عنوانی که برای این مطلب انتخاب شده، میتونه جواب بسیار کوتاه و سرراستی داشته باشه اما کنجکاوی من بیشتر از این بابت بود که ببینم بازیگرها چرا و چطور میتونن به سطح بالایی از شهرت برسن و کارنامه ی بازیگرهایی که اسمشون در صدر قرار داره، چه تفاوت ها و شباهت هایی دارن. اگر بخوایم منابعی مثل سایت IMDb رو ملاک قرار بدیم، چندتا اسم هستن که به شکل ثابتی در ابتدای لیست دیده میشن که چارلی چاپلین در صدر میدرخشه. چارلی چاپلین به عنوان نماد جهانی سینمای صامت شناخته میشه و طنز و نقد خاصی که در کارهاش بود، در کنار فرم و معنایی که سعی کرد خلق کنه، اونو جاودانه کرد. در این لیست میشه مارلون براندو، جک نیکلسون، مریل استریپ و رابرت دنیرو و تام هنکس رو دید که بعضی از اونها هنوز زنده هستن. مریل استریپ بیشتری نامزدی اسکار در تاریخ رو داره و به عنوان یک بازیگر زن، تونسته انعطاف زیادی رو در طیف متنوعی از نقش ها نشون بده.
سلطنت لاشخورها یه ماجراجویی در مورد گونههای مختلف بقا و سطح خیالپردازی انسان برای تجسم سرزمینها و موجوداتیه که در نظر ما انسانها، تخیلی هستن و هنوز نمونههای واقعیشون رو ندیدیم. جذابیت این آثار هنری در بررسی میزان خلاقیت آدما و نگاه کردن به مفهوم تکامل و زندگی از زاویهی دید یه هنرمند سوررئال هست.
این مطلب، بیشتر با هدف معرفی انیمیشن سلطنت لاشخورها نوشته شده و به همین جهت، داستان سریالو لو نمیده. موجوداتی که توی این انیمیشن معرفی میشن، به لحاظ ظاهری، ترکیبی غیر منتظره از انواع ارگانهای حیاتی شناخته شده هستن. انسانها در کنار این اکوسیستمهای ناشناختهی زیستی، بسیار سردرگم جلوه میکنن و تبدیل میشن به افرادی که بیش از پیش، ناظر و قضاوت کنندهی دنیای اطراف و در حال بررسی نوع ارتباطی هستن که میتونن با یه محیط طبیعی، ایجاد کنن.
این مینی سریال، توی سال 2023 منتشر شده و با اینکه مدت زیادی از انتشارش نگذشته، بازخوردای خوبی رو به دست آورده. امتیاز 8.7 از مجموع 14 هزار رای دهنده در سایت IMDb یعنی اینکه این مینی سریال تونسته بینندهی خودش رو به سرعت به وجد بیاره. فضای این سریال، تا حد زیادی کلاسیک و تاثیرپذیرفته از انیمههای علمی تخیلی شناخته شده است و توی زیرنویس هم بهش اشاره میشه که چه کارایی منبع الهام سازندههای سریال بودن.
امتیاز مخاطبای گوگل هم قابل توجه و بسیار مشابه رتبهی سریال در سایتIMDb هست.
وقتی انسان از قلمرو خودش خارج میشه مضطربه؛ چرا که عملا دیگه نمیتونه به طبیعت اطراف خودش سلطنت داشته باشه. داشتن دست بالاتر در جایی مثل زمین، باعث میشه تا بعضا به شکلی خودخواهانه با طبیعت برخورد کنیم و هر جور که بخوایم و بدون هیچ حس قدردانیای ازش بهره ببریم. چیزای کمی در مورد اتفاقات و بحرانای طبیعی هستن که قادرن بشر زمینی رو بترسونن یا حداقل به جایی رسیدیم که بدونیم اگر بخوایم، میتونیم با صرف هزینه و علم، مصونیتی که نیاز داریم رو تامین کنیم.
اما اتفاقات سلطنت لاشخورها در سیارات و قلمروهایی اتفاق میوفته که به طور موقت، میزبان یک یا دو انسان شده و این افراد، تجهیزات کافی برای مراقبت از خودشون رو ندارن. شاید خوشبختترینشون رو بشه محقق سیاه پوستی در نظر گرفت که یه روبات برخوردار از هوش مصنوعی داره. این روبات، در مواجهه با اکوسیستم جدید اطراف خودش، درگیر نوعی سیستم تکاملی جدید میشه و قطعات فلزیش، با طبیعت اطرافش ترکیب میشه و مثل یه موجود صاحب ارگان زیستی، سیر تکامل خودشو ادامه میده. اون به خودی خود از هوش زیادی برخوردار هست اما لزوما نمیشه گفت که اختیار آزاد داره؛ اما ترکیب شدن با طبیعت سیاره ی جدید، بهش نوعی اختیار آزاد میده.
این اختیار آزاد، یه رابطهی دوجانبه بین این موجود و طبیعت سیاره هم ایجاد میکنه. به طور مثال، اون نوعی میوه رو پرورش میده که مصرفش برای یه انسان مضره و خودش هم نمیدونه که چرا دوست داره چنین گیاهی رو پرورش بده. اون مشخصا دیگه خودشو در خدمت انسان نمیدونه و به هر موجود زندهای، بسته به نوعی وظیفهی اخلاقی که طبیعت بهش حکم میکنه و نه یه انسان خودخواه، عمل میکنه. چنین تاثیرپذیری و تاثیرگذاریای در مورد بقیهی محققایی که توی قلمروهای دیگه گیر افتادن هم صدق میکنه و هر کدوم به نحوی، شروع میکنن به درگیر طبیعت شدن.
جمعبندی در این انیمیشن، تصویر واقع گرایانهتری از طبیعت نشون داده میشه که در عین وحشتآور بودن، تحسین برانگیز هم هست. طبیعت صرفا به عنوان یک مادر یا نعمت، ستایش نمیشه؛ بلکه بهش به چشم یه قدرت زنده و در حال تکامل اشاره میشه که هر موجود، به شکل متفاوتی سعی میکنه با این طبیعت، سازگار بشه و راه رشد و بقای خودشو تامین کنه.
پالین کیل رو شاید بشه یکی از جذابترین شخصیتهای منتقد سینما در نظر گرفت که در زمان خودش، بهعنوان منتقدی جریانساز، الهامبخش بسیاری از تولید کنندهها و هنرمندان فعال در هالیوود شد.
پالین در سال 2001 فوت کرد، هرچند چند سال آخر عمرش، از نوشتن دست کشید و خیلی وقت بود که نوعی سرخوردگی رو نسبت به سینما تجربه میکرد. خیلی دوست داشتم بدونم چنانچه پالین کیل هنوز زنده بود، چه واکنشی نسبت به سینمای امروز نشون میداد؟ ایشون منتقدی بسیار سختگیر و حساس بود و به نظرات بسیار متضاد و متفاوتش نسبت به منتقدای همدورهاش شناخته شده. شاید اینطور فکر کنید که ساز مخالف زدن، اونم در حیطهی نقد فیلم، اونقدرا هم کار خاصی نیست و چنانچه توی وب بگردید، آدمای معمولی زیادی رو پیدا میکنید که نسبت به تحسینشدهترین فیلما هم ممکنه نظر منفی داشته باشن. دقیقا نکته همینه که پالین رویهی خودشو درحالی ادامه داد که عملا تبدیل شده بود به یکی از سرشناسترین منتقدین و روزنامهها و رسانههای پررونقی، نسبت به انتشار نوشتههاش اقدام میکردن. پالین بسیار خوشبخت بود که تونست جهانبینی مستقل خودشو حفظ کنه و تحتتاثیر جو غالب رسانه قرار نگیره. اون در سطح جهانی کار میکرد و به مرحلهای رسیده بود که خوانندهی مطالبش، خوده کارگردانا و نویسندههای سینما بودن. این درحالیه که حتی توی وب فارسی و میون سایتای نقد فیلم یا نقدای درون روزنامهها، انواعی از رودروایسی و جانبداری رو میشه مشاهده کرد. منتقدایی که با اسم خودشون کار میکنن یا نگران آبرو و حیثیت رسانهشون هستن یا بدتر از اون، بهصورت سفارشی و صرفا به امید درآمد بیشتر مینویسن، عمدتا نمیتونن نبوغ زیادی رو در نوشتههای خودشون نشون بدن.
اینکه یه منتقد بتونه جایگاه خودشو درک کنه و مغلوب خالقین آثاری نشه که مشغول نقدشون هست، موضوع بسیار تاثیرگذاریه. اغلب منتقدایی که تا امروز دیدم، ممکنه بعضا یهسری کارگردانا یا نویسندههای تازه کار رو که فیلماشون لزوما جزو کارای جریان اصلی نیست یا صرفا توسط افراد نوجوون مورد استقبال قرار میگیره رو نهتنها بهراحتی نقد کنن و ویژگیهای منفیش رو به رخ بکشن بلکه حتی جرات اینو پیدا میکنن که به این طیف از هنرمندا توهین کنن و از جایگاه بالا، بهشون نگاه کنن؛ اما وقتی صحبت به نقد کردن کارای بسیار محبوب و یا کارگردانایی میرسه که از سرشناسی اجتماعی زیادی برخوردارن و بهقول ما ایرانیا روی اسمشون قسم میخورن، دیگه پای رودروایسی وسط میاد. حالا کافیه که منتقد، بیاد و با اسم خودش کار کنه. (اغلب منتقدا با اسم و هویت واقعی خودشون کار میکنن و حتی بعضا عکس خودشون رو بالای مقاله قرار میدن که توی همین وب فارسی هم نمونههاش رو میتونید گاها ببینید.) برای این دسته از منتقدا مهمه که وجههی اجتماعی خوبی رو از خودشون به جا بذارن. یه جورایی شبیه یکیشدن با جو درون دانشگاه میمونه. تو میری اونجا که با نظرات مختلف آشنا بشی و تجارب جدیدی بهدست بیاری. همه از پیشرفت و فرصتهای جدید و کار کردن با ناشناختهها صحبت میکنن و امید داری که بتونی توی رشتهی علمی خودت به کشفیات جدیدی برسی اما درعین حال، آماده نیستی تا بقیه، تو رو بابت ساز مخالفی که زدی با انگشت نشون بدن و بهصورت موقت یا دائمی، تبدیل به گاو پیشونی سفید بشی. یه فضای آکادمیک، شبیه محیط اینستاگرام نیست که بعضیا دیگه براشون مهم نباشه به چه قیمتی جلبتوجه میکنن چون توی اینستاگرام، تو بابت توجهی که جلب میکنی میتونی پول در بیاری اما توی فضای دانشگاه یا دنیای نقد، دیگه خبری از این حرفا نیست و ممکنه مورد حمله قرار بگیری و اعتبارت خدشهدار بشه. در اینجا بابت دیوونهبازی و گاو پیشونیسفید شدن، به کسی اعتبار اجتماعی یا پول نمیدن و خیلی از رسانهها، منتقدی رو میخوان که خوانندهها تحسینشون کنن و اونا رو افراد باسوادی ببینن. خوشبختانه توی محیط این سایت از این خبرا نیست و دلیل اینکه نوشتن در همچین محیطی رو دوست دارم همینه که کسی سعی نمیکنه سیاست خاصی رو بهم تحمیل کنه. گرچه نمیگم که رسانهها و سایتا لازمه قبول کنن که هر نقدی رو منتشر کنن اما اینکه یه منتقد رو تحت فشار قرار بدی که از یه فیلم تعریف کنه یا درمقابل یه فیلمی که همه بدشون اومده، همرنگ جماعت بشه و ازش یه اثر شاهکار نسازه، نوعی رفتار کنترلگر رو نشون میده که بخش زیادیشو بابت لطمه نخوردن چرخهی تولید ثروت این سایتا میدونم. فکر میکنم که در حوزهی نقد هنری ما با وضعیت بهمراتب بهتری روبهرو هستیم اما نویسندههای زیادی رو دیدم که تبدیل به کارگرای کمارزشی شدن که صرفا باید کمک کنن تا یه رسانه دیده بشه و مردم به سمتش کشیده بشن؛ حتی اگه لازمه دروغ بگن و حتی دروغهای سفارشی رو توی کاربرگشون قرار میدن و بعد هم مقالهشون رو چک میکنن تا مطمئن شن که تمام دروغهای سفارش داده شده، بهخوبی تحریر شده باشن. یعنی عملا نویسنده میاد و یه خوراکی اشتها آور درست میکنه که دروغهای ناخوشآیندی رو درون خودش داره و بهخورد خوانندهها میده. همچین نویسنده یا منتقدی نمیتونه صادقانه با فیلمایی روبهرو بشه که با اهداف و انگیزههای متنوعی ساخته شدن. منتقد مثل یک کارآگاه میمونه که بسته به سطح تواناییش، سعی میکنه تا دروغ رو از حقیقت تشخیص بده و روشهایی که سازندهها برای بیان غیر مستقیم منظور خودشون طراحی کردن رو تشریح و رمزگشایی کنه. نویسندهای که عادت کرده به خودش و دیگران دروغ بگه، شانس زیادی برای پیدا کردن ایدههای خلاقانه در دنیای نقد نداره. نقد رو میشه به نوعی جراحی بسیار ظریف و حساس تشبیه کرد که میتونه بهمراتب، بیشتر از انواع قالبهای نوشتاری، روی ذهن خواننده تاثیر بذاره و اونو راغب کنه تا دست به تغییر بزنه. این تغییر میتونه در نحوهی نگاه کردن به جامعه یا قضاوت کردن، تا تغییر بخشی از سبک زندگی ظاهر بشه.
جمعبندی پالین کیل ممکنه نقدای غیر منطقی زیادی داشته باشه یا بعضا نشه درک کرد که سرخوردگیش واقعا از وضعیت سینما آب میخوره یا تاثیرگرفته از بیماری و سالخوردگی و زندگی روزمرهاش هست اما از بابت مستقل بودن، تونسته تا پایان، اصالت خودشو حفظ کنه. که البته بابت این تلاشی که انجام داده هم حسابی مورد تحسین قرار گرفته و هنوز هم بهعنوان یکی از جریانسازترین منتقدای سینما شناخته میشه.
کتابی که در این مطلب معرفی میشه، Acting for Film اثر Cathy Haase به حساب میاد و یک راهنمای آموزشی برای بازیگران فیلم و معلم های بازیگریه که روی توسعه ی تکنیک، شناخت درونی و انتقال احساسات واقعی تمرکز داره.
این کتاب که نسخه ی دومش در سال 2018 منتشر شده، به دست بازیگر و مدرس باسابقه، کتی هس نوشته شده. این نویسنده عقیده داره در دنیایی که ظاهر و فیزیکی بدنی اغلب در اولویت قرار میگیره، اونچه که یک بازیگر نیاز داره، مهارت، تکنیم و عمیق شناخت از خودش هست. کتاب نشون میده که چطور میشه تمرین های صحنه ای رو با نیازهای بازیگری در فیلم تطبیق داد و تکنیک هایی رو ارائه میده برای اینکه بازیگر بتونه شخصیتی بسازه که نه تنها واقعی به نظر برسه بلکه مخاطب رو عمیقا تحت تاثیر قرار بده. بازیگر در فیلم نیاز داره تا به یک درک عمیق از احساسات، واکنش ها و حضور در لحظه برسه و صرفا سراغ حفظ کردن دیالوگ یا ژست گرفتن نره.
نویسنده با لحن صریح، از گرایش های سطحی در صنعت فیلم سازی انتقاد میکنه و بازیگری رو به عنوان یک هنر جدی و انسانی معرفی میکنه. ایشون عقیده داره که هر بازیگر یک ساز منحصر به فرده که فقط خودش میدونه چطور باید نواخته بشه. تکنیک ها باید در میدان عمل جواب بدن و نمیشه به چیزی که در تئوری منطقی به نظر میرسه اکتفا کرد. این نویسنده از تبدیل بازیگر به کالا انتقاد میکنه و عقیده داره که بدن ورزیده و صورت زیبا، نوعی معیار برای خودفروشی هستن و همچین چیزایی، لزوما تضمینی بر بازیگر خوب بودن نیست. بازیگر باید رابطه ای خصوصی و عمیق با ابزار درونی خودش بسازه و کاری کنه که بتونه در هر سبک و مدیومی، نقشی که بهش سپرده میشه رو اجرا کنه.
فیلم، چالش های خاصی برای بازیگرهایی داره که فقط در تئاتر آموزش دیدن و این کتاب قراره به این تفاوت ها بپردازه. از نظر نویسنده، آموزش های موجود اغلب بیش از حد تئاتری هستن و باعث میشن بازیگر نتونه در مدیوم فیلم شکوفا بشه. کتاب برای هر دو گروه نوشته شده و می تونه توسط افراد تازه وارد هم مورد استفاده قرار بگیره. ایشون دوربین رو وارد کلاس نمیکنه چون عقیده داره که تصویر ساده ی دوربین، بازیگر رو از تمرکز روی بدن و احساسات خودش دور میکنه و به سمت مانیتور میکشونه. چون دانش آموزها در دنیای پر از صفحه نمایش بزرگ شدن، باید دوباره یاد بگیرن که خودشون و هم کلاسی هاشون رو مستقیم ببینن، نه اینکه اونها رو دوباره از طریق یک جعبه تماشا کنن. نویسنده شاگرد والتر لات بوده که شاگر لی استراسبرگ، و همکار استادهایی مثل مایزنر، لوئیس و آدلر به حساب می اومد. واتلر عقیده داشت که بازیگر، اگر به حقیقت وصل بشه، میتونه صدای انسانیت باشه. بازیگر باید به حقیقت درونی خودش معهد باشه و تمرینی پیدا کنه که بتونه اون حقیقت رو در متن و شخصیت زنده کنه. بهترین ها باید آموزش بدن، نه اینکه آموزش دادن، نشانه ی ناتوانی باشه. تکنیک ها باید اول از فیلتر تجربه ی شخصی عبور کنن تا بتونن به درستی به شاگرد منتقل بشن چون ممکنه موجی از قدرت خلاقه آزاد کنن که فقط معلمی با تجربه می تونه هدایتش کنه.
نویسنده در مدرسه ی هنرهای بصری، به فیلمسازهای تازه کار، بازیگری یاد میده، یعنی کسایی که فکر میکردن پشت دوربین بودن یعنی فرار از اجرا، ولی بعد از تمرین های درونی، استعدادهایی کشف میکنن که خودشون هم نمی دونستن دارن.
دوربین، بازیگری رو خصوصی تر کرده و دیگه نیازی نیست از صدای بلند یا شخصیت نمایشی استفاده کرد. بازیگری جلوی دوربین، به حلقه ای کوچکتر و نزدیکتر به خود بازیگر تبدیل شده. حتی دانش آموزهای خجالتی با صدای آهسته هم میتونن بازیگرهای خوبی باشن، به شرطی که دیده بشن و رها نشن. کتاب سه بخش داره، بخش اول با عنوان The Actor شامل تمرین های آرام سازی، تمرکز و حافظه ی حسی هست که به نظر نویسنده، پایه های اتصال به درون به حساب میان.
حافظه ی حسی به عنوان تجربه ای شخصی و منحصر به فرد ظاهر میشه. نویسنده تاکید میکنه که حافظه ی حسی، برای هر بازیگر متفاوت عمل میکنه و چارچوبی ارائه میده که بازیگرها میتونن ازش شروع کنن اما توصیه میکنه برای درک عمیق تر، حتما با معلمی ماهر کار کنن. بخش دوم کتاب، بازیگر رو وارد فضای حرفه ای فیلمسازی میکنه و شامل تحلیل فیلمنامه و کشف سرنخ های شخصیت، آمادگی برای تست بازیگری و حضور در صحنه میشه. در بخش آخر، نویسنده یک روز فرضی از فیلمبرداری رو طراحی میکنه و به بازیگر یاد میده چطور کار رو در خدمت اجرا قرار بده. همچنین توصیه میکنه بازیگر، تماشاگر خودش باشه و این کار لزوما برای قضاوت نیست بلکه میتونه به رشد بازیگر کمک کنه. نویسنده با ظرافت، از کلیشه هایی مثل خودشیفتگی بازیگران عبور میکنه و نشون میده که تمرکز بازیگر روی چهره اش، نه از سر خودبینی، بلکه از سر تعهد به خلاقیت و درک ابزار بیان هست. همچنین تاکید میکنه که این رابطه نباید منفی تلقی بشه بلکه باید به عنوان بخشی از مسیر هنری پذیرفته و پرورش داده بشه. در سینما، چهره ی بازیگر نه فقط ظاهر، بلکه زبان بدن، احساس و روایت هست. چهره های ماندگار در حافظه ی سینمایی ما لزوما زیبا نیستن بلکه صادق، غریب، پیر، غمگین یا کودکانه ان و بازیگر باید یاد بگیره که خودش رو با تمام پیچیدگی ها و تفاوت ها بپذیره و با احساساتش ارتباط برقرار کنه. در سینما، دوربین همه چیز رو میخونه و حتی لرزش های ریز عضلات صورت رو ثبت میکنه. بازیگر باید یاد بگیره که در قاب بسته، بدون حرکت زیاد، زنده و حاضر باشه. این کار رو میشه به کمک تمرین روزانه ی آرام سازی انجام داد. نویسنده تاکید میکنه بازیگر باید مثل یک کاوشگر، هر حرکت تکراری رو با حس کشف دوباره انجام بده. هر بار که حرکتی رو تکرار میکنید، طوری انجامش بدید که انگار بار اولتون هست. این تمرین، عضلات رو برای کشف دائمی تربیت میکنه.
حرف زدن در فیلم، فقط صداسازی نیست بلکه اتفاقی چهره ای و درونی به حساب میاد. در فیلم، بازیگر باید با ظرافت و صداقت درونی حرف بزنه چون دوربین همه چیز رو در نمای نزدیک افشا میکنه. این حریم خصوصی عمومی نیازمند نوعی رهاسازی تنش از طریق صداست. اگر صدای بازیگر بخشی از فرآیند آرامسازی نباشه، همیشه عقب میمونه. بازیگری که فقط احساسات رو منتقل کنه ولی نتونه از طریق زبان و صدا ارتباط برقرار کنه، دچار ضعف ارتباطی میشه و این در فیلم، یک نقطه ضعف جدی هست. اصطلاح جیبریش "Gibberish" در زمینه ی بازیگری، به معنی تولید صداهای بی معناست اما نه برای شوخی یا بی نظمی بلکه برای رهاسازی تنش، فعال سازی تکانه های ذهنی و تمرین صداقت بی واسطه در بیان. در یک تعریف ساده، جیبریش یعنی تولید صداهایی بی معنا با حرکت شدید دهان، زبان و لب ها بدون استفاده از کلمات واقعی. هدف در بازیگری اینه که یک اتصال مستقیم به تکانه ی ذهنی، بدون عبور از فیلتر زبان ایجاد بشه یعنی به جای فکر کردن به "چی بگم" فقط "صدا بده" و فرد ببینه که بدن و ذهن چی بیرون میریزن. این تمرین از اونجایی اهمیت داره که در بازیگری جلوی دوربین، صدای بازیگر باید همزمان با بدن و ذهن هماهنگ باشه و اگر صدای درونی عقب بمونه، بازیگر فقط احساس نشون میده ولی نمیتونه ارتباط برقرار کنه.
بازی کردن نقش پیر، یعنی رها کردن کنترل عضلات برای اینکه بدن پیر به نظر برسه، باید عضلات رو رها کرد، حرکت ها رو کند کرد و تمرکز رو به فیزیکی منتقل کرد. این کار به تمرین عمیق در ساده ترین تمرین ها داره. کلمه ی جیبریش در فارسی معادل دقیق و رایجی نداره اما میشه بسته به زمینه ی بازیگری، چند ترجمه ی تقریبی رو براش درنظر گرفت مثل واج پریشی یا هزیان گفتاری.
لحظه به لحظه بودن بازیگر باید در لحظه آگاه باشه از کاری که انجام میده و این کار نه لزوما برای تحلیل، بلکه برای شناسایی تکانه ی درونی بدون فکر زیاد هست. این آگاهی، پایه ی بازیگری جلوی دوربینه و هر حرکت صورت، مثل زمزمه ای روی چشم انداز چهره دیده میشه. تمرین با جیبریش شروع میشه که شامل صداهای بی معنا، بی فکر و بی سانسور هست. اما به مرور، این صداها تبدیل به کلمات میشن. نه کلمات حفظ شده بلکه جملات بی واسطه ای که از دل احساسات و افکار لحظه ای بیرون میان. برای حفظ جریان فکر، بازیگر باید بین جیبریش و مانولوگ درونی حرکت کنه. این رفت و برگشت، ذهن رو از گیر افتادن در تحلیل نجات میده و بدن رو در لحظه نگه میداره. اونچه که بازیگر انتخاب میکنه که روش تمرکز کنه، همون چیزی هست که بعدا در نقش ظاهر میشه پس قبل از ساختن شخصیت، لازمه که فرد، واکنش های خودش به محرک ها رو بشناسه. برای تمرکز، باید چیزی رو برای تمرکز کردن داشت و برای داشتن اون چیز، باید اول دیده بشه. یعنی تمرکز از مشاهده میاد.
جمع بندی دوربین، دشمن ژست های تئاتریه. ژست های طراحی شده ی صحنه ای، جلوی دوربین ممکنه بزرگنمایی یا ساختگی به نظر برسن. مخاطب فیلم دنبال لحظه های شفاف، صادقانه و انسان هست. تماشاگر فیلم، شاهد لحظه هایی هست که انگار از زندگی واقعی بریده شدن، حتی اگر شخصیت غیرواقعی باشه، باید با غریزه ی انسانی همصدا باشه. در تئاتر، بازیگر از ابتدا تا انتها اجرا میکنه و خودش شکل میده. ولی در فیلم، دوربین و تدوین، این کار رو انجام میدن پس بازیگر باید در لحظه، صادق و آماده باشه.
این مطلب صرفا برای معرفی سریال پوکر فیسه و هیچ بخشی از داستانو لو نمیده. پوکر فیس از اون سریالاست که دیدن همون قسمت اولش قانعم کرد که ارزش دیدن داره. مشکلی که با اغلب سریالا دارم اینه که روایت داستانو خیلی دست پایین میگیرن و روی طولانی بودن فرصتشون حساب میکنن و واقعا حس میکنی که داره آببندی میشه یا امیددارن که تحت تاثیر یه اتمسفرسازی کسل کننده قرار بگیری؛ ولی شیوهی روایت پوکر فیس و قلابهایی که برای کشوندن مخاطب به دنبال خودش درست کرده، خیلی بیان سینمایی و جذابیه.
شخصیت اصلی، به رغم قدرت جالب و تحسین برانگیزی که داره، اصلا آدم پفیوض و گندهگویی به نظر نمیرسه و اینو میشه از طرز حرف زدن و فریکش و رفتاراش هم فهمید. یه آدم آزاد که زندگیو در ظاهر، اصلا جدی نمیگیره؛ گرچه شاید بهتره بگیم که اون چیزایی که برای بقیه مهم هستنو جدی نمیگیره اما در مقابل انجام کاری که شهودش میگه درسته، اتفاقا خیلی هم مسئولیتپذیر، جسور و جدیه.
پوکر فیس هم یه ایدهی غیر این جهانی و عجیب داره و هم یه تصویر جالب و واقعنما از یه سری فرهنگای آمریکایی هست که برای بعضیها جذابیت دارن. لباسای نقش اول فیلم و جاهایی که بهشون سفر میکنه و جوامع کوچیک و آدمای خاصی که باهاشون رو به رو میشه، جزو جلوههای زیبای این فیلمه. این ویژگیها توی رفتار و نحوهی معاشرت شخصیت اول فیلم با بقیه هم متجلی میشه و واقعا احساس میکنی که به دل این فرهنگا سفر کردی و داری باهاشون زندگی میکنی.
به لحاظ داستانی، چند تا نکته هست که در نظرم نقطه عطف به حساب میان. اول اینکه ما یه داستان اصلی داریم و اون تعقیب شدن شخصیت اصلیه و در عین حال، هر قسمت، یه داستان جنایی مجزا داره. بر خلاف خیلی از داستانای جنایی، ما اول از همه خوده جنایت رو میبینیم و هیچ شکی وجود نداره که کی این جنایت رو چرا و چطور به انجام رسونده. چالش اینه که شخصیت اصلی، چطور میخواد به کمک توانایی خودش کاری کنه که این پروندهها به نتیجه برسن و دست افراد مجرم، رو بشه.
شخصیت اصلی اصلا پلیس نیست و مشخصا میشه دید که خیلی از سیستمای جامعه که ازشون انتظار میره امنیتشو تامین کنن، اونقدری فاسد هستن که شخصی مثل اونو نمیبینن و حمایتی صورت نمیگیره. کارفرمای فاسدش به نحوی خودشو حاکم میدونه و اونقدری قدرت و نفوذ داره که بتونه به تنهایی، این زنو تعقیب کنه و دنبال غرامت باشه.
جمعبندی مهارتی که چارلی، نقش اول فیلم، برای به نتیجه رسوندن اهدافش استفاده میکنه، یه مهارت روانی جالبه که در فرهنگ عمومی ما عمدتا نادیده گرفته میشه؛ اون توجه به اونچه هست که به زبون نمیاد و گفته نمیشه اما میشه ردشو از روی دروغایی که یه فرد میگه و رفتارای نمایشیش یا حتی خودنماییهای افراطیش متوجه شد. فقط از چشم فردی مثل چارلی هست که میشه فهمید چقدر آدما به خاطر چیزای کوچیک و بزرگ، بی دلیل یا با طمع کاریهای خاص خودشون دروغ میگن و اصلا به این فکر نمیکنن که این دروغا قراره چقدر برای خودشون یا بقیه گرون تموم بشه.