برچسب (مهارت های روانی)

پست‌های مرتبط با برچسب (مهارت های روانی)

 

مهارت شبیه سازی، دقیقا چیزی شبیه بازی‌های ژانر شبیه‌سازی هست، با این تفاوت که شنا می‌تونید بدون بازی ویدیویی هم از این مهارت روانی بهره ببرید. 
اولین و مهم ترین چالش در مورد مهارت شبیه سازی، درک شبیه سازی بهنجار و شبیه سازی نابهنجاره. نقش بازی کردن، کاستوم‌ها، ادا درآوردن و غرق شدن در یک داستان و هویت خاص به منظور کنجکاوی و سرگرمی، می‌تونن تاثیراتی بیشتر از یه سرگرمی رو ایجاد کنن. وقتی شما روی تاثیر هر شبیه سازی حساسیت پیدا کنید و صرفا به جهت سرگرم شدن به سراغشون نرید، میشه گفت که به مهارت شبیه سازی هم مسلط شدید.

شبیه سازی، یک فرآیند مهم برای انتقال تجربه و افزایش درک هست که اجازه میده بدون آزمون و خطا و ریسک زیاد، به تجربیاتی دست پیدا کنیم که دیگران به صورت واقعی از سر گذروندن. اما این خیلی مهمه که شبیه سازی به صورت بهنجاری صورت بگیره. شما ممکنه خواه ناخواه در معرض شبیه سازی های نابهنجار هم قرار بگیرید اما با یه نگاه انتقادی میشه تاثیر منفی این تجربه رو کاهش داد.

مثلا کسی که میاد یه رمان طولانی و جذاب درمورد خیر و شر مینویسه، شانس اینو داره که مخاطب هایی رو به داستانش جذب کنه، به شکلی که خواننده ها شروع کنن به تجسم خودشون در فضای داستان. اما اگر این داستان، گزاره هایی نابهنجار درمورد خیر و شر داشته باشه و خواننده هم نگاه انتقادی نداشته باشه، تجربه ی غرق شدن در این کتاب، در ظاهر جالب اما با تاثیرات روانی منفی خواهد بود.

استفاده از مهارت شبیه سازی در درک مسائل اجتماعی، کار پیچیده ایه ولی میتونه منشا قدرت زیادی باشه. این کار نیاز به کار فکری زیادی داره. گاهی یک فرد دوست داره دلیل اتفاقات جامعه و دنیا رو بفهمه اما ممکنه نتونه موقعیت رو درون ذهنش، به شکل کاملی شبیه سازی کنه و بیش از پیش، شبیه یک دانای کل یا ناظر بی طرف، به اتفاقات نگاه کنه. این مهارت گاها میتونه کمک کنه تا بفهمیم کجای کشاکش های کلان و مهم دنیا قرار گرفتیم. 
 

 

امید گاها به عنوان حسی مطلقا مثبت شناخته میشه اما این بستگی به موقعیت داره و در بعضی موارد، امیدواری میتونه نوعی نابهنجاری به حساب بیاد. درک اینکه چه زمانی لازمه امید داشت و چه زمانی لازمه ناامید شد، یک مهارت روانی محسوب میشه. در مسائل ساده و کوچیک، استفاده از این مهارت ممکنه خیلی ساده باشه اما گاهی اوقات، درک اینکه لازمه از چه چیزی دست کشید و بهش امید بیهوده نبست میتونه دشوار باشه و نیازمند کار فکری قابل توجهی هست.

امید کلمه ی بسیار رایج و شناخته شده ای به حساب میاد و این مهارت، به کرار مورد استفاده ی برندهای زرد روانشناسی قرار گرفته. امیدواری کاذب، مثل یک بیماریه که با گذشت زمان و گذر از سرحد خودش، میتونه آسیب زیادی به فرد صاحب امید بزنه. درواقع امید کاذب، باعث میشه تا فرد نتونه خودش رو برای بحران های احتمالی، آماده کنه. وقتی شما بدونید که چه چیزی ارزش دست کشیدن و ناامید شدن داره، ارزش زندگی خودتون رو بهش پیوند نمیزنید و قرار نیست با از دست دادنش غافلگیر بشید.

همراه شدن با بسیاری از شکل های امیدواری، صرفا به هوای اینکه یک نوع امید جمعی و جا افتاده است، شبیه سوار شدن به نوعی کشتی نجات خرابه و بحران های امید کاذب جمعی، بعضا پیامدهای ویرانگرتری برای فرد دارن چون زمان شکستن کشتی، عملا جامعه‌ی خاصی برای حمایت از شما وجود نداره.

نابهنجاری های مربوط به مهارت امیدواری، می‌تونن در قالب خواب هایی با موضوع سوگ و شرایط بعد از بحران یا مرگ ظاهر بشن. از دست دادن، بخشی از زندگیه اما از دست دادنی که با شوک شدید و حس اندوه شدید در خواب ظاهر بشه، هشداری درمورد داشتن امید کاذب در زندگیه. مثلا خوابی با موضوع تجربه ی فروپاشی روانی بابت از دست دادن حیوان خانگی، لزوما به این معنی نیست که قراره حیوون شما در واقعیت بمیره و بابتش مجبور به مصرف قرص بشید و حتی ممکنه چنین خوابی رو در حالی ببینید که اصلا حیوون خونگی ندارید. این خواب درمورد امید کاذب داشتن به یک دلخوشی، طرز فکر یا موقعیت خاصه که دوام و بقای چشمگیری نداره.

نابهنجاری های مربوط به مهارت امید، گاها ازینجا نشات میگیرن که ما صرفا تحت تاثیر ظاهر یک پدیده یا موقعیت قرار گرفتیم و نگاه انتقادی خاصی به درون و ماهیت چیزی که ما رو به امیدواری دعوت کرده نداریم. درک مفهوم امید و تفکیک امیدواری بهنجار از نابهنجار، به رغم رایج بودن عنوان این مهارت، لزوما کار ساده ای نیست. 
 

مهارت‌های روانی، بخش نهم: مهارت تفکیک خوب و بد و تفکر انتقادی

احتمالا صحبت های زیادی درمورد نسبی بودن خوب و بد و اخلاقیات سلیقه ای شنیدید. مثلا بعضیا عقیده دارن که اخلاقیات صرفا چیزی هست که دل خودت تعیین میکنه و هر کاری که دوست داری و از دستت بر میاد رو انجام بده.

این حرفا روی کاغذ قشنگ هستن اما در واقعیت، می تونن باعث ساخت فردی خودخواه، بی ثبات و غیر قابل اعتماد بشن. همونطور که جامعه با تکیه به قانونی ثابت و در حال تکامل و لازم الاجرا میتونه ثبات و امنیت خودشو حفظ کنه، آدم هایی که سیستم اخلاقی روشنی دارن و با اعمالشون ثابت میکنن چه هدف و رویه ای دارن، قابل اعتمادتر هستن.

این مهارت روانی، با این ایده پیش میره که همواره یک مرز، بین بهنجار و نابهنجار وجود داره و این مرز، سیال و سلیقه ای نیست و آدم ها می تونن با تعامل و تکامل جمعی، این مرزها رو روشن تر کنن. تفکر انتقادی، نوعی مبارزه‌ی انتزاعی و فکری، برای روشن کردن و محافظت از این مرزهاست. نابهنجاری های مرتبط با این مهارت روانی هم عمدتا با خواب هایی درمورد مبارزه و جنگ ظاهر میشن. اگر خواب ببینید که توسط یک سری فرد شرور مورد حمله قرار میگیرید یا کشته میشید، میتونه به این معنی باشه که لازمه در درک خوب و بد واقعی، ذهنیت عمیق تر و دقیق تری پیدا کنید و طرز فکری رو قبول نکنید که بودار یا شرارت آمیز هست.

دید نقادانه، نوعی مبارزه است و میتونه فرسایش خوبی ایجاد کنه. یعنی هر چه الگوهای نامناسب درون جامعه یا درون خودمون رو بیشتر و بهتر نقد کنیم، فرسایش بیشتری برای جریان نابهنجار ایجاد میشه.

مثل هر مهارت روانی دیگه ای، مهارت تفکیک خوب و بد یا تفکر انتقادی هم میتونه مورد سواستفاده قرار بگیره. مهارت های روانی، منشا قدرت هستن ولی به خودی خود، ماهیت مثبتی ندارن و این بستگی داره که شما در چه زمینه ای ازشون استفاده کنید. از تفکر انتقادی هم میشه در جهت از بین بردن ایده ها و طرزفکرهای مفید استفاده کرد. 
 

 

این کلمه شاید بیشتر بین افرادی شناخته شده باشه که تو کار تجارت هستن و دوست دارن کسب و کارهای خلاقانه درست کنن، اما خلق تجربه، صرفا زمینه های تجاری رو شامل نمیشه و اشاره به زمانی داره که یک فرد انتخاب میکنه که یه تجربه ی خاص رو برای دیگران خلق کنه و در این باره، هدف روشنی رو دنبال میکنه. 
وقتی یه بچه سعی میکنه با هدف خوشحال کردن والدینش غذا درست کنه، اون درواقع از این مهارت روانی استفاده میکنه و به این درک رسیده که تلاش برای درست کردن غذا، میتونه به دریافت تحسین یا عشق منجر بشه. اما خلق تجربه، همیشه ساده نیست و بسته به هدفی که سعی دارید بهش برسید، گاها نیاز به حساب و کتاب های بیشتری داره. 
درواقع چالش اساسی مرتبط با این مهارت اینه که چطور دیگران رو اونطور که میخوایم تحت تاثیر قرار بدیم؟ و محدودیت پیش رو، کارهایی هست که به طور بالقوه، قادر به انجام دادنش هستید. 
مشکل اینه که آدما خیلی وقتا نمی دونن که اصلا میخوان چه تجربه ای رو برای خودشون یا دیگران خلق کنن و از توانایی هاشون آگاه نیستن و این حس بلاتکلیفی و نداشتن نقش مفید، میتونه براشون آزار دهنده باشه، مخصوصا اگر ذهنی خلاق و پر از ایده داشته باشن.

خلق یک تجربه ی خوب، همیشه به این مرتبط نیست که بهترین چیزها رو انتخاب کنیم؛ درک اینکه چه انتخابی مخرب یا کم کیفیته، گاها سخت تره. وقتی به دنیای اطرافمون نگاه می کنیم با طیف وسیعی از خوراکی های فکری رو به رو میشیم که می‌تونن حسابی ذهن ما رو سرگرم و تغذیه کنن. درک اینکه کدوم یکی از این خوراکی ها برای ما مناسب هستن و ضرری هم برای سلامت ذهنمون ندارن، کار آسونی نیست، بخصوص وقتی در جامعه ای باشی که نابهنجاری های زیادی داره.

وقتی نسبت به کیفیت یک تجربه ی خاص، حساسیت نداشته باشیم، میشه انتظار داشت که افرادی که به مراتب باهوش و فعال تر هستن و البته لزوما خیرخواه ما هم نیستن، ذهن ما رو اونطور که می خوان برنامه ریزی کنن.

از نشانه های تجربه ی نابهنجاری های مرتبط با مهارت خلق تجربه، دیدن خواب هایی درمورد مشکل و مانع در خرید چیزایی هست که بهشون علاقه دارید یا بهشون نیاز دارید. مثلا خواب ببینید که دوست دارید از خونه بیرون برید و چیزهای جدید بخرید ولی یا یهو شب میشه یا احساس ناامنی میکنید، یا پول کافی ندارید. در این حالت، لازمه درک عمیق تری نسبت اینکه واقعا میخواید چه تجربه ای رو برای خودتون یا دیگران خلق کنید، به دست بیارید و در صورت نیاز، خودتون رو تقویت کنید. گاها مشکل اساسی اینه که ما سردرگمیم و نمی دونیم که چه کاری از دستمون بر میاد یا به چی نیاز داریم.

برای خلق تجربه، لزوما نیازی نیست که سراغ یک ایده‌ی فوق العاده بکر رفت و میشه از چیزای معمول شروع کرد. داشتن یک نگاه انتقادی به جامعه و تلاش برای درک نیاز آدم ها، میتونه کمک دهنده باشه.

 

 

همدلی یک کلمه‌ی رایج و شناخته شده است اما به عنوان یک مهارت روانی، میشه گفت که افراد زیادی درموردش مشکل دارن و نابهنجاری های مرتبط با همدلی، خیلی شایعه. 
برای درک بیشتر این مفهوم، به موقعیت هایی از زندگی دقت کنید که داشتید دردی رو تجربه میکردید و با یکی رو به رو شدید که انگار در درک کردن درد آشکاری که میکشید، عاجز و ناتوانه و از این تعجب کردید که چطور یه آدم نمی تونه یه مساله ی واضح رو درک کنه یا واکنش مناسبی نشون بده. 
خودخواهی بیمارگونه رو میشه نقطه ی مقابل همدلی درنظر گرفت، یعنی خودخواهی ای که صرفا منفعت فرد رو تامین نمیکنه بلکه باعث آسیب زدن به دیگران میشه. 
یه بچه ممکنه بتونه درد کشیدن یه حیوون بابت آسیب دیدن رو درک کنه و بعضا سعی کنه کمکش کنه ولی همدلی نشون دادن، همیشه ساده نیست. گاهی ما با افرادی طرفیم که مشکلات پیچیده ای دارن و درک اینکه چقدر دارن درد میکشن یا نیاز به چه بازخوردی دارن دشواره. 
این بستگی به میزان قدرت یک فرد در همدلی نشون دادن داره که بتونه چقدر طرف مقابل رو درک کنه و همدلی نشون بده. 
چیزی که مشاورا درموردش آموزش میبینن همینه که بتونن نسبت به یک فرد عادی، همدلی بیشتری نشون بدن و تبدیل به همصحبت خوبی بشن و میزان رضایت مراجعینشون تا حد زیادی به مهارتشون در همدلی نشون دادن بستگی داره. 
اما مهارت همدلی، فقط مخصوص مشاورا نیست و میتونه در زمینه های بسیار متنوعی کاربردی باشه. افرادی که قدرت همدلی بالایی دارن، می تونن محبوبیت قابل توجهی کسب کنن و آدما از صحبت کردن باهاشون لذت میبرن. اونها همون دوستی هستن که آدم فکر میکنه به راحتی میتونه باهاش حرف بزنه و درک بشه و باهاش حالش بهتره.

نابهنجاری های مربوط به مهارت همدلی، معمولا چطور در خواب ظاهر میشن؟
عاجز بودن در بیان منظور و به اشتراک گذاشتن احساسات، میتونه تصویری از نابهنجاری های مربوط به همدلی باشه. مثلا توی خواب، هر کاری میکنی که به یه نفر بفهمونی دوستش داری یا بفهمونی که ازش متنفری، ولی اون واقعا متوجه منظور شما نمیشه. همدلی، مهارت به اشتراک گذاشتن احساساته و میتونه از طریق رفتار و گفتار انجام بشه.

مثلا ممکنه خواب ببینید که قصد دارید از یک نفر سواستفاده کنید و این کارو هم انجام میدید ولی اون منکر قضیه میشه و متوجه نیست که شما دقیقا با این رفتار، بهش چه آسیبی زدید و به لحاظ مادی یا غیر مادی، چه تجربه ی شرورانه ای رو به دست آوردید. این تصویری از نابهنجاری های مرتبط با همدلیه که یک نفر مورد سواستفاده قرار میگیره ولی متوجه نمیشه. درمورد یک بچه، کسی انتظاری نداره که بتونه احساسات دیگران رو درک کنه ولی درمورد افراد بالغ، همدلی پایین در موارد پیشرفته، میتونه بسیار فاجعه بار باشه.

هر جا که میبینید سواستفاده توجیه میشه و بهش وجهه ای اخلاقی میبخشن و به تاثیرات منفی یا تجربه ی قربانی اهمیت نمیدن، می‌تونید فقدان همدلی رو مشاهده کنید.

همدلی یعنی اینکه از طریق نشانه ها بفهمیم موجودات دیگه هم میتونن مثل ما زجر بکشن یا احساسات مختلف رو تجربه کنن و صرف اینکه درون ذهنشون نیستیم، به این معنی نیست که صرفا بدن فیزیکی هستن و ذهن و فکر و تجربه ی انتزاعی خاصی ندارن. 
عدم همدلی باعث میشه تا فرد فقط به کیفیت تجربه ی خودش از زندگی اهمیت بده و ندونه یا نخواد بدونه که تصمیمات خودخواهانه اش، چطور به شکل مستقیم یا غیر مستقیم، روی زندگی دیگران، تاثیر منفی میذاره.

ذهن فردی که دچار نابهنجاری مرتبط با همدلی هست، عمدتا نمی تونه دیگران رو به عنوان موجودی دارای فکر و تجربه ی زیسته درنظر بگیره؛ یعنی آدما براش شبیه بازیچه و عدد و رقم هستن. خودخواهی بیمارگونه، شاید در ظاهر، درخدمت منافع فرد باشه اما وقتی ناشی از عجز در همدلیه، میتونه در طولانی مدت، بر علیه خود فرد هم عمل کنه، چون همدلی، نقش مهمی در بهبود کیفیت ارتباط فرد با جامعه داره. 
فردی که قدرت همدلی داره ولی ازش سواستفاده میکنه، مثل مشاوری هست که احساسات و رنج دیگران رو میفهمه اما عمدا راهکارهای غلط ارائه میده. این فرد به مراتب، قدرت بیشتری نسبت به فردی داره که آدمها براش یه سری مجسمه ی متحرکن و نمی تونه درک کنه که اونها هم دارن تجربه ی منحصر به فرد خودشون رو از زندگی به دست میارن.

امیدوارم که این توضیحات، مفید و کامل بوده باشه چون حقیقتا توضیحش سخت بود و حس میکنم همدلی به رغم اینکه کلمه ی بیگانه ای نیست اما مهارتش، خیلی بد جا افتاده و چه بین متفکرها و چه در فرهنگ عمومی، دچار تفسیرهای نابهنجار زیادی شده.