تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

 

فیلم ساختن، همیشه با تکیه به یک فیلمنامه ی از پیش تعیین شده صورت نمیگیره. برای باز کردن این بحث، بیاید از بررسی کلمه ای شروع کنیم که در ادبیات و بعضا در فرهنگ عمومی، زیاد مورد استفاده قرار میگیره و در عین پرکاربرد بودن، هنوز هم ممکنه برای خیلیا، کمابیش مرموز باشه.

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

هرچند فیلم 12 مرد خشمگین، امروزه به کارهای بسیار ماندگار و تحسین شده ی سینما تبدیل شده اما درزمان انتشار، لزوما جزو کارهای پرفروش نبود.
این فیلم با وجود اینکه فیلمی کم هزینه، تک لوکیشن و دیالوگ محوره اما توی حافظه ی فرهنگی خیلی ها جا افتاده. دهه ی 50، پدیده های به مراتب معروفتری داشت که امروزه دیگه چندان اسمی ازشون برده نمیشه حتی با اینکه بعضا موفق به کسب جوایز دهن پرکن و فروشهای قابل توجه شدن.

آشنایی فرهنگی همیشه از مسیر تجربه ی انسانی، ترجمه پذیری و نزدیکی روانی میگذره و لزوما ارتباطی به عظمت تولید نداره و 12 مرد خشمگین از جمله کارهایی هست که تونسته این مرزها رو پشت سر بذاره.
این فیلم یک موضوع جهانی و قابل لمس داره و شامل بحث و جدال، عدالت و موضوع تعصب هست که در یک اتاق بسته اتفاق میوفته و این اتمسفر، به شکلی هست که همه میتونن باهاش ارتباط بگیرن. این اثر یه کار دیالوگ محور به حساب میاد اما لزوما هر اثر دیالوگ محوری به همچین اقبالی نمیرسه و میشه گفت از اون پدیده هایی هست که بازتولیدش میتونه دشوار باشه.

12 مرد خشمگین در زمان اکران خودش فروش چندان چشمگیری نداشت و حتی میشه گفت از نظر تجاری، ناموفق بود. فیلم با بودجه ای نسبتا پایین ساخته شد و در زمان اکران، مخاطب ها بیشتر جذب فیلم های رنگی، پرزرق و برق و حماسی بودن. این کار به خاطر سیاه و سفید بودن، فضای بسته و تمرکز روی دیالوگ، نتونست با رقبای تصویری خودش رقابت کنه و با وجود تحسین منتقدها، برنده ی هیچ جایزه ی اسکاری نشد.
با گذشت زمان، فیلم تبدیل شد به نماد عدالت، لزوم گفت و گو و نقد اجتماعی و در دانشگاه ها، کلاس های حقوق و محافل فلسفی، بارها تحلیل شد و حالا در لیست 100 فیلم برتر IMDb قرار داره و به عنوان یکی از بهترین درام های دادگاهی تاریخ شناخته میشه.

 

سانتی مانتالیسم یعنی تاکید افراطی روی احساسات و هرچند ممکنه کلمه ی چندان رایجی نباشه اما به کرار در سینما، مورد استفاده قرار گرفته.

سانتی مانتالیسم، تحریک حسی لحظه ای و بی مقدمه رو شامل میشه و متفاوت با تحریکاتی هست که به صورت ریشه ای و ایدئولوژیک وارد عمل میشن تا تغییرات طولانی مدت ایجاد کنن. وقتی شما تحت تاثیر یک پست اینستاگرامی تحریک میشید تا به شخصی حمله کنید یا همراه با دیگران، یک پست رو تمسخر کنید، میشه گفت که تحت تاثیر نوعی سانتی مانتالیسم قرار گرفتید.


بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

فکر میکنید ممکنه روزی برسه که هوش مصنوعی، اونقدر قدرت بگیره که هر فیلمنامه نویسی بتونه به کمکش، داستانی که نوشته رو بسازه و ببینه؟ حداقل یه نسخه ی نه چندان حرفه ای رو قبل از ساخته شدن فیلم واقعی داستانش داشته باشه.

این موضوع، با توجه به وضعیت فعلی، قابل انتظار هست و درواقع اون روز، داره خیلی سریع نزدیک میشه و شاید همین الان هم در آستانه اش باشیم.
ابزارهایی مثل Vidful.ai و Seapik به نویسنده ها اجازه میدن که فقط با وارد کردن متن یا طرح کلی، نسخه ای ابتدایی از فیلم خودشون رو بسازن. این نسخه ها ممکنه هنوز حرفه ای نباشن ولی برای دیدن فضای کلی، ریتم روایت و حتی حس بصری داستان، بسیار مفید هستن.
در حال حاضر، کارهایی مثل تبدیل متن فیلمنامه به ویدیوهای ساده با صحنه سازی اولیه ممکنه و میشه دیالوگ ها و حرکات شخصیت ها رو به کمک مدل های زبانی تولید کرد.
در آینده ی نزدیک و با پیشرفت هایی مثل King AI و Luma Dream Machine میشه فیلمنامه ها رو به هوش مصنوعی دادو در عرض چند دقیقه، یه نسخه ی قابل تماشا دریافت کرد.

شاید اگر نقد سختگیرانه ای در سینما فراگیر نشه و کارهای مارکتی و پرفروش به سطح بهتری نرن، چند سال دیگه، سینمای جریان اصلی اصلا نیازی نداشته باشه که بازیگرها رو بیاره جلوی دوربین و کلی خرجشون کنه و کافیه چهره های سرشناس رو برای تولیدات سینمایی بخره.

جمع بندی
فرض کنید بازیگرایی وجود داشته باشن که حتی یه سکانس هم جلوی کارگردان بازی نکردن و وجهه ی اجتماعیشون به واسطه ی بلاگری و گفتن داستان زندگی شخصیت احتمالا نه چندان واقعیشون در اینستاگرام ایجاد شده باشه. یعنی افرادی که با روایت های شخصیت و اغلب ساختگی در فضای مجازی، تبدیل به چهره های عمومی میشن و بعد سینما، اونها رو نه به خاطر توانایی بازیگری بلکه به خاطر قابلیت فروش میخره و وقتی نقد جدی و سختگیرانه از سینمای مارکتی غایب باشه، تهیه کننده ها ترجیح میدن به جای خلق تجربه ی هنری، فقط از چهره های پرفروش استفاده کنن، حتی اگر اون چهره ها بیشتر از طریق بلاگری و روایت های اینستاگرامی ساخته شده باشن و مهارت بازیگری خاصی نداشته باشن.
سینما این افراد رو نه به خاطر توانایی بازیگری بلکه به خاطر قابلیت فروش میخره و اون وقت شاید یه فیلم جنایی با مارگو رابی و هنری کویل، واقعا نسخه ی ساخته شده با هوش مصنوعیش، محبوب تر و پرفروش تر از کارهایی باشه که خودشون واقعا بازی کردن.

 

دیالوگ ها میتونن روی کاغذ، خیلی بی روح و حتی خنده دار به نظر برسن و نحوه ی اجراشون هست که میتونه یک سکانس رو تبدیل به یک اثر ماندگار و تحسین برانگیز بکنه. اما این وضعیت، چنانچه از زاویه ی متفاوتی تماشا بشه، میتونه الهام بخش افرادی باشه که به فیلمنامه نویسی علاقه دارن اما لزوما اعتماد به نفس نوشتن خیلی از حرفا که به ظاهر پیش پا افتاده هستن رو ندارن یا نمی دونن که دیالوگ های خوب، چجور خلق میشن.

به این سکانس دقت کنید:
-من به آمریکا اعتقاد دارم، آمریکا خوشبختی منو ساخت و من دخترمو با شیوه ی آمریکایی بزرگ کردم.
«گوینده داستان تجاوز و ضرب و ستم دخترش رو تعریف میکنه و جزئیات دردناک و احساسی ای داره.»
-رفتم پیش پلیس. مثل یه آمریکایی خوب. ولی قاضی حکم رو معلق کرد....
دون کورلئونه (آرام و خونسرد): چرا رفتی پیش پلیس؟ چرا همون اول نیومدی پیش من؟

این دیالوگ ها روی کاغذ، شاید کمی رسمی یا حتی تئاتری به نظر برسن ولی وقتی با بازی مارلون براندو و فضای سینمایی ترکیب میشن، تاثیرگذار و جذاب جلوه میکنن.
بعضی از دیالوگ های مشابه ممکنه حتی نوعی تبلیغ تلویزیونی جلوه کنن و نحوه ی بیان حرف ها، چیزی نیست که در خود جمله و توسط نویسنده ادا بشه. فیلمنامه نویس، نهایتا طی توضیحاتی میتونه بگه که میخواد جمله اش با چه لحنی بیان بشه.
با اینکه هر روز در حال حرف زدن و شنیدن هستیم، ولی باز هم وقتی بحث خلق دیالوگ سینمایی میشه، انگار یادمون میره شکل نرمال حرف زدن چیه و این تصویری از تئوری پنهان دیالوگ سازی هست.
زیرمتن یا Subtext موضوعی بسیار کلیدی به حساب میاد و تعیین میکنه آیا چیزی پشت دیالوگ هست؟ و حس واقعی بودن جمله ها رو ممکن میکنه.
وقتی که مینویسیم، ناخودآگاه میخوایم هوشمند یا تاثیرگذار باشیم. میخوایم دیالوگ هامون مثل نقل قول های معروف باشن ولی واقعیت اینه که دیالوگ خوب، اغلب از همون غرغرها و مکث ها و تردیدها ساخته میشه.
وقتی که زیرمتن حذف بشه یا چندان خوب طراحی نشه، میتونه به ساختار کلی اثر آسیب بزنه. زیرمتن یک نوعی جریان زیرزمینیه که دیالوگ ها رو تغذیه میکنه و اگر نباشه، دیالوگ صرفا یک سطح صاف جلوه میکنه.
وقتی زیرمتن حذف بشه، به نظر میرسه که شخصیت ها صرفا دارن اطلاعات رد و بدل میکنن و احساس خاصی ندارن.

جمع بندی
طراحی زیرمتن مناسب، میتونه چالشی تر از طراحی خود دیالوگ ها باشه چون زیر متن حرفایی که در حالت عادی ادا میکنیم، به اندازه ی دیالوگ هایی که میگیم آشکار نیست. بعضا حتی زیرمتن حرفای خودمونو هم درک نمیکنیم تا اینکه زمان میگذره و دوباره اون موقعیت خاص و حرفا و رفتارا رو مرور میکنیم و از خودمون میپرسیم که چرا فلان حرفو زدم.
زیرمتن برخلاف دیالوگ، همیشه درلحظه آشکار نیست. مثل یک نور جانبیه که فقط وقتی زاویه اش درست باشه، سایه ها رو نشون میده.