انیمه ی سریالی بادکشن، که معادل فارسی نه چندان طوفانی و هنری ای داره، یه کار اکشنه. موضوع انیمه هم خیلی بده چون هم شخصیت اصلی به شکل اغراق آمیزی طراحی شده و هم موضوع داستان، سطحی نگرانه است. شما فکر کنید یه شهر مدرن، هنوز درگیر حفظ امنیتش از دست افرادیه که دعوای خیابونی راه میندازن و اینهمه آدم نتونستن یه سیستم قانونی و امن برای مهار این وضعیت پیدا کنن. فقط یه ذهن که به بلوغ عاطفی نرسیده میتونه همچین داستانی رو خلق کنه.

شخصیت اصلی به جای اینکه پیچیدگی های روانی یک انسان رو نشون بده، تبدیل به آواتار اغراق شده. وقتی نویسنده نتونه پیچیدگی های روابط انسانی، قانون و اخلاق رو درک کنه، نتیجه اش میشه دنیایی پر از خشونت بی دلیل. 
این اولین بار هم نیست که داستان های آسیای شرقی اینقدر موضوع قلدری رو بولد کردن و با ایده های سطحی نگرانه ای بهش پرداختن. انگار توی ذهن شهروند آسیاسی شرقی، چیزی به اسم تعامل اجتماعی برای ساختن قانون و امنیت وجود نداره و با ایده های غیرمنطقی و بچه گانه، سعی میکنن با قلدری مبارزه کنن. 
در بسیاری از انیمه ها بخصوص در ژانر مدرسه ای یا اکشن، قلدری نه فقط موضوع داستانه بلکه گاهی تبدیل به ابزار حل مسئله میشه. این کارها به جای نمایش ساختارهای اجتماعی، گفت و گو، شخصیت هایی رو نشون میدن که با مشت و خشونت، حق رو به دست میارن. 
شخصیت اصلی و دیالوگ هاش منزجر کننده ترین بخش داستانه. انگار قشنگ تازه از جنگل در اومده و با واکنش های احمقانه، سعی میکنه تا شخصیت پاک و معصومی رو نشون بده. این مدل شخصیت، بیشتر شبیه یه کلیشه ی کودکانه است و نمیتونه تبدیل به یک قهرمان قابل باور بشه.

باید اعتراف کنم که حین دیدن این انیمه، خیلی خجالت کشیدم. مثل اینه که داستان دخترونه ای بسازی که با زیبایی و ظاهر و مهارتشون در آرایشگری، بیان با هم رقابت کنن و بخوان در خلالش چندتا درس زندگی هم بدن. یه طرف میشن آرایشگرهای با وجدان و مهربون و خواهرانه و یه طرف هم میشن گروه آرایشگرهای شرور و فاسد و حیله گر. 
ولی ماهیت اصلی داستان، لذت بردن از رقابت و آرایشگری میشه نه چیز دیگه. چون هدف جهانسازی، از اول همین بوده. رفع کسالت به کمک درست کردن رقابت افراطی. 
توی داستان بادشکن هم حس کسالت، با خلاقیت به خرج دادن در دعوا و مبارزه برطرف میشه و نبرد خیر و شر، به شکلی کم عمق و ناکارآمد وارد داستان شده. این یعنی اینکه تاثیر نهایی داستان، به طور میانگین، میتونه منفی باشه و بیشتر از صلح طلبی، میل به رقابت بیمارگونه رو تقویت کنه. 


در این حالت، نبرد خیر و شر فقط یک پوسته است و بیشتر برای تزئین رقابت ساخته شده. بادشکن مثل خیلی از انیمه های اکشن، بیشتر یک ماشین تولید رقابته تا یک روایت اخلاقی و این یعنی تاثیر نهاییش میونه منفی باشه و میل به رقابت افراطی رو تقویت کنه، بدون اینکه واقعا چیزی از صلح یا همزیستی رو یاد بده. 
به نظر میرسه که هیچ جا به اندازه ی آسیای شرقی، توی بحران معنا دادن به زندگی، منزوی نیستن. حداقل آثار نمایشی شون پر از الگوهایی هست که این دغدغه رو آشکار میکنه. 
جوامع شرق آسیا مثل ژاپن، کره و چین، به شدت رقابتی هستن. این فشار باعث میشه آدم ها با احساس پوچی یا بی معنایی رو به رو بشن. در فرهنگ های کنفوسیوسی و شینتویی، بیان مستقیم احساسات کمتر پذیرفته شده و میتونه باعث بحران معنا به صورت منزویانه بشه. در این داستان ها شخصیت ها عمدتا درگیر تنهایی وجودی هستن و داستان ها به جای ارائه ی راه حل، بیشتر بحران معنا رو آشکار میکنن. رقابت یا خشونت اغلب به عنوان راهی برای پر کردن خلاء معنا وارد روایت میشن و حتی در کارهای عاشقانه یا خانوادگی، یک لایه ی پنهان از بی معنایی و اضطراب وجود داره.

جمع بندی
حالا بعضی از داستان ها مثل بادکشن، جای اینکه بیاد مفهوم رقابت رو زیر سوال ببره، به سبک روانشناسی زرد و برندهای موفقیت و رشد شخصی، درمورد این حرف میزنن که چطور میشه از رقابت بیمارگونه ای که توی جامعه وجود داره، استفاده ی خوبی کرد و باهاش کنار اومد. با یک سیستم بیمارگونه اصلا نباید کنار اومد و ایده ای برای حل شدن درونش خلق کرد چون این کار فقط به اون سیستم بیمارگونه قدرت میده. 
این انیمه بازخوردهای بسیار متناقضی دریافت کرده. بعضی ها اون رو سرگرم کننده و خوش ساخت میدونن درحالی که بقیه اون رو سطحی، اغراق آمیز و فاقد منطق روایی توصیف کردن. 
خیلی از طرفدارها، بخصوص در سایت هایی مثل انیمه لیست و IMDb از کیفیت بالای انیمیشن، طراحی مبارزات و کارگردانی صحنه های اکشن تمجید کردن. بعضی از بیننده ها گفتن که این انیمه، نسخه ی بهتر و خوش ریتم تری از انیمه هایی مثل Tokyo Revengers هست و از شخصیت هایی استفاده کرده که پتانسیل رشد دارن و فضای گروهی پرتنشی رو به تصویر کشیده. 
اما منتقدها به این موضوع اشاره کردن که جهان داستان باورپذیر نیست و چطور ممکنه یک شهر مدرن هنوز با دعواهای خیابونی کنترل نشده دست و پنجه نرم کنه؟ 
بعضی از مخاطبا هم گفتن که دیالوگ ها سطحی، تکراری و گاهی حتی خنده دار هستن، بخصوص وقتی قراره لحنی جدی یا احساسی داشته باشن. 
همچنین به این موضوع اشاره شده که انیمه گاهی به سمت فضای شبه بی ال یا Boy's Love میره بدون اینکه عمق خاصی بگیره یا صداقت روایی داشته باشه و این کار بیشتر برای جذب مخاطب نوجوان انجام شده.

جمع بندی
امتیازهای این سریال، متوسط تا خوب هست. در سایت IMDb امتیاز 7.8 از 10 رو داره و امتیازش در بقیه ی مراجع هم تقریبا در همین حدوده که با توجه به محتواش، اتفاقا امتیاز خیلی خوبی هست. 
تا زمان تحریر این مطلب، فقط یک فصل از این انیمه منتشر شده که شامل 13 قسمت هست. فصل دوم هنوز به صورت رسمی پخش نشده اما در برنامه ی تولید هست.

 

 

واکین فینیکس دو تا کار داره که توی فرهنگ عمومی از شهرت بالایی برخوردارن. در ابتدا به خاطر فیلم گلادیاتور به شهرت رسید و طی سال‌های اخیر هم با فیلم جوکر 2019. توی سال 2023 دو تا فیلم ناپلئون و بو می‌ترسد رو بازی کرد و امسال هم منتظر کار جدیدش یعنی جوکر: جنون مشترک هستیم.


اما واکین فینیکس به عنوان یه بازیگر، دقیقا چیکار کرده و نقطه عطف کاراش چی میتونه باشه؟ تنوع کارای واکین فینیکس زیاد هست اما خیلی از منتقدا عقیده دارن که بازیش توی فیلمای روانشناختی از همه‌ی کاراش جالب‌تر و شاخص‌تره و در این زمینه، استعداد خفنی رو از خودش به نمایش گذاشته.

طرف اینطوریه که یهو برای یه فیلم، 20 کیلو وزن کم میکنه تا حدی که استخونای بدنش معلوم میشه و واسه یه فیلم دیگه کلی بر و بازو برای خودش میسازه و تو یه فیلم دیگه، یه آدم شل و ول با شکم اضافه است. و این فقط ظاهر ماجراست، یعنی توی بازی هم پتانسیلش رو داره که بازی‌های متفاوت و جالبی رو ارائه بده. 
این استعدادی که در طراحی شخصیت خودش داره رو میشه بخصوص توی فیلمای روانشناختی دید. به طور مثال فیلم جوکر 2019، بازی‌ای نیست که بتونیم بگیم هر بازیگری می‌تونه به همین خوبی بازیش کنه یا یه بازی تا این حد تاثیرگذار رو بشه در یک فرم متفاوت دید. این مدل بازی‌ها، دیر به دیر اتفاق میوفتن و ربطی هم نداره یه بازیگر چقدر گرون باشه یا چقدر براش وقت بذارن؛ مسئولیت پذیری و علاقه‌ی خوده بازیگر رو میطلبه. این نوع از هنر، میشه گفت بی‌قیمته اما وقتی یه بازیگری حاضر به اجرا کردنش میشه، ممکنه به راحتی جلب توجه کنه و بهترین جوایزو درو کنه. 
هرچند که جوکر، شناخته شده‌ترین و محبوب‌ترین بازی فینیکس در یک اثر روانشناختی هست اما به جز بازی عالی خوده فینیکس، به لحاظ محتوایی، لزوما جزو بهترین کاراش نیست. سناریوی جوکر، به راحتی می‌تونه انتقادات زیادی رو جذب خودش کنه و لزوما تاثیر روانی سالمی نداره یعنی به راحتی میشه پیغامای منفی زیادی رو هم درونش پیدا کرد.

وقتی صحبت از اثر روانشناختی میشه، چیزی که بهتره بدونید اینه که بین افراد صاحب نظر این حوزه، اختلاف نظر زیادی وجود داره. مثلا بعضی از روان‌درمانگرا، به روان انسان به منزله‌ی یه اثر هنری نگاه میکنن و چندان هم رویکرد درمانی ندارن؛ برای این اشخاص، مشخص نیست که وضعیت نرمال انسان چطوره و چه هدفی داره. این رویکرد، به دنیای فیلم و سینما هم راه پیدا کرده و خیلی از فیلمسازا، اهمیتی نمیدن که چه نوع بهره برداری‌ای از مفاهیم روانشناختی میکنن، صرفا سعی میکنن تا اثری رو با وصله زدن محتوای کارشون به مفاهیم روانشناختی درست کنن که بتونه تحسین بیننده یا منتقدین رو به همراه داشته باشه. این در مورد محتوای کاری مثل جوکر 2019 هم صدق میکنه. یعنی این مدل فیلمای روانشناختی، لزوما تاثیری روی بهبود نگاه انتقادی آدما و بهبود نگاهشون به وضعیت روانی نداره و حتی لزوما سطح همدلیشون رو بالا نمیبره؛ بلکه حتی می‌تونه آدما رو نسبت به این مسائل، ناامید یا تحریک به واکنشای ناسالمی کنه.

واکین فینیکس ازونایی هست که از بچگی فیلم بازی کرده و کلا خونوادگی توی این فضا بودن. یه دوره از سینما جدا میشه و بعد دوباره ظهور میکنه و اتفاقا اغلب کارای روانشناختی خفنش هم توی آخرین ظهورش ساخته شدن. ظاهرا توی این مدتی که از دنیای سینما فاصله گرفته یه سری تحولات روانی رو تجربه کرده و علاقه‌مند به بازی نقش شخصیتایی شده که یا مشکلات روانی دارن یا دارن تحولات روانی خاصی رو پشت سر میذارن. گرچه هنوزم فیلمایی که ارتباط خاصی با مسائل روانشناختی ندارنو هم بازی میکنه. 
فیلم Her یا او، توی سال 2013 منتشر شد. این فیلم، داستان‌پردازی خوبی داره ولی لزوما بهترین نقش آفرینی واکین فینیکس توی یه فیلم روانشناختی نیست. شخصیت اصلی، مشکل روانی شدید و وحشتناکی نداره و بیشتر یه فضای آروم رو میشه دید که ذهن بیننده رو در مورد مسائل روانشناختی دنیای مدرن، به چالش میکشه. با این وجود، جزو فیلمایی هست که از طرف افراد علاقه‌مند به کارای روانشناختی، مورد تحسین قرار گرفته. 
جدید‌ترین اثر روانشناختی فینیکس، “بو میترسد” هست که ژانر ترسناک، کمابیش بهش غالبه و در جریانش، وضعیت روانی یه فرد که مشکلات روانی حادی رو تجربه میکنه، در یک دنیای سوررئال، به تصویر کشیده شده. البته شاید بهتره گفت که کارگردان نه تنها در مورد بیان این مشکلات روانی اغراق نکرده بلکه این تصاویر، نسبت به تجربه‌ی روانی برخی از این افراد، بسیار ملایم و خوش آینده. این نگاه بی‌پروایانه به مشکلات روانی در ترکیب با بازی نبوغ‌آمیز واکین فینیکس، جزو کارای بسیار خاص سینما به حساب میاد. 
بعضیا از فیلم بو میترسد زیاد خوششون نیومده اما واقعا امتیازش بد نیست و خیلی از منتقدا هم بهش واکنش خوبی نشون دادن و بازی فینیکس رو تحسین کردن.

جمع‌بندی
میدونید در واقع چیزی که مایه‌ی تاسفه اینه که بازیگرایی مثل فینیکس، خیلی کم هستن و فیلم سازایی که ایده و ریسک پذیری لازم برای ساخت فیلمایی در این زمینه داشته باشن هم کم پیدا میشن. با این وجود، به نظر میاد که عموم مردم، خیلی بیشتر از گذشته دارن از این مدل فیلما استقبال میکنن و حدسم اینه که دلیلش، افزایش پتانسیل همزاد پنداری آدماست. یعنی الان آدما درک بیشتری نسبت به مشکلات روانی پیدا کردن و البته به خاطر بحرانای عالم‌گیر مالی و غیر مالی، قادرن که بیشتر از دهه‌های اخیر، شخصیت توی این مدل فیلما رو درک کنن. 

 

کوئنتین تارانتینو به عنوان یک کارگردان و نویسنده ی فیلمنامه شناخته شده و عناصر اصلی فیلمهاش، ترکیبی از خشونت و دیالوگ های فشرده است. 
تارانتینو عاشق سینمای کلاسیک، آسیایی و وسترنه و به خوبی تونسته فضای نوستالژیک و مدرن رو به هم پیوند زده و کارهای پرفروش و محبوبی رو خلق کرده.

این کارگردان، یک پروژه ی لغو شده به اسم منتقد فیلم داشته که قرار بود دهمین و آخرین فیلم تارانتینو باشه و داستانی درباره ی یک منتقد فیلم در دهه ی 70 بود و در سال 2024 اعلام شد که پروژه لغو شده و هیچ فیلمبرداری ای انجام نشده. 
تارانتینو گفته که میخواد آخرین فیلمش رو زمانی بسازه که بچه هاش بزرگتر بشن و فعلا هیچ پروژه ی قطعی یا در حال تولیدی وجود نداره و صرفا گفته شده ممکنه به جای فیلم، یک نمایشنامه یا پروژه ی تئاتری بسازه. 
کوئنتین تارانتینو در سال های اخیر، بیشتر وقتش رو صرف خانواده و بچه هاش کرده و همین باعث شده پروژه های سینماییش رو به تعویق بندازه. اون با دانیلا پیک، خواننده و مدل اسرائیلی ازدواج کرده و اولین بچه اش به اسم لئو در سال 2020 به دنیا اومد و حالا 5 سالشه و دختر دومش هم حدود 2-5 سالشه و هنوز اسمش به طور عمومی اعلام نشده. 
در گفت و گویی در جشنواره ی فیلم ساندنس 2025، تارانتینو گفت: من در حال حاضر، تمام تمرکزم رو گذاشتن روی بزرگ کردن بچه هام. هیچ عجله ای برای ساخت فیلم بعدی ندارم. 
همچنین گفته که تا وقتی بچه هاش بزرگ نشن و بتونن کارهاش رو درک کنن، نمیخواد آخرین فیلم خودش رو بسازه. 
این کریر شاید درنظر خیلی ها قابل تحسین و جالب و مرموز جلوه کنه ولی اولین واکنش من یه چیزی تو مایه های دیالوگ های تند و تیز خود تارانتینو بود. فیلم درست کردن چه ربطی به بچه ها داره؟ فیلمتو بساز مرد حسابی...میتونه هنوز 50 تا فیلم دیگه هم بسازه ولی مشخصه نوعی قداست رو درون کارهاش میبینه که لزوما منطقی هم نیست.

تارانتینو از سالها پیش گفته که فقط ده فیلم بلند میسازه چون نمیخواد مثل بعضی کارگردان ها در دوره ی افول، کارهای ضعیف تولید کنه. برای خودش نوعی آیین پایان طراحی کرده و سعی داره خداحافظی به یاد ماندنی ای داشته باشه. 
چیزی که واضحه اینه که شهرت برای این کارگردان، خیلی مهم تر از خود فیلمسازیه و درنظرم این یک رویه ی رقت انگیزه. وقتی هنرمند، به جای ساختن، به ماندن در خاطره فکر میکنه، نوعی جابجایی معنا اتفاق میوفته. تارانتینو همیشه گفته که نمیخواد مثل خیلی ها در دوران افول، فیلم های ضعیف بسازه ولی این انتخاب، گاها بیشتر شبیه ترس از فراموشی هست و لزوما عشق به سینما رو تداعی نمیکنه. 
میشه حس کرد که فیلمسازی در اینجا تبدیل به برند شده و تارانتینو اسم خودش رو تبدیل به یک نماد جهانی خاص کرده و شاید همین هم باعث شده که به جای ساختن، به حفظ تصویر خودش فکر کنه.

انتقادات منفی پرتکرار 
منتقدهای زیادی عقیده دارن که خشونت در کارهای تارانتینو گاها فقط برای شوکه کردن استفاده میشه و لزوما تاثیری روی پیشبرد داستان یا عمق دادن به شخصیت ها نداره. این درمورد فیلم هایی مثل کیل بیل یا The Hateful Eight بیشتر مطرح شده. 
استفاده ی مکرر از کلمه های نژادپرستانه باعث بازخورد منفی زیادی نسبت به کارهای این کارگردان شده و تارانتینو در دفاع از خودش گفته این کلمه ها برای واقع گرایی تاریخی هستن. 
بعضی از منتقدها عقیده دارن که زن در کارهای تارانتینو اغلب قربانی خشونت یا ابزار روایت مردانه است و نسبت به نگاه جنسیتی و ابژه سازی زن ها واکنش نشون دادن. 
خودشیفتگی هنری و مقاومت تارانتینو دربرابر نقد هم گاها سوژه شده. تارانتینو بارها گفته اگه کسی از فیلم هاش خوشش نمیاد، بره یه چیز دیگه ببینه و این واکنش ها باعث شده بعضی ها بگن که اون نقدپذیر نیست و خودش رو فراتر از اخلاق و مسئولیت میدونه.

با اینکه از نقدهای منفی خیلی خوشم میاد ولی قریب به اتفاق این نقدها منطقی به نظر نمیرسن، مخصوصا مورد آخر، بیشتر نوعی بازی روانی به نظر میرسه. ما نمی تونیم انتظار داشته باشیم که سازنده ی اثر، حتما نسبت به نقدی که مطرح میکنیم واکنش نشون بده و نقد اصلا برای همون یه نفر نوشته نمیشه.

نقدهای منفی ای که تارانتینو نسبت به سینما و جامعه مطرح میکنه به مراتب جالب تر هستن و این بخش، با توجه به مصاحبه های این کارگردان تهیه شده. 
تارانتینو عقیده داره که هالیوود امروز، بیشتر دنبال کمیت هست تا کیفیت و در مصاحبه ای گفته: هالیوود دیگه اون جایی نیست که من عاشقش بودن. حالا فقط دنبال تولید بیشتره، نه ساختن بهتر.
بارها هم گفته که دهه ی 80 میلادی یکی از بدترین دوران های سینمایی بوده چون فیلم ها بیش از حد محافظه کار و بی خلاقیت بودن. به نظرش فیلم هایی که مطابق جریان اصلی ساخته میشن، معمولا بی روح و فراموش شدنی هستن. 
همچنین توی فیلم هاش، به شدت نژادپرستی، خشونت دولتی و افول اخلاقی جامعه ی آمریکا رو نقد میکنه و خودش گفته که این فیلم ها نه فقط سرگرمی، بلکه آینه ای برای دیدن زشتی های تاریخ آمریکا هستن. 
با اینکه تارانتینو خودش یک سلبریتی به حساب میاد ولی بارها گفته که فرهنگ شهرت در آمریکا، سطحی، خطرناک و بی ریشه شده و در مصاحبه ای با چارلی رز گفته: مردم دیگه دنبال فیلم نیستن، دنبال فالوئر و ترندن.


گرچه خود تارانتینو هم به همین فرهنگی که بهش انتقاد میکنه دامن میزنه و لزوما درموقعیتی نیست که نقدش کنه. درواقع امثال تارانتینو، خودشون هم خشونت، ارجاع زدگی و ستایش از فرهنگ سلبریتی مشهور شدن و الان جوری برخورد میکنن که انگار میخوان همون فرهنگ رو نقد کنن. تارانتینو با خشونت اغراق شده و قتل های شاعرانه، خودش یکی از سازنده های فرهنگ خشونت در سینماست.

حواشی تارانتینو
در صحنه ی راننده ی کیل بیل 2، تارانتینو اصرار کرد که اما تورمن خودش رانندگی کنه و این درحالی بود که چنین کاری میتونست خطرناک باشه. تورمن بعدها گفت که دچار آسیب جدی شد و سالها از تارانتینو فاصله گرفت و این ماجرا باعث انتقادات زیادی درباره ی مسئولیت پذیری کارگردان ها شد. 
در مصاحبه ای در سال 2003، تارانتینو از رومن پولانسکی دفاع کرد و گفت که رابطه اش با دختر 13 ساله تجاوز واقعی نبوده و این حرف ها بعدها باعث موجی از اعتراض شد و خودش مجبور شد عذرخواهی کنه. 
تارانتینو بارها در مصاحبه ها با خبرنگارها درگیر شده، مخصوصا وقتی درباره ی خشونت یا نژادپرستی توی فیلم هاش ازش پرسیدن. 
جمله ی معروفش اینه که: من اینجا نیستم که از خودم دفاع کنم، من فیلم میسازم، نه بیانیه ی سیاسی.
تارانتینو تا مدت ها مجرد بود و زندگیش رو وقف سینما کرد و گفته شده که در پشت صحنه، بسیار کنترلگر و وسواس گونه عمل میکنه، تاحدی که بعضی بازیگرها از همکاری باهاش خسته میشن.

جمع بندی
تارانتینو همیشه سعی کرده مستقل بمونه، فیلم هاش رو خودش مینویسه و خودش کارگردانی میکنه و حتی بعضا خودش تدوین کرده. در حال حاضر، 62 سالش هست.
از سال 2019 بعد، هیچ فیلم جدیدی منتشر نکرده اما پروژه هایی در دست بررسی داشته که بعضی هاش لغو شدن یا هنوز وارد مرحله ی تولید نشدن. فیلم روزی روزگاری در هالیوود در سال 2019 منتشر شد و آخرین فیلم رسمی منتشر شده اش با بازی لئوناردو دی کاپریو و برد پیت هست. 
 

 

گاهی دونستن اینکه بهتره چه کارهایی رو انجام نداد و میتونه ارائه رو ناشیانه جلوه بده، میتونه مفیدتر از مرور چندباره ی کارهایی باشه که لازمه انجام داد. 
دوری از کارهایی که میتونه نویسنده یا فیلمنامه رو غیر حرفه ای نشون بده، میتونه به افزایش اعتبار نوشتن کمک کنه.

دیالوگ های مصنوعی یا کلیشه ای شاید بدیهی ترین اتفاقی هستن که میتونه بیوفته و فیلمنامه رو ناخوش آیند جلوه بده. 
یعنی وقتی شخصیت ها حرفایی میزنن که هیچ انسانی در اون موقعیت نمیزنه یا استفاده از جمله های تکراری مثل "تو نمیفهمی من چی کشیدم" اون هم وقتی که زمینه ی احساسی خاصی وجود نداره، میتونه ناشیانه جلوه کنه. 
در فیلمنامه نویسی حرفه ای، کارهایی مثل اسم گذاشتن برای سکانس ها رایج نیست و به عنوان بخشی از فرمت استاندارد، مثل فیلمنامه های هالیوودی، پذیرفته نشده چون سکانس ها معمولا با توصیف صحنه، زمان و مکان مشخص میشن. اما در مراحل پیش نویس، طراحی یا نگارش خلاقانه، خیلی از نویسنده ها برای خودشون یا تیم شون، سکانس ها رو نامگذاری میکنن تا بتونن بهتر، مسیر احساسی، نمادین یا روایی اثر رو دنبال کنن.
استفاده از این کار میتونه به منظور پیدا کردن راحت تر سکانس های خاص در فایل فیلمنامه صورت بگیره. درواقع خیلی از نویسنده ها در مرحله ی پیش نویس یا بازنویسی، از اسم های موقت یا نمادین برای سکانس ها استفاده میکنن تا راحت تر بتونن بهشون رجوع کنن و مسیر احساسی رو دنبال کنن یا حتی حس هر بخش رو در ذهن نگه دارن.

توصیف های صحنه ی بیش از حد ادبی و رمان گونه مناسب فضای فیلمنامه نیست. 
فیلمنامه جای رمان نیست و توصیف ها باید تصویری، دقیق و قابل اجرا باشن. نوشتن چیزهایی مثل "او با نگاهی که تاریخ را زیر و رو میکند، به افق خیره میشود" ممکنه زیبا باشه ولی برای کارگردان و بازیگر، غیر قابل استفاده است.

عدم رعایت فرمت استاندارد، از اهمیت زیادی برخورداره. 
رعایت نکردن فاصله ها، اشتباه در نوشتن فضای بیرونی و فضای درونی یا INT/EXT یا ترکیب دیالوگ با توصیف در یک خط، موضوع پذیرفته شده ای نیست. این باعث میشه فیلمنامه جدی گرفته نشه حتی اگر محتوای خوبی داشته باشه.

شخصیت های بی هویت یا تک بعدی از جمله آفت های فیلمنامه هستن. 
شخصیت هایی که صرفا برای پیشبرد داستان هستن، میتونن داستان رو غیر ملموس جلوه بدن. گاها شخصیت ها صرفا وارد داستان میشن که قصه پیش بره و جای خالی خلاقیت نویسنده رو پر کنن. این باعث میشه که از میزان واقع گرایی داستان کم بشه. 
همچنین انتظار میره که شخصیت ها لحن های متفاوتی داشته باشن و یکدست بودن طرح حرف زدن یا صرف سخنگو بودن و ایده دادن شخصیت ها، باعث میشه از حالت انسانی فاصله بگیرن. آدما صرفا وقتی حرف نمیزنن که بخوان ایده بدن و حرفای متنوع شون میتونه گویای شخصیتشون باشه.

نداشتن کشمکش واقعی میتونه داستان رو کسل کننده جلوه بده. 
اگر داستان صرفا شامل اتفاقات سطحی باشه و هیچ تنش درونی یا بیرونی نداشته باشه، مخاطب هم درگیرش نمیشه و کشمکش، عملا به عنوان قلب درام شناخته شده و بدون این موضوع، فیلمنامه مثل بدون بدون نبضه.

پایان های ناگهانی و بدون منطق، هرچند گاها مشاهده میشن اما لزوما موضوع پذیرفته شده ای در بسیاری از کارهای جریان اصلی نیستن و حتی در فیلم هایی که پایان باز دارن انتظار میره که حدی از پرداخت و نتیجه گیری وجود داشته باشه. 
وقتی داستان بدون پرداخت کافی، ناگهان تموم میشه یا پیچش غیر قابل باور داره، مخاطب حس میکنه که نویسنده خسته است یا فقط خواسته تمومش کنه.

پیام زدگی یا شعار دادن، حتی اگر قراره وجود داشته باشه لازمه به صورت غیر مستقیم باشه. آدما عمدتا دوست ندارن داستانی رو ببینن که سعی داره علنا یک پیام خاص رو بهشون تعلیم یا تحمیل کنه. وقتی فیلمنامه به جای روایت، تبدیل میشه به بیانیه ی سیاسی، اخلاقی یا فلسفی بدون ظرافت، میشه انتظار داشت که نتونه چندان جلب توجه کنه. پیام لازمه از دل داستان بجوشه و به زور تزریق نشه، حتی اگر میخواد پیام شرورانه و بدی باشه.

از بین موارد گفته شده، شاید هیچ چیز به اندازه ی دیالوگ های کلیشه ای ناخوش آیند نباشن اما اتفاقا بسیار هم رایج هستن، حتی در کارهای پرفروش و بلاک باستر. 
دیالوگی مثل "مهمون داریم!" یا "اونا رسیدن!" رو ممکنه بارها در کارهای اکشن دیده باشید. استفاده ی بیش از حد از همچین حرفایی بدون اینکه داستان واقعا تنش خاصی داشته باشه، بیشتر شبیه یه دیالوگ طنز به نظر میرسه. 
یا مثلا شخصیت میخواد که خودش رو خیلی قوی و جدی نشون بده و دوباره برمیگرده و میگه: من تنها کار میکنم. 
این جمله رو تا حالا چندبار شنیدید و چه حسی بهتون دست میده که یه قهرمان پوست کلفت، دوباره ازش استفاده کنه؟ در حالیکه میشه جایگزین های بهتری براش ساخت و نیاز نیست همیشه به این شکل بیان بشه. 
جالب اینه که حتی وقتی شخصیت واقعا تنها نیست، باز هم این جمله رو میگه تا صرفا حس خفن بودن رو تزریق کنه.

توضیح بیشتر در مورد INT/ EXT
این دو اصطلاح در فیلمنامه نویسی، بخشی از فرمت استاندارد برای توصیف صحنه هستن و اشتباه در نوشتنشون میتونه باعث بشه که فیلمنامه غیر حرفه ای به نظر برسه. INT. مخفف کمه ی Interior هست و اشاره به صحنه ای داره که در فضای داخلی اتفاق میوفته مثل داخل خونه، اتاق یا ماشین اما EXT. مخفف Exterior هست و اشاره به صحنه ای داره که در فضای بیرونی اتفاق میوفته مثل خیابون، پارک یا پشت بوم. 
از جمله اشتباهات رایج در استفاده از این اصطلاحات اینه که گاها فرمت استاندارد رعایت نمیشه و ممکنه در نرم افزارهای فیلمنامه نویسی شناسایی نشه و همیشه لازمه بعد از درج این اصطلاحات، یه نقطه هم گذاشته بشه. 
استفاده ی همزمان از این دو کلمه هم اشتباه و صرفا در موارد خاص مثل صحنه هایی که از داخل به بیرون میرن قابل قبوله، ولی در این حالت هم لازمه با دقت استفاده بشه. 
همچنین باید زمان مثل روز یا شب بودن ذکر بشه تا تیم تولید بتونه نورپردازی و برنامه ریزی انجام بده. مثلا نوشتن INT.  آشپزخانه  کافی نیست و لازمه به روز یا شب بودن هم اشاره بده. 
استفاده از مکان های مبهم قابل قبول نیست. مکان باید قابل اجرا باشه، نه استعاری، مگر در فیلمنامه های تجربی با توضیح واضح. 
نوشتن فارسی و انگلیسی یا ترکیب دو زبان هم چندان قابل قبول نیست و بهتره زبان انتخابی یکدست باشه، مخصوصا برای ارسال به تهیه کننده یا جشنواره. مثلا INT. Kitchen_ شب، قابل قبول نیست. 
در فیلمنامه های فارسی بهتره همچنان فضای بیرونی و داخلی به انگلیسی نوشته بشن چون این نشانه ها بین المللی هستن و استاندارد فیلمنامه نویسی به حساب میان و حتی در کارهای فارسی هم این دو کلمه به صورت انگلیسی و با حفظ نقطه نوشته میشن. 
INT.  اتاق خواب _ شب
EXT. خیابان خلوت _ روز


شروع فیلمنامه با مونولوگ های فلسفی بی زمینه، میتونه ناشیانه جلوه کنه. مثلا نویسنده بگه: زندگی مثل یه بازیه که همون توش باختیم. 
این جمله بدون شخصیت، بدون موقعیت یا صرفا یه جمله ی سنگین جلوه میکنه که معلوم نیست از کجا اومده.

توصیف های صحنه ی غیر قابل اجرا میتونن توی ذوق کارگردان و سازنده ها بزنن. اگر مطلب مربوط به بررسی فیلمنامه ی پالپ فیکشن رو مطالعه کنید میبینید که نویسنده حتی درمورد اینکه فلان دیالوگ یا فضا باید شبیه کدوم فیلم باشن توضیح داده تا بتونه نحوه ی اجرای صحنه رو راحت تر منتقل کنه.

تغییر ناگهانی لحن شخصیت یا نحوه ی روایت داستان، به خودی خود قابل قبول نیست. 
مثلا یه صحنه ی جدی که ناگهان تبدیل میشه به کمدی یا برعکس، بدون اینکه زمینه سازی مناسبی انجام بشه میتونه مخاطب رو گیج کنه.

استفاده ی بیش از حد از فلش بک، عموما جواب نمیده. 
وقتی هر پنج دقیقه یه فلش بک داشته باشیم، انگار فیلمنامه داره از خودش فرار میکنه و معمولا چنین الگویی رو میشه در فیلم های مستقلی دید که جذب مخاطب، اونقدرا هم براشون اهمیت نداره.

این موارد هم چنانچه دقت کنید گاها توی فیلم ها ظاهر میشن و لزوما همیشه توسط نویسنده های حرفه ای رعایت نمیشن. 
مثلا به کرار ممکنه اول فیلم ها مونولوگ ببینید که البته همیشه بد نیستن. مثلا نوشته ی اول فیلم Freud's Last Session خیلی با تصور عمومی ای که از فروید وجود داره هماهنگه و مخاطب رو برای دیدن فیلمی درباره ی فروید، آماده میکنه.

همونطور که گفته شد، نمیشه از دیالوگ ها برای توضیح مستقیم داستان استفاده کرد و یکی از چالش ها اینه که نقاط مبهم داستان، چطور باید بیان بشن؟ 
تمام عناصر فیلم، درخدمت این موضوع هستن و اثر شما قرار نیست یک مقاله ی علمی کسل کننده باشه. ابهام از طریق تصویر و فضا، مثل استفاده از لوکیشن های نمادین برای نشون دادن وضعیت روانی و فلسفی، موضوعی هست که به کرار مورد استفاده قرار میگیره. 
نورپردازی و رنگ، مثلا نور سرد و سایه های سنگین میتونن حس اضطراب یا گمگشتگی رو منتقل کنن. 
حرکات دوربین مثل نمای ثابت، لرزان یا حرکت آهسته، میتونه حس تعلیق یا درونگرایانه بودن فیلم رو تقویت کنه. ساختار زمانی و نحوه ی مونتاژ هم تا حد زیادی بازگو کننده ی اتمسفر فیلم هست. بریدن بین زمان ها یا خاطرات، بدون توضیح، باعث میشه تا مخاطب خودش دنبال معنا بگرده. تکرار یک تصویر یا صدا در لحظه های مختلف، گاها کمک میکنه تا به تدریج، معنای پنهان فیلم آشکار بشه.

جمع بندی
عنصر زیرمتن، نقش تعیین کننده ای در عمیق و غنی تر کردن فیلمنامه داره. بازیگر میتونه حتی با نگاه، مکث یا تنفس، چیزی رو منتقل کنه که دیالوگ، قادر به انجام دادنش نیست. سکوت های طولانی یا دیالوگ های نصفه نیمه، مخاطب رو مجبور میکنن خودش شکاف ها رو پر کنه. 
همچنین میشه از اشیا و نماد و استعاره های خاص استفاده کرد، حالا چه به صورت بصری و قابل مشاهده و چه به صورت یک داستان کوتاه یا کلمه ای که درون یک جمله میاد.

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب The Street Was Mine, White Masculinity in Hardboiled Fiction and Film Noir.
این کتاب درباره ی بازنمایی مردانگی سفیدپوست در رمانهای جنایی سختگیرانه یا هاردبویل و فیلم های نوآر آمریکایی بین دهه های 1930 تا 1950 هست و نشون میده که چطور مرد سخت پوست، به نماد مقاومت، انزوا و بحران هویت در فرهنگ شهری تبدیل شد. 
این کتاب یک تحلیل فرهنگی و جنسیتی هست از شخصیت های مردانه ای که در ادبیات و سینمای آمریکا، بخصوص در ژانر نوآر و داستان های جنایی ظهور کرد. شخصیتی که در خیابان های تاریک و بی رحم شهر، تنها، خشن و درگیر با دیگری حرکت میکنه. 
این شخصیت، وارث قهرمان های مرزی قرن نوزدهم هست اما حالا در فضای شهری مدرن، با بحران های اجتماعی و روانی رو به رو هست. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩