گیم آو ترونز یا بازی تاج و تخت، از سنگین‌ترین پروژه‌های ساخت سریال و البته تحسین برانگیزترین و محبوب‌ترین کارای تلویزیونیه که هنوزم نقد و بحثای زیادی در موردش صورت میگیره. 
شما به سختی می‌تونید یه فیلم یا سریال رو پیدا کنید که به رغم پرتماشاچی بودن و داشتن منتقدای زیاد، اینقدر از سمت هر دو گروه، مورد تحسین قرار بگیره و بازخوردای مثبتی رو دریافت کنه. 


این مقاله، هیچ بخشی از سناریو رو لو نمیده و صرفا به نقد محتوای سریال، اختصاص داره.

اما گیم آو ترونز، مثل هر سریال دیگه‌ای، بازخوردای منفی هم داشته. خیلیا از سطح زیاد خشونت و پورن درون این سریال، خوششون نیومده و عقیده دارن که نشون دادن این چیزا توی یه سریال، نه فقط برای بچه‌ها که حتی برای افراد بزرگسال هم موجه نیست؛ که خب نمیشه زیاد حرف درستی قلمدادش کرد. بله برای بچه‌ها مناسب نیست اما هیچ بزرگسالی نیست که ندونه آدما چقدر می‌تونن بی‌رحم و خشن باشن و تمایلات جنسی منحرفانه‌ای رو حمل کنن. فقط کافیه تا موقعیت و قدرتشو به دست بیارن و بدونن براشون دردسر خاصی نمی‌تراشه تا این تمایلات رو زندگی کنن.

حتی اگر بسیاری از ما افراد بالغ، سعی کنیم به شکلی اخلاقی و انسان دوستانه زندگی کنیم، نمی‌تونیم ادعا کنیم که دنیای ما، افراد شرور و نابهنجاری شبیه به شخصیت‌های درون این سریال نداره. 
نمیشه به یه هنر نمایشی به خاطر نشون دادن تصویری که اتفاقا خیلی واقعی و منطقی هست ایراد گرفت، اما میشه به سراغ تاثیر روانی روایت داستان رفت و از این طریق، سالم بودن یا نابهنجاری اثر رو بررسی کرد. این در مورد یه اثر که هیچ صحنه‌ی جنسی یا خشونت‌آمیزی هم نداره صدق میکنه؛ یعنی صرف اینکه برید یکی از کارای کریستوفر نولانو ببینید به این معنی نیست که قراره هیچ تاثیر روانی بدی روی ذهنتون نذاره، اما نگاه منتقدانه برای کشف همین الگوهای تاثیره.

توی این سریال، نوعی سادیسم اجتماعی وجود داره که از شخصیت‌های مختلف، افرادی میسازه که واکنش سالمی در مقابل رنجی که متحمل میشن نشون نمیدن بلکه قدرت خودشون در بروز دادن رفتارای سادیستی رو به شکل مخرب و منفی‌ای پیاده میکنن. این در مورد مثبت‌ترین شخصیت‌ها هم صدق میکنه. 


خیلیا به این داستان انتقاد کردن چون عقیده دارن که توی یه داستان سالم، نباید همه‌ی آدمای خوب شکست بخورن و شرارت و بدی پیروز بشه، اما حتی این تصویرو هم به خودی خود چیز بدی نمی‌دونم؛ یعنی وقتی که شرارت رواج پیدا کنه، معلومه که آدمای صلح طلب هم می‌تونن شکست بخورن؛ بحث اینه که این سریال، پتانسیل اینو داره که به مخاطب خودش، نوعی از جبرگرایی رو تحمیل کنه و بگه که فرقی نمیکنه شما چقدر سعی کنید فرد سازگار، سازنده و مبارزی باشید که نیروی خودشو برای از بین بردن شرارت صرف میکنه. هیچ زمان و مکان درستی برای شما وجود نداره و در نهایت، تبدیل به شخصیتی میشید که توی حالت بقا زندگی میکنه و اونقدر رنج میکشه و خشونت، وارد زندگیش میشه که حتی اگه نمیره هم لازمه مثل یه موجود بدوی، به مسیر خودش ادامه بده و با آدما برخورد کنه.

کاری که محتوای این سریال انجام میده اینه که مخاطب رو از رشد ذهنی و شخصیتی ناامید میکنه و بهمون میگه که ببین، دنیا اینطور جائیه، قرار نیست که بتونی توی همچین دنیایی، بدون دست زدن به کارای کثیف و بد، کار خوبی رو به سرانجام برسونی و نقش آدم خوبه رو بازی کنی. تو نمی‌تونی تا آخرین روز زندگیت، در مقابل کارایی که انجام میدی مسئولیت‌پذیر باشی و مراعات دیگرانو کنی؛ و اصلا دیگران ارزشش رو دارن که به خاطرشون فرد سر به‌راه و بشر دوستی باشی؟ 
اگر قدرت بقا پیدا کردن داری، ازش برای انتقام گرفتن به شکل شرارت آمیز و افزایش قدرت خودت استفاده کن، حتی اگر به شکل غیر اخلاقی‌ای به سراغ کسب قدرت میری.

شاید این حرفا صراحتا توی سریال گیم آو ترونز گفته نشه اما برای پیدا کردن تاثیرش، صرفا کافیه که به جهان‌بینی آدمایی که ازش تاثیر پذیرفتن نگاه کنید.


جمع‌بندی
خشونت، یه موضوع رایج و نقطه‌عطف نمایش گیم آو ترونزه. این خشونت، صرفا نه به کمک ابزارهای جنگی بلکه در بسیاری از رفتارای اجتماعی ظاهر میشه. همه‌ی بیننده‌های این سریال میدونن که رفتارای جنسی و رسوم قبیله‌ای، بعضا شکل سادیستی و بیمارگونه‌ای به خودش میگیره و شخصیت‌های کلیدی، با این ویژگی‌های خاصشون معرفی میشن. 
معمولا این مدل رفتارا در زیر مجموعه‌ی رفتارای سایکوتیک مورد مطالعه قرار میگیرن؛ اما نقطه عطفشون رو میشه سادیست اجتماعی خطاب کرد. یعنی ما با آدمایی طرف هستیم که از رنج دادن خودشون و دیگران، کسب لذت میکنن و رنج، براشون تبدیل به پدیده‌ای سرگرم کننده شده.
این الگویی رایج در بسیاری از آثار سینمایی و سریالای پربیننده است و اتفاقا از طرف بیننده‌ها هم مورد تحسین قرار میگیره. مطالعه‌ی رفتارای سادیستی به عنوان یه پدیده‌ی اجتماعی، موضوع مهمیه؛ چرا که در حالت عادی، صرفا به چشم نوعی شرارت و نابهنجاری بهش پرداخته میشه. وقتی شما کلمه‌ی سادومازوخیست رو به کار ببرید، برای خیلی از آدما، صرفا تداعی کننده‌ی بازی‌های جنسی هست؛ اما کسب لذت از رنج دادن دیگران _حتی اگر به صورت آشکارا به وجه لذت بخش این کار اشاره نشه_ موضوع بسیار رایجیه و فکر میکنم که این سریال، بهونه‌ی خیلی خوبی برای بررسی و صحبت کردن در مورد این موضوع باشه.

 

 

بازیگرها برای کسب شهرت، روح خودشون رو لزوما به شیطان نمیفروشن ولی شاید با قرارداد بستن، صدای خودشون رو به یک کارفرما واگذار کنن. ما امروز در اوج هالیوود عصر استودیو نیستیم و عقیده بر این هست که سلبریتی های امروزی، از آزادی عمل بیشتری برخوردارن؛ اما واقعا زندگی یک هنرمند، بعد از قرارداد بستن با یک آژانس، ممکنه چقدر متحول بشه؟ 
همچین افرادی شاید هر روز روی فرش قرمز نباشن اما دیگه زندگی خلوت و بی برنامه ی گذشته رو ندارن و تقویمی پر از تست گریم، جلسات برندینگ، مصاحبه و آماده شدن برای پروژه هایی که گاهی حتی خودشون درمورد ماهیتش اطلاع ندارن، پیش روشون قرار میگیره. 
آژانس ها معمولا با طراحای لباس، آرایشگرها و برندهای مد همکاری میکنن و بازیگر باید آماده باشه تا ظاهرش رو تغییر بده، لباس های خاصی بپوشه و نقش هایی رو اجرا کنه که با تصویر عمومیش فرق دارن. 
گاهی حتی یک تیم کامل روی برند شخصی بازیگر کار میکنن و این شامل انتخاب رنگ مو و پست های اینستاگرامی میشه. 
البته که این سبک زندگی برای خیلیا دوست داشتنی و جالبه. فردی مثل آریانا گرانده، از بچگی در تئاتر و تلویزیون بوده و الان برند آرایشی خودش و تورهای جهانی و سبک خاصی از زندگی رو داره و نحوه ی حضورش در فرش قرمز، شوهای مد و برنامه های دیگه، نشون میده که احتمالا از این سبک زندگی خیلی لذت میبره.
البته که افرادی در طول زمان بودن که یهو از این قراردادها بیرون بیان و ترجیح بدن که دیده نشن یا حتی انتقادات واضحی رو نسبت به کارفرماهای خودشون مطرح کنن ولی باید بدونید که این اتفاق خیلی کم میوفته. این خروج ها معمولا با نوعی بیداری اخلاقی یا خستگی از تصویرسازی رسانه ای همراه بوده. Dave Chappelle یک کمدین معروف بود که در اوج موفقیت، قرارداد چند میلیون دلاری با شبکه ی Comedy Central رو رها کرد و به آفریقا رفت. بعدها گفت که نمیخواست به قیمت خندوندن مردم، تصویر نادرستی از خودش یا فرهنگش بسازه. 
گرتا گارلبو ستاره ی کلاسیک سینما، در اوج شهرت تصمیم گرفت از هالیوود کناره گیری کنه و زندگی کاملا خصوصی ای داشته باشه و به وضوح گفت که میخوام تنها باشم. 
اما این داستان همکاری با یک آژانس کسب شهرت، همیشه از دید یک فرد که داره کنترل میشه و عکسش روی مجله میره روایت میشه درحالیکه اون طرف ماجرا، کارمندای آژانسی هستن که باید بیوفتن دنبال یه بازیگر لوس و جوون و بداخلاق و بی نظم که میخواد از زیر کار در بره و غر بزنه و اتفاقا پول خوبی هم به دست میاره. 
آژانس مجبوره با همه ی اینها کنار بیاد چون اون بازیگر، همون فردیه که میتونه میلیون ها دلار برای پروژه بیاره. 
معمولا سود آژانس ها 15 درصد از درآمد هنرمنده و تجسم اینکه یه هنرمند چقدر پول درمیاره که حتی 15 درصد هم برای آژانس میتونه سود باشه عجیبه. 
براساس گزارش های اخیر، بازیگرهای مطرح هالیوود میتونن برای هر فیلم بین 5 تا 20 میلیون دلار دریافت کنن و در موارد خاص، حتی رقم ها میتونه بیشتر باشه. مارگو رابی برای فیلم باربی حدود 12.5 میلیون دلار گرفت یا تام کروز برای تاپ گان، با احتساب درصد فروش، بیشتر از 100 میلیون دلار درآمد داشت. 
بازیگرهای سریال های پرطرفدار مثل Stranger Things یا Euphoria برای هر قسمت بین 60 تا 75 هزاردلار گرفتن. حالا اگر فقط 15درصد از این مبلغ بره برای آژانس، یعنی از یه قرارداد 10 میلیون دلاری، آژانس 1.5 میلیون دلار سهم میبره و اگر بازیگر چند پروژه ی همزمان داشته باشه، این عدد میتونه به چند میلیون در سال برسه. 
درواقع انتقادی که پشت حرف هایی مثل قرارداد با شیطان وجود داره اینه که بعضی از شهرت هایی که به کمک آژانس ها به دست میان، شهرت های بی حساب و کتاب و زرد هستن و می تونن به بی اخلاقی و خودخواهی دامن بزنن و یه عده موجود بی لیاقت، بیشتر از استعدادی که دارن، شهرت و قدرت دور زدن قانون رو به دست میارن. 
دیده شدن، گاهی به آدم هایی قدرت میده که نه ظرفیتش رو دارن نه مسئولیتش رو میپذیرن. شهرت زرد یعنی کسی که فقط به خاطر ظاهر، رابطه یا جنجال رسانه ای دیده بشه. این نوع شهرت، نه تنها بی ارزشه بلکه خطرناک هم هست چون به آدم هایی قدرت میده که بلد نیستن باهاش چه کار کنن و گاهی قانون، اخلاق و حرمت دیگران رو دور میزنن. 
خروجی این نوع از شهرت میتونه به شکل قابل انتظاری تبدیل به پرونده های فساد جنسی و بی اخلاقی بشه که همه رو شوکه میکنه و حتی سیستم قضایی هم دربرابرش علیل و ناتوان میشه و اجازه میده هنرمندای بی اخلاق و بی مسئولیت، برای خودشون آزادانه زندگی کنن. بعضی از چهره ها، به خاطر شهرت و نفوذ رسانه ای، در موقعیتی قرار میگیرن که فشار عمومی برای پیگیری پرونده ها کم میشه و چون ساختار های قضایی، خصوصا در حوزه ی فرهنگ و هنر، گاهی با ملاحظه های سیاسی یا اجتماعی همراهه، میتونه برای هنرمندها استثنا قائل بشه. قربانی ها هم به خاطر ترس از واکنش عمومی یا بی اعتمادی به سیستم، سکوت میکنن و رسانه ها به جای نقد اخلاقی، گاهی با هیجان زده کردن ماجرا، اصل موضوع رو به حاشیه میبرن.

 

 

 

سوپرمن در سال 1938 به دست جری سیگل و جو شوستر خلق شد و اولین بار در Action Comic #1 منتشر شد. جری سیگل بیشتر به عنوان نویسنده ی کمیک شناخته میشه اما چندین کتاب و مجموعه داستان هم داره. ایشون نویسنده ی The Superman Chronicles و Superman Archives هم بوده که مجموعه ای از داستان های کلاسیک سوپرمن رو شامل میشه.

کتاب سوپر بوی یه کتاب غیر داستانی درمورد سرگذشت سوپرمن و خالقینش هست و یه بیوگرافی کامل از جری سیگل و جو شوستر به حساب میاد. نویسنده اش برد ریکا، تحقیقات پر و پیمونی انجام داده و اطلاعاتی درباره ی نحوه ی خلق سوپرمن، چالش های حقوقی و زندگی مرموز این دو نفر بعد از ترک پروژه ی سوپرمن رو در قالب یه گزارش روزنامه ای و نسبتا داستانی ارائه داده. 
این کتاب شامل حقایق ناشناخته ای درباره ی الهام های داستانی، طراحی اولیه ی لباس سوپرمن و حتی اتفاقات بعد از مرگ پدر جری سیگل رو بررسی میکنه.
زندگی جری سیگل و جو شوستر پر از اتفاقات عجیب و ناشناخته بود. این دو نفر، به عنوان نوجوون های خجالتی و کم بضاعتی شناخته میشدن که در دهه ی 1930 در کلیولند زندگی میکردن و با عشق به داستان های علمی تخیلی، سوپرمن رو خلق کردن. ولی مسیرشون پر از مشکل شد. 
مرگ پدر جری سیگل در یک حادثه ی مشکوک در فروشگاه خونوادگیشون هم یکی از رازهای زندگی این نویسنده به حساب میاد و بعضیا عقیده دارن که تاثیر زیادی روی خلق شخصیت سوپرمن داشت. 
بعد از ترک سوپرمن، این دو نفر سال ها در فقر زندگی کردن و حتی مجبور شدن کارهای کم درآمدی رو انجام بدن تا زنده بمونن. 
این کتاب با نقل قولی از جری سیگل شروع میشه و نشون میده. این نوشته رو در دوره ی دبیرستان نوشته و تصویری از علاقه اش به داستان های معمایی و علمی تخیلیه. این متن از شماره ی 12 مارس 1931 نشریه ی مدرسه ای که سیگل براش داستان کوتاه مینوشته گرفته شده. نوشته درمورد یه شخصیت کارآگاهی هست که درگیر یه معمای قتل شده. 
برد ربکا در این کتاب سعی میکنه تا اتمسفر خاصی رو خلق کنه و اتفاقات رو از زمان مرگ پدر خالق سوپرمن، به شکل داستانی روایت میکنه.

در جریان این گزارش، نویسنده سعی میکنه تا درباره ی تاریخ سوپرمن مقدمه چینی کنه. داستانی که در ظاهر ممکنه احمقانه به نظر بیاد اما قراره چندین نسل رو تحت تاثیر قرار بده. 
گرفته شدن دست آورد های خالقین سوپرمن، تاثیر زیادی روی تحریف و تغییر داستان داشت. جری سیگل و جو شوستر، در ابتدا سوپرمن رو با ایده های خاص خودشون خلق کردن اما وقتی حقوق این شخصیت رو از دست دادن، DC مسیر داستان رو تغییر داد.
در دهه های بعد، سوپرمن از یه شخصیت اجتماعی و عدالت طلب، به یه نماد ابرقهرمانی جهانی تبدیل شد که بعضی ها عقیده دارن این تغییرات با خواسته های اصلی خالقشون متفاوت بوده. 
همچنین مبارزات حقوقی طولانی باعث شد که بعضی از داستان های سوپرمن تحت تاثیر مسائل قانونی قرار بگیره مثلا تغییراتی در منشا شخصیت یا نحوه ی نمایش قدرت هاش. 
در سال های اخیر، تلاش هایی برای برگردوندن اعتبار به سیگل و شوستر انجام شده اما DC هنوز کنترل کاملش روی سوپرمن رو حفظ کرده. 
هری داننفلد و جک لیبوویتز در زمان فروخته شدن داستان به دی سی، مدیر بودن و نقش کلیدی در خرید حقوق سوپرمن داشتن. اونا با 130 دلار، مالک کامل این شخصیت شدن.
در دهه های بعد، سیگل و شوستر بارها سعی کردن تا حقوقشون رو پس بگیرن اما دی سی همیشه به کمک قانون، جلوشون مقاومت کرد. 
در نهایت، بعد از سال ها مبارزه، در دهه ی 1970، DC قبول کرد تا به سیگل و شوستر، حقوق بازنشستگی بده و اسمشون به عنوان خالق سوپرمن، در کمیک ها نوشته بشه. 
داستانی که سیگل و شوستر خلق کردن، هرگز به شکل صادقانه و بدون تحریفی منتشر نشد و در طول زمان، تغییرات قابل ملاحظه ای رو تجربه کرد.

اولین نسخه ی سوپرمن که در سال 1933 منتشر شد، در واقع یه داستان کوتاه درمورد یه شخصیت شرور با قدرت های ذهنی بود نه یه قهرمان. 
بعد ها، سیگل و شوستر، این ایده رو تغییر دادن و سوپرمن رو به یه قهرمان تبدیل کردن اما وقتی DC این حقوق رو خرید، مسیر داستانش رو به مرور تغییر داد. 
در دهه های بعد، سوپرمن از یه شخصیت عدالت طلب اجتماعی، به یه نماد جهانی تبدیل شد که بعضی ها عقیده دارن این تغییرات با خواسته های اصلی سوپرمن در تضاده. 
جری سیگل، نویسنده بود و داستان پردازی سوپرمن رو ترتیب داد. ایده اش مردی با قدرت های خارق العاده بود و جو شوستر، تصویرگری این کار رو به عهده کرد. ظاهر نمادین این شخصیت در این زمان، شامل لباس قرمز و آبی، شنل و نشان معروف S بود. 
در نسخه ی 1938 سوپرمن یه بیوگرافی کاملا جدید پیدا کرد و میشه این سال رو زمان تولد سوپرمن واقعی دونست. سوپرمن از سیاره ی کریپتون بود که قبل از نابودی، والدینش اونو به زمین فرستادن. در زمین، خونواده ی کنت اونو بزرگ کردن و اسم کلارک کنت رو بهش دادن. کلارک، قدرت های خارق العاده داشت، از جمله قدرت فیزیکی زیاد، سرعت بالا و توانایی انجام پرش های بلند که بعد ها تبدیل به قدرت پرواز شد. 


از همون زمان هم ایده ی هویت مخفی کنت کلارک در روزنامه و شخصیت لوئیس لین به عنوان معشوقش مطرح شد. چیزی که در نقدها مهمه اینه که سوپرمن دقیقا چه جهانبینی ای پیدا میکنه و دی سی ترجیح داد که سوپرمن براساس چه الگوهایی با شرارت مبارزه کنه. 
در نسخه ی اصلی که سیگل و شوستر خلق کردن، سوپرمن به عنوان یه قهرمان اجتماعی نشون داده شد؛ کسی که علیه فساد، ظلم و بی عدالتی مبارزه میکنه. در نسخه های بعدی، DC سوپرمن رو بیشتر به یه نماد جهانی تبدیل کرد و تمرکز داستان ها از مسائل اجتماعی، به مبارزات کیهانی و تهدیدهای بزرگ تغییر کرد.
در نسخه ی اصلی، سوپرمن بیشتر شبیه یه قهرمان مردمی مجسم شد که درگیر مشکلات روزمره ی جامعه است اما در نسخه های جدیدتر، بیشتر به یه ناجی فرازمینی تبدیل شد که با دشمنای فضایی و تهدیدهای جهانی مبارزه میکنه. 
تغییر سوپرمن از یه قهرمان عدالت طلب اجتماعی به یه نماد جهانی، باعث شد که داستانش از واقع گرایی اولیه دور بشه. 
چیزی که در اینجا اهمیت داره اینه که داستان اصلی، به مرور نابهنجار تر شد یا به نوعی تعادل رسید که با توجه به اونچه که گفته شد، میشه حدس زد که به سمت نوعی نابهنجاری رفت. 
داستان سوپرمن در طول زمان، هم با انگیزه های تجاری و هم با تغییرات فرهنگی و اجتماعی تغییر کرد. 
در واقع اصلی ترین انگیزه ی تغییر داستان، افزایش جذابیت تجاری به حساب میاد. این کار به اضافه کردن قدرت های جدید، دشمنای فضایی، و داستان های پیچیده تر، کمک کرد تا سوپرمن تبدیل به یه شخصیت پرفروش تر بشه. 
تغییرات فرهنگی و اجتماعی هم به نوبه ی خودش باعث شد که شخصیت سوپرمن از یه عدالت طلب خیابونی به یه ناجی فرازمینی تبدیل بشه. به طور مثال در دوره ی جنگ سرد، داستان های سوپرمن بیشتر روی تهدیدهای جهانی و نبردهای فضایی تمرکز داشت. 
بعضی از تغییرات باعث شد که سوپرمن از واقع گرایی اولیه فاصله بگیره؛ مثلا اضافه شدن کریپتونایت یا تبدیل شدن سوپرمن به یه موجود تقریبا شکست ناپذیر که کمتر با مشکلات انسانی درگیر میشه، اتمسفر داستان رو تا حد زیادی تغییر داد.

جمع بندی
این مطلب صرفا توضیحی درمورد کتاب سوپربوی و موضوعش بود و بررسی بیشتر داستان سوپرمن، قطعا نیازها به مطالب کامل تری داره. شخصیت های ابرقهرمان و ابرشرور، به رغم ظاهر تجاری و سرگرم کننده شون، ریشه های جالبی دارن که نشون میده برای هدفی بیشتر از سرگرم کردن جامعه ساخته شدن.

 

 

در دهه‌ی 80، هالییود از فضای سیاسی و اجتماعی دهه‌ی 70 عبور کرد و وارد عصر تصویر، تکنولوژی و اسطوره سازی شد. این دهه، همزمان با ظهور و تثبیت برندهای سینمایی بزرگ، انفجار فیلم های بلاک باستر و شکل گیری ژانرهای جدید بود.

فیلم هایی مثل ایندیانا جونز و گست بوستر، نه تنها موفقیت تجاری قابل توجهی داشتن بلکه تبدیل به نمادهای فرهنگی شدن و امثال استیون اسپیلبرگ و جرج لوکاس، با ترکیب تخیل کودکانه و تکنولوژی، سینما رو به سمت سرگرمی خانوادگی سوق دادن. 
دهه 80، دوره ی طلایی آرنولد شوارتزنگر، سیلوستر استالوئه و بروس ویلیس بود و فیلم هایی مثل رمبو، ترمیناتور و Die Hard، قهرمان هایی ساختن که با خشونت کنترل شده و کاریزمای بدنی، نماد مردانگی جدید شدن. 
در این دهه بود که بلید رانر ریدلی اسکات، با فضای تاریک و سوالات هستی شناسانه، ژانر علمی تخیلی رو به سمت تفکر برد و این فیلم ها برخلاف سرگرمی های صرف، به نقد انسان بودن، حافظه و اخلاق مصنوعی پرداختن. 
همچنین ما شاهد بازگشت به نوستالژی و روایت کلاسیک هستیم و فیلم هایی به وجود اومدن که نوجوانی رو با نگاه نوستالژیک و روان شناختی، بازنمایی کردن و امثال جان هیوز، به عنوان استاد روایت های نوجوانانه، با دیالوگ های صادقانه و شخصیت های ملموس، نسل جدیدی از مخاطبا رو جذب کردن.

 

دهه ی 1980، با وجود موفقیتی که در فیلم های بلاک باستر و تثبیت برندهای سینمایی به دست آورد، در دل خودش مشکلاتی داشت که بعدها تبدیل به نقدهای جدی شدن. این نقدها صرفا از طرف منتقدهای سختگیر مطرح نشد و مثلشون رو هنوز هم میتونید از خودی های هالیوود بشنوید. 
خیلی ها عقیده دارن که تقریبا از همین دهه، تجاری سازی افراطی و سلطه ی بلاک باسترها شروع شد و موفقیت فیلم هایی که سابقا به چندتاشون اشاره شد، باعث شد که استودیوها تمرکز رو بذارن روی فرمول های تضمیمی فروش و نتیجه اش شد کاهش ریسک پذیری، حذف روایت های پیچیده و ترجیح جلوه های ویژه به عمق داستان. در حالیکه دهه ی 70، پر بود از فیلم های جسورانه و ضد سیستم، دهه ی 80 با سلطه ی استودیوها، سینمای مستقل رو به حاشیه برد. فیلم سازهایی مثل جان کاساوتیس یا جیم جارموش مجبور بودن خارج از سیستم هالیوود کار کنن و بودجه های ناچیز و توزیع محدود رو تحمل کنن. 


همچنین بعضیا عقیده دارن که در این دهه، نقش زن ها در روایت های اصلی خیلی کمرنگ شد و با رشد ژانر اکشن و قهرمان محور، نقش زن ها اغلب به معشوقه، مادر یا قربانی، تقلیل پیدا کرد و شخصیت های زن مستقل و پیچیده، مثل اونچه که در دهه ی 70 دیده میشد، خیلی کمتر شد. 
برخلاف دهه ی 70 که فیلم هایی مثل نتورک یا تاکسی درایور که نقدهای اجتماعی تند داشتن، دهه ی 80 بیشتر به سرگرمی و فرار از واقعیت اهمیت داد و حتی فیلم های علمی تخیلی، به جای فلسفه، بیشتر به اکشن و جلوه های ویژه، گرایش پیدا کردن.

در این دهه، استودیوها به جای حمایت از فیلمنامه های تازه، روی چهره های تثبیت شده سرمایه گذاری کردن و این باعث شد خیلی از پروژه های خلاقانه، به خاطر نبود ستاره ی قابل فروش، هرگز ساخته نشن. 
دهه ی 80، هرچند به لحاظ تجاری موفق بود ولی از نظر تنوع روایی، نقد اجتماعی و جسارت هنری، عقبگرد به حساب میاد و همین زمینه ساز ظهور موج جدیدی از سینمای مستقل در دهه ی 90 شد و فیلم سازهایی مثل کوئنتین تارانتینو و ریچارد لینکلیتر، دوباره روایت های خاصی رو به جریان اصلی آوردن. 
اتمسفر دهه ی 80 خیلی شبیه به سینمای امروز هست و میشه گفت سینمای امروز، در حال بازگشت به مدل های تثبیت شده ی قدرت و مصرف گرایی دهه ی 80 هست. فیلم هایی با جلوه های ویژه ی سنگین، قهرمان های قابل فروش و روایت هایی که بیشتر از چالشی بودن، باید قابل بازاریابی باشن رو میشه امروزه هم به کرار دید. 
دهه ی 80 پر از نوستالژی بود ولی امروز حتی همون دهه داره ریبوت میشه و انگار فرهنگ امروز، داره از دهه ی 80 تغذیه میکنه تا حس امنیت و آشنایی رو بازسازی کنه. بدن هنوز نماد قدرته و قهرمان ها بیشتر از طریق فیزیکشون تعریف میشن تا اینکه پیچیدگی روانی خاصی داشته باشن.

به عنوان یک جمع بندی
جلوه های ویژه در دهه ی 80، تازه شکوفا شده بودن و امروزه به اوج رسیدن ولی در هر دوره، تکنولوژی گاهی جای روایت رو میگیره و فیلم ها بیشتر به تجربه ی بصری تبدیل میشن تا اینکه واقعا نوعی تامل روایی رو رقم بزنن. 
مطمئنم در آینده به این استفاده ی افراطی از جلوه های ویژه و عدم هماهنگ بودن احساسات بازیگر با صحنه، حسابی انتقاد میشه و مورد تمسخر قرار میگیرن از این بابت که حتی در کارهای تخیلی تحسین شده، بازیگرها بیشتر از اینکه جدی به نظر برسن، انگار دارن به اون فضای خالی و بدون جلوه ی حین ضبط نگاه میکنن و به خودشون میگن: من اینجا چیکار میکنم؟
شاید مثل امروز که به جلوه های ویژه ی دهه ی 80 میخندیم، به ربات های پلاستیکی، انفجارهای کارتونی یا دیالوگ هایی که با فضای صحنه هماهنگ نیستن، آینده هم به امروز نگاه کنه و بگه اونا فکر میکردن اگه تصویر قوی باشه، احساس هم خودش میاد ولی فراموش کرده بودن که بازیگر، فقط بدن نیست بلکه صدا، نگاه و ارتباط هم مهمه.

 

 

دهه‌ی 40 زمانی هست که دنیا جنگ جهانی دوم رو تجربه کرد. هالیوود در این دوره با دولت آمریکا همکاری کرد تا فیلم های آموزشی و تبلیغاتی بسازه و روحیه ی مردم رو تقویت کنه. ستاره هایی مثل کلارک گیبل، جیمز استوارت و فرانک کاپرا از جمله افرادی بودن که به ارتش ملحق شدن و عملا سینما با فیلم های خاص مرتبط با جنگ، تبدیل شد به ابزار مقاومت، امید و تقویت حس ملی پرستی.

بعد از جنگ، ما شاهد ظهور فیلم نوآور هستیم که درهمپوشانی با اضطراب، تردید و تاریکی بعد از جنگه. فیلم هایی مثل The Big Sleep و The Maltese Falcon با نورهای تیز، سایه های سنگین و ضد قهرمان های پیچیده، سبک جدیدی ساختن. زن های مرموز، مردهای شکست خورده و شهرهای بی رحم، ازجمله عناصر اصلی این فیلم ها بودن و روان زخمی جامعه رو به تصویر کشیدن. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩