این مطلب برداشتی هست از کتاب Beyond the Looking Glass که درمورد بازیگرهای زن عصر استودیو و وجهه ای که برای خودشون ساختن صحبت میکنه. این کتاب مستقیما در مورد نارسیسیسم زنانه در سینما صحبت کرده و ازش به عنوان نمونه ای جهت درک انسان ها بهره برده. 
این کتاب بیشتر سعی داره نشون بده که ستاره های زن مثل جوان کرافورد یا بیت دیویس، در فرهنگ تصویری آمریکا به عنوان نمادهای خودشیفتگی و بازتاب اضطراب های جنسیتی دیده میشن. این محتوا، بخشی از جریان نقد فرهنگی دهه های اخیر هست که میخواد با مفاهیم روانکاوی و جنسیت، ستاره های هالیوود رو توضیح بده. به شخصه عقیده دارم که نظریه هاش مشکلات خاص خودش رو داره. کتاب وانمود میکنه فمینیستی هست ولی نوعی نگاه سادومازوخیستی رو توجیه میکنه که همه ی جنسیت ها رو هدف قرار داده. 
وقتی نقد ستاره های زن هالیوود با مفاهیم فرویدی یا لاکانی نوشته میشه، تمرکز روی میل، فقدان و خودشیفتگی هست. این رویکرد گاهی به جای نقد سلطه، به بازتولید روابط قدرت و خشونت منتهی میشه. 
در دوره ی گذار از سینمای صامت به سینمای ناطق، اتمسفر سینما تغییرات قابل توجهی رو تجربه کرد. فیلم Grand Hotel 1932 با حضور گرتا گاربو منتشر شد و بعدش مشخص شد که وقتی ستاره های صامت وارد سینمای ناطق شدن، نمی تونستن واکنش های بیرون از فیلم منجمله تحسین و تمسخر رو کنترل کنن. بازخوردها حالا گسترده تر شده و فردی مثل گاربو که شخصیت وسواسی ای داشت، طبیعتا با یک وجهه ی اجتماعی متفاوت تر رو به رو میشه. 
ورود صدا، رابطه ی عاطفی بین ستاره و طرفدار رو شدیدتر کرد. شعار تبلیغاتی Garbo Talks! باعث شد مخاطب ها هم هیجان زده بشن و هم گاهی ناامید، چون انتظارشون از ستاره تغییر کرده بود. 
گاربو به عنوان ستاره ای که همیشه همون چیزی بود که مخاطب ها میخواستن، به نوعی همه چیز برای همه شد. اما با گذشت دهه ی 1930، چهره و تصویرش تغییر کرد و انتظارات مخاطبا هم دیگه مثل قبل نبود. 
بعد از Anna Christie 1930 با شعار Garbo Talks! در Ninotchka 1939 شعار Garbo Laughs! مطرح شد تا نشون بده که این بازیگر میتونه در ژانر کمدی هم بدرخشه. 
در Two-Faced Woman 1941 کارگردان جورج کوکور اون رو در اتاق گریم دید که با ذره بین چهره اش رو بررسی میکنه که تصویری از اضطراب و ناپایداری تصویر ستاره در دوره ی گذار هست. گاربو مثل خیلی از ستاره های صامت، در دوره ی ناطق با بحران بازتعریف رو به رو شد. هرچند کمپین های تبلیغاتی سعی کدن تصویرش رو تازه کنن اما تغییر انتظارات مخاطب ها و گذر زمان باعث شد جایگاهش متزلزل بشه. این وضعیت، نمونه ای از ناپایداری ستاره گی زنانه و رابطه ی پرتنش بین ستاره، صنعت سینما و مخاطب هست. 
پایان دوران کاری گرتا گاربو 
گاربو در پشت صحنه، بارها با ذره بین چهره اش رو بررسی میکرد و خطوط اطراف دهانش رو نشونه ی پیری میدونست. خودش گفته بود: این خطوط عمیق تر میشن... باید کنار بکشم.
آخرین فیلمی گاربو، Two-Faced Woman 1941 بود که نقش دوگانه ی زن عاشق و همسر دربرابر زن اغواگر و سبک سر رو داشت. 
شکست تجاری و هنری فیلم باعث شد گاربو به عنوان یک چهره ی از مد افتاده نشون داده بشه و تضاد بین وقار اروپایی گاربو و فضای سبک و مد روز فیلم تا حد زیادی به چشم می اومد. 
در سال 1943 لوییس بی. مایر قراردادش رو خرید، اما گاربو حتی پرداخت نهایی رو قبول نکرد. جای اون رو لانا ترنر گرفت. 
هرچند مذاکره هایی برای نقش های جدید با گرتا انجام شد ولی هرگز به سینما برنگشت. ویرایرا دلیل این کناره گیری رو ترکیبی از رخوت، ترس و خودشیفتگی در مواجهه با تغییر چهره اش میدونست. 
گاربو به جای اینکه به عنوان زن درحال پیر شدن دیده بشه به یک آیکون خاطره ای تبدیل شد، یعنی آدمی که بیشتر به یاد آورده میشه تا اینکه در زمان حال حضور داشته باشه. 
مسیر تاریخی گاربو از سینمای صامت به ناطق، با دغدغه های شخصیت های زن فیلم هاش همپوشانی داشت یعنی میل به بیان خود، ترس از آینده ی نامعلوم و وحشت از دست دادن مخاطب رو میشه در این مسیر دید.

جمع بندی
گاربو در گذار از صامت به ناطق، همزمان با بحران های شخصی و حرفه ای به نماد زنی تبدیل شد که در دوره ی گذار فرهنگی و سینمایی، بین میل به بیان خود و ترس از فراموشی گرفتار بود. بازنشستگیش نه پایان یک بازیگر، بلکه شروع یک افسانه درمورد ستاره ای هست که در حافظه ی جمعی باقی موند.

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتابی با عنوان The Complete Guide to Standard Script Formats و ترجمله ی رسمی و دقیق عنوانش میشه: راهنمای کامل قالب های استاندارد فیلمنامه نویسی. 
این کتاب شامل دستورالعمل های دقیق برای نوشتن فیلمنامه در قالب های پذیرفته شده ی هالیوود و تلویزیون آمریکاست و نویسنده با لحن خیلی ساده ای در مورد تجربه ی طولانیش از پشت صحنه ی فیلمنامه نویسی و تولید تلویزیونی صحبت میکنه و شامل گزارش هایی از نویسنده های دیگه هم میشه.

در بخشی از این کتاب درمورد ماجرای فیلمنامه ی کینگ کونگ صحبت میشه و میگن وقتی شرکت سازنده، نسخه ی اولیه ی این فیلمنامه رو فرستاد، 140 صفحه بود که برای استانداردهای تولید، خیلی طولانی به حساب میومد. 
نویسنده های کتاب، با مهارت در فشرده سازی، تونستن بدون حذف هیچ کلمه ای، 20 صفحه از متن رو کم کنن. بعدها، نسخه ی نهایی فیلمنامه، بدون زاویه های دوربین و با تغییرات لحظه ی آخری کارگردان، دوباره تایپ شد و تبدیل شد به نسخه ی قانونی فیلم. 
این کتاب، 4 تا نویسنده و همفکر داره که مهم ترین نقاط کلیدی رزومه شون رو میشه با کلمه هایی مثل عضو اتحادیه ی تحلیل گران داستان، نویسنده ی آموزشی، مشاور نوشتن، مدیر خدمات اسکریپت و متخصص قالب فیلمنامه توصیف کرد. 
نویسنده تاکید میکنه که فرم خوب فقط تنظیم تب ها نیست و چیدمان واژه ها روی صفحنه، اهمیت زیادی داره و چیزی مثل طراحی صفحه ی اول روزنامه است و طراحی صفحه ی فیلمنامه باید چشمگیر باشه و محتوا رو برجسته کنه. 
خیلی ها فکر میکنن فیلمنامه فقط یک مرحله ی موقف قبل از فیلمه اما مثل طراحی اولیه ی مجسمه است و اگر طراحش پیکاسو یا داوینچی باشه، همون طراحی هم میره موزه. مثلا فیلمنامه هایی مثل Proust از هارولد پینتر، حتی بدون تولید شدن، به عنوان اثر ادبی منتشر شدن. 
این یعنی فیلمنامه میتونه به تنهایی یک اثر هنری باشه و صرفا یک ابزار تولید نیست. 
نویسنده های این کتاب حتی درمورد این توضیح میدن که چرا در فیلمنامه، دیالوگ ها در وسط صفحه قرار میگیرن. در نمایشنامه، دیالوگ ها نقش اصلی دارن و در حاشیه ی صفحه میشینن اما در فیلمنامه، تصویر حرف میزنه و دیالوگ فقط مکمله و این فرم از دوره ی سینمای صامت اومده. در اون زمان، تصویر روایت میکرد و دیالوگ ها در کارت های جداگانه نوشته میشدن. به این ترتیب، فرم فیلمنامه، تابع محتواست و محتوا در سینما، به صورت بصری ارائه میشه. 
نویسنده ها سعی میکنن تاکید کنن که فیلمنامه صرفا محتوا نیست و فرم، چیدمان و طراحی صفحه هم نقش حیاتی در انتقال معنا، ریتم و تاثیرگذاری دارن. 
بعضی قواعد مثل محل قرارگیری دیالوگ یا طول استاندارد صفحه، ثابت و صنعتی هستن و بعضی دیگه مثل میزان توصیف صحنه یا نحوه ی چیدمان، قابل انعطاف و خلاقانه به حساب میان. 
نویسنده ی حرفه ای باید فراتر از قواعد، معنای پشت اون ها رو بفهمه و با آگاهی از فرم، محتوا رو بهتر منتقل کنه. 
طراحی خوب صفحه، تصویری از تسلط نویسنده است و تهیه کننده ها معمولا اسکریپت رو ورق میزنن تا حس کلی رو بگیرن و به همچین سوالاتی جواب داده بشه مثل اینکه: آیا متن پر از توصیف صحنه است؟ آیا دیالوگ ها وسط صفحه هستن یا مثل نمایشنامه در حاشیه قرار گرفتن؟ آیا طول فیلمنامه بین 90 تا 120 صفحه هست؟ 
قانون معروف اینه که هر صفحه، برابر با یک دقیقه فیلمه. به این ترتیب، طراحی صفحه باید با ریتم فیلم هماهنگ باشه مثلا صحنه ی تعقیب باید پر از توصیف باشه، نه مثل گفت و گوی مهمونی. 
ازجمله اشتباهات رایج فیلمنامه نویس ها، تقلید از فیلمنامه های منتشر شده است. خیلی از فیلمنامه های چاپ شده، فرمت اشتباه دارن چون برای خوندن هستن، نه اینکه برای تولید، تنظیم شده باشن. مثلا انتشاراتی رو اسم میبره که دیالوگ ها رو مثل نمایشنامه در سراسر صفحه پخش میکنن و حتی نسخه های دانشگاهی، با وجود رعایت فرم دیالوگ، قانون صفحه ی دقیق رو نقض میکنن. نتیجه اش این میشه که دانشجویان فیلمنامه نویسی که از این نسخه ها تقلید میکنن، در نگاه اول از طرف تهیه کننده ها رد میشن. 
فرم و محتوا، ارتباطی مثل شعر دارن و فرم فیلمنامه مثل فرم سونات یا هایکو هست یعنی نویسنده با طول مشخص، اهمیت زیادی داره. 
جای گذاری واژه ها روی صفحه، مثل شعر، روی تاثیر محتوا اثر میذاره و خدمات تایپ فقط ظاهر رو اصلاح میکنه اما طراحی معنایی صفحه، وظیفه ی نویسنده است و اگر ایده ی مهمی وسط یه بلوک توصیف گم بشه، فقط نویسنده میتونه نجاتش بده.

جمع بندی
نکاتی که در این کتاب مطرح میشه بسیار کاربردی و مفید هستن و نه فقط قواعد تایپ بلکه فلسفه ی پشت طراحی صفحه رو باز میکنه. چنانچه فرصتی پیش اومد در مطالب جداگانه ای، فصل های مختلف این کتاب مورد بررسی قرار میگیره.

 

ریک و مورتی چطور به سوالات بنیادی ما جواب میده؟| نقد و بررسی انیمیشن سریالی ریک و مورتی

نگاهی که انیمیشن ریک و مورتی به موضوع شخصیت و هویت فردی داره، تا حد زیادی منطقی به‌نظر میرسه و اینو از طریق یه شبیه سازی ذهنی از تئوری دنیاهای موازی انجام داده.

ریک، نسخه‌های بسیار متنوعی از خودشو میتونه ببینه و بشناسه. این نسخه‌های مختلف، نقاط مشترک زیادی دارن اما تفاوتای جزئی‌شون، تاثیر زیادی توی نحوه‌ی زندگی و سرنوشت‌شون ایجاد کرده. در نگاه ریک، شخصیت، شبیه یه طیفه و بسته به تفاوت‌های جزئی خودش می‌تونه تجربه‌ی متفاوت‌تری هم از زندگی به دست بیاره. ریک اصلی که داستانش رو دنبال میکنیم، لزوما ثروتمند‌ترین یا باهوش‌ترین نسخه‌ی خودش نیست اما باور داره که یه ریک خیلی واقعیه؛ یعنی اجازه میده تا ویژگی‌های اصلیش، بدون دخالت ویژگی‌های فرعی، خودنمایی داشته باشن.


ریک با بسیاری از نسخه‌های خودش در دنیاهای موازی مشکل داره. طیف زیادی از این ریک‌ها با هم متحد شدن و یه دولت واحد ایجاد کردن و از طریقش سعی دارن تمام ریک و مورتی‌ها رو مدیریت کنن و فعالیت‌های غیر قانونیشون رو مجازات کنن. ریک اصلی داستان ما، با این اتحاد، مشکل داره و همینم باعث میشه که هر وقت قانون شکنی خاصی از طرف یه ریک هنجارشکن و متفاوت اتفاق میوفته، انگشت اتهامو به طرف ریک اهل سیاره‌ی زمین بگیرن.

ریک، شخصیت بی‌مسئولیتی داره و خیلی وقتا به اخلاقیات کاری که انجام میده نگاه نمیکنه. اون با وجود قدرت و دانشی که داره، اهمیت چندانی نمیده که کاراش داره چه تاثیری روی وضعیت دنیا و زندگی آدما میذاره. هر چند که ما در دنیای واقعی نمی‌تونیم به چنین قدرتی برسیم و همچین عناصر تخیلی و فانتزی‌ای رو تجربه کنیم اما هر کدوم از ما می‌دونیم که به اندازه‌ی خودمون، صاحب قدرت و اراده هستیم و می‌تونیم تا حدی، زندگی دیگران رو تحت تاثیر قرار بدیم. 
نگاه کردن به ریک و داستانی که درونش هست، برای آدمایی که در مورد نحوه‌ی مدیریت قدرت اراده‌شون و سوالاتی که در مورد مسئولیت‌پذیری دارن، می‌تونه الهام بخش باشه؛ از این جهت که دنیای ریک، به مراتب پیچیده‌تر و با انتخاب‌های متنوع‌تری هست و اون عملا قادره یه دنیا رو در صورت تمایل نابود کنه یا به رشد و بهبودش کمک کنه.

نگاه انتقادی سریال ریک و مورتی به کار درست و غلط، از این جهت جالبه که به سراغ رایج‌ترین باورهایی که در مورد تشخیص خوب از بد داره رفته. این موضوع، بخصوص وقتی صحبت از شخصیت‌های ابرقهرمان و ابرشرور میشه، در عین ترکیب شدن با نوعی کمدی تاریک، به‌شدت منطقی به نظر میرسه. نه که هیچ معیار ثابت و روشنی برای تشخیص خوب از بد وجود نداشته باشه بلکه به نظر میرسه ما در مورد برخی از قضاوت‌های خودمون، از پارامترهای محدودی استفاده کردیم و به خاطر قرار گرفتن در رودروایسی یا دوری از انجام قضاوت‌های منفی، وجه مخرب بسیاری از اعمال به ظاهر مثبت و خیرخواهانه‌ی خودمون رو نمی‌بینیم. 
بسیاری از مشکلات و دردسر‌ها که آدما رو به منتهای فلاکت می‌رسونه، نه لزوما نشات گرفته از نوعی ظلم، بلکه تاثیرپذیرفته از بی‌مسئولیتی خوده آدماست که با انتخابای حماقت آمیزشون، نه تنها زندگی خودشون بلکه زندگی افرادی که بهشون وابسته هستنو هم به‌خطر انداختن. ریک، شخصیتیه که ازش انتظار میره با‌توجه به قدرتی که داره، اعمال قهرمانانه‌ی زیادی انجام بده؛ ولی اون از بسیاری از این کارا بیزاره و یا بیهوده میدونشون. نه لزوما بابت اینکه فرد بدجنس یا بی‌مسئولیتیه بلکه بعضا می‌تونه قضاوت صادقانه‌تری در مورد آدما و اعمال خودخواهانه‌شون داشته باشید.


وقتی شما در مورد قضاوت کردن دیگران، صریح و واقع‌گرا نباشید، نمی‌تونید به راحتی تصمیم بگیرید که عمل اخلاقی‌ای که قادر به بروز دادنش هستید چیه. این به معنی این نیست که قضاوت‌های خوب و بد خودتون رو جار بزنید؛ ولی تصمیمات ما، چنانچه با در‌نظر گرفتن صریح‌ترین و واقع‌گرایانه‌ترین قضاوت‌ها نباشن، می‌تونن تاثیری بسیار متفاوت با اونچه که انتظار داریمو به وجود بیارن. بعضا ما یه سری کارا رو فقط انجام میدیم تا آدما فکر کنن آدم خوبه هستیم و طرد نشیم، اما خودمون هم میدونیم که بسیاری از این کارا فرمالیته است و اون چیزی که جامعه‌مون بهش نیاز داره خیلی دور از کارایی هست که صرفا به‌خاطر قرار گرفتن در رودروایسی انجام میدیم.

جمع‌بندی
انیمیشن ریک و مورتی، بسیاری از جواب‌های بنیادی خودشو با توجه به نگرانی بشر مدرن، یعنی هرج و مرج دنیا ارائه داده. انسان با دیدن شلوغی و زیاد بودن اطلاعات درون دنیا، دچار وحشت و تعلیق میشه و به تمام جواب‌هایی که پیش از این برای سوالات اصلی خودش پیدا کرده شک میکنه. سریال ریک و مورتی، جواب‌های خودشو با نقد کردن بسیاری از جواب‌های رایج، به مخاطب خودش انتقال میده. این نگاه انتقادی، باعث میشه تا به راحتی دست به مقایسه و قضاوت بزنیم و بفهمیم که بسیاری از رویکرد‌ها، جهان‌بینی‌ها و باورایی که در دنیا رایج هستن و کسی جرات نداره انتقاد چندانی بهشون کنه و صرفا تحسین‌گر دارن، دقیقا دارای چه مشکلی هستن و چرا قرار نیست که استفاده از این جواب‌ها، روی بهبود کیفیت زندگیمون تاثیر خاصی بذاره. 
 

 

عادت ندارم قبل از دیدن یه فیلم، اطلاعات چندان خاصی در موردش به دست بیارم؛ صرفا یه نگاه به ژانر و کاورش میندازم، امتیازشو هم ناخواسته میبینم، بعضا شاید حتی خلاصه‌شو کامل نخونم چون ترجیح میدم که حتی شده با یه ایده‌ی بد، غافلگیر شم.
تا قبل از دیدن این فیلم، تنها چیزی که در مورد الویس پریسلی می‌دونستم این بود که یه خواننده است که به خاطر زیاد زور زدن تو دستشویی مرده.

علاقه‌ای ندارم فیلمای زندگی‌نامه رو به عنوان نوعی مستند یا حقیقت، باور کنم. فیلما معمولا برای کسب سود و به صورت جانبدارانه ساخته میشن، چه برسه صحبت از یه شخصیت سرشناس باشه که صرف اومدن اسمش توی خلاصه‌ی فیلم، باعث شهرت و فروش بیشترش میشه.

وقتی که فیلمو تازه شروع کردم، با خودم فکر میکردم که ای کاش جیکوب الوردی رو برای بازی نقش الویس آورده باشن. این پسره رو توی سریال یوفوریا دیده بودم و به نظرم اومد که چهره و وایبش شبیه عکسای الویسه. راستش عکس روی پوستر،  مشخص نمیکنه که کی داره نقش الویسو بازی میکنه. 
همینکه اولین سکانس الویسو دیدم و با جیکوب الوردی رو به رو شدم، گفتم خب اولین پارامتر ساخت یه زندگی نامه رو به خوبی رعایت کردن و من به عنوان یه مخاطب، می‌تونم با این کاراکتر، ارتباط بگیرم.

نقدی که قصد دارم در ادامه بنویسم صرفا نقد الویسی هست که این کارگردان، بازتولید کرده و فکر نمیکنم که الویس واقعی لزوما شبیه این داستان باشه، ممکنه خیلی بدتر یا شایدم بهتر از این شخصیت بوده باشه.

هشدار: ادامه‌ی این مطلب می‌تونه بخش‌هایی از داستان فیلمو لو بده.

میدونید اگه جمله‌ی اول فیلم نبود که میگه این فیلم بر اساس کتاب خاطرات پرسیلا ساخته شده، هر لحظه منتظر بودم که تو همون سکانسای اول، پرسیلا مورد تجاوز الویس قرار بگیره. ولی این یه حقیقت غیر قابل انکاره که الویس، خیلی موجه ظاهر میشه و اینقدر جنتلمن بازی در میاره که بچه‌باز بودنش کاملا رد بشه و همه به چشم یه مرد عاشق پیشه بهش نگاه کنن.
الویس رفتار کنترلگر خودشو خیلی زود نشون میده و این در حالیه که به طور موازی و در حرفه‌ی خودش، سرسپرده‌ی رسانه است تا بتونه شهرت و سرشناسی و ثروتشو افزایش بده. اون همچنین به شدت میل به خودنمایی و افسونگری داره. در حالی که در زمینه‌ی خوانندگی مشهوره، دنبال بازی توی فیلمای هالیوودیه و پرسیلا رو هم مجبور میکنه تا شریک فشار روانی این شهرت بیمارگونه بشه.

الویس لزوما تصویر افراد درگیر شهرت و ثروت نیست بلکه تصویر عرف و فرهنگ جامعه‌ای هست که مشهورش کرده. مشخصا اون به کیفیت زندگی زناشوییش اهمیت نمیده. مواد توهم‌زا مصرف میکنه و توی این مالیخولیا غرقه که تبدیل به یک شخصیت تاثیرگذار و کاریزماتیک شده، در حالی که اوج تاثیرش اینه که آهنگاشو توی پارتیا و ضبط ماشینا پخش میکنن یا یه عده سعی میکنن که طرز لباس پوشیدنشو تقلید کنن؟ الویس با سرگرم کردن خودش بین کتابای عرفانای دست ساخته‌ی هندی و چینی، بیشتر هم فضای زندگیش رو نابهنجار میکنه.

پرسیلا از همون ابتدا هم احساس امنیت روانی نمیکنه و میبینه که الویس اطرافش شلوغه و لزوما هم رفتاراش نرمال نیست. اما کاملا میشه حس کرد که زندگی اشرافی، بهش مزه کرده و دوست نداره به سبک سابق برگرده. در حالی که باید کالجو تموم کنه، با قرصای الویس، خودشو بیدار نگه میداره که بتونه توی سرگرمی‌های شبانه و عمدتا پرخرج الویس و رفقاش هم شرکت کنه.

فاصله‌ی این دو بیشتر میشه و احتمالا به جهت سرگرمی، یه بچه هم میارن. بچه‌ای برای یه رابطه، که الویس عارش میومده تا مدت‌ها رسمی و علنیش کنه. میشه حدس زد که اون مدت‌هاست داره خیانت میکنه.

شما نمی‌تونید از یه فردی که خودش برده‌ی یه سیستم درشته و حسابی باج میده، انتظار داشته باشید که برای همسرش استثنایی قائل بشه و اخلاقیات خاصی رو در موردش رعایت کنه. این فیلم، یه بخش کمی از خشونتا و اخلاقای بد الویس رو نشون میده و خدا میدونه که در واقعیت، این رفتارا چقدر بیشتر بودن. ولی خب نمیشه یه فیلم فمنیستی هم در نظرش گرفت. پرسیلا خودشم توی همچین فضایی نیست. از تحفه‌ها و ثروت الویس سود خوبی میبره و راهشو میکشه و میره.

ما عرف و اخلاقای نابهنجار رو اینطوری بازتولید و تقویت میکنیم؛ با پرستیدن افرادی که لزوما اخلاقیات خاصی رو رعایت نمیکنن و صرفا خودشون رو به شرکتای تجاری فروختن تا معروف بشن و بتونن شاتای خوبی رو بگیرن و لباسای خوبی بپوشن. الویس هرچقدرم هنرمند و با استعداد بوده باشه نمی‌تونه خیانت یا خشونت خودشو پشت همچین چیزایی قایم کنه و شهرتشم لزوما مدیون استعدادش نبوده. 
دنیا پر از آدمای با استعداد و هنرمنده ولی لزوما همه‌شون ثروتمند یا معروف میشن؟ همه‌ی ما می‌دونیم که اینطور نیست. حتی خیلی وقته هم که می‌دونیم چه شایعات تاریکی پشت سر چهره‌ها یا گروه‌های موسیقی معروفه. ولی بازم دنبالشون میکنیم، برای داشتن تکه‌های بیشتری از هنر و جذابیتشون خرج میکنیم، اونا رو میپرستیم و توی ذهنمون هزارجور فن‌فیکشن تولید میکنیم. مگه اینکه کارای غیر اخلاقیشون علنی شه، وگرنه قبلش در نظرمون الهه‌ی پاکدامنی هستن.

این به معنی لزوم تهمت زدن نیست، ولی اینو در نظر بگیرید که اعتبار دادن به افرادی که خودشونو ثابت نکردن و مشخص نیست که دقیقا چرا معروف و ثروتمند شدن، ممکنه به موجوداتی فاقد تعهد و اخلاق، قدرتایی بده تا بر علیه خوده ما کار کنن. همین چهره‌ها، جزو اولین اشخاصی هستن که از طرف سیستمای پروپاگاندایی به کار گرفته میشن یا مردم جامعه رو تحریک به انجام کارای خاصی میکنن. 
اگر بحث پیدا کردن خوراک فکری خوب باشه، چیزای زیادی برای مصرف کردن پیدا میشه؛ اینترنت ما رو در معرض داده‌ی انبوه قرار میده، لزومی نداره که یه فردو بیش از حد اعتبار ببخشیم و ازش یه خدای بی‌لیاقت بسازیم که ما رو از طرف اربابای خودش کنترل میکنه.

جمع‌بندی
تصویر الویس پریسلی توی این فیلم، شخصیت تاریکی هست. فردی که اگه معروف و ثروتمند نبود، مثل خیلی از آدمایی که این روزا می‌بینیم به نظر می‌رسید؛ یه فرد دروغگو، ریاکار، کنترلگر و سایکو. اما الویس احتمالا توسط افراد زیادی، جور دیگه‌ای قضاوت میشه، چون اون یه خدای دست ساخته است که هنوزم خیلیا دوستش دارن.

 

شاید یکی از خوش شانسی های زندگیم این بود که دیرموقع با انیمیشن ریک و مورتی آشنا شدم؛ درست زمانی که 7 فصلش منتشر شده بود. 
توی مطلب "ریک و مورتی چطور به سوالات بنیادی ما جواب میدن؟" درمورد این صحبت شد که این انیمیشن به شکل هوشمندانه ای با استفاده از مفاهیم فلسفی و روان شناسی، به چالش هایی که در زندگی مدرن باهاشون مواجه هستیم جواب میده. یک بیان انتقادی درون این انیمیشن هست که بسیاری از باورها و جواب های رایجی که برای سوالات مهم زندگی وجود داره رو زیر سوال میبره و به مخاطب خودش نشون میده که پیچیدگی دنیای ما، قضاوت و تصمیم گیری رو بیش از پیش دشوار میکنه.

از جمله مفاهیمی که به کرار در این انیمیشن زیر سوال میره، مفاهیمی مثل هویت، مسئولیت پذیری و تاثیر طولانی مدت و بلند مدت انتخاب هاست. همچنین ایده ی دنیاهای موازی، خیلی اوقات به بیننده اجازه میده تا درک روشن تری از تفاوت ها و نقاط قوت و ضعف تصمیمات و تایپ های شخصیتی بالقوه مون پیدا کنیم. یه استفاده ی مثبت از قدرت ما آدم ها در شبیه سازی اتفاقات ممکن و غیر ممکن. 
در مطلب "نقد فصل اول" با عنوان "پارانویای آمریکایی" بیشتر از جنس کمدی این انیمیشن صحبت شد. در حالیکه همواره از تاریخ ترین و پیچیده ترین مسائل زندگی صحبت میشه، ریک و مورتی خیلی خوب میتونه جذابیت و کمدی داستان رو حفظ کنه. همچنین درمورد تضاد بین نگاه بدبینانه ی ریک و ایده آل گرایی مورتی صحبت شد که به نوبه ی خودش، در عین طنز بودن، تلنگر های قابل ملاحظه ای رو به مخاطب بالقوه ی این انیمیشن میزنه.

غرض از این خلاصه گویی ها این بود که صحبت درمورد مسائلی شروع بشه که توی مطالب قبلی، بهشون اشاره نشده. چیزی که حالا بیش از پیش درموردش کنجکاو هستم اینه که ببینم مخاطب عمومی، چه نقد های منفی رو بیش از پیش نسبت به این انیمیشن مطرح کرده.

این مطلب، صرفا بخشی از داستان اپیزود اول از فصل 1 رو لو میده.

شاید مثبت ترین ویژگی انیمیشن ریک و مورتی این باشه که تقریبا هر مدل بیننده رو شدیدا تحریک میکنه تا درمورد مسائل پیچیده ی زندگی فکر کنه و دست به قضاوت جهان بینی خودش و دیگران بزنه و صرفا محض خنده و سرگرم شدن، سراغ همچین انیمیشنی نره. 
قسمت اول این انیمیشن، ترکیبی از ویژگی های اصلی و یه سری ویژگی ها هست که صرفا به عنوان ایده مطرح شدن و در ادامه، به تدریج حذف شدن. در اینجا میشه گفت که مورتی، نقش پررنگ تری داشته و چندان شکل بالغ و منتقد ریک رو نمیشه دید. این در حالیه که کلیت فصل های آینده، قراره که ریک رو مهم جلوه بده و رویکردهای ریک هست که منحصر به فرد و در عین حال، الهام بخش اطرافیانش واقع میشه. 
توی صحنه ی اول، ریک که شدیدا مست کرده، مورتی رو بیدار میکنه و با وسیله ی پرنده ای که به تازگی ساخته، به یه سفر میرن. ریک یه بمب نوترینوساخته و درمورد نابودی بشریت صحبت میکنه و به مورتی هم پیشنهاد میده که با جسیکا، آدم و حوای جدید سیاره بشن. 
هرچند که مستی ریک، کمدی داستان رو تضمین میکنه اما غیر قابل انکاره که ریک دچار نوعی راسگویی حین مستی شده و این رویکرد غالبش در آینده هم هست و نابود کردن موجودات زنده ی یک سیاره، براش می تونه بدون هیچ عذاب وجدانی رخ بده.

این اپیزود به عنوان شروع، میزان قدرت ریک رو توصیف میکنه. پیرمردی که قدرت نابود کردن دنیا رو داره و علاقه ای هم نداره که مثل یک قهرمان یا فرد مسئولیت پذیر زندگی کنه. قدرتمند بی مسئولیت، میتونه محبوب قلب بیننده ای باشه که در عین شیفتگی به قدرت و ماجراجویی، علاقه ای به پیچیدگی درک خیر و شر و انجام کار فکری در این زمینه نداره. ریک مجبور نیست حس رقت انگیز سرخوردگی یک ابرقهرمان، بعد از انجام یک اشتباه کوچیک رو تحمل کنه و خوشبختانه از اونجایی که توی یه دنیای تخیلی و انیمیشنی زندگی میکنه، قرار نیست به این زودی بمیره و میتونه نمایش دهنده ی سیر حماقت بی پایان باشه. 


مورتی ریک رو مجبور میکنه که وسیله ی پرنده رو فرود بیاره و ریک هم در حالیکه از شدت مستی نمیتونه بیدار بمونه، اعلام میکنه که همه ی این کارا یه آزمایش برای قوی تر شدن مورتی بود و زحمت غیر فعال کردن بمب هم برای مورتی میمونه. این الگوی رفتاری ریک و تلاش مضحکی که برای توجیه کردن خودش انجام میده ممکنه برای خیلیا آشنا به نظر برسه و یادآور افرادی باشه که واقعا قدرت زیادی دارن اما مسئولیت پذیر هم نیستن و همیشه سعی میکنن کارهای خودشون رو با حرفایی که اصلا بهشون نمیاد، توجیه کنن. 
از همین ابتدا مشخصه که با یک ریک کاملا شرور طرفیم پس چی میشه که رفته رفته، همین پیرمرد می تونه محبوبیت بیشتری نسبت به مورتی و تمام شخصیت های درون انیمیشن به دست بیاره؟ تراژدی زندگی ریک، چه مسائل شخصی و خونوادگیش و چه تجاربی که در دنیای علم داره، همواره در پس زمینه ی یه فضای کمدی، مشغول به کار هستن و اتفاقا پتانسیل زیادی برای تحریک احساسات بیننده و تغییر قضاوتش درمورد پیرمرد دارن.

روز بعد از قضیه ی بمب نوترینو، والدین مورتی، یعنی جری و بث، به این نتیجه میرسن که ریک داره نوعی تاثیر منفی روی شخصیت مورتی میذاره. اونا این وسواس رو همواره دارن اما دلیل عدم کاریزما و بی نتیجه موندن حساسیتشون اینه که نقش والدین مسئولیت پذیر رو بازی میکنن و به موقع اش می تونن به مراتب، خیلی بی فکرتر و خودخواهانه تر از ریک عمل کنن. بچه ها هم متوجه این موضوع هستن و در نهایت، ریک رو به عنوان یک الگو، به پدر و مادر خودشون ترجیح میدن. 
همزمان که صحبت درمورد بردن ریک به خانه ی سالمندان مطرحه، پیرمرد به مدرسه ی نوه اش میره و اولین سفر ابعادی رو شروع میکنن. توی دنیایی که شرایط مناسبی برای رشد یه درخت بخصوص فراهمه و قدرتای بخصوصی رو درون دانه ی میوه شون میشه دید که عوارضی شبیه به مواد مخدرو هم میتونه داشته باشه. 


ریک از مورتی میخواد که مگا سید رو توی روده اش پنهان کنه که این کارش، یه کنتراست شدید با صحبتای بث و اسمیت درمورد تاثیر منفی ریک داره. در عین حالت کمدی این صحنه، شما تقریبا با اولین شوخی آشکارا منشوری ای که این انیمیشن رو تبدیل به کاری مخصوص بزرگسالان میکنه رو به رو میشید. اگر همچین اتفاقی توی یه کار درام و خارج از فضای کمدی بیوفته، ریک تبدیل به یه فرد نفرین شده میشه که استفاده های جنسی وحشتناکی از بچه ها میکنه اما توی یه داستان کمدی که مخصوص بزرگسالا ساخته شده، شما می تونید با همچین مسائلی شوخی کنید. هرچند که این موضوع، چیزی نیست که همه باهاش کنار اومده باشن و کارای کمدی، عموما همیشه بابت چیزایی که باهاشون شوخی میکنن، مورد انتقاد منفی هم قرار میگیرن و جمله‌هایی مثل اینکه با این مورد نباید شوخی کرد رو میشنون.

اینکه یه پیرمرد از یه بچه همچین سواستفاده ای میکنه، چه به صورت کمدی و چه درام غم انگیز، به خودی خود عجیب نیست که توی یک داستان بیاد. سواستفاده، بخشی از اتفاقات دنیای واقعیه و وجود داره و داستان ها هم میتونن بر اساس اونچه که وجود داره و وجود نداره ساخته بشن. بحث اینه که کلیت داستان سعی میکنه چه احساسی نسبت به شخصیت ریک ایجاد کنه؟ آیا اونطور که برخی میگن، همچین داستان هایی میتونن قباحت سواستفاده ی جنسی رو از بین ببرن؟ آیا اتهام جنسی یکی از سازنده ها و ایده پردازای اصلی این انیمیشن، سندی بر تایید این ادعاست؟ 
برای اینکه بشه جواب نسبتا منصفانه ای برای این سوال پیدا کرد، شاید بد نباشه که خودمون رو جای سازنده های این انیمیشن قرار بدیم. فرض کنید شما شانس اینو دارید که یه اثر کمدی برای یه شبکه ی محبوب بسازید و قراره پول خوبی هم از اتمام این پروژه به دست بیارید. همکارتون همچین ایده ای رو پیش روی شما قرار میده و تقریبا مطمئن هستید که قراره حسابی جلب توجه کنه. تصمیمتون چیه؟ ترجیح میدید همین ایده رو گسترش بدید؟ هرچند که شوخی ها خیلی بد هستن ولی مشخصا برای افراد بالغ ساخته میشه و وظیفه ی والدینه که از بچه ها در مقابل همچین محتوایی مراقبت کنن. 
بحث رده بندی سنی، در نظرم موضوع مسخره ای هست از این بابت که خیلی از بچه ها محدودیت خاصی در استفاده از محتوا ندارن و می تونن هر چیزی که دوست دارن رو از سطح اینترنت جمع آوری کنن و به عنوان یه خوراکی ذهنی، مصرف کنن. فرقشون با افراد بالغ میتونه این باشه که تاثیرپذیرتر هستن ولی اگر یه محتوا، الگوهای نابهنجاری رو درون خودش داشته باشه، میتونه برای یک فرد بالغ هم به نوبه ی خودش، خطرناک واقع بشه و چیزی که مصونیت ایجاد میکنه، یه نگاه انتقادیه. یعنی تفاوت اساسی یه فرد بزرگسال با یه کودک یا نوجوان اینه که ما میتونیم شدیدا بدبین باشیم و حتی اگر نتونیم ایراد کار رو توصیف کنیم، به شکل مداومی زنگ خطر نشون بدیم و بگیم که با فلان اثر، مشکل داریم. 
خیلی وقتا، حتی افرادی که دلایل عجیب و غریب و مضحک و تئوری های به شدت غیر منطقی رو به یک اثر نسبت میدن، بدبینیشون در زمان مناسبی فعال شده اما لزوما به ادبیات مناسبی برای توصیف دلیل بدبینیشون نرسیدن. در مورد انیمیشنی مثل ریک و مورتی هم مشخصا میشه حس کرد که قادر به ایجاد حدی از بدبینی هست اما به دلیل پیچیدگی داستان و حقه ی ساخت، توصیف اینکه دقیقا چه چیزی داره حس بدبینی رو ایجاد میکنه، دشوار باشه.

جمع بندی
شاید ساده ترین توصیفی که درمورد محتوای ریک و مورتی بشه ارائه داد همینه که این اثر میتونه یه فردی که بدبینی خودش رو سرکوب کرده و به رسمیت نمیشناسه رو تبدیل به فرد به مراتب بی مسئولیت تر و بی تفاوت تری کنه. 
توجه داشته باشید که این ذهن بدبین و منتقد، با فعال موندن خودش، قرار نیست لذت دیدن کاری مثل ریک و مورتی رو از شما بگیره بلکه شما می تونید در عین لذت بردن از هر محتوایی، با یه نگاه انتقادی، از سلامت روان خودتون مراقبت کنید و تبدیل به یه فرد تاثیرپذیر نشید.