. این فرد به مراتب، قدرت بیشتری نسبت به فردی داره که آدمها براش یه سری مجسمه ی متحرکن و نمی تونه درک کنه که اونها هم دارن تجربه ی منحصر به فرد خودشون رو از زندگی به دست میارن.

امیدوارم که این توضیحات، مفید و کامل بوده باشه چون حقیقتا توضیحش سخت بود و حس میکنم همدلی به رغم اینکه کلمه ی بیگانه ای نیست اما مهارتش، خیلی بد جا افتاده و چه بین متفکرها و چه در فرهنگ عمومی، دچار تفسیرهای نابهنجار زیادی شده. 
 

 

درک و طراحی هدف، یک مهارت ابتدایی بسیار ساده است که تفکیک کاملی با مفهوم انگیزه داره. انگیزه، مقدمه ی طراحی هدف هست. درک مفهوم هدف، مهارتی هست که بشر حتی قبل از اینکه بتونه حرف بزنه، بهش دست پیدا میکنه. 
یک مهارت روانی، مثل یک ابزاره و به خودی خود، هیچ قداستی نداره؛ پس آدما می‌تونن اهداف نابهنجاری رو برای خودشون انتخاب کنن. اما مشکل اصلی زمانیه که فرد ندونه چه هدفی داره یا اهدافش به اندازه ی کافی، روشن نباشن. 
در همچین دوره هایی از زندگی، فرد ممکنه خواب هایی درمورد گم شدن، سردرگمی و حرکت در یک مسیر بدون مقصد رو ببینه. یعنی به رغم اینکه هدف، یک مهارت بسیار ابتدایی و قدیمیه، اما آدما خیلی وقتا درموردش دچار مشکل میشن و این کاملا طبیعیه. چون ما صرفا یه غارنشین نیستیم که جامعه ی کوچک و دغدغه های قابل پیش بینی ای داشته باشه. هرچه ذهن فرد پیچیده تر میشه و در جامعه ی پیچیده تری قرار میگیره، نیاز داره که درمورد هدف یا اهداف زندگیش هم بازنگری داشته باشه یا اونها رو گسترش بده.

گاهی وقتا آدما در درک یا طراحی هدف زندگیشون عاجز میشن چون شاید نمیدونن که اصلا داستان زندگیشون چیه. در این حالت، نگاه کردن به اهداف دیگران و ردپایی که از آدمها و افکارشون به جا مونده، می‌تونه به فرد کمک کنه تا هدف زندگیشو به شکل خلاقانه تری طراحی کنه. 
داستان موبی دیک، یکی از نمادین ترین داستان های شناخته شده است که مستقیما یک بحث فلسفی درمورد هدف رو مطرح میکنه. معمولا خواننده های این رمان، در هر دوره، برداشت های متفاوتی ازش داشتن و نقدهای متنوعی رو نسبت بهش مطرح کردن. بعضیا بسته به ایدئولوژی یا جهانبینی خاص خودشون، هدف شخصیت اصلی داستان رو بهنجار و جالب میدونن یا اون رو پوچ و بی اهمیت تفسیر کردن. درنظر برخی هم ممکنه نابهنجار جلوه کنه. 
موضوع مهم اینه که نگاه انتقادی، میتونه الهام بخش فرد برای خلاقیت به خرج دادن و ساخت اهداف بهتر بشه. خیلیا مشکلشون اصلا این نیست که فکر میکنن اهداف بدی رو دارن دنبال میکنن بلکه مشکلشون اینه که اهداف قدرتمندی برای زندگی ندارن. 
 

 

مهارت‌های روانی، مثل کدهایی هستن که ازشون برای مدیریت زندگی استفاده میکنیم. تمام برندهای روانشناسی زرد و غیر زرد، سمینارها و کتاب های موفقیت، توصیه های روانشناسی و سخنران هایی که به همین ترتیب معروف شدن، درواقع سعی دارن به نوبه ی خودشون، چیزهای درمورد مهارت های روانی یاد بدن و توصیف این مهارت ها، دقیقا در حوزه ی کار روانشناسا قرار میگیره. 
هرچند که کاربرد نهایی مهارت روانی، میتونه نمود قابل توجهی در زندگی واقعی و ملموس و فیزیکی ما داشته باشه اما این مهارت ها، در ابتدا توی ذهن ما شکل میگیرن و خیلی وقت ها، خواب ها دقیقا در حال تلاش برای یادآوری یا آموزش دادن مهارت های روانی لازم هستن. ذهن میدونه ما در معرض چه چالش هایی هستیم و متناسب با مشکلات و فرصت های زندگی روزمره، مهارت های لازم رو یادآور میشه. 
این بستگی به میزان توجه فرد به شهودش داره که بتونه از طریق خواب ها یا تفکر عمیق، مهارتی که لازمه رو درک و ازش استفاده کنه. 
چیزی که روانشناسی زرد یا چهره های سرشناس این حوزه رو بعضا مشکوک یا منفور جلوه میده، نابهنجار جلوه کردنشونه. یعنی عده ای متوجه غیر کاربردی بودن ایده ی این افراد میشن و میفهمن که حرف فلان روانشناس، فقط در ظاهر و روی کاغذ قشنگه و درواقعیت نمیشه به کمکش، تجربه ی بهتری از زندگی به دست آورد. 
مرز بین سالم و بیمارگونه بودن یک ایده که با تکیه به یک مهارت روانی ساخته شده رو میشه تا حد زیادی، به کمک مفهوم توهم توصیف کرد. مثلا هر ایده ای برای کسب اعتماد به نفس، نمی تونه لزوما سالم باشه و در طولانی مدت، کاربردی واقع بشه. بسیاری از اشکال اعتماد به نفس، بیمارگونه و نابهنجار هستن یا از روش های شرارت آمیزی تامین میشن. درک این مرزها هم خودش بخش قابل توجهی از مهارت های روانی رو شامل میشه. 
انگیزه یک مرحله ی ابتدایی و اساسی برای کسب مهارت های روانی هست. انگیزه رو میشه نقطه ی صفر تکامل روان درنظر گرفت و واقعیت اینه که ما مجموعه ی بسیار متنوعی از انگیزه ها رو دنبال میکنیم و اونها ضامن بقای ما هستن. انگیزه های ما به مرور زمان رشد میکنن، قدرت میگیرن یا تنوع پیدا میکنن و با وجود اینکه کلمه ی عشق در دنیای آکادمیک، چندان اعتباری نداره اما عشق در شکل های مختلفش، یک انگیزه ی بسیار قوی بوده. 
بخش زیادی از انگیزه هامون ممکنه حالت پنهانی داشته باشن و ماهیت و منشا شکل گیریشون رو فراموش کرده باشیم اما با کاوش در ذهن و کشف این انگیزه ها، میشه اونها رو مورد بازنگری قرار داد و تقویت کرد. 
انگیزه، به خودی خود ماهیت مثبت یا منفی نداره و این خیلی مهمه که انگیزه هامون رو به چه مسائلی گره میزنیم. یک انگیزه ی نابهنجار، مثل یک پایه ی کج عمل میکنه و میتونه چالش هایی رو در ادامه ایجاد کنه.