تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.


یا به عبارتی کسب اعتماد به نفس از موقعیت هایی که لزوما برای تقویت اعتماد به نفس ایجاد نشدن. 
انتخاب یک اسم خلاصه ی جامع و مانع برای این مهارت روانی دشواره. شاید بشه بهش گفت “خود تقویت گری موقعیتی” یعنی تقویت درونی اعتماد به نفس در هر موقعیتی. 
این مهارت روانی شاید شناخته شده نباشه اما میتونه کاربردی و به درد بخور باشه. ما خیلی وقتا ناخواسته انجامش میدیم. مثلا وقتی میفهمی یه فردی که برات مهم و خاصه نشسته پایان نامه تو خونده و ازش خوشش اومده، شاید دوباره با اشتیاق بشینی و تمام پایان نامه رو بخونی و تجسم کنی که اون دقیقا چه حسی داشته و چی براش جالب جلوه کرده. 
اینطوری نیست که ندونی چه پایان نامه ای نوشتی، صحبت درمورد اینه که فکر کردن به حسی که اون فرد به پایان نامه ات داشته و یادآوری دوباره و دوباره ی تحسینش میتونه بهت حس اعتماد به نفس بیشتری بده. 
ویژگی خاص این موقعیت اینه که شما بازخورد مثبت یک فرد خاص رو بازسازی حسی و تخیلی میکنید و مکررا اون لحظه ی تحسین رو از زاویه ی اون فرد خاص تجسم میکنید. 
مثال پایان نامه صرفا یک مصداق بود و اصل اینه که آدم میتونه از هر موقعیت معمولی یا حتی بی ربط که هدفش اصلا تقویت اعتماد به نفس نبوده، اعتماد به نفس استخراج کنه. 
این مهارت یعنی تبدیل بازخوردهای غیر مستقیم، پیش زمینه های معمولی یا حتی اتفاقات خنثی، به منبعی برای خودکارآمدی و اعتماد به نفس. 
در داستان ها و افسانه ها بعضا ممکنه از نمادهایی مثل شیر، ققنوس یا شمشیر برای اشاره به مفهوم اعتماد به نفس استفاده بشه. اسطوره شناس هایی مثل جوزف کمپبل عقیده دار که قهرمان های داستان ها در تمام دنیا، یک سفر مشخص رو طی میکنن که بهش تک اسطوره گفته میشه. 
در این سفر، اعتماد به نفس به صورت تجهیزات یک قهرمان یا پاداش سفر ظاهر میشه. یعنی هیچکس از اول با اعتماد به نفس کامل به دنیا میاد؛ قهرمان به سفر میره تا اون رو به دست بیاره. پس نماد اعتماد به نفس، نه فقط یک شیء، بلکه یک فرآیند به دست آوردن اون شیء بخصوص هست. 
در داستان ها و روانشناسی، شمشیر نماد قدرت و توانایی عمل هست. وقتی قهرمان شمشیر رو از دست میده، احساس درماندگی پیدا میکنه. 
اعتماد به نفس یعنی این حس که شمشیر رو در دست داری و میتونی بجنگی. در اسطوره ها، این نماد خیلی وقتا به دست یک پیر خردمند یا یک فرشته به قهرمان داده میشه. 
همچنین نماد سپر، به فرد اجازه میده تا آروم بمونه، حتی وقتی بقیه بهش انتقاد میکنن. سپر یعنی من انقدر ارزش دارم که از خودم دفاع کنم. 
در داستان ها، همچنین سمبل شنل یا ردای جادویی رو داریم که در بسیاری از فرهنگ ها، به قهرمان قدرت نادیده گرفته شدن میده. 
گاهی قوی ترین شکل اعتماد به نفس، نیاز به دیدن شدن نداره. افرادی که به این مرحله میرسن، مثل کسی هستن که شنل نامرئی پوشیدن و نیازی به تایید دیگران ندارن و از قضیه ی ناخوش آیند قضاوت شدن آزاد هستن. 
چیزی که لازمه بهش توجه داشته باشید اینه که مهارت مورد بحث، به خودی خود مثبت یا منفی نیست و فرد میتونه ازش سواستفاده هم انجام بده. 
خیلی وقت ها ما فکر میکنیم اعتماد به نفس فقط در لحظه های بزرگ و خاص به دست میاد. اما در اسطوره ها، قهرمان در مسیر سفر، از هر سنگی که برمیداره یا از هر مسیر فرعی که میره، یک شایستگی جدید کسب میکنه. 
این یعنی حتی از یک لحظه ی معمولی مثل تعریف یک همکار یا حتی یک گفت و گوی ساده، مثل قهرمان داستان، یک شمشیر جدید برای خودتون بسازید. 
اعتماد به نفس گاهی از تکه های ریز قدرت میگیره و توجه به چنین موقعیت هایی مثل اینه که از قطره های باران معمولی، یک درخت بزرگ بسازید. 
اعتماد به نفس رو نباید با عزت نفس یکی دونست. این دو، مبحث جداگانه ای دارن. عزت نفس، بیشتر یعنی ارزشی که فرد برای خودش قائل هست ولی اعتماد به نفس، شبیه یک بوستر عمل میکنه و به فرد قدرت اجرایی و عملیاتی میده و کمک میکنه در جامعه ظاهر بشه. این حس با رنگ زرد، ارتباط زیادی داره اما شاید بشه گفت هیچ کلمه ی معادل مستقیمی در ادبیات کلاسیک نیست که به این موضوع اشاره داشته باشه. 
شاید بشه گفت که در اسطوره شناسی، هیچ چیز به اندازه ی رابطه ی جنسی، به اعتماد به نفس ربط نداره. این موجودات معمولا با نشون دادن جذابیت جنسی یا قدرت جنسی، اعتماد به نفس خودشون رو ثابت میکردن یا حتی دلایل جدیدی برای داشتن اعتماد به نفس پیدا میکردن. مثلا الهه ای که دیگران رو اغوا میکرد، از این طریق اعتماد به نفس خودشو بازتولید میکرد. دیدن اینکه میتونه الهه ها و موجودات قدرتمند و پرمدعا رو اغوا کنه، براش منبع اعتماد به نفسه. 
در اسطوره شناسی، قدرت اغواگری یکی از خالص ترین شکل های اعتماد به نفس هست، یعنی توانایی ظاهر شدن در برابر موجودی قدرتمند و تغییر وضعیت به نفع خود، بدون استفاده از زور فیزیکی. 
آفرودیت فقط الهه ی عشق و زیبایی و نیست. اون الهه ی اغواگری استراتژیک هم هست. 
در داستان داوری پاریس، سه الهه ی قدرتمند یعنی هرا، آتنا و آفرودیت، برای داشتن سیب طلایی رقابت میکنن. آفرودیت به جای قدرت یا حکمت، به پاریس زیباترین زن جهان یعنی هلن رو قول میده و این کارش باعث میشه که ببره. 
آفرودیت میدونه که چطور آرزوهای دیگران رو بخونه و بهشون قدرت بده. با اغوا کردن پاریس که یک شاهزاده ی معمولی بود، اعتماد به نفسش رو بازتولید میکنه. 
به این وضعیت میشه گفت فرآیند ایجاد اعتماد به نفس از موقعیتی که برای این کار ساخته نشده. 
در افسانه ها همچنین شخصیتی به اسم سیرس رو داریم. سیرس جادوگر، مردها رو با اغوا به جزیره اش میکشوند و بعد اونها رو به خوک تبدیل میکرد. 
نه از روی ضعف بلکه از روی اطمینان به قدرت اغواگری خودش این کار رو میکرد. اون نیاز نداشت چیزی رو اثبات کنه، صرفا کافیه یک مرد قدرتمند مثل اودیسه رو ببینه و بدونه که میتونه مسیرش رو عوض کنه. 
فرق سیرس با آفرودیت اینه که آفرودیت اغوا رو برای لذت بیشتر از بازی به کار گرفت ولی سیرس اغوا رو برای حفظ قلمرو و امنیت روانی خودش انجام داد. هر دو نفر در نهایت، اعتماد به نفس اجرایی بالایی دارن. 
همچنین در داستان مدوسا هم همچین الگویی رو میشه پیدا کرد. مدوسا معمولا به عنوان هیولایی با موهای مار شناخته میشه اما قبل از نفرین آتنا، مدوسا کاهنی زیبا در معبد بود که پوزئیدون اون رو اغوا کرد، گرچه در برخی داستان ها، گفته شده که پوزئیدون بهش تجاوز کرده. 
آتنا به جای مجازات پوزئیدون، مدوسا رو نفرین کرد. 
قبل از نفرین، مدوسا نمونه ای از اعتماد به نفس مبتنی بر جذابیت جنسی بود و میدونست زیباییش چه تاثیری داره. بعد از نفرین، همون اعتماد به نفس به حس خشم و ترسوندن بقیه تبدیل شد اما ریشه اش یکی بود: آگاهی از تاثیری که میتونست روی دیگران بذاره. 
در داستان اودیسه و سیرن ها، تقریبا یه حالت معکوس رو شاهد هستیم. سیرن ها موجوداتی هستن که با آوازشون ملوان ها رو اغوا میکنن تا به صخره ها بکوبن. اودیسه به ملوان هاش میگه گوش هاشون رو با موم ببندن، اما خودش رو به دکل میبنده تا آوازها رو بشنوه اما در عین حال، جون سالم به در ببره. 
اعتماد به نفس سیرن ها از اینجا میاد که میدونن تقریبا هیچکس نمیتونه دربرابر آوازشون مقاومت کنه. 
اما اودیسه از ضعف خودش آگاه هست و میدونه که نمیتونه دربرابر آواز مقاومت کنه و به جای انکار، یک سیستم میسازه. 
در اسطوره شناسی، توانایی اغوا کردن دیگران، میتونه تصویری از اعتماد به نفس باشه و همیشه تصویری از عشق و لذت نیست بلکه ثابت میکنه یه فرد میتونه قدرتمند و مستقل باشه و هرجور شده به خواسته اش برسه. 
عملا هیچ الهه ای به اسم اعتماد به نفس وجود نداره اما بارها میشه شخصیت هایی رو دید که سعی میکنن با اغوا، دیگران رو مجبور به کاری کنن که خودشون دوست دارن. 
در زندگی واقعی، گاهی پیش میاد که خواسته یا ناخواسته، شبیه یک اغواگر ظاهر میشیم و متوجه میشیم که بعضی از توانایی های ما میتونه بعضی از آدم ها رو بیشتر از حد انتظارمون تحت تاثیر قرار بده. همچین موقعیت هایی میتونن با مورد توجه قرار گرفتن، به ما حس اعتماد به نفس بدن و باعث بشن که نسبت به توانایی های پنهان خودمون آگاهی پیدا کنیم.

 


بلوبری بابت رنگ آبی و بنفش و پودر سفید روی پوستش شناخته میشه و نوعی میوه ی بوته ای هست. طعم شیرین یا ملایم ترش داره و دانه هاش، ریز و خوراکی هستن و هسته ی سفت نداره. این میوه به کرار به عنوان یک نماد ظاهر شده. 
اگر بلوبری رو به عنوان یک شخصیت انسانی در نظر بگیریم، از روی ویژگی های طبیعی و علمی این میوه میشه مهارت های روانی خاصی رو بهش نسبت داد. بلوبری برخلاف خیلی از میوه های شیرین، بلافاصله یک طعم بسیار شیرین یا شدید نداره؛ طعمش متعادل، ملایم و تدریجی هست. به همین شکل، به عنوان یک نماد میتونه اشاره به موقعیتی داشته باشه که فرد میتونه در خلالش نوعی خودتنظیمی یا خویشتن داری بالا نشون بده. این سمیل در کنترل تکانه های ناگهانی، مدیریت خشم، و تامل قبل از واکنش، یک نماد الهام بخشه و یادآور فردیه که اهل عجله و واکنش های افراطی نیست. 
به عنوان یک انسان، بلوبری میتونه تصویرگر فردی باشه که در مواجهه با تغییرات ناگهانی زندگی، یادگیری مهارت جدید، یا تغییر نظر براساس شواهد تازه، بسیار توانمند هست. 
بلوبری رنگ آرامش بخش و ملایمی داره و ترکیب آبی و بنفش، یادآور آسمان و شب هست. طیف رنگی این میوه نه جیغ و خودنمایانه است و نه منفعل و فراموش شدنی. به عنوان یک کاراکتر، این میوه میتونه نماد فردی باشه که بدون غرق شدن در احساسات دیگران، باهاشون همراه میشه و همدلیش توام با حفظ مرزهای شخصی هست. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

 

سلام، امشب خواب دیدم توسط دوست سابقم نفرین شده ام که در تاریخ یازدهم بمیرم. فقط دو روز وقت داشتم. من و شخصی دیگر. صورت او را یادم نمی آید، ولی مردی مسن و ریش سفید بود. ناگهان لحظه ای از آینده را دیدم. من و او با سر های بریده شده در کنار هم با یک عالمه خون. بعد دیدم که من و او در یک اتاق هستیم و با دوستی که نفرینمان کرد. صورتش را پوشانده بود و با پوزخند نگاهمان می‌کرد. به او گفتم به هرحال ما میمیریم، برو بیرون! ناگهان با او درگیر شدم و صورت هردومان خونریزی داشت. بعد از مدتی صدایش را ضبط کردم و به جایی رفتم که یادم نمی‌آید. در آنجا چهار مرد دقیقا مثل هم بودند. آنها چهارقلو بودند. بعد رفتم پیش کسی، آنها ضبطم را بردند و انگار چیزی می‌دانستند. نمیدانم چه اتفاقی افتاد ولی مدتی با خانواده ای زندگی کردم. بعد به گذشته رفتم. بر روی یک زیر انداز. خود نوزادم نشسته بود. تقریبا یک تا دو سالم بود. به سمتش رفتم، صورتم را پوشانده بودم با او حرف زدم و به خنده افتاد. سپس لب هایش را بوسیدم و مادرم فکر کرد که خواهرم هستم. صدایم زد و من نیز صورت خودم را کمی، کمی نشانش داد و او مات و مبهوت ماند. رفتم پیش خواهرم که خوابیده بود. یکی از گوش هایش سالم و دیگری برعکس بود و از گردنش بیرون زده بود. به او ضبط صوت را دادم و گفتم مراقبم باش. سپس برگشتم به حال، پیش پیرمرد. و سپس با طلوع خورشید، مردیم.

تعبیر:
گاهی ما در تشخیص اینکه چی باعث مشکلمون شده دچار نوعی قضاوت غیر منطقی و بیمارگونه میشیم. این فضاوت ممکنه سرراست باشه اما لزوما کاربردی نیست و کمکی نمیکنه تا ریشه ی مشکلمون رو درک کنیم یا بتونیم ایده ی خلاقانه ای برای مدیریت مشکلمون ایجاد کنیم. 
نفرین تصویری از قدرت اون قضاوت غیر منطقیه که میتونه در پی خودش، فرد رو بیشتر دچار گره فکری کنه و انرژیش رو هدر بده. 
راه حل اینه که قضاوت های غیر منطقی رو شناسایی کنید و دوباره ریشه ی مشکلات و ماهیتشون رو به شکل آگاهانه و منطقی تری بررسی کنید. 

قلاب های بدون خریدار

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 14 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

قلاب های بدون خریدار| تراژدی فیلم هایی که هرگز تبدیل به مجموعه فیلم نمیشن

زیاد پیش اومده که یه فیلم، یه دلیل خیلی ساده در پایان فیلم قرار داده تا بتونه ازش برای ساخت قسمت های بعدی هم استفاده کنه اما به دلیل استقبال کم، هیچ قسمت بعدی ای به وجود نیومده. گاهی برام این سوال پیش میاد که چرا بعضی از داستان ها با وجود داشتن یک پایان قانع کننده، به حدی مورد استقبال قرار میگیرن که ممکنه تیم سازنده شروع کنه به خلق ادامه ای که براش پیش از این، برنامه ی خاصی نداشته.

فارغ از مسائل تکنیکی و کیفی و میزان تمرکز و ظرافتی که برای خلق یک فیلم خرج میشه، درنظرم نوعی کاریزما در داستانی وجود داره که استقلال داره و میتونه حتی بعضا به صورت سکانس به سکانس، یک اثر هنری الهام بخش و زیبا باشه. 
الان توی هالیوود، فیلم های پرزرق و برق و استانداردی با بعضا بازیگرهای سابقه دار و گرون ساخته میشه اما نمیتونن همیشه به موفقیت خاصی برسن. وقتی این فیلما رو میبینی، این حس به آدم دست میده که سازنده ها، روی کاریزمای شخصیت اصلی و یا گرون بودن اون بازیگر و ظاهر استاندارد فیلم حساب کردن و کاریزمای داستان و خوده داستان سرایی رو تا حد زیادی نادیده گرفتن. 
خود جذابیت داستان سرایی هست که باعث به وجود اومدن مجموعه ای از سکانس ها و کنش های کاریزماتیک و جذاب میشه و بیننده رو به وجد میاره تا ببینه اگر این داستان ادامه پیدا کنه ممکنه با چه کنش های جالب و الهام بخشی رو به رو بشه. 
کاریزمای داستان، یه نیروی نامرئی هست که باعث میشه حتی یک سکانس ساده، تبدیل به یک لحظه ی فراموش نشدنی بشه. این کاریزما از مسائل مختلفی منجمله ریتم درونی روایت، کنش ها و اتمسفر داستان نشات میگیره. 
پایان بندی لازمه قانع کننده باشه و باز نگه داشتنش، لازمه طوری باشه که مخاطب رو به خیالپردازی هر چه بیشتر تحریک کنه نه اینکه صرفا یه قلاب تجاری درست بشه که اگر خواستن قسمت دویی بسازن، برای شروع سناریوش راحت باشن. خیلی از این پایان های باز، به داستانی قابل پیش بینی و لوس وصل میشن و هیچ بلندپروازی خاصی ایجاد نمیکنن.

بعضی از فیلم ها با وجود پایان کامل، باز هم ادامه پیدا میکنن چون مخاطب حس میکنه که جهان داستان، هنوز حرفی برای گفتن داره. این موضوعو ممکنه درمورد چیزایی مثل رمان ها تجربه کرده باشید. گاهی وقتی یه رمان خوب تموم میشه، آدم دلش میخواد فقط چند صفحنه ی دیگه با شخصیت های درون داستان همراه بشه این خواسته از جذابیت ساختاری نیست بلکه نشون میده مخاطب به نوعی پیوند احساسی و فکری با داستان برسه. 
سناریوهای بیطرف که سعی میکنن به شکلی مستندگونه، درمورد درونیات و کنش های انسانی صحبت کنن، بهنجارترین تاثیر ممکن رو میتونن ایجاد کنن. 
بی طرفی مستندگونه، وقتی درباره ی درونیات انسان باشه، یه جور دعوت هست به همدلی که اجبار خاصی هم درون خودش نداره. گاهی میشه داستان های درامی رو دید که احساس رو به زور تزریق میکنن؛ مشابه این پدیده رو میشه در فیلم های ایدئولوژیک دید که مخاطب رو به موضع گیری سوق میدن اما از یک روایت مستند انتظار میره که حقیقت رو مثل یک آینه نشون بده و همین دیدن بی واسطه، میتونه عمیق ترین لرزش رو ایجاد کنه. 
وقتی صحبت از بیطرحی روایت میاد، اسم فیلم The Son رو ممکنه زیاد شنید. فیلم پسر، محصول سال 2022 هست و یک درام روانشناختی هست که سعی کرده درونیات انسانی و مسائل حساس خانوادگی رو به تصویر بکشه و بابت همین موضوع، از طرف منتقدها مورد تحسین قرار گرفته. 


پیتر با بازی هیو جکمن، مردی موفق در زندگی حرفه ای به حساب میاد که با همسر دومش، بث، و نوزادشون زندگی میکنن. وقتی همسر سابق پیتر به اسم کیت، سر و کله اش پیدا میشه، زندگی پیتر تغییر میکنه. 
پیتر از زن اولش یه پسر داشته که الان 17 سالشه و دچار افسردگی شده و مدرسه رو ترک کرده. پیتر تصمیم میگیره نیکلاس رو به خونه اش بیاره اما رابطه ی پدر و پسر، پر از گره های حل نشده است. خیانت پیتر، طلاق و احساس رها شدگی نیکلاس، در این فیلم به خوبی به تصویر کشیده شدن. 
با وجود تلاش های پیتر برای بازسازی رابطه، نیکلاس درنهایت خودکشی میکنه و سالها بعد، پیتر در ذهنش زندگی خیالی ای برای نیکلاس متصور میشه.

اما به شخصه حتی چیزی مثل فیلم پسر رو چندان بی طرف و مستندگونه نمیدونم. اتفاقا میشه گفت که خیلی کاتولیکی به نظر میرسه و کمترین تاثیرش اینه که نهاد خانواده رو شدیدا تقدیس میکنه و تقصیر مرگ نیکلاس رو گردن پدرش میندازه. 
درسته که فیلم درظاهر، با سکوت و فاصله روایت میشه اما زیر این سطح، یه نظام ارزشی کاملا کاتولیکی و محافظه کارانه وجود داره. نهاد خانواده به عنوان تنها پناهگاه مشروع تصویر میشه و پدر، با وجود تلاش زیاد، درنهایت مسئول مرگ فرزندش شناخته میشه. مادر در حاشیه، بیشتر نقش هشدار دهنده رو داره و کنشگر نیست. خود نیکلاس به جای اینکه سوژه ی مستقل باشه، تبدیل میشه به قربانی شکست های والدینش.
این یعنی بی طرفی فیلم، درواقع نوعی بی طرف نمایی هست و نوعی ژست خنثی داره که در خدمت تایید ساختارهای سنتی عمل میکنه. 
وقتی از این زاویه به سناریوها نگاه کنیم، پیدا کردن فیلمهایی که بی طرف و مستندگونه هستن، میتونه سخت تر بشه. 
در بسیاری از موارد، بی طرفی با فقدان درام یا سکوت روایی اشتباه گرفته میشه چون خیلی از فیلم ها حتی وقتی از قضاوت مستقیم دوری میکنن، با انتخاب زاویه ی دید، تدوین یا حذف اطلاعات، نوعی جهت گیری پنهان دارن. 
خود ساختار سینما، به عنوان رسانه ای مبتنی بر انتخاب، ذاتا نمیتونه کاملا بی طرف باشه مگر اینکه آگاهانه این تناقض رو به نمایش بذاره. شاید بشه گفت بی طرفی واقعی، بیشتر در فرم هایی اتفاق میوفته که خود روایت رو زیر سوال میبرن. مثل فیلم هایی که چند روایت متناقض رو در کنار هم میذارن یا مستندهایی که اجازه میدن سوژه، خودش روایت کنه و راوی خاصی دخالت نداره. 
چیزی مثل فیلم جوکر تاد فلیپس میتونه یه مثال شناخته شده باشه. روایتی که این فیلم از احساسات و تجربه ی یک بیمار و شخص فقیر داره، تا حد زیادی واقعی به نظر میرسه و در عین حال، بی طرف هست. شاید همینم باعث شد کلی نقد منفی بگیره چون انتظارات رایج در سینما رو برآورده نکرد. 


برخلاف نظر خیلی از منتقدها، جوکر یکی از معدود فیلم هایی هست که با رویکردی مستندگونه و بی طرف، تجربه ی زیسته ی یک فرد به حاشیه رانده شده رو روایت میکنه. 
این فیلم نه قهرمان سازی میکنه و نه قربانی سازی. آرتور نه فرشته است و نه هیولا بلکه انسانی هست که زخم های روانی زیادی داره و به لحاظ اجتماعی و فرهنگی، رنج های زیادی رو تحمل میکنه. 
روایت از زاویه ی خودش شکل میگیره بدون اینکه راوی بیرونی یا قضاوت اخلاقی، تحمیل بشه. 
خشونت در این فیلم، نه به عنوان حق یا اشتباه، بلکه به عنوان پیامد پیچیده ی طردشدگی و بی توجهی اجتماعی تصویر میشه و فیلم از کلیشه های درمانگر، نجات دهنده یا حتی پایان خوش، پرهیز میکنه و این خودش نوعی صداقت روایی به حساب میاد. 
شاید بشه گفت جوکر برخلاف ظاهر دراماتیکش، به شدت به واقعیت وفاداره که البته در اینجا، منظور واقعیت بیرونی نیست بلکه واقعیت روانی و اجتماعی کسی که همیشه دیده نشده رو صادقانه تصویر کرده. 
اما به جز این فیلم که اسمش شناخته شده است، کارای مستندگونه  و بی طرف رو بیشتر در سینمای مستقل میشه پیدا کرد و ممکنه به لحاظ ظاهر، فیلمای چندان حرفه ای و با کیفیتی به حساب نیام اما درمورد تاثیرشون، به نظرم خیلی امن تر از فیلمای جریان اصلی هستن. 
در فیلم وندی و لاکی 2008، داستان زنی به همراه سگش روایت میشه. وندی، همراه با سگش لوسی، در حال سفر به آلاسکا هست تا در یک کارخانه ی کنسروسازی، کار پیدا کنه اما در شهر کوچکی در اورگان، ماشینش خراب میشه و پول کافی برای تعمیر نداره. در تلاش برای خرید غذای سگ، وندی اقدام به دزدی از فروشگاه میکنه و دستگیر میشه و وقتی آزاد میشه، متوجه میشه که لوسی گم شده. 
بعد از جست و جو های زیاد، وندی میفهمه که سگش به یه خونواده ی مهربون سپرده شده. وندی با دل شکستگی، تصمیم میگیره لوسی رو پیش اونها بذاره چون خودش توان مراقبت ازش رو نداره یا حداقل این توان رو دیگه درون خودش نمیبینه. 
در نهایت، وندی با قطار به سمت آلاسکا حرکت میکنه.
این روایت، بدون قضاوت، بدون موسیقی اغراق آمیز و بدون دیالوگ های نمایشی هست و روی لحظات سکوت، انتخاب های سخت و کرامت انسانی در شرایط دشوار، تمرکز میکنه. نمایش فقر، تنهایی و از خود گذشتگی، بدون هیچ شعار یا سانتی مانتالیسم خاصی اتفاق میوفته و نوعی امنیت روایی رو میشه شاهد بود.

جمع بندی
فیلم های مستقل، حتی با دوربین های لرزان، نور ضعیف یا بازیگرهای ناشناس، اغلب جسارت بیشتری دارن و واقعیت ها رو گاها بدون فیتلر نشون میدن. این فیلم ها وابسته به فروش نیستن و به تایید استودیو ها نیازی ندارن و اغلب از دل تجربه ی زیسته ی خود سازنده بیرون میان. این فیلم ها ممکنه از نظر فنی ضعیف به نظر برسن اما به لحاظ روایی، اتفاقا خیلی قوی تر هستن چون از کلیشه های روایی فاصله میگیرن و شخصیت ها رو بدون آرایش اخلاقی یا روانشناختی نشون میدن و مهم تر از همه اینکه به مخاطب اجازه میدن که خودش فکر کنه، نه اینکه فکر از پیش ساخته شده ای رو بپذیره.

 

 

تئوری ای وجود داره که بهش میگن قربانی سازی و بازسازی تصویر که در فضای رسانه ای و هالیوود بهش پرداخته میشه.

این لزوما نوعی تئوری توطئه نیست بلکه بیشتر به عنوان یک الگوی تکرار شونده در چرخه ی شهرت هست. الگوی کار هم اینطوریه که یک نفر دچار سقوط شهرت میشه، نوعی بحران شخصی براش پیش میاد و بعد دوباره با چهره ی تازه و محبوب تری که قهرمان مبارزه با بحران شده برمیگرده. بحران میتونه شامل اعتیاد، رفتارهای جنجالی یا شکست های حرفه ای باشه و بعدش اون شخص از رسانه فاصله میگیره یا وارد مراکز درمانی یا سفرهای معنوی میشه. چند وقت بعد، با مصاحبه های احساسی، پروژه های هنری متفاوت یا فعالیت های خیریه برمیگرده.


این روند، همیشه حالت فیک نداره و گاها به صورت ناخودآگاه اتفاق میوفته ولی گاهی هم به شکل مدیریت شده و به دست تیم های روابط عمومی طراحی میشه. رسانه ها هم با روایت های احساسی و مستندهای بازگشت، این آیین تطهیر رو تقویت میکنن. 
ازجمله افرادی که ساختگی بودن رفتارشون مورد سوءظن قرار گرفته، کیم کارداشیان هست که خیلی ها عقیده دارن رفتارها، روابط و حتی بحران های زندگیش، بخشی از یک برندسازی رسانه ای هست. سریال های واقع نمایی که میسازه هم عمدتا متهم به صحنه سازی شدن. 
لیدی گاگا هم ازجمله افراد توی این لیسته. با وجود داشتن استعداد هنری بالا، بعضی از منتقدها عقیده دارن که شخصیت عجیب و لباس های نمادینش، بیشتر برای جلب توجه و ساختن یک کاراکتر طراحی شده است و لزوما ربطی به شخصیت واقعیش نداره.

جرد لتو به خاطر رفتارهای اطرافیش در آماده کردن نقش هاش منجمله نقشش به عنوان جوکر، گاها متهم به نمایش خودشیفتگی یا تلاش برای جلب توجه شده. 
این الگو فقط مختص عصر مدرن نیست و میشه رگه هایی از اون رو در اسطوره های کهن، روایت های مذهبی و حتی در سیاست مشاهده کرد. در جامعه ای که دومین شانس یک ارزش روایی قدرتمنده، این چرخه به یک داستان اخلاقی مدرن تبدیل میشه که برای مخاطب الهام بخشه و احساساتش رو تحریک میکنه. این الگو اینطور تلقین میکنه که اشتباهات نهایتا بخشیده میشن و شکست، پایان راه نیست. 
این چرخه از نظر اقتصادی به صرفه و پربازده هست. سقوط، به خودی خود خبرساز میشه و ترافیک و درآمد درست میکنه و در ادامه توبه و فاصله، کنجکاوی و انتظار رو اینجاد میکنه و ارزش خبری شخص رو انباشته میکنه. درنهایت، فرآیند بازگشت، یک رویداد رسانه ای برنامه ریزی شده است که اغلب با انتشار یک آلبوم، اکران یک فیلم یا راه انداختن یک کسب و کار جدید همراه میشه. اینجا، داستان شخصی به موتور محرکه ی بازاریابی تبدیل میشه. رسانه ها هم از این سه پرده سود میبرن و یک داستان واحد رو سه بار میفروشن. 
داستان ها از یک قالب از پیش تعیین شده پیروی میکنن؛ اذعان به ضعف، ابزار پشیمانی، نشون دادن رنج و مبارزه و پیدا کردن درس زندگی و درنهایت، عرضه ی محصولی جدید که نماد تغییر و پختگی هست. 


شبکه های اجتماعی، باعث سرعت بخشیدن به فرآیند سقوط میشن. خبر رسوایی ها زود پخش میشه و در عین حال، زمینه رو برای یک بازگشت باشکوه ایجاد میکنه. یک پست اینستاگرامی خاص یا یک ویدیوی یوتیوب احساسی میتونه جای یک مصاحبه ی تلویزیونی رسمی رو بگیره و حس صداقت و بی واسطگی ایجاد کنه. 
شخص در بازگشت، اغلب خودش رو نه به عنوان کسی که گناهکار بوده بلکه به عنوان بازمانده، قربانی شرابط یا مربی زندگی معرفی میکنه. این تغییر زاویه، اون رو از جایگاه متهم به جایگاه الهامبخش ارتقا میده. 
رابرت داونی جونیور شاید یکی از آشکارترین و موفق ترین نمونه های این الگو باشه. سقوط به خاطر اعتیاد، زندان و درادامه بازگشتی خیره کننده با نقش آیرن من که هنوز هم بخشی از وجهه ی عمومیش هست.

آیین قربانی سازی و بازسازی تصویر در هالیوود و رسانه، یک صنعت روایت پردازی پیچیده است که در تقاطع علاقه ی عمومی به درام انسانی، نیاز صنعت سرگرمی به محتوای جذاب و پول درآوردن از راه جلب توجه قرار داره. تشخیص مرز بین بازسازی اصیل و نمایش برنامه ریزی شده سخته. خیلی وقت ها تشخیص خود واقعی از روایت ارائه شده از خود راحت نیست. 
حتی اگر بعضی ها این کار رو به صورت فیک و نمایشی انجام بدن، باز هم میشه یک جنبه ی انسانی رو درونش پیدا کرد. تغییر کردن در حالیکه دیگران بهت خیره شدن، مثل اینه که بخوای در ملا عام لباستو عوض کنی. انزوا طلبی موقت یه هنرمند مشهور میتونه بهش کمک کنه که هویت های جدید رو امتحان کنه و در نقش جدیدش تثبیت بشه. 
ولی اینجا صحبت درمورد قربانی سازیه و میشه گفت هدف اصلیش، سواستفاده از احساسات مخاطباست. 
یعنی حتی اگر این چرخه حساب شده و نمایشی باشه، نمیشه جنبه ی انسانی و آسیب پذیرش رو نادیده گرفت. انزوا و عقب نشینی موقت یک هنرمند، فارغ از انگیزه های بیرونی، میتونه فضایی برای جست و جوی هویت، امتحان نقش های جدید و تثبیت یک خود بازساخته باشه. این نیاز به تحول، نیازی جهانی و واقعیه. 


اما همین نقطه است که میتونه تبدیل به ابزاری برای دستکاری تبدیل بشه. هدف اصلی در این الگوی رسانه ای مدیریت شده، سواستفاده ی هوشمندانه از احساسات مخاطبه. صنعت سرگرمی و روابط عمومی، با مهارتی بی نظیر، زبان و نمادهای رنج، درمان و رستگاری رو رمزگشایی کرده و اون رو به یک فرمول عاطفه برانگیز تبدیل میکنه. 
رنج شخصی، اعتیاد، شکست عشقی و بحران روانی، از حالت یک تجربه ی خصوصی و پیچیده خارج میشن و به یک محصول روایی ساده شده تبدیل میشن که قراره مخاطب اون رو مصرف کنه. این داستان ها در مصاحبه و مستندها دنبال میشن و نتیجه اش میشه خرید بیشتر بلیط کنسرت، آلبوم یا بلیط سینما.

جمع بندی
مخاطب با دیدن اشک ها و اعترافات، اعتماد و همدلی خودش رو تقدیم میکنه اما اگر بعدا بفهمه که این مسیر رستگاری، همزمان با زمانبندی انتشار یک فیلم یا تبلیغ یک برند بوده، احساس میکنه عواطفش دزدیده شده. در این حالت، همدلی اولیه به احساس خیانت تبدیل میشه و ممکنه خیلی از مخاطب تجربه اش کرده باشن. 
در این وضعیت، ما شاهد نوعی ایجاد سلسله مراتب رنج هستیم. این چرخه، ناخواسته این پیام رو تقویت میکنه که رنج افراد مشهور، داستانی تر، جذاب تر و قابل بخشش تر از رنج افراد عادیه. رنج یک ستاره، یک قوس داستانی داره، اوج و فرود داره و درنهایت به پول و شهرت بیشتر ختم میشه. این موضوع میتونه رنج انسان های معمولی رو در حاشیه قرار بده.