برچسب (مهارت‌های روانی)

پست‌های مرتبط با برچسب (مهارت‌های روانی)


یا به عبارتی کسب اعتماد به نفس از موقعیت هایی که لزوما برای تقویت اعتماد به نفس ایجاد نشدن. 
انتخاب یک اسم خلاصه ی جامع و مانع برای این مهارت روانی دشواره. شاید بشه بهش گفت “خود تقویت گری موقعیتی” یعنی تقویت درونی اعتماد به نفس در هر موقعیتی. 
این مهارت روانی شاید شناخته شده نباشه اما میتونه کاربردی و به درد بخور باشه. ما خیلی وقتا ناخواسته انجامش میدیم. مثلا وقتی میفهمی یه فردی که برات مهم و خاصه نشسته پایان نامه تو خونده و ازش خوشش اومده، شاید دوباره با اشتیاق بشینی و تمام پایان نامه رو بخونی و تجسم کنی که اون دقیقا چه حسی داشته و چی براش جالب جلوه کرده. 
اینطوری نیست که ندونی چه پایان نامه ای نوشتی، صحبت درمورد اینه که فکر کردن به حسی که اون فرد به پایان نامه ات داشته و یادآوری دوباره و دوباره ی تحسینش میتونه بهت حس اعتماد به نفس بیشتری بده. 
ویژگی خاص این موقعیت اینه که شما بازخورد مثبت یک فرد خاص رو بازسازی حسی و تخیلی میکنید و مکررا اون لحظه ی تحسین رو از زاویه ی اون فرد خاص تجسم میکنید. 
مثال پایان نامه صرفا یک مصداق بود و اصل اینه که آدم میتونه از هر موقعیت معمولی یا حتی بی ربط که هدفش اصلا تقویت اعتماد به نفس نبوده، اعتماد به نفس استخراج کنه. 
این مهارت یعنی تبدیل بازخوردهای غیر مستقیم، پیش زمینه های معمولی یا حتی اتفاقات خنثی، به منبعی برای خودکارآمدی و اعتماد به نفس. 
در داستان ها و افسانه ها بعضا ممکنه از نمادهایی مثل شیر، ققنوس یا شمشیر برای اشاره به مفهوم اعتماد به نفس استفاده بشه. اسطوره شناس هایی مثل جوزف کمپبل عقیده دار که قهرمان های داستان ها در تمام دنیا، یک سفر مشخص رو طی میکنن که بهش تک اسطوره گفته میشه. 
در این سفر، اعتماد به نفس به صورت تجهیزات یک قهرمان یا پاداش سفر ظاهر میشه. یعنی هیچکس از اول با اعتماد به نفس کامل به دنیا میاد؛ قهرمان به سفر میره تا اون رو به دست بیاره. پس نماد اعتماد به نفس، نه فقط یک شیء، بلکه یک فرآیند به دست آوردن اون شیء بخصوص هست. 
در داستان ها و روانشناسی، شمشیر نماد قدرت و توانایی عمل هست. وقتی قهرمان شمشیر رو از دست میده، احساس درماندگی پیدا میکنه. 
اعتماد به نفس یعنی این حس که شمشیر رو در دست داری و میتونی بجنگی. در اسطوره ها، این نماد خیلی وقتا به دست یک پیر خردمند یا یک فرشته به قهرمان داده میشه. 
همچنین نماد سپر، به فرد اجازه میده تا آروم بمونه، حتی وقتی بقیه بهش انتقاد میکنن. سپر یعنی من انقدر ارزش دارم که از خودم دفاع کنم. 
در داستان ها، همچنین سمبل شنل یا ردای جادویی رو داریم که در بسیاری از فرهنگ ها، به قهرمان قدرت نادیده گرفته شدن میده. 
گاهی قوی ترین شکل اعتماد به نفس، نیاز به دیدن شدن نداره. افرادی که به این مرحله میرسن، مثل کسی هستن که شنل نامرئی پوشیدن و نیازی به تایید دیگران ندارن و از قضیه ی ناخوش آیند قضاوت شدن آزاد هستن. 
چیزی که لازمه بهش توجه داشته باشید اینه که مهارت مورد بحث، به خودی خود مثبت یا منفی نیست و فرد میتونه ازش سواستفاده هم انجام بده. 
خیلی وقت ها ما فکر میکنیم اعتماد به نفس فقط در لحظه های بزرگ و خاص به دست میاد. اما در اسطوره ها، قهرمان در مسیر سفر، از هر سنگی که برمیداره یا از هر مسیر فرعی که میره، یک شایستگی جدید کسب میکنه. 
این یعنی حتی از یک لحظه ی معمولی مثل تعریف یک همکار یا حتی یک گفت و گوی ساده، مثل قهرمان داستان، یک شمشیر جدید برای خودتون بسازید. 
اعتماد به نفس گاهی از تکه های ریز قدرت میگیره و توجه به چنین موقعیت هایی مثل اینه که از قطره های باران معمولی، یک درخت بزرگ بسازید. 
اعتماد به نفس رو نباید با عزت نفس یکی دونست. این دو، مبحث جداگانه ای دارن. عزت نفس، بیشتر یعنی ارزشی که فرد برای خودش قائل هست ولی اعتماد به نفس، شبیه یک بوستر عمل میکنه و به فرد قدرت اجرایی و عملیاتی میده و کمک میکنه در جامعه ظاهر بشه. این حس با رنگ زرد، ارتباط زیادی داره اما شاید بشه گفت هیچ کلمه ی معادل مستقیمی در ادبیات کلاسیک نیست که به این موضوع اشاره داشته باشه. 
شاید بشه گفت که در اسطوره شناسی، هیچ چیز به اندازه ی رابطه ی جنسی، به اعتماد به نفس ربط نداره. این موجودات معمولا با نشون دادن جذابیت جنسی یا قدرت جنسی، اعتماد به نفس خودشون رو ثابت میکردن یا حتی دلایل جدیدی برای داشتن اعتماد به نفس پیدا میکردن. مثلا الهه ای که دیگران رو اغوا میکرد، از این طریق اعتماد به نفس خودشو بازتولید میکرد. دیدن اینکه میتونه الهه ها و موجودات قدرتمند و پرمدعا رو اغوا کنه، براش منبع اعتماد به نفسه. 
در اسطوره شناسی، قدرت اغواگری یکی از خالص ترین شکل های اعتماد به نفس هست، یعنی توانایی ظاهر شدن در برابر موجودی قدرتمند و تغییر وضعیت به نفع خود، بدون استفاده از زور فیزیکی. 
آفرودیت فقط الهه ی عشق و زیبایی و نیست. اون الهه ی اغواگری استراتژیک هم هست. 
در داستان داوری پاریس، سه الهه ی قدرتمند یعنی هرا، آتنا و آفرودیت، برای داشتن سیب طلایی رقابت میکنن. آفرودیت به جای قدرت یا حکمت، به پاریس زیباترین زن جهان یعنی هلن رو قول میده و این کارش باعث میشه که ببره. 
آفرودیت میدونه که چطور آرزوهای دیگران رو بخونه و بهشون قدرت بده. با اغوا کردن پاریس که یک شاهزاده ی معمولی بود، اعتماد به نفسش رو بازتولید میکنه. 
به این وضعیت میشه گفت فرآیند ایجاد اعتماد به نفس از موقعیتی که برای این کار ساخته نشده. 
در افسانه ها همچنین شخصیتی به اسم سیرس رو داریم. سیرس جادوگر، مردها رو با اغوا به جزیره اش میکشوند و بعد اونها رو به خوک تبدیل میکرد. 
نه از روی ضعف بلکه از روی اطمینان به قدرت اغواگری خودش این کار رو میکرد. اون نیاز نداشت چیزی رو اثبات کنه، صرفا کافیه یک مرد قدرتمند مثل اودیسه رو ببینه و بدونه که میتونه مسیرش رو عوض کنه. 
فرق سیرس با آفرودیت اینه که آفرودیت اغوا رو برای لذت بیشتر از بازی به کار گرفت ولی سیرس اغوا رو برای حفظ قلمرو و امنیت روانی خودش انجام داد. هر دو نفر در نهایت، اعتماد به نفس اجرایی بالایی دارن. 
همچنین در داستان مدوسا هم همچین الگویی رو میشه پیدا کرد. مدوسا معمولا به عنوان هیولایی با موهای مار شناخته میشه اما قبل از نفرین آتنا، مدوسا کاهنی زیبا در معبد بود که پوزئیدون اون رو اغوا کرد، گرچه در برخی داستان ها، گفته شده که پوزئیدون بهش تجاوز کرده. 
آتنا به جای مجازات پوزئیدون، مدوسا رو نفرین کرد. 
قبل از نفرین، مدوسا نمونه ای از اعتماد به نفس مبتنی بر جذابیت جنسی بود و میدونست زیباییش چه تاثیری داره. بعد از نفرین، همون اعتماد به نفس به حس خشم و ترسوندن بقیه تبدیل شد اما ریشه اش یکی بود: آگاهی از تاثیری که میتونست روی دیگران بذاره. 
در داستان اودیسه و سیرن ها، تقریبا یه حالت معکوس رو شاهد هستیم. سیرن ها موجوداتی هستن که با آوازشون ملوان ها رو اغوا میکنن تا به صخره ها بکوبن. اودیسه به ملوان هاش میگه گوش هاشون رو با موم ببندن، اما خودش رو به دکل میبنده تا آوازها رو بشنوه اما در عین حال، جون سالم به در ببره. 
اعتماد به نفس سیرن ها از اینجا میاد که میدونن تقریبا هیچکس نمیتونه دربرابر آوازشون مقاومت کنه. 
اما اودیسه از ضعف خودش آگاه هست و میدونه که نمیتونه دربرابر آواز مقاومت کنه و به جای انکار، یک سیستم میسازه. 
در اسطوره شناسی، توانایی اغوا کردن دیگران، میتونه تصویری از اعتماد به نفس باشه و همیشه تصویری از عشق و لذت نیست بلکه ثابت میکنه یه فرد میتونه قدرتمند و مستقل باشه و هرجور شده به خواسته اش برسه. 
عملا هیچ الهه ای به اسم اعتماد به نفس وجود نداره اما بارها میشه شخصیت هایی رو دید که سعی میکنن با اغوا، دیگران رو مجبور به کاری کنن که خودشون دوست دارن. 
در زندگی واقعی، گاهی پیش میاد که خواسته یا ناخواسته، شبیه یک اغواگر ظاهر میشیم و متوجه میشیم که بعضی از توانایی های ما میتونه بعضی از آدم ها رو بیشتر از حد انتظارمون تحت تاثیر قرار بده. همچین موقعیت هایی میتونن با مورد توجه قرار گرفتن، به ما حس اعتماد به نفس بدن و باعث بشن که نسبت به توانایی های پنهان خودمون آگاهی پیدا کنیم.

 


بلوبری بابت رنگ آبی و بنفش و پودر سفید روی پوستش شناخته میشه و نوعی میوه ی بوته ای هست. طعم شیرین یا ملایم ترش داره و دانه هاش، ریز و خوراکی هستن و هسته ی سفت نداره. این میوه به کرار به عنوان یک نماد ظاهر شده. 
اگر بلوبری رو به عنوان یک شخصیت انسانی در نظر بگیریم، از روی ویژگی های طبیعی و علمی این میوه میشه مهارت های روانی خاصی رو بهش نسبت داد. بلوبری برخلاف خیلی از میوه های شیرین، بلافاصله یک طعم بسیار شیرین یا شدید نداره؛ طعمش متعادل، ملایم و تدریجی هست. به همین شکل، به عنوان یک نماد میتونه اشاره به موقعیتی داشته باشه که فرد میتونه در خلالش نوعی خودتنظیمی یا خویشتن داری بالا نشون بده. این سمیل در کنترل تکانه های ناگهانی، مدیریت خشم، و تامل قبل از واکنش، یک نماد الهام بخشه و یادآور فردیه که اهل عجله و واکنش های افراطی نیست. 
به عنوان یک انسان، بلوبری میتونه تصویرگر فردی باشه که در مواجهه با تغییرات ناگهانی زندگی، یادگیری مهارت جدید، یا تغییر نظر براساس شواهد تازه، بسیار توانمند هست. 
بلوبری رنگ آرامش بخش و ملایمی داره و ترکیب آبی و بنفش، یادآور آسمان و شب هست. طیف رنگی این میوه نه جیغ و خودنمایانه است و نه منفعل و فراموش شدنی. به عنوان یک کاراکتر، این میوه میتونه نماد فردی باشه که بدون غرق شدن در احساسات دیگران، باهاشون همراه میشه و همدلیش توام با حفظ مرزهای شخصی هست. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

 

این مطلب درمورد دو مفهوم مقایسه به قصد پیدا کردن تشابه و مقایسه به قصد پیدا کردن تفاوت هست. 
این موضوع در فلسفه و منطق، سابقه ی طولانی ای داره و معمولا تحت عناوین خاصی مورد بحث قرار میگیره. 
مقایسه به قصد پیدا کردن تشابه معمولا با عنوان تشبیه و قیاس شناخته میشه. این فرآیند ذهنی در فلسفه، مبنای استدلال قیاسی هست. در این روش با پیدا کردن شباهت های ساختاری بین دو حوزه ی متفاوت مثل "کلیک موس" و فشار دادن ماشه" سعی در توضیح یکی به کمک دیگری داریم. 
اما مقایسه به قصد پیدا کردن تفاوت معمولا با اصطلاح تمایز و تفکیک شناخته میشه. فیلسوفا از این روش برای مو شکافی مفاهیم و روشن کردن مرزهای دقیق بین پدیده ها استفاده میکنن تا از قاطی شدنشون با هم جلوگیری کنن.

مقایسه به قصد پیدا کردن تشابه یا استدلال از طریق تشبیه و قیاس ریشه در زبان سونانی داره و توسط افرادی مثل افلاطون و ارسطو به کار رفته. در زبان یونانی اصطلاحا بهش Analogos به معنی نسبت متناسب گفته میشه. 
در حقیقت این روش، یکی از اصلی ترین ابزارهای شناخت هست. به عوان مثال، تشبیه معروف افلاطون یعنی غار، بر این اصل بنا شده: "همونطور که زندانی ها در غار، سایه ها رو میبینن و فکر میکنن حقیقته، ما هم داده های حسی رو به جای واقعیت نهایی تصور میکنیم."
هدف این مقایسه، پیدا کردن الگوها و ساختارهای مشترک هست. 
اما مقایسه به قصد پیدا کردن تفاوت یا تمایزگذاری و تفکیک:
ویلیام جیمز در کتاب اصول روانشناسی به نقل از جان لاک فیلسوف، این توانایی رو موضوعی بنیادین میدونه. "قوه ی قضاوت، برعکس ذوق و شوخ طبعی عمل میکنه؛ ذوق در جمع آوری شباهت ها و شوخ طبعی در پیوند زدنشون کاربرد داره، در حالیکه قضاو در جدا کردن دقیق یک ایده از ایده ی دیگه است تا ذهن به وسیله ی شباهت ها فریب نخوره و چیزی رو با چیز دیگه اشتباه نگیره."
این مهارت نه فقط در منطق، بلکه در علوم اعصاب هم پایه ی رفتارهای مرتبط با بقا هست چون مغز ما برای زنده موندن باید تفاوت بین یک چوب و یک مار رو به سرعت تشخیص بده. 
این مهارت های روانی میتونن کمک کنن تا راحت تر درمورد مزیت یا ضرر واقعی یک انتخاب تصمیم بگیریم. با این وجود، در صورت قضاوت نابهنجار یا اشتباه، نتیجه ی کار نمیتونه به نفع ما عمل کنه. مثلا در فرهنگ عامه، مقایسه شدن بچه ها با همدیگه توسط والدین، معمولا نه تنها تاثیر مثبتی نداره بلکه باعث آسیب روانی به بچه ها و ایجاد خصومت میشه. 
تشابه شناسی و تفاوت شناسی در ذات خودشون خنثی هستن و مثل چاقوی جراحی، هم میتونن نجات بخش باشن و هم زخم عمیقی ایجاد کنن. 
در مثال والدین، پدر و مادر به جای شناخت یا فهمیدن تشابه ها و تفاوت های واقعی بین بچه ها برای کمک به رشدشون، وارد داوری ارزشی میشن. 
برای اینکه این دو مهارت به نفع فرد عمل کنن، باید به این موضوع توجه داشت که هدف شما شناخت هست یا قضاوت ارزشی؟ آیا میخواید بفهمید یا میخواید به بقیه ثابت کنید که یکی بهتر و بدتر هست و نوعی رقابت ناسالم ایجاد کنید؟ 
همچنین لازمه بافت و زمینه رو درنظر گرفت مثلا مقایسه کردن یک ماهی و یک میمون براساس توانایی بالا رفتن از درخت، ناعادلانه و بی معنیه. 
وقتی این مهارت ها در خدمت قضاوت سالم قرار بگیرن، مزیت واقعی یک انتخاب رو روشن میکنن. اما وقتی در دام مقایسه ی نابهنجار بیوفتیم، نه تنها مفید نیستن بلکه به ابزاری برای آسیب زدن و ایجاد خصومت تبدیل میشن. 
بعضی وقتا فرد نیاز به یک نمونه برای مقایسه داره تا بفهمه اونچه که در مقابلش قرار گرفته، لزوما بهترین نمونه ی خودش نیست یا دقیقا چه ایراداتی داره. مثلا فرد ممکنه به خاطر نداشتن الگوی مقایسه ای، رفتار بد والدین رو بپذیره اما اگر بتونه در ذهنش، مقایسه ی خوبی با والدین دیگران انجام بده، شانس اینو داره که الگوهای رفتاری ولادینش رو تقلید نکنه. 
این فرآیند در روانشناسی شناختی به نوعی بازسازی اسنادی شباهت داره. در ابتدا نوعی تنش شناختی درست میشه و فرد با خودش میگه: "من فکر میکردم همه ی والدین اینطور هستن، اما خانواده ی دوستم اینطور نیستن." 
در اینجا تشابه شناسی نشون میده که همه به هم شباهت ندارن. 
در ادامه، مقایسه ی دقیق و تفاوت شناسی اتفاق میوفته. "دقیقا چه فرقی داره؟ والدین من داد میزنن، والدین دوستم آروم صحبت میکنن. والدین من تهدید میکنن، والدین دوستم توضیح میدن."
مرحله ی بعدی بازتعریفه و فرد با خودش میگه پس راه دیگه ای هم وجود داره و من لازم نیست این الگو رو تکرار کنم. 
همونطور که گفته شد، این مهارت ها در صورت قضاوت نابهنجار به ضرر فرد عمل میکنن. مثلا احتمال آرمانی سازی افراطی الگو وجود داره. فرد با خودش میگه همه ی والدین دیگه کامل هستن و فقط والدین من بد رفتار میکنن. 
نتیجه ی همچین قضاوتی میتونه خودش رو در قالب افسردگی، ناامیدی و از دست دادن توانایی دیدن نقاط قوت والدین واقعی نشون بده. 
نبود الگوی مقایسه، میتونه تله ای خطرناک باشه. وقتی فرد فقط یک نمونه از یک پدیده رو دیده باشه، مثلا شیوه ی فرزند پروری والدین خودش، ذهنش از این الگو به عنوان حالت طبیعی یا تنها راه ممکن استفاده میکنه. در همچین شرایطی، تشابه شناسی به جای روشنگری، به تایید وضعیت موجود کمک میکنه. گرچه این حرف به سختی درمورد والدین صدق میکنه. هرگز اینطور نیست که فرد نتونه کسی غیر از والدین خودش رو ببینه. خیلی وقتا آدما به راحتی به الگوهای مقایسه ای کافی دسترسی دارن و صرفا از ذهنشون استفاده نمیکنن و طبیعتا مجبورن با پیامدهاش هم رو به رو بشن. 
یک الگوی مقایسه ای مناسب میتونه جرقه ی تغییر رو بزنه. فرد با دیدن این الگو، ناگهان متوجه میشه که راه دیگه ای هم وجود داره و با استفاده از این تفاوت شناسی، نقاط افتراق رفتار والدین خود رو با الگوی سالم پیدا میکنه و با تشابه شناسی، متوجه میشه که میتونه مثل اون الگوی سالم عمل کنه. 
به همین دلیله که جامعه اهمیتی نمیده چی الگوی ما بوده که به موجود امروز تبدیل شدیم. کسی نمی تونه با گفتن اینکه والدین بدی داشته و براش الگوی بدی بودن، از زیر بار مسئولیت کارهایی که انجام داده فرار کنه و آدمای زیادی هستن که الگوهای خودشون رو اصلاح کردن. جامعه به خودی خود اهمیت خاصی به میزان رنج ما نمیده. مهارت های روانی، شالوده ی مهارت های کلیدی هستن.

 


در بین النهرین، ایزدبانوی مامو رو شاهد هستیم که کار مشابهی رو انجام میده. مامو از کلمه ی Mamu در زبان سومری گرفته شده که به طور خاص به رویای معنادار و الهام بخش اشاره داره؛ رویایی که میتونه آینده رو رقم بزنه. 
مامو دختر خدای خورشید، نماد نور و روشن بینی هست و در فرهنگ عمومی به عنوان موجودی مثبت و مورد احترام شناخته شده.

داستان اصلی بریزو، افسانه ی گمشده به حساب میاد و ما نمیدونیم که چطور به مقام الهی رسید یا ماجرای زندگیش چطور بود اما میدونیم که در جزیره ی دلوس در یونان باستان، آیین خاصی برای بزرگداشت این الهه برگزار میشد. 
بریزو برای انسان ها خواب میفرستاد و همزمان، معنای خواب رو آشکار میکرد. افرادی که برای دریافت پیام به معبدش میرفتن، با خوابیدن در اونجا منتظر میموندن تا الهه در رویا باهاشون حرف بزنه. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

هدهد با نمادهای عمیقی در ادبیات و عرفان، مثل منطق الطیر عطار گره خورده. حضور این پرنده در دنیای خواب، داستان ها و هنر، میتونه استعاره ای از هوش هیجانی بالا و مهارت های ارتباطی باشه.

هدهد همچنین میتونه اشاره به مهارت صبر استراتژیک و آینده نگری باشه. هدهد در منطق الطیر عطار، رهبری بخشی از پرنده ها رو بر عهده داره و برای رسیدن به سیمرغ، استقامت و برنامه ریزی داره. مهارت نه گفتن به لذت های آنی و تاب آوری در مسیر اهداف بلند مدت، توصیف کننده ی فردی هست که این نماد رو درونی سازی کرده. این تفسیرها زمانی صدق میکنن که هدهد به شکل مثبت ظاهر بشه و به طور مثال خوابی با موضوع هدهد مزاحم یا ترسناک یا بیمار، میتونه به ضعف فرد در استفاده از این مهارت ها یا روش نابهنجاری که در استفاده از مهارت های روانی مرتبط با هدهد در پیش گرفته اشاره داشته باشه. 
هدهد با آوردن خبرهای پنهان و دیدن چیزهایی که دیگران نمیبینن، تصویری از تفکر واگرا هست، یعنی خلاقیت و حل مسئله از زاویه ی غیر منتظره. 
به عنوان یک انسان، هدهد تصویری از فردیه که در ابداع راه حل های بدیع برای مشکلات عاطفی یا اجتماعی، به شکلی استثنایی عمل میکنه. 
در عین وفاداری به جمع یا گله، هدهد هویت مستقلی داره و از نقد مقتدرانه (مثل گفتن حقیقت به سلیمان)، ترسی نداره. هدهد میتونه تصویری از یک رواندرمانگر آینده نگر، مذاکره کننده ی ماهر یا فردی با هوش اجتماعی بسیار بالا باشه که تحمل ابهام تا روشن شدن یک حقیقت رو داره.

هدهد در اسطوره های یونان و روم هم حضور داره و بیشتر برای اشاره به مفاهیم تراژیک، خشونت و تحولات شوم ازش استفادهشده. 
شناخته شده ترین داستان از زبان شاعرانی مثل اوید در کتاب دگردیسی ها نقل شده و به یکی از وحشتناک ترین افسانه های انتقام در تاریخ ادبیات تبدیل شده. در این داستان، ترئوس، پادشاه تراکیه، با پرونی ازدواج میکنه. اون به خواهر همسرش، فیلوملا تجاوز میکنه و برای ساکت کردن قربانی، زبانش رو قیچی میکنه. 
فیلوملا با بافندگی، داستان رو به خواهرش اطلاع میده. روندش هم اینطوری باشه که فیلوملا در یک کلبه ی دور افتاده در جنگل زندانی شده و دست به بافندگی میزنه. در فرهنگ یونان باستان، بافندگی یکی از مهارت های اصلی زن ها و راهی برای خلق متون تصویری بود. فلوملا از تار و پود برای روایت استفاده کرد. 
یک دستگاه بافندگی یا تار عمودی میسازه و پارچه ای سفید میبافه و با نخ های بنفش، که رنگ سلطنتی و خون به حساب میاد، روی این پارچه داستان جنایت ترئوس رو نقش میزنه. از اونجایی که حروف الفبا و نوشتن براش غیر ممکن بوده و احتمالا خواهرش سواد نداشته، از نگاره ها و نمادهای بصری استفاده میکنه. 
فیلوملا این پارچه ی بافته شده رو به خدمتکاری میده (یا خودش به نحوی اون رو میفرسته) و با اشاره و حرکات دست از پیامرسان میخواد که پارچه رو برای ملکه ی پرونی ببره. 
پرونی که ماه ها بود خواهرش رو گمشده فرض میکرد و عزادار بود، پارچه رو باز میکنه. به نقش و نگارهای بنفش نگاه میکه و جنایت بی صدایی که در حق خواهرش انجام شده رو میفهمه. اوید میگه: "زنان مجلس با تعجب به پارچه نگاه میکردند، اما پرونی در سکوت اشک میریخت، تمام فاجعه را فهمید."
پرونی برای انتقام، پسر خودش رو میکشه و گوتش رو به عنوان غذا به ترئوس میده. 
وقتی که حقیقت فاش میشه و ترئوس در تعقیب زن ها با تبر هست، خدایان مداخله میکنن و همه رو به پرنده تبدیل میکنن. ترئوس به هدهد تبدیل میشه؛ پرنده ای با تاجی بر سر که نمادی از پادشاهی سقوط کرده و همیشه به دنبال حقیقت هست. نوک تیز این پرنده در این داستان نماد سلاحی هست که دیر به دستش رسیده.

در یونان باستان، هدهد گاهی چهره ای طنزآمیز پیدا میکنه. در کمدی پرندگان اثر ارسطوفان، شخصیتی به اسم اروپوس حضور داره که انسان بوده و بعدها به هدهد تبدیل میشه. این فرد میانجیگر بین پرنده ها و شخصیت اصلی داستانه. این نمایش نشون میده که هدهد در فرهنگ یونانی به عنوان موجودی سخنگو و عاقل شناخته میشده، هرچند در جایگاهی بسیار پایین تر از جایگاه عرفانی هدهد در منطق الطیر هست. 
اسم علمی هدهد ریشه در زبان یونانی داره. در اساطیر، پادشاهی به اسم اپوپوس، در سیکیون وجود داشت و اسم علمی هدهد مستقیما از اسم این پادشاه گرفته شده. اپوپوس به عنوان یک پادشاه قدرتمند و ناظر توصیف میشه. 
اسم علمی هدهد تا حد زیادی در همپوشانی با صدای خاص این پرنده است که به صورت هوپ-هوپ-هوپ به گوش میرسه. اما جالب تر از تقلید صدا، معنای پنهان این کلمه در زبان یونانی هست. فعلی epopao به معنی زیر نظر گرفتن، مشاهده کردن یا نگهبانی کردن هست. این کلمه از دو بخش epi به معنی به روی یا برفراز و ops به معنی چشم ساخته شده. به این ترتیب epops یا  epopeus رو میشه "کسی که از فراز نظاره میکنه" یا "همه چیز بین" ترجمه کرد. 
این معنا برای یک پادشاه یا پرنده ی اساطیری کاملا مناسبه. پرنده ی هدهد با تاجی که روی سر داره و همیشه به نظر میرسه در حال دیده بانی هست، تجسم فیزیکی ناظره. 
اپوپوس اسم خودش رو نه از پرنده، بلکه از معنای ناظر بودن گرفته. اما از اونجایی که هدهد با تاج باشکوه و حالت دیده بانیش، مصداق کامل این ناظر در طبیعت بوده، این اسم بهش نسبت پیدا کرده. در حقیقت، پادشاه افسانه ای و پرنده، هد دو نماد چشم داشتن بر همه چیز از فراز هستن. 
همونطور که گفته شد، اپوپوس در اساطیر یونان به عنوان هفدهمین پادشاه شهر سیکیون شناخته میشه. داستانش پیچیده و اغلب تراژیکه و در آثار نمایشنامه نویس هایی مثل اوریپید بهش اشاره شده.  
این فرد قهرمان محلی سیکیون بود و برای اون معبدی ساخته شد و مراسم قهرمان پروری برگزار میکرد. جالب اینه که در کنار مقبره اش محرابی برای خدایان وجود داشت که نشون میده مردم برای دور کردن بلا یا دفع کننده ی شر و نحسی بهش متوسل میشدن. 
در یکی از روایت های غم انگیز، که توسط هیگینوس، نویسنده ی رومی ثبت شده، اپوپوس که این بار، پادشاه لسبوس هست، با دختر خودش به اسم نیکتیمنه، رابطه ی نامشروع برقرار میکنه. دختر که از این عمل شرمسار میشه به جنگل پناه میبره و آتنا یا مینروا، از روی ترحم، اون رو به جغد تبدیل میکنه. در این روایت، اپوپوس تجسم یک جنایتکار جنسی هست که باعث سقوط و دگرگونی شوم دخترش میشه. 
هدهد به واسطه ی کاربردی که در افسانه ها و فرهنگ عمومی پیدا کرده میتونه به مهارت روانی نظارت و هوشیاری اشاره داشته باشه. همونطور که در معنی اسم این پرنده میشه این مفهوم رو دید، یعنی کسی از فراز نگاه میکنه، به عنوان یک مهارت روانی میتونه توصیف کننده ی فردی باشه که توانایی دیدن الگوها، تشخیص تهدیدها و فرصت ها رو از دیدی کلان داره. یک انسان با این مهارت، چشم های پشت سر داره و به جزئیات پنهان توجه میکنه. 
هدهد پرنده ای هست که همیشه روی شاخه های بلند میشینه و منطقه رو زیر نظر میگیره. اپوپوس نماد برنامه ریزی بلندمدت و توانایی پیش بینی پیامدهای تصمیمات هست. ذهنی که همیشه چند قدم جلوتر از رویدادها رو میبینه. 
اسم اپوپوس با معابد خدایان دفع کننده ی شر گره خورده. در روانشناسی، این مهارت به معنی توانایی نه گفتن، محافظت از حریم شخصی و دفع افراد منفی هست. فرد دارای این مهارت، سپر روانی قوی ای داره. 
برخلاف کلاغ یا زاغ که در دسته های پر سر و صدا پرواز میکنن، هدهد اغلب تنها یا با جفتش دیده میشه. اپوپوس نماد کسی هست که از انزوای اجباری نمیترسه و میتونه برای تفکر و تصمیم گیری عمیق، خلوت رو انتخاب کنه. 
به عنوان یک جمع بندی، مهارت روانی هدهد، هوشیاری استراتژیک، یا توانایی دیدن همه چیز از بالا هست؛ محافظت از قلمرو (چه جسمی و چه روانی) و پیش بینی نقشه های دشمن قبل از اجرا.