برچسب (مهارت‌های روانی)

پست‌های مرتبط با برچسب (مهارت‌های روانی)

 

تعلق و وابستگی، هیچ کدوم به خودی خود مثبت یا منفی نیستن. ممکنه در ظاهر، حتی مترادف به نظر برسن اما مفاهیم متفاوتی به حساب میان.

به نظرم یک توصیف بهینه برای درک تفاوت مفهوم تعلق و وابستگی اینه که تعلق مثل ریشه زدن در زمین و وابستگی مثل رشد شاخه های درخته. ریشه و شاخه ها میتونن از برخی جهات به همدیگه شباهت داشته باشن اما ریشه درگیر جاذبه ست و شاخه ها همواره برخلاف جاذبه حرکت میکنن.

فکر میکنم همچنانکه قطع شدن شاخه، لزوما باعث خشکیدن ریشه نمیشه، وابستگی ها لزوما عنصر حیاتی نیستن و تعلق، مقدم بر وابستگیه. ریشه میتونه بدون شاخه، همچنان ادامه بده و به ساختار کمک کنه تا دوباره رشد کنه اما شاخه ها در صورت قطع شدن، نیازمند مجددا ریشه زدن هستن تا بتونن رشد و بقای خودشون رو تضمین کنن.

فکر میکنم وابستگی، همچنین توصیف کننده ی مسیری هست که موجود در این دنیا طی میکنه اما اینکه چه مسیر و وابستگی هایی رو طی میکنه، تا حد زیادی به ریشه ها و تعلقاتش بستگی داره. وابستگی های بیمارگونه، میتونه ریشه در تعلقات بیمارگونه داشته باشه. و درک تعلقات بیمارگونه، نیازمند نوعی سفر درونیه.

در این مورد مطمئن نیستم اما احساس میکنم که تعلقات همچنین شبیه والدین هستن و در ابتدا، درمورد مفاهیمی شکل میگیرن که از دیگران به ما ارث رسیده و خودمون انتخابش نکردیم اما رفته رفته میشه این تعلقات رو تغییر داد. برخلاف تعلق، وابستگی ها میتونن ماهیت انتخابی تر و شخصی تری داشته باشن.

 

بخش زیادی از مهارت‌های روانی، ارتباط مستقیمی با ارتباط گرفتن با دیگران و جلوگیری از ایجاد سوتفاهمه اما ممکنه موقعیت‌هایی رو تجربه کرده باشید که قادر به بیان منظور و احساساتتون به فرد یا افراد خاصی نیستید، درحالیکه طرف مقابل، کنجکاو و پر از حدس و تردیده و بدش هم نمیاد که حرف ها و توضیحات شما رو بشنوه.

گاهی آدم نمی‌تونه منظورشو توضیح بده چون یا ادبیات مناسب برای حرف زدن و گفتن از منظورش رو نداره یا میدونه که طرف مقابل، نمی‌تونه حرفاشو درک کنه. بعضی از احساسات و تجارب، بخصوص مسائل ناراحت کننده، ممکنه بیش از حد ما رو برای توضیح دادنشون دچار مشکل کنن یا توصیف دقیقشون نیاز به مهارتی داشته باشه که در محدوده‌ی توانایی های ارتباطی ما نیست. در این حالت، موندن طرف مقابل در حالت حدس و کنجکاوی، نه تنها بد نیست بلکه حتی ممکنه کمک کنه که طرف مقابل، تلاش بیشتری برای درک احساسات و افکار ما به خرج بده.

توضیح دادن اضافه درمورد موضوعی که طرف مقابل نشون داده چندان قادر به درکش نیست یا درموردش یک موضع خودخواهانه داره، بعضا ممکنه صرفا سطح تنش رو افزایش بده یا باعث ایجاد سوتفاهم و کج‌فهمی بشه.

چیزی که لازمه بدونید اینه که مثل هر مهارت روانی دیگه‌ای، مهارت نگه داشتن دیگران در حال حدس و کنجکاوی، به خودی خود نه خوبه و نه بد و میشه ازش سواستفاده هم کرد. بعضا از این مهارت روانی برای جلب توجه نسبت به مسائلی استفاده میشه که لزوما پیچیده نیستن اما دوست دارن عجیب و عمیق جلوه کنن و از این طریق، به صورت موقت هم که شده، مخاطب جلب کنن⁦.

نگه داشتن دیگران در حالت حدس و گمان ممکنه بعضا برای برخی که توقعات خاصی دارن، ناخوش‌آیند جلوه کنه. فرض کنید قصد دارید یه دوست رو کنار بذارید چون به این نتیجه رسیدید که اصول اخلاقیتون خیلی فرق داره و تاثیر منفی ای روی زندگیتون میذاره و در کنارش نمی تونید رشد کنید. همچنین تا قبل از این هم درمورد اصول اخلاقیتون حرف زدید و طرف مقابل راه خودشو رفته و اهمیتی برای افکار شما قائل نیست. در این حالت اگر بخواید رابطه رو تموم کنید، ممکنه طرف مقابل اصلا با حرفاتون قانع نشه. شما نه مجبورید و نه میتونید تا آخر عمرتون برای طرف مقابل حرف بزنید و اونو درمورد دلیل کات کردن توجیه کنید. چه بسا اگر فرد رو در حالت حدس و گمان رها کنید و برید، به خاطر ناراحتی هم که شده کمی به خودش زحمت بده و بفهمه که این همه مدت با چجور آدمی دوست بوده.

لازم به تکرار دوباره‌ست که این مهارت روانی، مربوط به زمان هایی هست که ما نمی تونیم درمورد یک موضوع توضیح بدیم، نه اینکه آدما رو عمدا درگیر حدس و تردید و کنجکاوی کرد.

مهارت روانی احساس خطر درمورد پدیده‌ای به‌ظاهر ساده

ضرب المثل فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه، اشاره‌ی خوبی به این مهارت روانی داره. فرهنگ عمومی، با این مهارت روانی بیگانه نیست اما باز هم تراژدی‌های فردی و اجتماعی زیادی درموردش وجود داره.

این مثل وقتیه که یه آدم با ظاهر و حرفای ساده رو می‌بینیم و پیش خودمون میگیم که محال ممکنه همچین فردی بتونه مشکلی برام ایجاد کنه یا بهم ضرری بزنه. بعضیا ممکنه در مواجهه با همچین آدمایی شروع کنن به مسخره کردن و سواستفاده ازشون یا تحقیر کردنشون، یا انواع آزار و اذیت‌های دیگه.

این وضعیت، معمولا زمانی ایجاد میشه که توانایی های بالقوه‌ی دیگران رو دست کم میگیریم یا درکمون از نحوه‌ی آسیب‌هایی که میتونن بهمون برسونن خیلی محدوده. همه قرار نیست که در یک محدوده‌ی مشخص و با روش‌های رایج، به ما آزار برسونن یا آسیبی به ما بزنن. هر فردی با توجه به فرصت‌ها و امکانات و استعدادهایی که داره، به روش های مختلفی ممکنه کارهای دیگران رو تلافی کنه یا بهشون آسیب بزنه.

لازم به ذکره که این مهارت روانی، لزوما درمورد موقعیت‌های مرتبط با آزار و اذیت نیست و وجه خاصش، اهمیت احساس خطره. مثل وقتی که آدم از حضور در یک موقعیت احساس خطر میکنه چون نگرانه که بودنش در اون موقعیت خاص، تاثیر بدی روی ذهن دیگران بذاره و یا باعث بشه که مسئولیت اجتماعی خودش رو به خوبی انجام نده. به طور همزمان، ممکنه دیگران احساس خطر نکنن یا نگرانی خاصی از بودن در اون موقعیت نداشته باشن و بهمون بگن این موقعیت خیلی هم خوبه و ازش استفاده کن.

چیزی که میتونه کمک کنه تا آدم به اندازه‌ی کافی و بهینه با این مهارت روانی کار کنه دقیقا اهمیت دادن به مسئولیت اجتماعیش هست. توجه به اینکه چه طرز برخوردی درسته و چه طرز برخوردی صرفا ناشی از خودخواهی یا هیجان‌زده بودنه.

خلاصه‌ی کلام اینکه خیلی از تراژدی‌ها به وجود میان چون پدیده‌ای که باهاش مواجه هستیم رو دست کم میگیریم و اهمیتی به توانایی های احتمالی و بالقوه‌اش نمیدیم. این مثل گوگولی فرض کردن یه قارچ که در ناکجا رشد کرده یا قضاوت یک میوه‌ی کوچیک و براق سمی از روی ظاهرش هست. همه‌ی توانایی های یک پدیده، قرار نیست در ظاهرش هم متجلی بشه.

 

ممکنه بارها جملاتی درمورد نقاب‌هایی که آدما به چهره میزنن شنیده باشید. به عنوان یک استعاره، نقاب اشاره‌ای به نوعی پوشش هست که آدما برای پنهان کردن بخشی از هویت واقعی و وانمود کردن به چیزی که نیستن مورد استفاده قرار میدن.

معمولا در فرهنگ عمومی، داشتن هر نوع نقاب هویتی، ناپسند شمرده میشه و آدمایی مورد تحسین قرار میگیرن که بتونن خودشون رو به صادقانه ترین شکل ممکن نشون بدن. در حالت عادی، چنین ایده‌آلی لزوما محقق نمیشه چون هر فردی بسته به نیازها و حس ناامنی، ممکنه از انواعی از نقاب های هویتی استفاده کنه.

شاید بشه گفت که نقاب های هویتی، به خودی خود نه خوبن و نه بد؛ صرفا بستگی داره که چطور و به چه منظوری مورد استفاده قرار بگیرن. مثلا یک فرد ممکنه برای حفظ امنیت روانی خودی در یک جمع خاص، نقاب فردی رو به چهره‌ی هویتش بزنه که ثروت متوسط یا کمی داره، در حالیکه عملا فرد ثروتمندی به حساب میاد.

نکته‌ای در مورد این مهارت روانی مهمه اینه که بفهمیم اصلا نقاب ها چرا درست شدن؟ گاهی به خودمون میایم و میبینیم که مدت‌هاست داریم از یه نقاب هویتی خاص استفاده می‌کنیم و اونقدر از این پوشش استفاده کردیم که هویت اصلی خودمون و دلیل به وجود اومدن این نقاب رو فراموش کردیم. در این وضعیت، درک دلیل به وجود اومدن یک نقاب و تاریخچه و کاربردش، میتونه مفید باشه⁦.

نقاب های هویتی، مثل نقاب‌های واقعی نیستن که به راحتی به چشم بیان و بشه شناساییشون کنه. اونها ماهیت انتزاعی دارن و لزوما یک چهره‌ی ملموس و خاص رو پنهان نمیکنن. هر نقاب هویتی بسته به نحوه‌ی طراحیش ممکنه بخش‌هایی از شخصیت و افکار فرد رو پنهان کنه و متفاوت جلوه بده. به همین دلیل هم درک نقاب های هویتی، به تنهایی یک مهارت روانی خاص به شمار میاد و بهره بردن ازش هم همیشه ساده نیست.

 

در حالت عادی، داستان‌های زیادی در شکل دادن نگاه ما به خودمون و زندگی تاثیر دارن. این داستان‌ها گاها ساخته‌ی خودمون هستن و گاهی هم توسط دیگران ساخته و به ما تلقین شدن، همچنین ممکنه بعضی از داستان‌ها، ماهیت ترکیبی داشته باشن.

درک مفهوم داستان‌هایی برای تاب آوری، به عنوان یک مهارت روانی، یعنی در مورد چنین داستان‌هایی به نوعی خودآگاهی برسیم و بدونیم کدوم داستان‌ها رو در ذهنمون نگه داشتیم صرفا چون کمک میکنن از یک شرایط سخت عبور کنیم.

داشتن یا ساختن داستان‌هایی برای تاب آوری، به خودی خود نه خوبه و نه بد و چنانچه این مهارت روانی، به شکل سالمی به کار گرفته بشه، میتونه به فرد کمک کنه تا فشار روانی یک دوره‌ی بحران رو راحت تر مدیریت کنه.

هر دوره از زندگی ممکنه کمبودها یا ناراحتی‌های خاصی رو برای فرد ایجاد کنه. داستان‌های تاب آوری، به آدم کمک میکنن تا چیزی مثل یک دوره‌ی موقت گرسنگی رو با فروپاشی کمتری پشت سر بذاره و از یه شرایط سخت عبور کنه.