تعبیر خواب بادوم پفکی تند

تعبیر خواب رایگان| به قول استاد فقیدم، برای شاد شدن باید خودمونو بشناسیم و برای شاد موندن، باید چیزای زیادی درمورد دنیا یاد بگیریم.

مهارت درک قضاوت سطحی

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 17 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·


مهارت روانی درک قضاوت سطحی یا قضاوت براساس ظاهر 
قضاوت سطحی، یعنی نتیجه گیری براساس ظاهر، درحالیکه پدیده ی مورد بحث، چندلایه یا پیچیده تره یا به شکلی، حقیقتش پنهان شده و اونچه که مورد قضاوت قرار گرفته، یک لایه ی بیرونی و بسیار دور از حقیقت اصلی و کلیدی پدیده است. 
درک این موضوع همیشه ساده نیست اما آگاهی پیدا کردن نسبت به یک قضاوت سطحی، میتونه راه خوبی برای افزایش امنیت روانی و شناخت آدما باشه. 
درک اینکه یک قضاوت صرفا براساس ظاهر هست یا نه، نیاز به خودآگاهی و تامل داره. قضاوت سطحی معمولا با تکیه بر شواهد محدود مثل لباس، چهره، لحن اولیه یا یک رفتار جزئی انجام میشه. در این مسیر، بافت و زمینه نادیده گرفته میشه مثلا شرایط زندگی، فرهنگ یا تجربه های قبلی فرد.
در قضاوت سطحی، شاهد نوعی احساس قطعیت سریع، بدون کنجکاوی برای اطلاعات بیشتر هستیم و معمولا همراه با نوعی برچسب زدنه. 
داستان دیو و دلبر، شاید رایج ترین نمونه ی داستانی در فرهنگ عامه باشه که به این مهارت روانی اشاره داره. 
در این داستان، قضاوت سطحی روستایی ها و حتی خواهران دلبر اینه که ظاهر ترسناک و هیولامانند، تصویری از ذات شرور و خطرناکه. واقعیت پنهان اینه که درون اون هیولا، شاهزاده ای نجیب و مهربان، گرفتار نفرین شده. 
دلبر کسی هست که مهارت روانی درک قضاوت سطحی رو نشون میده. از روی ترس یا انزجار اولیه عمل نمیکنه، صبر میکنه، مشاهده میکنه، نشانه های غیرظاهری مثل مهربانی، آسیب پذیری و ایثار رو میبینه و درنهایت به حقیقت میرسه. 
چیزی شبیه به این الگو رو در داستان شاهزاده و قورباغه یا اسطوره ی پرومته میشه دید. 
در اسطوره ی پرومته، قضاو سطحی زئوس از انسان ها به عنوان موجوداتی ناقص و نافرمان رو شاهد هستیم، این درحالیه که پرومته میتونه ظرفیت و اشتیاق انسان ها برای یادگیری رو ببینه.
همچنین داستان زال و سیمرغ هم این الگو رو درون خودش داره. در این داستان، قضاوت سطحی اطرافیان درباره ی نوزاد سفیدمو یا زال رو شاهد هستیم که اون رو پیر خطاب کردن و رهاش میکنن اما سیمرغ رفتار عاقلانه تری نشون میده. 
این داستان ها نشون میدن که ظاهر همیشه دروغ نمیگه، اما لزوما همیشه تمام حقیقت رو هم نشون نمیده.

اسطوره های یونان و روم پر از نمونه هایی هستن که قضاوت سطحی، مستقیما به تراژدی ختم شده. 
مجازات پسر بی گناه در داستان هیپولیتوس و تزئوس
فدرا، همسر تزئوس، پادشاه آتن، عاشق پسرخوانده ای هیپولیتوس میشه. هیپولیتوس که به ایزدبانوی پاکی سوگند خورده، فدرا رو رد میکنه. فدرا از شرم و خشم خودکشی میکنه اما قبل از مرگ در نامه ای به دروغ مینویسه که هیپولیتوس بهش تجاوز کرده. 
تزئوس با دیدن جسد همسر و خوندن نامه، بدون هیچ گفت و گویی با پسرش و بدون توجه به سابقه ی پاکدامنی هیپولیتوس، بلافاصله اون رو گناهکار میدونه. 
تزئوس از خدای دریا یعنی پوزئیدون میخواد پسرش رو نفرین کنه. هیولایی از دریا بیرون میاد و اسب های ارابه ی هیپولیتوس رو رم میده، هیپولیتوس به شدت مجروح میشه و میمیره، فقط وقتی آرتمیس میاد و حقیقت رو فاش میکنه، تزئوس متوجه میشه که قضاوت عجولانه اش باعث شد پاک ترین عزیزش رو بکشه.

قضاوت براساس ظاهر و خشم در داستان مدوسا
مدوسا دختری فانی با موهای زیبا بود که در معبد آتنا به عنوان کاهنه خدمت میکرد. پوزئیدون یا خدای دریا، در معبد آتنا بهش تجاوز کرد. 
آتنا که نمیتونست علیه پوزئیدون کاری کنه، خشم خودش رو متوجه مدوسا میکنه. از روی ظاهر، یعنی تجاوزی که در معبدش اتفاق افتاده، و بدون توجه به اینکه مدوسا قربانی بوده، مدوسا به جای پوزئیدون مجازات میشه. 
تراژدی این داستان اینه که آتنا ظاهر مدوسا رو به هیولایی با مارهایی به جای مو و نگاهی سنگ کننده تبدیل میکنه. مدوسا از زیباترین کاهنه به نفرین شده ترین هیولا تبدیل میشه و بعدا به دست پرسئوس، سر بریده میشه. در اینجا، قضاوت ظاهری، باعث یک بی عدالتی اساطیری میشه.

 


این مطلب درمورد تاثیر روانی هنرهای تجسمی، فارغ از موضوعی که درموردش حرف میزنن هست. مثلا یه مجسمه، فارغ از موضوعش، چه احساسی رو در مخاطب یا سازنده اش زنده میکنه؟ نشانه شناسی هنرهای تجسمی و روانشناسی ادراک، میتونه هنر رو از یک خبر، به یک تجربه تبدیل کنه. 
وقتی به یک تابلو یا مجسمه نگاه میکنیم، معمولا اول میپرسیم: این نقاشی چه چیزی رو نشون میده؟ 
اما سوال مهم تر اینه که: این اثر با من چیکار میکنه؟ 
هنرهای تجسمی، بیشتر یک پدیده ی فیزیکی و حسی هستن که مستقیما با سیستم لیمبیک و قشر بینایی با گفت و گو میکنن. 
هر عنصر بصری میتونه یک نشانه است که میتونه کهن الگوهای روانی رو فعال کنه. مثلا خط عموی، نماد ایستادگی، تعالی، قدرت و ریسکه. یک خط عمودی بلند، مثل خطوط به کار رفته در طراحی مناره یا مجسمه های گوتیک، احساس جاذبه ی معکوس یا سبکی روح رو تداعی میکنه. 
خط منحنی و مارپیچ میتونه نماد پویایی، رشد، تکامل و گاها اغواگری باشه. مارپیچ به مغز ما حس حرکتی بی پایان میده که یادآور کهن الگوی تحول هست. 
بافت های خشن، حس دفاع، طبیعت وحشی یا اصالت، لمس ذهنی یک سطح زبر و همچنین مهارت تاب آوری روانی رو تداعی میکنن. 
یک بافت نرم و صیقلی، میتونه نماد کنترل، سکون و گسست از طبیعت باشه. این بافت رو در مجسمه های مرمری کلاسیک به کرار میشه دید که حس آرامش سرد و فاصله ی عاطفی رو زنده میکنن. 
فرض کنید مجسمه ای از یک انسان، در حالت ایستاده میبینید که اسم و هویتش حذف شده. این مجسمه صرفا به خاطر بودن در قالب انسان، چه تاثیر روانی ای داره؟ 
انسان برای ذهن خودش، آشناترین و در عین حال ترسناک ترین شی میتونه باشه. مجسمه ی انسان هیچوقت خنثی نیست و اثرش به این صورته که مخاطب دچار نوعی همانند سازی میکنه. 
مخاطب ناخودآگاه بدن خودش رو روی مجسمه پروجکت میکنه. اگر مجسمه محکم و استوار ایستاده باشه، احساس ثبات نفس رو به مخاطب منتقل میکنه. اگر خمیده باشه، ممکنه حس فشردگی یا تحت فشار بودن رو تداعی کنه. 
همچنین ممکنه پدیده ی دره ی وهم انگیز رو برای مخاطب ایجاد کنه. مجسمه ی انسان به خاطر شباهت زیاد به ما، اما فقدان روح، احساسی دوگانه از شیفتگی و وحشت رو به طور همزمان ایجاد میکنه. این دوگانگی، مهارت تحمل ابهام رو در مخاطب تمرین میده. 
یک مجسمه، لبه های مشخص داره. در مقابل جهان بی فرم و سیال ذهن، مجسمه به مغز میگه: اینجا آغاز و پایان منه. 
این به مخاطب مهارت تعیین حد و مرز شخصی رو آموزش میده. 
مجسمه حرکت نمیکنه و در "اینجا و اکنون" خالص هست. نگاه کردن به مجسمه، مغز رو از حالت "حافظه-پیش بینی" خارج میکنه و به حالت سکون میره. این دقیقا چیزی هست که در مدیتیشن دنبال میکنیم. 
سنگ ماندگاره اما شکل انسان بر روی سنگ، یادآور بدن گذرای ماست. مجسمه ی انسان، بخصوص اگر ترک خورده یا کهنه باشه، میتونه حس یا مهارت روانی پذیرش محدودیت رو در مخاطب تقویت کنه. 
هنرهای تجسمی، فارغ از اینکه درباره ی چه چیزی حرف میزنن، ژیمناستیک مغز هستن. یک مجسمه ی انسان، یک مربی خاموشه که به ما یاد میده چطور دربرابر ماده ی خام هستی بایستیم، چطور محدودیت رو بپذیریم و چطور از یک شیء صامت، عمیق ترین معانی روانی رو استخراج کنیم. 
رویکرد تاریخی نیست به مجسمه عمدتا حول سه اسم میچرخه. این نظریه ها علیرغم قدمت، هنوز پایه های بحث های امروزی رو شکل میدن. 
یوهان یواخیم وینلکمان (1717-1868) به عنوان پدر تاریخ هنر شناخته میشه. نظریه ی محوریش اینه که زیبایی ایده آل یعنی شکوه نجیب و آرامشی آرام. 
ایشون مجسمه های یونانی رو نه تقلید از طبیعت، که تعالی اونها میدونست. برای این آدم، فرم بی نقص بدن، بازتاب مستقیم روح بی نقص بود. 
فدریش هگل (1770-1831) در زمینه ی فلسفه ی روح کار میکرد و نظریه ی محوریش این بود که مجسمه برترین هنر کلاسیکه چون روح رو درون بدن "حضور" میبخشه، نه اینکه صرفا روی سطحش نقاشی یا نقش بزنه. 
مجسمه، واسط بین دنیای درون و جسم بیرونیه. هگل عقیده داشت که مجسمه رو میشه هنر میانه دونست، کامل تر از معماری، که روح نداره و زمینی تر از نقاشی و موسیقی که خیالی هستن. 
در نظر هگل، مجسمه تاثیر روانیش به این صورته که میتونه تمرینی برای تجسم معنا باشه و احساسات نامرئی رو به حجمی قابل لمس تبدیل میکنه.

موریس مرلوپونتی عقیده داره مجسمه یک شیء نیست، یک میدان نیرو هست که بدن بیننده رو وادار به حرکت فرضی میکنه. مجسمه ی معاصر، بدن مخاطب رو در مرکز معنا قرار میده. 
در اساطیر یونان و روم، مجسمه هایی که حاصل جادو، نفرین یا دست ساخته های طبیعی هستن، به هیچ وجه اشیای بی جان به شمار نمیرن. این مجسمه ها دقیقا در مرز بین جاندار و بی جان، واقعیت و تخیل ایستادن و به همین دلیل، بار نمادین عمیقی دارن. 
مهم ترین نمونه ی این گروه، اسطوره ی پیگمالیون هست. اون مجسمه ای بسیار زیبا و واقع گرایانه از زن ایده آل خود یعنی گالاته میسازه که عاشقش میشه و درنهایت با دعا به درگاه آفرودیت، مجسمه جون میگیره. 
این اسطوره نشون میده که هنر واقع گرا تا چه حد میتونه مرز بین خیال و واقعیت رو محو کنه. هنرمند طوری در کار خودش غرق میشه که اثرش براش زنده میشه. 
جالب اینجاست که تحلیل های مدرن نشون میدن شاید خود پیگمالیون هم میدونسته که مجسمه جون نداره، اما طوری خودش رو فریب میده که انگار زنده است. 
به این ترتیب، این اسطوره نماد خودفریبی خلاقانه و آرزوی دیدن جان در دل ماده هم هست. 
بعضیا عقیده دارن اگر بیننده خودش آماده ی فریب خوردن نباشه، هیچ اثری نمی تونه اون رو فریب بده. 
در نقطه ی مقابل رویاهای پیگمالیون، افسانه ی تالوس قرار داره؛ غول برنزی که توسط هفائستوس، خدای آهنگری، ساخته شد تا از جزیره ی کرت محافظت کنه. 
پژوهشگرهای معاصری مثل آدرین مایر، تالوس رو قدیمی ترین ایده ی ریشه های هوش مصنوعی میدونن. اون ساخته شد، نه متولد؛ و برقی درون رنگ هاش جریان داشت. 
جالب اینه که تالوس علی رغم قدرت ابر انسانیش، یک نقطه ضعف فنی داشت و میخی در مچ پاش بود که بدنش رو میبست. جادوگر مدیا با نفوذ به همین نقطه ضعف، اونو از کار میندازه. این نماد آگاهی یونانیای باستان از این نکته است که هیچ فناوری ای، هرچقدر هم پیشرفته، بدون خطا و آسیب نیست. 
مجسمه ها در یونان و روم، بعضا موجودی زنده است که به مجسمه یا سنگ تبدیل میشه. 
این وضعیت، تصویری از انسان شکننده رو به نمایش میذاره. این نماد، بخصوص در داستان نیوبه، که به خاطر غرور، همه ی بچه هاش کشته شدن و خودش هم به سنگ تبدیل شد و بی وقفه اشک میریخت، تصویری از خشم بی امان خدایان و سقوط از اوج عاطفه و حضیض بی حسی هست. 
***
پیگمالیون به ما یاد میده که ذهن ما تا چه حد در واقعی پنداری توانا هست. مغز ما برای رویایی با آدمک ها و ربات های امروزی، هزاران ساله که با اسطوره ی جاندارپنداری اشیا، تمرین کرده. 
در داستان تالوس، ما با ماده ای طرف هستیم که فکر میکنه. تفکر درباره ی هوش مصنوعی و اراده ی ماشین، شکل امروزی داستان تالوس هست. آیا موجودی که ساخته شده میتونه مستقل از سازنده اش تصمیم بگیره؟ انگار که این سوال، بخشی از ناخودآگاه یا کابوس جمعی انسان ها باشه. بحثی که امروز درمورد هوش مصنوعی میکنیم، ریشه در نگرانی یونانیان درباره ی تالوس داره. 
به زبان ساده، این افسانه ها به ما میگن که ترس از اینکه شیئی که ساختیم، روزی از کنترل خارج بشه و آرزوی این که ای کاش زیباترین ساخته ی دستمون نفس بکشه، هر دو در اعماق تاریخ بشریت ریشه دارن و لزوما چالش های مدرنی محسوب نمیشن.

درمورد تاثیر روانی نقاشی
نقاشی برخلاف مجسمه، تماما در خدمت تخیل و توهمه. یک سطح صاف، قراره عمق، حرکت و احساس رو فریب بده. تاثیر روانی خاص نقاشی میتونه خودش رو در توازن بین جزئی نگری و کلی نگری نشون بده. 
حس رمزآلودگی، عمق پنهان و موقتی بودن نقاشی میتونه باعث بشه تا مخاطب به سمت پذیرش تدریجی حقیقت بره یعنی چیزی که هست، یکدفعه آشکار نمیشه. 
رودولف آرنهایم در کتاب هنر و ادراک بصری نوشته که دیدن یک نقاشی خوب، مغز رو وادار به حل یک مسئله ی تعادل پویا میکنه. نقاشی انتزاعی، مثل کارهای پولاک، مستقیما سیستم عصبی خودمختار رو تحریک میکنن و ضربان قلب رو با ریتم خطوط هماهنگ میکنن.

تاثیر روانی معماری
معماری هنری هست که درونش زندگی میکنیم. برخلاف نقاشی که بهش نگاه میکنیم، معماری ما رو در بر میگیره. 
تاثیر روانی معماری میتونه روی حس امنیت و تسلط بر قلمرو ظاهر بشه. مثلا فضای گوتیک که در قالب کلیساها بلند و باریک دیده میشن، تصویری از تزکیه، سبکی روح و تعالی هستن. تاثیر روانی چنین معماری ای میتونه به صورت کوچک سازی "من" خودآگاه و بزرگداشت "ما" جمعی ظاهر بشه. این حس در مقابل حس خودبزرگ بینی یا بعضا تنهایی اگزیستانسیالیستی قرار میگیره. 
فضاهای ژاپنی که کاغذی و کم ارتفاع هستن، می تونن سبب کاهش استرس و حس حد مرزی شفاف بشن و فاصله ی بین درون و بیرون رو محو کنن. 
بتن خام و خشن که در دهه ی 60 و 70 میلادی کاربرد بیشتری داشت، عموما به صورت نوعی توده ی عظیم بدون تزئین ظاهر میشد و قدرت سرکوب دولت، بیگانگی و حالت بقا رو تداعی میکرد. تاثیر روانی این معماری میتونه به صورت حس خصومت، سردرگمی و حس موش آزمایشگاهی بودن ظاهر بشه.

تاثیر روانی هنر عکاسی 
عکاسی هنر قطع کردن بی رحمانه ی جریان زمان هست. فلسفه ی عکاسی با روژان بارت و والتر بنیامین وارد گفتمان روانکاوی شد. 
تاثیر روانی عکاسی میتونه بیش از پیش در قالب تروما یا زخم خاطره و حس سوگواری ظاهر بشه. عکاسی با مهارت روانی بازسازی روایت گره خورده. 
عکاسی به ما مهارت گزینش هوشمندانه رو میده. به ما یاد میده که در هر لحظه، هزاران روایت وجود داره و ما میتونیم یکی رو بزرگنمایی کنیم. 
عکس سیاه و سفید، انتزاع از واقعیت هست و حس زمان از دست رفته، تاریخی بودن یا مناسب بودن برای پردازش سوگ رو تداعی میکنه اما عکس رنگی، درمورد اینجا و اکنون صحبت میکنه.

جمع بندی
هر حوزه از هنرهای تجسمی، مثل یک شبیه ساز روانی عمل میکنه. نقاشی، شبیه ساز حل تعارضه و معماری، شبیه ساز حس تعلق و امنیت و عکاسی شبیه ساز مدیریت خاطراته.

 


درک عوارض تجربه ی فقر روانی، نیاز به نگاهی عمیق به شرایطی داره که فرد در اون نه فقط از منابع مادی بلکه ممکنه از سرمایه های روان شناختی اساسی مثل امنیت، توجه، حمایت عاطفی و فرصت برای رشد شخصی محروم باشه. این نوع فقر میتونه تاثیرات گسترده و پایداری روی ذهن و رفتار فرد بذاره. 
بعضیا عقیده دارن که فقر روانی، مثل فقر اقتصادی میتونه بخشی از پهنای باند ذهنی رو اشغال کنه. فرد مدام درگیر مدیریت بحران های عاطفی یا فقدان های روانی میشه که این موضوع میتونه حافظه ی کاری، حل مسئله و تصمیم گیری رو مختل کنه. 
نبود منابع روانی مثل عشق بی قید و شرط، تشویق، یا احساس تعلق میتونه باعث حس درماندگی و بی اعتمادی نسبت به بقیه ختم بشه. 
فرد ممکنه برای جبران خلا عاطفی، به رفتارهای اعتیادگونه مثل مصرف مواد، خرید و کار افراطی یا حتی روابط ناسالم پناه ببره و در تنظیم هیجاناتش دچار مشکل بشه. 
بچه هایی که در فقر روانی بزرگ میشن، در بزرگسالی ممکنه در اعتماد، ابراز نیاز و شکل گیری دلبستگی ایمن با مشکل رو به رو بشن. 
فرد ممکنه مدام خودش رو در مقایسه با دیگران، فردی کم مایه ببینه، حتی اگر ظاهر زندگی مادی خوبی داشته باشه. این شرم میتونه به انزوای اجتماعی و خودانتقادگری شدید منتهی بشه. 
فقر روانی اغلب با آنهدونیا یا ناتوانی در احساس لذت و آینده نگری منفی همراهه چون فرد تجربه ی کمی از امنیت و شادی به اندازه ی کافی داشته. 
درمان این عوارض به بازسازی تدریجی سرمایه های روانی نیاز داره. این کار معمولا از طریق روابط درمانی امن، ذهن آگاهی، بازسازی و تجربه ی دوباره ی شایستگی و حس تعلق انجام میشه. نکته ی مهم اینه که فقر روانی، زخم های واقعی ایجاد میکنه، حتی اگر از بیرون دیده نشن. 
خلاصه ی این مهارت اینه که چطور بتونید تاثیر فقر روانی ای که فرد در گذشته تجربه کرده رو در رفتار فعلیش شناسایی کنید. همچنین این مهارت رو میشه در تحلیل جامعه هم به کار برد. 
در فقر روانی، فرد ممکنه به خودش اجازه نده تا نیاز ساده ای مثل کمک خواستن، ابراز ضعف یا دریافت محبت رو بدون قرار گرفن در معرض قضاوت یا سواستفاده داشته باشه و تاثیر این وضعیت، در طولانی مدت میتونه نمودهای رفتاری متفاوتی داشته باشه.

فقر روانی در افسانه های یونان و روم باستان
ارسیختهون، گرسنه ای هست که هرگز سیر نمیشه. در نهایت اون خودش رو خورد و بی اشتهایی رو در عین گرسنگی تجربه میکرد. 
در داستان، ارسیختهون، درختی مقدس رو میبره که نوعی بی احترامی به مرزهای طبیعی به حساب میاد. الهه ی دمتر نفرینش میکنه تا به گرسنگی سیری ناپذیری دچار بشه. پس ارسیختهون هر چی میخوره بیشتر گرسنه میشه. نهایتا تمام داراییش رو میفروشه تا بخوره، حتی دخترش رو میفروشه و در نهایت گوش بدن خودش رو میخوره. 
در این داستان میشه حس کرد که منبع گرسنگی در درون فرد هست نه بیرون، فقر روانی مثل این نفرین میمونه، مهم نیست چقدر به دست بیاریم، خلاء پر نمیشه چون آسیب در ساختار اشتها هست، نه در کمبود غذا.
نهایتا فرد ممکنه رو به خودخوری بیاره. در فقر روانی شدید، انسان به خودآزاری روانی، خودانتقادگری شدید و در نهایت، خودخوری دچار میشه. 
ارسیختهون پادشاه تسالی بود. مردی مغرور، بی پروا و ظالم به حساب می اومد. یک روز دستور داد تا درخت های الهه ی کشاورزی و باروری، یعنی دمتر رو قطع کنن تا برای خودش یک تالار بزرگ و مجلل بسازه. 
خدمتکارها از ترس خشم الهه از انجام این کار خودداری کردن. ارسیختهون که از این کار عصبانی شد، خودش تبر به دست گرفت و شروع که قطع یک درخت بلوط کهنسال و بزرگ کرد. درخت که زیر ضربه های تبر ناله میکرد و از تنه اش خون میریخت. 
دمتر که شاهد این بی حرمتی بود، در قامت زنی فانی در برابر ارسیختهون ظاهر شد و ازش خواست که دست از این کار بکشه اما پادشاه متکبر، نه تنها حرفش رو گوش نکرد بلکه الهه رو تهدید کرد که اگر مانعش بشه، خودش رو با تبر میزنه. 
دختر که دیگه طاقتش تموم شد، صورت حقیقتی خودش رو نشون داد و با خشمی الهی، ارسیختهون رو نفرین کرد. در ادامه، خدای گرسنگی سیری ناپذیر رو احضار کرد و دستور داد تا درون وجود ارسیختهون لانه کنن. 
مهم نبود این پادشاه چقدر غذا بخوره، نه تنها سیر نمیشد بلکه شکمش مثل آتشی بود که هر چه هیزم بهش اضافه میکردن، شعله ور تر میشد. غذا خوردن براش تبدیل به عذاب مستقیم شد. 
در مدت کوتاهی همه ی دارایی و ثروت عظیمش رو صرف خرید غذا کرد تا شاید این آتش رو خاموش کنه اما هیچ فایده ای نداشت. خانه خالی شد و پادشاه هم تبدیل به گدایی گرسنه در چهارراه ها شد. 
خشن ترین مرحله، شروع خودخواری هست. در اوج ناامیدی و گرسنگی، پادشاه سابق به آخرین مرحله ی سقوط رسید. جایی که دیگه هیچ غذایی نبود، شروع به خوردن اعضای بدن خودش کرد. اول دستش رو گاز میگرفت و در نهایت، تکه تکه خودش رو بلعید تا در نهایت چیزی ازش باقی نموند. 
فرق فقر روانی واقعی با تجربه ی این پادشاه اینه که در داستان ارسیختهون، گرسنگی از بیرون و به یکباره بهش تحمیل میشه. هیچ انتخاب دیگه ای نداره، هیچ روند تدریجی و طبیعی در کار نیست. یک لحظه همه چیز عادیه و لحظه ی بعد، یک بلای الهی وجودش رو تسخیر میکنه. 
اما فقر روانی معمولا اینطور نیست و طی زمان ساخته میشه. از تکرار بی توجهی های کوچیک، نادیده گرفته شدن، تحقیر و نقض حریم. ممکنه لزوما به صورت عمدی اعمال نشه و به تدریج تبدیل به پدیده ای درونی میشه یعنی رفته رفته، فرد دیگه متوجه نیست این احساس پوچی و گرسنگی از کجا اومده و انگار همیشه درونش وجود داشته. 
ارسیختهون میتونه به دمتر اشاره کنه و بگه تو این کار رو با من کردی، اما کسی که در فقر روانی بزرگ شده، معمولا هیچ متهم روشنی نداره و فقط میدونه یه چیزی کمه یا به شکلی مریض هست. 
نکته ی این مهارت روانی اینه که فرد بتونه وجود عوارض و حتی دلیلش رو شناسایی کنه چون این شناسایی، میتونه کمکش کنه. مثلا درک اینکه دیگران چه نوع فقر روانی ای رو تجربه میکنن و عوارض فقر، چطور روی نحوه ی ادراکشون تاثیر گذاشته، میتونه داده ی ارزشمندی باشه. از این داده میشه استفاده های مثبت و منفی مختلفی کرد. 
خود مهارت خنثی هست و مثل چاقو میشه استفاده های مختلفی ازش داشت. 
به عنوان استفاده ی مثبت میتونه سبب افزایش همدلی و آموزش و کمک بشه و همچنین به فرد کمک کنه تا از خودش در مقابل سواستفاده مراقبت کنه. 
اما همچنین میشه از این داده ها برای دستکاری دیگران استفاده کرد. دونستن اینکه فقر روانی دیگران، چه ضعف و حساسیت هایی رو درونشون ایجاد کرده میتونه باعث بشه که راحت تر بهشون آسیب زد و اونها رو به واسطه ی نقطه ضعف خاصشون تحقیر کرد. دقیقا همون حرفایی رو بهشون زد که بیشتری آسیب رو بهشون میزنه و همچنین از حس ناچاریشون سواستفاده کرد.

 


یا به عبارتی کسب اعتماد به نفس از موقعیت هایی که لزوما برای تقویت اعتماد به نفس ایجاد نشدن. 
انتخاب یک اسم خلاصه ی جامع و مانع برای این مهارت روانی دشواره. شاید بشه بهش گفت “خود تقویت گری موقعیتی” یعنی تقویت درونی اعتماد به نفس در هر موقعیتی. 
این مهارت روانی شاید شناخته شده نباشه اما میتونه کاربردی و به درد بخور باشه. ما خیلی وقتا ناخواسته انجامش میدیم. مثلا وقتی میفهمی یه فردی که برات مهم و خاصه نشسته پایان نامه تو خونده و ازش خوشش اومده، شاید دوباره با اشتیاق بشینی و تمام پایان نامه رو بخونی و تجسم کنی که اون دقیقا چه حسی داشته و چی براش جالب جلوه کرده. 
اینطوری نیست که ندونی چه پایان نامه ای نوشتی، صحبت درمورد اینه که فکر کردن به حسی که اون فرد به پایان نامه ات داشته و یادآوری دوباره و دوباره ی تحسینش میتونه بهت حس اعتماد به نفس بیشتری بده. 
ویژگی خاص این موقعیت اینه که شما بازخورد مثبت یک فرد خاص رو بازسازی حسی و تخیلی میکنید و مکررا اون لحظه ی تحسین رو از زاویه ی اون فرد خاص تجسم میکنید. 
مثال پایان نامه صرفا یک مصداق بود و اصل اینه که آدم میتونه از هر موقعیت معمولی یا حتی بی ربط که هدفش اصلا تقویت اعتماد به نفس نبوده، اعتماد به نفس استخراج کنه. 
این مهارت یعنی تبدیل بازخوردهای غیر مستقیم، پیش زمینه های معمولی یا حتی اتفاقات خنثی، به منبعی برای خودکارآمدی و اعتماد به نفس. 
در داستان ها و افسانه ها بعضا ممکنه از نمادهایی مثل شیر، ققنوس یا شمشیر برای اشاره به مفهوم اعتماد به نفس استفاده بشه. اسطوره شناس هایی مثل جوزف کمپبل عقیده دار که قهرمان های داستان ها در تمام دنیا، یک سفر مشخص رو طی میکنن که بهش تک اسطوره گفته میشه. 
در این سفر، اعتماد به نفس به صورت تجهیزات یک قهرمان یا پاداش سفر ظاهر میشه. یعنی هیچکس از اول با اعتماد به نفس کامل به دنیا میاد؛ قهرمان به سفر میره تا اون رو به دست بیاره. پس نماد اعتماد به نفس، نه فقط یک شیء، بلکه یک فرآیند به دست آوردن اون شیء بخصوص هست. 
در داستان ها و روانشناسی، شمشیر نماد قدرت و توانایی عمل هست. وقتی قهرمان شمشیر رو از دست میده، احساس درماندگی پیدا میکنه. 
اعتماد به نفس یعنی این حس که شمشیر رو در دست داری و میتونی بجنگی. در اسطوره ها، این نماد خیلی وقتا به دست یک پیر خردمند یا یک فرشته به قهرمان داده میشه. 
همچنین نماد سپر، به فرد اجازه میده تا آروم بمونه، حتی وقتی بقیه بهش انتقاد میکنن. سپر یعنی من انقدر ارزش دارم که از خودم دفاع کنم. 
در داستان ها، همچنین سمبل شنل یا ردای جادویی رو داریم که در بسیاری از فرهنگ ها، به قهرمان قدرت نادیده گرفته شدن میده. 
گاهی قوی ترین شکل اعتماد به نفس، نیاز به دیدن شدن نداره. افرادی که به این مرحله میرسن، مثل کسی هستن که شنل نامرئی پوشیدن و نیازی به تایید دیگران ندارن و از قضیه ی ناخوش آیند قضاوت شدن آزاد هستن. 
چیزی که لازمه بهش توجه داشته باشید اینه که مهارت مورد بحث، به خودی خود مثبت یا منفی نیست و فرد میتونه ازش سواستفاده هم انجام بده. 
خیلی وقت ها ما فکر میکنیم اعتماد به نفس فقط در لحظه های بزرگ و خاص به دست میاد. اما در اسطوره ها، قهرمان در مسیر سفر، از هر سنگی که برمیداره یا از هر مسیر فرعی که میره، یک شایستگی جدید کسب میکنه. 
این یعنی حتی از یک لحظه ی معمولی مثل تعریف یک همکار یا حتی یک گفت و گوی ساده، مثل قهرمان داستان، یک شمشیر جدید برای خودتون بسازید. 
اعتماد به نفس گاهی از تکه های ریز قدرت میگیره و توجه به چنین موقعیت هایی مثل اینه که از قطره های باران معمولی، یک درخت بزرگ بسازید. 
اعتماد به نفس رو نباید با عزت نفس یکی دونست. این دو، مبحث جداگانه ای دارن. عزت نفس، بیشتر یعنی ارزشی که فرد برای خودش قائل هست ولی اعتماد به نفس، شبیه یک بوستر عمل میکنه و به فرد قدرت اجرایی و عملیاتی میده و کمک میکنه در جامعه ظاهر بشه. این حس با رنگ زرد، ارتباط زیادی داره اما شاید بشه گفت هیچ کلمه ی معادل مستقیمی در ادبیات کلاسیک نیست که به این موضوع اشاره داشته باشه. 
شاید بشه گفت که در اسطوره شناسی، هیچ چیز به اندازه ی رابطه ی جنسی، به اعتماد به نفس ربط نداره. این موجودات معمولا با نشون دادن جذابیت جنسی یا قدرت جنسی، اعتماد به نفس خودشون رو ثابت میکردن یا حتی دلایل جدیدی برای داشتن اعتماد به نفس پیدا میکردن. مثلا الهه ای که دیگران رو اغوا میکرد، از این طریق اعتماد به نفس خودشو بازتولید میکرد. دیدن اینکه میتونه الهه ها و موجودات قدرتمند و پرمدعا رو اغوا کنه، براش منبع اعتماد به نفسه. 
در اسطوره شناسی، قدرت اغواگری یکی از خالص ترین شکل های اعتماد به نفس هست، یعنی توانایی ظاهر شدن در برابر موجودی قدرتمند و تغییر وضعیت به نفع خود، بدون استفاده از زور فیزیکی. 
آفرودیت فقط الهه ی عشق و زیبایی و نیست. اون الهه ی اغواگری استراتژیک هم هست. 
در داستان داوری پاریس، سه الهه ی قدرتمند یعنی هرا، آتنا و آفرودیت، برای داشتن سیب طلایی رقابت میکنن. آفرودیت به جای قدرت یا حکمت، به پاریس زیباترین زن جهان یعنی هلن رو قول میده و این کارش باعث میشه که ببره. 
آفرودیت میدونه که چطور آرزوهای دیگران رو بخونه و بهشون قدرت بده. با اغوا کردن پاریس که یک شاهزاده ی معمولی بود، اعتماد به نفسش رو بازتولید میکنه. 
به این وضعیت میشه گفت فرآیند ایجاد اعتماد به نفس از موقعیتی که برای این کار ساخته نشده. 
در افسانه ها همچنین شخصیتی به اسم سیرس رو داریم. سیرس جادوگر، مردها رو با اغوا به جزیره اش میکشوند و بعد اونها رو به خوک تبدیل میکرد. 
نه از روی ضعف بلکه از روی اطمینان به قدرت اغواگری خودش این کار رو میکرد. اون نیاز نداشت چیزی رو اثبات کنه، صرفا کافیه یک مرد قدرتمند مثل اودیسه رو ببینه و بدونه که میتونه مسیرش رو عوض کنه. 
فرق سیرس با آفرودیت اینه که آفرودیت اغوا رو برای لذت بیشتر از بازی به کار گرفت ولی سیرس اغوا رو برای حفظ قلمرو و امنیت روانی خودش انجام داد. هر دو نفر در نهایت، اعتماد به نفس اجرایی بالایی دارن. 
همچنین در داستان مدوسا هم همچین الگویی رو میشه پیدا کرد. مدوسا معمولا به عنوان هیولایی با موهای مار شناخته میشه اما قبل از نفرین آتنا، مدوسا کاهنی زیبا در معبد بود که پوزئیدون اون رو اغوا کرد، گرچه در برخی داستان ها، گفته شده که پوزئیدون بهش تجاوز کرده. 
آتنا به جای مجازات پوزئیدون، مدوسا رو نفرین کرد. 
قبل از نفرین، مدوسا نمونه ای از اعتماد به نفس مبتنی بر جذابیت جنسی بود و میدونست زیباییش چه تاثیری داره. بعد از نفرین، همون اعتماد به نفس به حس خشم و ترسوندن بقیه تبدیل شد اما ریشه اش یکی بود: آگاهی از تاثیری که میتونست روی دیگران بذاره. 
در داستان اودیسه و سیرن ها، تقریبا یه حالت معکوس رو شاهد هستیم. سیرن ها موجوداتی هستن که با آوازشون ملوان ها رو اغوا میکنن تا به صخره ها بکوبن. اودیسه به ملوان هاش میگه گوش هاشون رو با موم ببندن، اما خودش رو به دکل میبنده تا آوازها رو بشنوه اما در عین حال، جون سالم به در ببره. 
اعتماد به نفس سیرن ها از اینجا میاد که میدونن تقریبا هیچکس نمیتونه دربرابر آوازشون مقاومت کنه. 
اما اودیسه از ضعف خودش آگاه هست و میدونه که نمیتونه دربرابر آواز مقاومت کنه و به جای انکار، یک سیستم میسازه. 
در اسطوره شناسی، توانایی اغوا کردن دیگران، میتونه تصویری از اعتماد به نفس باشه و همیشه تصویری از عشق و لذت نیست بلکه ثابت میکنه یه فرد میتونه قدرتمند و مستقل باشه و هرجور شده به خواسته اش برسه. 
عملا هیچ الهه ای به اسم اعتماد به نفس وجود نداره اما بارها میشه شخصیت هایی رو دید که سعی میکنن با اغوا، دیگران رو مجبور به کاری کنن که خودشون دوست دارن. 
در زندگی واقعی، گاهی پیش میاد که خواسته یا ناخواسته، شبیه یک اغواگر ظاهر میشیم و متوجه میشیم که بعضی از توانایی های ما میتونه بعضی از آدم ها رو بیشتر از حد انتظارمون تحت تاثیر قرار بده. همچین موقعیت هایی میتونن با مورد توجه قرار گرفتن، به ما حس اعتماد به نفس بدن و باعث بشن که نسبت به توانایی های پنهان خودمون آگاهی پیدا کنیم.

 


بلوبری بابت رنگ آبی و بنفش و پودر سفید روی پوستش شناخته میشه و نوعی میوه ی بوته ای هست. طعم شیرین یا ملایم ترش داره و دانه هاش، ریز و خوراکی هستن و هسته ی سفت نداره. این میوه به کرار به عنوان یک نماد ظاهر شده. 
اگر بلوبری رو به عنوان یک شخصیت انسانی در نظر بگیریم، از روی ویژگی های طبیعی و علمی این میوه میشه مهارت های روانی خاصی رو بهش نسبت داد. بلوبری برخلاف خیلی از میوه های شیرین، بلافاصله یک طعم بسیار شیرین یا شدید نداره؛ طعمش متعادل، ملایم و تدریجی هست. به همین شکل، به عنوان یک نماد میتونه اشاره به موقعیتی داشته باشه که فرد میتونه در خلالش نوعی خودتنظیمی یا خویشتن داری بالا نشون بده. این سمیل در کنترل تکانه های ناگهانی، مدیریت خشم، و تامل قبل از واکنش، یک نماد الهام بخشه و یادآور فردیه که اهل عجله و واکنش های افراطی نیست. 
به عنوان یک انسان، بلوبری میتونه تصویرگر فردی باشه که در مواجهه با تغییرات ناگهانی زندگی، یادگیری مهارت جدید، یا تغییر نظر براساس شواهد تازه، بسیار توانمند هست. 
بلوبری رنگ آرامش بخش و ملایمی داره و ترکیب آبی و بنفش، یادآور آسمان و شب هست. طیف رنگی این میوه نه جیغ و خودنمایانه است و نه منفعل و فراموش شدنی. به عنوان یک کاراکتر، این میوه میتونه نماد فردی باشه که بدون غرق شدن در احساسات دیگران، باهاشون همراه میشه و همدلیش توام با حفظ مرزهای شخصی هست. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩