فیلم هرگز رهایم نکن، اقتباسی از یک رمان و در ژانر درام عاشقانه ی دیتوپیایی هست و دیدنش ممکنه جوری ناراحتتون کنه که تا سالها فراموشش نکنید.

سه بچه به اسم کتی، تامی و روت، در مدرسه ای به ظاهر آروم و خاص به اسم هیلشام بزرگ میشن اما به تدریج متوجه میشن که اونها انسان های معمولی نیستن و شبیه سازی هایی به حساب میان که برای اهدای اندام، پرورش داده شدن. 


فروش این فیلم در زمان خودش، پایین تر از حد انتظار بود و با وجود استفاده از بازیگرهای سرشناس و داستان خاص، نتونست به موفقیت خاصی در گیشه برسه. درمجموع 15 میلیون دلار صرف ساختش شد و درنهایت صرفا 9.9 میلیون دلار فروخت. فضای فیلم غم انگیز و فلسفی بوده و نمیشد بیشتر از این هم انتظار داشت؛ به علاوه، تبلیغات خاصی هم براش انجام نشد و بیشتر در جشنواره ها و اکران محدود دیده شد. تنهایم نگذار، با وجود اینکه تونست نقدهای مثبتی از طرف منتقدین دریافت کنه اما خیلی ها گفتن که این فیلمی نیست که بخوان دوباره ببیننش چون حقیقتا درد عمیقی رو ایجاد میکنه.

در زمان ساخت این فیلم، کیرا نایتلی شناخته شده بود ولی کری مولیگان و اندرو گارفیلد هنوز در ابتدای مسیر شهرت بودن و دستمزدها لزوما بالا نبود و استفاده از این سه بازیگر، هزینه ی متوسطی ایجاد کرد. فیلم در فضای روستایی، مدرسه ی خاص و محیط های کنترل شده فیلم برداری شد که با نورپردازی و طراحی صحنه توام با حس ملالت و سکوت و اندوه بود و این نوع طراحی، ممکنه مینیمال به نظر برسه اما هزینه بر هست. 
موسیقی متن به دست ریچل پورتمن ساخته شد که آهنگساز برجسته ایه و واقعا هم یکی از آلبوم های موسیقی بسیار تحسین برانگیز سینمایی به حساب میاد و میتونید به صورت مستقل، بارها بشنویدش و همچنان ازش لذت ببرید. همچنین این فیلم توسط شرکت هایی درست شده که معمولا کیفیت فیلم رو فدای هزینه نمیکنن و از این بابت، به عنوان یه کار با محتوای مستقل، به ماندگاری خاصی رسیده، هرچند که نتونست هزینه ای که براش شده رو جبران کنه.

هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه پایان داستان رو لو بده.

در فیلم Never Let Me Go هیچکدوم از شخصیت ها نتونستن از سرنوشت از پیش تعیین شده ی خودشون فرار کنن و حتی وقتی عشق، هنر یا امید رو به عنوان اثبات انسان بودن پیش میکشن، سیستم بی رحمتر از اونی هست که به احساسات، جواب بده. 
روث زودتر از بقیه اهدای اندام رو شروع میکنه و میمیره و تامی بعد از یک صحنه ی دردناک، وارد مرحله ی نهایی اهدا میشه. کتی به عنوان تنها بازمانده، به عنوان مراقب باقی میمونه اما میدونه که نوبت خودش هم میرسه. در پایان با صدای آروم میگه: همه مون یه روزی میمیریم، شاید زندگی مون کوتاه تر بود اما حس نمیکنم با بقیه فرق داشتیم. 
این فیلم ازنظر هنری و بابت بازی ها تحسین شد اما منتقدها و مخاطبا، نقدهای منفی متعددی هم مطرح کردن. بعضی منتقدها گفتن که فیلم با وجود داشتن موضوع دردناک، بیش از حد آروم و سرد روایت میشه و احساسات شخصیت ها سرکوب شدن و این باعث میشه مخاطب نتونه به طور کامل با دردشون هم حس بشه. 
بعضی از تماشاگرها حس کردن که فیلم نمیذاره به شخصیت ها نزدیک بشن و انگار که خودش هم مثل سیستم درون داستان، احساسات رو کنترل میکنه. هیچ کدوم از شخصیت ها نجات پیدا نمیکنن و این موضوع، باعث شد که بازخوردهای منفی دریافت کنه چون بعضی ها گفتن فیلم بیش از حد تلخ تموم میشه که معمولا پایان رایجی در سینمای غرب نیست. 


انتقاداتی که متوجه محتوای اخلاقی فیلم شدن، محدودتر اما جالب هستن. منتقدا گفتن که کتی، تامی و روث، هیچوقت به طور جدی، علیه سیستم اعتراض نمیکنن. این سکوت، برای بعضی ها نشونه ی تسلیم اخلاقیه و انگار که انسان بودن، بدون مقاومت، بی معنا میشه. فیلم جهانی رو نشون میده که در اون بدن ها صرفا برای مصرف زیستی ساخته شدن و منتقدها این رو نقد کردن که جامعه ای که همچین کاری میکنه، بیشتر از این حرفا از مرزهای انسانیت گذشته و همچین ظاهری نداره.

در فیلم، هیچ شخصیت یا نهاد اخلاقی ای وجود نداره که این سیستم رو زیر سوال ببره. این باعث شده بعضی ها بگن: فیلم، خشونت رو با زیبایی روایت میکنه اما بدون اینکه نقد مستقیمی انجام بده. 
شخصیت ها تلاش میکنن با نقاشی، موسیقی و عشق، انسان بودن خودشون رو اثبات کنن اما منتقدها گفتن آیا این تلاش ها، بدون اعتراض، فقط زیباسازی مرگ نیست؟ 
درواقع فیلم به نحوی، فضای سادومازوخیستی نابهنجار داره. شخصیت ها درد رو نمیطلبن اما باهاش هم زیستی میکنن. اونا نمیخوان رنج بکشن اما هیچ وقت اعتراض نمیکنن و این سکوت، مثل نوعی مازوخیسم اجتماعی هست که از احساس ناتوانی در ایجاد تغییر میاد. تماشاگر هم در ادامه، درگیر این چرخه میشه یعنی فیلم از ما میخواد که با این درد، همدلی کنیم؛ یعنی ما هم مثل شخصیت ها، درگیر نوعی تماشای مازوخیستی بشیم. 
تحلیل محتوای یک داستان، میتونه با سوال ساده ای درمورد انگیزه ایجاد بشه؛ این محتوا، سعی میکنه چه انگیزه ای رو درون مخاطب ایجاد کنه؟ من به عنوان یک بیننده، بعد از دیدن این فیلم، ممکنه چه تحولی در جهانبینیم ایجاد بشه؟ 


فیلم های سینمایی، درمورد انسان ها و احساساتشون حرف میزنن و بررسی تاثیر روانی داستان، میتونه منجر به پیدا کردن سرنخ های باارزشی درمورد نحوه ی فکر کردن و تاثیر پذیرفتن جامعه باشه. در فیلم مورد بحث، جبرگرایی، به شدت در حال تثبیت شدنه یعنی هرچند در دنیای واقعی، همچین سیستمی به طور علنی وجود نداره اما کنار اومدن با بسیاری از مسائل به ظاهر جبرگرایانه، نهادینه شده. این بخشی از مکتب فکری و فلسفی بسیاری از انسان هاست که با جبر زندگی کنار بیان و بپذیرن که ما هیچ اختیاری روی زندگی نداریم و لازمه با چهارچوبی که به واسطه اش به دنیا اومدیم کنار بیایم و سرنوشت خودمون رو بپذیریم.

جمع بندی
هرچند خیلی از مسائل از کنترل ما خارج هستن اما اتفاقا واکنش نشون دادن نسبت به بسیاری از موقعیت های ناخوش آیند، از ما ساخته است و همین جامعه ای که در این فیلم وجود داره هم ساخته ی دست عده ای انسانه. این مدرسه و بچه هاش، حاصل تصمیم عده ای برای کنترل سرنوشت خودشون هست، به این امید که بتونن بیشتر زندگی کنن. 
اما فیلم اصلا به نحوه ی شکل گیری چنین جامعه ای اهمیت نمیده و ما هرگز نمیفهمیم که چی به سر یه عده میاد که تصمیم میگیرن از همچین دانشی استفاده کنن. ما فقط جنبه ای از داستان رو میبینیم که سعی داره ذهن مخاطبش رو بیش از پیش، درگیر پذیرش جبرگرایی کنه.

 

معرفی و بررسی فیلم Genie 2023

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 22 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

معرفی و بررسی فیلم Genie 2023| غول چراغ جادو
فیلم غول چراغ جادو، محصول سال 2023، از فیلمای کریسمسی و فانتزیه که علاوه بر مرور مفاهیم کریسمس، به فانتزی معروف غول چراغ جادو هم پرداخته. 
ما کریسمس رو با رنگ‌ها و اشکال فانتزی و فضاهای گرم و خانوادگی می‌شناسیم که در کنار شومینه، شروع سال جدیدشون رو جشن می‌گیرن.

شخصیت اول این فیلم، شخصیتیه که زندگی خونوادگیش در حال فروپاشیدنه و این موضوع بر‌میگرده به این که اون بیش از اندازه درگیر شغلش هست. شغلی که به نظر نمیرسه علاقه‌ی زیادی بهش داشته باشه. 
کارفرمای اون یه کلکسیونر حریص کارای تاریخی و هنریه و بی‌احترامی زیادی هم نسبت به کارمند خودش انجام میده. 
این خودخواهی‌های کارفرما، باعث میشه که مرد خونواده، دیر به جشن تولد و دورهمی زمستونی خونوادگیش برسه و همسرش تصمیم میگیره که به همراه بچه‌اش، تعطیلات رو به خونه ی مادرش بره و از شوهرش هم میخواد که مزاحم تعطیلات‌شون نشه. 
وقتی که شخصیت اصلی، تنها میشه، با ناراحتی به جعبه‌ی جواهرات کهنه‌ای که دم دستش هست نگاه میکنه و از اونجایی که این جعبه به نظر کثیفه، تصمیم میگیره که تمیزش کنه. این کار، باعث میشه تا یهو شخصیت جدیدی ظاهر بشه. 
تصویری که در اینجا از غول چراغ جادو ارائه شده یه تصویر دوستانه و مونثه که علاقه‌ی زیادی به حرف زدن و کسب تجربه از دنیای آدما داره. 
فیلم غول چراغ جادو، از کارگردانی خوبی برخورداره و پتانسیل اینو داره که بیننده رو برای گذروندن یه تجربه‌ی فان و سرگرم کننده، سر جای خودش بشونه. 
توی این مطلب، سراغ بررسی محتوای این فیلم و اونچه که ممکنه در نگاه اول، چندان به چشم نیاد میریم.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه محتوای فیلم رو لو بده.

نقد و بررسی فیلم غول چراغ جادو
داستان‌های کریسمسی فانتزی، عموما روی این موضوع تکیه دارن که روشن کنن، توی زندگی خونوادگی و به ظاهر تکراری ما، چیزای با ارزشی وجود داره که ممکنه به تدریج، نادیده‌شون بگیریم و قدرشون رو ندونیم.

سال نو، فرصتی برای دیدن این ارزش‌ها و تقویتشون هست. ایده اینه که اگه شما احساس کسالت رو تجربه می‌کنید، لازمه که حتما طرز دیدتون رو تغییر بدید، نه اینکه لزوما چیزی در اطراف شما اشتباهه. 
از یه طرف، داستان‌های فانتزی که بر پایه‌ی برآورده شدن آرزوهای باورنکردنی ساخته میشن، عموما در مورد این صحبت میکنن که برآورده شدن آرزوها، دقیقا اون پیامدی که ما انتظار داریم رو به همراه نداره و یا ممکنه دردسر‌های بیشتری رو برامون ایجاد کنه.
یه موضوع جالب در مورد شخصیت اصلی این داستان اینه که اون لزوما به دنبال برآورده کردن آرزوی عجیب و غریبی نیست و بیشتر ترجیح میده که از غول چراغ جادو استفاده کنه تا زندگی خونوادگی خودشو احیا کنه. 
غول چراغ جادو هم در جواب میگه که نمیشه احساسات دیگران رو تغییر داد، ولی می‌تونی کارایی رو به کمکم انجام بدی که بتونه احساسات همسرتو تحت تاثیر قرار بده و اونو دوباره به سمت تو بکشونه.
این کارا باعث میشه تا مرد خونواده، به سراغ خرج کردن و تدارک دیدن چیزای زیادی بره. مثلا برای دخترش کلی خونه‌ی عروسکی میخره، دکور خونه رو حسابی عوض میکنه، یه شام و آتیش‌بازی حسابی رو تدارک می‌بینه؛ اما در نهایت، کاراش جواب نمیده و باز هم زنش ترجیح میده که ازش دور بمونه چون مطمئن نیست که این وضعیت، بتونه در طولانی مدت هم ادامه پیدا کنه.

تلاش برای تدارک دیدن این اتفاقات و همچنین رو به رو شدن با ناامیدی بعدش، فرصت زیادی رو برای مرد خونواده و غول چراغ جادو ایجاد میکنه تا با هم معاشرت کنن و راجب افکارشون و جهان بینی متفاوت‌شون صحبت کنن. 
غول چراغ جادو، از اولش غول چراغ جادو نبوده. به نظر میرسه که جزو قبیله‌های باستانی غربی بوده که توسط یه جادوگر، توی صندوقچه‌اش گیر افتاده. 
اون حتی در مورد معاشرتش با شخصیت مسیح میگه و از اینکه در دنیای جدید، این شخصیت اینقدر محبوبیت پیدا کرده تعجب میکنه چون در نظرش، مسیح یه آدم معمولی بود. 
اما چیزایی در شخصیت‌ مسیح بود که در نظرش تحسین برانگیزن. منجمله اینکه طمع و غرضای آدمای معمولی رو نداشت. در حالی که غول چراغ جادو بهش میگفت که با این توانایی‌هایی که تو داری میتونی کارای زیادی انجام بدی.

اتفاقاتی که در نهایت میوفته اینه که مرد شخصیت اصلی، از تلاش برای تغییر دادن مسیر زندگی با روش‌های فعلی خودش دست میکشه و تصمیم میگیره که غول چراغ جادو رو آزاد کنه. هرچند که غول این فیلم، محدود به سه آرزو نبود و می تونست آرزوهای بی‌شماری رو برآورده کنه اما باز هم نتونست اتفاقات رو اونطور که شخصیت اصلی انتظار داشت، رقم بزنه.

غول چراغ جادو، از اینکه آزاد میشه خیلی حس قدردانی داره و احساساتی میشه؛ ولی اینو هم میگه که تو هر وقت که بخوای، می‌تونی سه تا آرزوی دیگه داشته باشی، منجمله اینکه در زمان، به عقب برگردی.
پس مرد، از این فرصت استفاده میکنه و به شبی برمیگرده که تولد دخترش بوده و تصمیم میگیره تا به حرفای رئیس خودخواهش اهمیتی نده و خودشو به جشن تولد برسونه. اینجا جایی بود که زنش ازش ناامید شده بود و تصمیم گرفت که تعطیلات رو ازش دور بشه. 
بعد از اون هم تصمیم میگیره تا شغل خودشو عوض کنه و وقت بیشتری رو برای خونواده اش بذاره. انگار که همه‌ی این اتفاقات لازم بود تا رویکرد این مرد، نسبت به زندگی تغییر کنه و از فرصتی که داره، به بهترین شکل، استفاده کنه.

نکته‌ای که در جریان این فیلم وجود داره و ممکنه نادیده گرفته بشه اینه که واقعا شاید موقعیتی که درونش هستیم، کسل کننده شده باشه و دیگه معنای گذشته رو نده و ترجیح بدیم که در معرض تجارب جدید‌تری باشیم. 
این به معنی کنار گذاشتن خونواده و وفاداری نیست، به معنای اینه که ما به فرصت نیاز داریم که رشد کنیم و تجارب ذهنی جدیدی رو به دست بیاریم و اگر همه‌اش بخوایم روی الگوهای تکراری گذشته راه بریم، اتفاقات جدیدی، نمی‌تونه که بیوفته. 
داستان های کریسمسی، تا حد زیادی نوستالژی‌گرا هستن و راه برون رفت از کسالت رو توی زنده کردن خاطرات گذشته می‌دونن؛ ولی حتی اگر ما همه‌ی زیبایی‌ها رو ببینیم، باز هم ممکنه برامون تکراری بشن و نیاز به خلق زیبایی‌های جدیدی داشته باشیم. در این حالت، حتی وجود یه غول چراغ جادو هم کمک زیادی نمیکنه. غول چراغ جادو می‌تونه خواسته‌های ما رو محقق کنه، اما اگه ندونیم که چه تجربه‌ای رو میخوایم و چی می‌تونه ما رو از کسالت نجات بده، اون وقت چطور میشه ازش استفاده‌ی مفیدی کرد؟ 
این فانتزی‌ای هست که ما به کرار دنبال میکنیم. به تحقق آرزوهایی فکر میکنیم که مدت زیادیه توی سر داریم و با خودمون فکر می‌کنیم که بعدش چه اتفاقی قراره بیوفته؟ 
آیا غیر از اینکه آرزوهای ما به جز اینکه بعضا کمک میکنن برخی تنگناهای زندگی رو پشت سر بذاریم، فرصتی برای کسب تجارب جدید هستن؟ 
غول چراغ جادوی این فیلم، در ابتدا دنبال گوشت شکار و سنت‌های گذشته‌ی قبیله‌اش میگشت و از دیدن اینکه آدما پیتزا میخورن تعجب کرد؛ چون در نظرش، این غذا ظاهر احمقانه‌ای داره؛ اما وقتی که غذا رو تست کرد، به نظرش اومد که یه غذای خیلی فوق العاده است و کم کم با بقیه‌ی ابتکارات دنیای ما آشنا شد و کلکسیونی از عکسای بازیگر مورد علاقه‌اش و عکس پیتزا درست کرد. 
چیزایی که غول چراغ جادو به سمتش کشیده شد، عمدتا شامل ابتکاراتی هستن که ما آدما برای رفع کسالت زندگی‌مون طراحی کردیم و ایده‌های جدیدی نسبت به امکانات 50 یا 100 سال گذشته هستن.

به عنوان یک جمع بندی
غول چراغ جادو، علاوه بر سرگرم کننده بودن خودش، فرصت اینو به ما میده که باورامون در مورد دنبال کردن آرزو‌ها و اونچه که واقعا فکر می‌کنیم می‌تونه به زندگیمون معنا و جهت بده رو مورد بررسی قرار بدیم. 
طراحی آرزو‌ها و مسیر زندگی، صرفا یک کار فکری فانتزی و سرگرم کننده نیست بلکه می‌تونه پارامترای ما برای گزینش انتخاب‌های بعدیمون رو شکل بده. 

معرفی و بررسی فیلم Fast Charlie 2023

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 22 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

چارلی یه مرد به قولا هندسامه که ظاهر و وجناتش برای اینکه عضو یه تیم مافیایی باشه زیادی موجهه. این فیلم، مدتی دم دستم بود؛ اما اونچه که از خلاصه و پوستر و امتیاز فیلم میدیدم، راغبم نمیکرد که برم سراغش. 
ولی از دیدنش لذت بردم و نسبت به ایده‌ی ساده‌اش، شخصیت‌پردازی، اتمسفرسازی و دیالوگ‌پردازی جالبی داره.

نقش اصلی، یه مرد میانساله که موهاش حسابی داره سفید میشه و بدش هم نمیاد که دوره‌ی بازنشستگی‌شو شروع کنه. ترکیب نامتجانس شخصیت ظرافت‌دوست و شغل بسیار خشنش، سوررئال‌ترین چیزیه که میشه توی این فیلم دید.

در واقع بعید می‌دونم که هیچ آدم‌کشی در دنیای واقعی، بتونه مثل چارلی، خوش‌قلب و متین باشه و این مهم‌ترین ایرادیه که میشه به فیلم گرفت؛ اما باز هم داستانش از کشش خوبی برخورداره و شخصیتا، یه جور طنز تلخ و جنون آمریکایی رو به نمایش میذارن. 
چارلی از رئیس گروه مافیایی‌شون مراقبت میکنه، جوری که انگار پدرشه؛ آشپزی میکنه و ظاهرا دستپخت خوبی هم داره، عوارض قتلو پاک میکنه و به مناسبت تولد رئیس مافیا هم زیردستا رو جمع میکنه و به رئیس مافیا کمک میکنن تا شمعا رو فوت کنه.

آدم بده‌ی ماجرا هم سیاه‌پوسته و خوشبختانه خبری از فازای افراطی ضد نژاد‌پرستی و فمنیستی نیست. البته نباید فراموش کنیم که خوده چارلی هم آدم بده است ولی نویسنده اونو کاملا تطهیر کرده.

نقش چارلی رو پیرس برازنان بازی میکنه. اون حین انجام کارای روزمره و گفتن دیالوگ‌های به ظاهر عادی، کاملا حس یه مرد که داره کسالتو تجربه میکنه و منتظر یه تغییر هست رو به بیننده منتقل میکنه. اون تحسین برانگیزترین تکه‌ی این فیلمه که دوره‌ی تحول چارلی و خواسته‌های قلبی واقعیشو آشکار میکنه.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه بخش‌هایی از محتوای این فیلم رو لو بده.

مورد بحث‌ترین اتفاق درون این فیلم، شیوه‌ی بازی خوده پیرس برازنان هست. اون به عنوان بازیگری شناخته شده که بلده چجور نقشای مختلفی که بهش سپرده میشه رو از آب در بیاره و با بیننده‌ی خودش ارتباط بگیره. این تعهد بازیگر به حرفه‌اش رو نشون میده. بازیگری که بیشتر از بازیگری، به دنبال نشون دادن بخشی از شخصیت و وجنات خودش باشه، بیشتر شبیه یه فرد خودنماست که دنبال یه سکوی دیگه برای معرفی خودش میگرده و این اصرارش، باعث میشه تا تنوع بازی‌هاش هم کاهش پیدا کنه.

بازیگر زن این فیلم، مورنا باکارین در نقش مارسی، در ابتدا به سختی این حسو بهم داد که قراره با چارلی بریزن رو هم. چون به نظرم مارسی خیلی جوون‌تذ از چارلی به نظر میرسه و خیلی بعید می‌دونستم که چارلی شخصیت رمانتیکی داشته باشه و بخواد یه زندگی مشترکو با این زن، شروع کنه. 
رابطه‌شون واقعا تند پیش نرفت و ذره ذره، احساسات درونیشون رو آشکار کردن. مخصوصا چارلی، تا وقتی که درگیر قضیه‌ی انتقام بود، زیاد احساسات مارسی رو تحریک نکرد چون این احتمالو در نظر گرفت که ممکنه بمیره. 
سوالی که دوست داشتم از خودم بپرسم و چارلی هم در جریان این فیلم، جوابی بهش نداد این بود که از چیه مارسی خوشش اومد؟ چارلی با کنجکاوی در مورد شغل عجیب مارسی ازش پرسید و به حرفاش گوش داد و دوست داشتم بدونم که توی ذهنش به چی فکر میکنه؟ 
شخصیت مارسی، قوی و خونسرد به نظر میرسه و میشه همون بدبینی‌های چارلی رو درونش دید. رابطه‌ی قبلی مارسی خوب پیش نرفته و شوهر و مادرشوهر خودخواهی داشته. تنهایی سیر کرده و یاد گرفته که مشکلات‌شو به تنهایی حل کنه. تا وقتی که براش ثابت نشد که چارلی بهش احساسات بشر دوستانه‌ای داره هم رابطه شو باهاش شروع نکرد و فاصله‌شو حفظ کرد. 


چارلی احساسات خودشو با کارایی که برای مارسی کرد به اثبات رسوند و واقعا نیازی پیدا نشد که هزارتا حرف رمانتیک سر هم کنه و فیلم بازی کنه. اون به خاطر نجات مارسی، تا جایی رفت که ممکن بود خودشم بلایی سرش بیاد.

جمع‌بندی
یه موضوعی که وجه تفاوت ما با کامپیوتر‌ و هوش مصنوعی رو نشون میده، همین حس نیازی هست که درونمون وجود داره. چارلی می‌بینه که رئیسش با این همه قدرت و شوکت، چطور به فصل‌های پایانی خودش رسیده، می‌بینه که چقدر نیاز داره که بهش کمک بشه. 
اون داوطلبانه هوای رئیسشو داره و میشه حدس زد که همین موضوع هم سطح همدلی‌شو افزایش داده و به دنبال تجاربی فراتر از قتل و مافیابازیه.

معرفی و بررسی فیلم Eye Wide Shut 1999

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 22 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

استنلی کوبریک، درست چند روز قبل از اکران این فیلم که درواقع آخرین فیلمش به حساب میاد مرد و گفته میشه که 20 دقیقه از نسخه ی نهایی فیلم، بعد از مرگش حذف شد و هنوز هم شایعاتی درباره ی دلیلش وجود داره.

کوبریک سالها از هالیوود فاصله گرفت و در منطقه ای آرام در هرتفوردشر انگلستان زندگی کرد و خونه اش عملا تبدیل به استودیوی شخصیش شد. 
این فیلم با بازی تام کروز و نیکول کیدمن شناخته میشه و هنوز هم گاها درموردش صحبت هایی مطرح هست و جزو کارای فراموش نشدنی به حساب میاد. 
هیچ نسخه ی رسمی ای از 20 دقیقه ی حذف شده وجود نداره ولی روایت هایی هست که این حذف ها صرفا مربوط به مسائل فنی نیستن و جنبه ی سیاسی و نمادین دارن.

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

معرفی و بررسی فیلم Downfall 2005

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 22 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

فیلم سقوط 2005، محصول کشور آلمان و به کارگردانی الیور هرشبیگل هست و روایت روز های پایانی رژیم نازی در پناهگاه زیرزمینی برلین به حساب میاد و بر اساس خاطرات منشی شخصی هیتلر، تراودل یونگه ساخته شده.

این فیلم با وجود اکران محدود در آمریکا، در اروپا و بقیه ی کشورها با استقبال خیلی خوبی رو به رو شد و نامزد جایزه ی اسکار بهترین فیلم خارجی هم شد. 
آهنگساز این فیلم، اشتفان زاخاریس بوده که به گفته ی منتقدها تونسته با خلق موسیقی ای سنگین، متفکرانه و در عین حال پرتنش، فضای پناهگاه هیتلر و روزهای پایانی رژیم نازی رو به خوبی در بستر صوتی فیلم بازتاب بده. موسیقی این هنرمند به عنوان یک مکمل، به تنهایی هم حس اضطراب، انزوا و فروپاشی رو تا حد زیادی روایت کرده. 
در حالیکه شهر برلین زیر آتش بمباران متفقین هست، هیتلر و حلقه ی نزدیکانش با واقعیت شکست رو به رو میشن. هر کدوم از شخصیت ها تصمیمات سرنوشت سازی میگیرن و بعضا وفاداری های کور و یا خیانت رو از خودشون نشون میدن. همچنین صحنه هایی که انکار و فروپاشی روانی بعضی از شخصیت ها رو پوشش داره رو میشه مشاهده کرد. 
فیلم سعی کرده تناقض های رفتاری، اضطراب و سقوط اخلاقی افراد حاضر در پناهگاه رو به تصویر بکشه و به عنوان سفری به اعماق تاریکی قدرت و ویرانی شناخته شده. 
از جمله دیالوگ های برجسته ی فیلم میشه به صحنه ای اشاره کرد که هیتلر با حالتی از خشم و انکار میگه: ارتش به من خیانت کرده... همه شون خائن هستن!
یا در لحظه ی فروپاشی میگه: اگر جنگ رو باختیم، پس ملت هم لیاقت بقا ندارن.

تراودل یونگه در روایت پایانی میگه: من جوون بودم، نمیدونستم... اما حالا میدونم که ندونستن، توجیه نیست.

هشدار: ادامه ی این مطلب میتونه داستان رو لو بده.

ماگدا گوبلز، قبل از خودکشی میگه: بچه هام بدون ناسیونال سوسیالیسم آینده ای ندارن. 
ماگدا گوبلز همسر وزیر تبلیغات رژیم نازی آلمان به حساب میومد و درنهایت با همسرش و شش تا بچه اش خودکشی کردن و وفاداری کوری به ایدئولوژی نازی داشت تا جایی که ترجیح میداد بچه هاش بمیرن تا خارج از سایه ی رژیم نازی زندگی کنن و در نوع خودش، از جمله عجیب ترین انواع ایدئولوژی گرایی به حساب میاد. 
این فیلم بازخورد های خیلی جنجالی ای دریافت کرد و حرفای طرفدارا و منتقدا، عمدتا شنیدنی هستن. در سایت IMDb امتیاز بالای 8.2 رو داره و در سایت راتن تومیتوز هم تونسته 90درصد پسندیده بشه. شبیه سازی شخصیت هیتلر در این فیلم، بسیار تحسین شده و خیلیا این بازی رو بهترین شبیه سازی از هیتلر در کارهای سینمایی میدونن. 
مشکلی که عمدتا با نحوه ی بازنمایی شخصیت هیتلر دارم اینه که به انگیزه اش چندان پرداخته نمیشه. نژادپرستی، پدیده ی عجیبی نیست و هنوز هم در جای جای این سیاره میشه دیدش. ولی به هیتلر که میرسه، یا خیلی تحسینش میکنن یا تبدیلش میکنن به نماد شرارت افراطی. 
هیتلر یه نژادپرست بدون رودروایسی بود و شاید همین هم باعث شد که به این شکل، شکست بخوره. اون ویژگی هایی که خیلی از افراد نژادپرست، سعی در پنهان کردنش دارن رو به شکل واضح تری نشون داد. 
نژادپرستی، در پشت ظاهر پر از غرور و افتخارش، نوعی ترس بیمارگونه از بقا و تداوم رفاه داره و بدترین پیامدهای خودشو در دوره هایی نشون میده که امنیت و منابع رفاه کم میشن و پیروزی در رقابت نژادی، میشه چاره ی حفظ زندگی.
روگردوندن از نژادپرستی و نژادستیزی، در دوره ای که هنوز منابع کافی وجود داره، کار سختیه و مبارزه ی باهاش خیلی دشواره اما برهه های تاریخی خاص و سرنوشت امثال هیتلر، میتونه در زمینه ی شناخت ماهیت نژادپرستی و نحوه ی رسوخش در ناخودآگاه جمعی، الهامبخش باشه.

این فیلم بیشتر روی لحظه های پایانی و روانپریشی هیتلر تمرکز داره تا اینکه به دلایل شکل گرفتن ایدئولوژیش بپردازه. فیلم از نمایش مستقیم منشا نژادپرستی هیتلر یا ترس های بنیادینش از زوال نژادی، پرهیز میکنه. 
این پرهیز شاید به خاطر ترس از مشروعیت بخشی به انگیزه ها باشه اما همزمان باعث میشه مخاطب نتونه بفهمه که این نفرت از کجا میاد و چرا تا این حد فراگیر شده. 
نژادپرستی اغلب با غرور و برتری طلبی ظاهر میشه اما در عمق خودش، نوعی اضطراب وجودی داره. ترس ازدست دادن منابع، از دست دادن هویت و از دست دادن کنترل که هیتلر این ترس رو نه تنها پنهان نکرد بلکه به ابزار سیاسی تبدیلش کرد. هیتلر با استفاده از زبان تهدید، رقابت و پاکسازی، ترس های خودآگاه جمعی آلمان بعد از جنگ جهانی اول رو به خشم تبدیل کرد. 
شاید دلیل شکست هیتلر این بود که نژادپرستیش رو پنهان نکرد. توی دنیایی که خیلی از نژادپرستا سعی میکنن نفرتشون رو پشت زبان های دیپلماتیک یا سیاست های غیرمستقیم پنهان کنن، هیتلر افکارش رو به وضوح مطرح کرد و همین وضوح هم در برهه ای باعث قدرتش شد.

جمع بندی
نژادپرستی هنوز زنده است و فقط شکل هاش تغییر کرده. مطالعه ی سرنوشت هیتلر، نه برای شیطان سازی بلکه برای شناخت ساز و کارهای روانی و اجتماعی نفرت، میتونه ابزار مهمی باشه. 
درواقع اگر هیتلر رو فقط به عنوان نماد شرارت ببینیم، از فهم این واقعیت غافل میشیم که این شخص، محصول یک بستر جمعی بود و یکجور هیولای منفرد به حساب نمی اومد.