اگر سوپرمن بدون قدرت های فراانسانیش به زمین میومد، صلح طلب موندن، براش خیلی سختتر میشد. سوالی که پیش میاد اینه که قهرمان واقعی کیه؟ وقتی فردی قادر به نجات دادن نیست، صرفا میتونه انتخاب کنه که به دیگران آسیب نزنه که این موضوع، برای فردی که قدرت تاثیر خاصی نداره و نمیتونه از خودش در مقابل نابهنجاری های جامعه مراقبت کنه، به مراتب تصمیم سخت تری هست.

کریستوفر ریو، بازیگر نقش مجموعه فیلم سوپرمن کلاسیک، بعد از فلج شدن، سعی کرد با امید و تلاش به زندگی ادامه بده. این بازیگر در مستند زندگیش گفت قهرمان واقعی کسی هست که در اوج ضعف، امید رو حفظ میکنه، دربرابر درد تسلیم نمیشه و بدون قدرت های ماورایی، با اراده و اخلاق میدرخشه. 
در روایت اصلی سوپرمن که ایده ی خالقین اصلیش بود، سوپرمن لزوم اینقدر قدرت فیزیکی نداشت و همچین موجودی، میتونست بیشتر به لحاظ اخلاقی به چالش کشیده بشه. 
در نسخه های اولیه ی سوپرمن، بخصوص اون چیزی که جری سیگل و جو شوستر در دهه ی 1920 خلق کرده بودن، قدرت های فیزیکی سوپرمن خیلی محدودتر از چیزی بود که بعدها در روایت های مدرن دیدیم. 
سوپرمن اولیه بیشتر از اینکه خدای شکست ناپذیری باشه، نوعی قهرمان اخلاقی بود. سوپرمن نمیتونست پرواز کنه و صرفا میپرید؛ قدرتش بیشتر شبیه یک انسان خیلی قوی بود نه موجودی با توانایی ها کیهانی و تمرکزش هم بیشتر روی عدالت اجتماعی، مبارزه با فساد و دفاع از مظلوم بود. دشمن هاش اغلب سیاست مدارهای فاسد، سرمایه دارهای بی رحم و یا خلافکارهای شهری بودن و لزوما با موجودات فضایی یا تهدیدات آخرالزمانی درگیر نمیشد. در داستان ابتدایی، سوپر دراصل یک نماد اخلاقی بود و به عنوان ماشین قدرت به کار گرفته نمیشد.

این نسخه اخلاقی تر بود چون وقتی قدرت مطلق نداری، لازمه به کمک انتخاب هات تبدیل به یک قهرمان بدی و این چالش واقعی هست.

درنسخه های بعدی، بخصوص از دهه ی 1950 به بعد، سوپرمن تبدیل به موجودی تقریبا شکست ناپذیر، با قدرت پرواز، دید اشعه ای، نفس یخ زننده و حتی قدرت سفر در زمان شد و این باعث شد که چالش های اخلاقیش کمتر بشه و همیشه یه راه حل فیزیکی داشته باشه. 
خالق سوپرمن، در چهارسالگی با دیدن Little Nemo in Slumberland شروع مینهmo in Slumberland av,uشد که چالش های اخلاقیش کمتر بشه و همیشه یه راه حل فیزیکی داشته باشه. شعه ای، نفس یخ زننده و حتی  شروع میکنه به کشیدن شهرهای خیالی روی دیوار اتاقش و دیدن شخصیت سانتا در فرهنگ عمومی، بابت داشتن قدرت های فراتر از انسان، تبدیل میشه به اولین تصویر از مردی با قدرتهای عجیب در ذهن خالق سوپرمن. 
در خلق سوپرمن، جو شوستر تصویرگر بود و جری سیگل، نویسنده. این دونفر هردو از خانواده های یهودی مهاجر به حساب میومدن. 
در کتاب Super Boy بعد از کلی داستان پردازی درمورد دوره ی کودکی خالقین سوپرمن، به زمینه ی اجتماعی خلق شدن همچین داستانی اشاره میکنه. نویسنده به شخصیت هوگو گرنسبک میپردازه که به عنوان سردبیر مجله ی Science and Invention و بنیانگذار Amazing Story با ترکیب علم و ادبیات، نوعی داستانپردازی علمی تخیلی رو رواج داد. گرنسبک با انتشار آدرس خواننده ها، فضای تعاملی و جمعی ای درست کرد که باعث شد مجله حالت تعاملی پیدا کنه و صرفا یک محصول مصرفی نباشه.

در پشت صحنه، صنعت مجله سازی پر از ورشکستگی، معاملات مشکوک و تغییر مالکیت بود. گرنسبک با وجود شهرتش به رفتارهای غیر حرفه ای با نویسنده ها تونست با تطبیق مداوم با بازار، مجله های جدیدی هم راه بندازه. 
جری سیگل تحت تاثیر این فضا، شروع به نوشتن نامه به مجله کرد. با دقت، لحن خودش رو تنظیم میکرد تا هویت کم سن و سالش معلوم نباشه. یکی از نامه هاش در آگوست سال 1929 چاپ شد که به نوبه ی خودش، نقطه ی شروعی برای این هنرمند بود. 
جری توی مسابقه ای که خودش درخواست برگزاریش رو داده بود شرکت میکنه اما داستانش برنده نمیشه ولی نوشتن رو ادامه میده.

قدرت اخلاقی در سایه ی ناتوانی
وقتی فردی قادر به نجات دادن نیست، فقط میتونه انتخاب کنه که به دیگران آسیب نزنه. انتخابی که برای کسی که قدرت تاثیرگذاری ویژه ای نداره و حتی قادر به محافظت از خودش دربرابر نابهنجاری های جامعه نیست، به مراتب دشوارتره. 
کریستوفر ریو، بازیگر نقش سوپرمن در مجموعه فیلم های کلاسیک، بعد از فلج شدن، با امید و تلاش به زندگی ادامه داد. اون در مستند زندگیش گفت: قهرمان واقعی کسی هست که در اوج ضعف، امید رو حفظ میکنه، دربرابر درد تسلیم نمیشه و بدون قدرت های ماورایی، با اراده و اخلاق میدرخشه. 


این نگاه، به ریشه های نخستین سوپرمن برمیگرده. در روایت اصلی، اونطور که جری سیگل و جو شوستر در دهه ی 1920 خلق کردن، سوپرمن اون قدرت فیزیکی افسانه ای رو نداشت. اون نمیتونست پرواز کنه، فقط میدوید؛ قدرتش بیشتر شبیه یک انسان بسیار نیرومند بود، نه موجودی با توانایی های کیهانی. تمرکز داستان ها بر عدالت اجتماعی، مبارزه با فساد و دفاع از مظلوم بود. دشمناش هم عموما سیاستمدارهای فاسد، سرمایه دارهای بیرحم و خلافکارهای شهری بودن نه تهدیدات آخرالزمانی یا بیگانه های فضایی. سوپرمن در این نسخه، بیشتر از هر چیزی نماد اخلاقی بود نه ماشین قدرت. 
این سوپرمن اخلاق محور، چالش واقعی قهرمان رو نشون میداد. وقتی قدرت مطلق نداری، باید با انتخاب های اخلاقی، قهرمان بشی. اما از دهه ی 1950 به بعد، سوپرمن به تدریج به موجودی تقریبا شکست خورده تبدیل شد. پرواز، دید پرتوای، نفس یخ زننده، حتی سفر در زمان. این قدرت های اضافی، چالش های اخلاقی رو کمرنگ کردن چون همیشه یک راه حل فیزیکی وجود داشت.

سیگل و شوستر هردو از خانواده های یهودی مهاجر بودن. سیگل تحت تاثیر فضای تعاملی مجله های علمی تخیلی دهه ی 1920، بخصوص نشریات هوگو گرنسبک قرار داشت. اون با نوشتن نامه هایی با لحنی بالغ به مجلات، خودش رو وارد عرصه کرد. نامه اش در آگوست 1929 چاپ شد و نقطه ی شروع راه هنریش شد. حتی وقتی در مسابقه ای که خودش پیشنهاد داده بود شرکت کرد و برنده نشد، نوشتن رو ول نکرد. 
در نهایت، مسیر تحول سوپرمن از یک قهرمان اخلاقی و اجتماعی به یک ابرقدرت کیهانی، سوالی بنیادی رو درست میکنه؛ اینکه آیا قهرمان واقعی به این معنیه که شما بیاید کارهای فراانسانی انجام بدید یا قهرمان کسی هست که بتونه در وضعیت ناتوانی هم پایداری اخلاقی خودش رو حفظ کنه؟
شاید درس ماندگار سوپرمن اولیه هم همین باشه یعنی قدرت واقعی، نه در شکست ناپذیری فیزیکی، که در شکست ناپذیری اخلاقیه، بخصوص وقتی که دنیای بیرون، هیچ قدرت فرانسانی خاصی بهت نداده. 
به شخصه در ابتدای این تحقیق تمایل داشتم به این نتیجه برسم که سوپرمن، یک داستان تحریف شده است و سینما برای اهداف تجاری، اون رو دستکاری کرد. سوپرمن در شکل اولیه اش پتانسیل درگیری با چالش های انسانی عمیقتری رو داشت اما از یک مهاجر صلح طلب، تبدیل به تصویری از مرد آلفا شد. 
سوپرمن هرگز ابرقهرمان نبود تا زمانی که سینما اون رو به تجسمی از فانتزی قدرت مطلق تبدیل کرد. در نسخه ی اولیه، پتانسیل روایت مهاجرت، تنهایی، اخلاق در شرایط نابرابر و مبارزه ی طبقاتی نهفته بود. اما صنعت ترجیح داد اون رو به مرد آلفایی تبدیل کنه که جهان رو نه با تفکر، که با مشت نجات میده و در این راه، یکی از جذاب ترین استعاره های اخلاقی قرن رو به کلیشه ای پرفروش تقلیل داد. 


عقیده دارم که این نوع بازنمایی تصویر مردانه، نوعی مردستیزی رو درون خودش داره و مثال زنانه اش میشه برندها و شخصیت هایی که سعی دارن نوع خاصی از زن بودن رو تبلیغ کنن که درظاهر، شکوهمند و زیباست اما درعمل، توجیه میکنه که یک زن چرا میتونه بابت دست کشیدنش از یک سری رفتار معمولی و انسانی و افراط در نشون دادن رفتارهایی که زنانه تلقی میشن، مورد تحسین، تمجید و حمایت بیشتری قرار بگیره. 
ایدئولوژی پنهان در بازنمایی جنسیت، چه در تصویر مرد آلفای ابرقدرت و چه در تصویر زن ایده آل شکوهمند، هردو، قالب های تنگ و غیر انسانی هستن که انسانیت چند بعدی رو حذف میکنن تا الگویی قابل کنترل، قابل تقلید و قابل بهره برداری تجاری ارائه بدن. 
مرد آلفایی که همیشه قوی، غیر عاطفی، پیروز و فاقد آسیب پذیریه، درواقع انسانیت مردانه رو نفی میکنه. اون نمی تونه بترسه، شکست بخوره یا نیاز به کمک داشته باشه و این نوعی خشونت نمادین علیه مردان هست که میگه: اگر تو این الگو نباشی، مرد نیستی.
زنی که همیشه زیبا، فداکار، پرعاطفه، کامل در خانه داری و مادری هست، و هرنوع رفتار غیر زنانه در اون حذف یا نکوهش میشه هم انسانیت زنانه رو خشک میکنه. اون تبدیل به بت قابل ستایش اما غیر قابل دسترس میشه. 
این بازنمایی ها معیارهای سختگیرانه ایجاد میکنن و سپس افرادی رو که غالبا به قیمت سرکوب بخشی از وجودشون به این معیارها نزدیک میشن، تحسین و حمایت میکنن. سیستم سلطه، هم الگو میسازه و هم پاداش میشده بدون اینکه ساختار خودش رو تغییر بده. 
انسان واقعی، ترکبی از قدرت و ضعف، عقل و احساس، جرات و ترس و ویژگی های زنانه و مردانه است. این الگوهای رسانه ای، تمامیت انسان رو تکه تکه میکنن و فقط یک بخش اغراق شده رو برجسته میکنن و اون رو طبیعی یا ایده آل میدونن.

جمع بندی
سوپرمن امروزی نه فقط قربانی تحریف تجاری، که نماد مردستیزی پنهان در ابرمردگرایی هست. اون مردیه که نباید ضعف نشون بده، نباید نیاز داشته باشه، نباید در انتخاب های اخلاقی درمونده بشه و این تصویر، انسانیت مردونه رو خلع سلاح میکنه. همونطور که در بازنمایی زن ایده آل، زن ستیزی با بت سازی از فداکاری و زیبایی، پنهان میشه، در بازنمایی مرد ایده آل هم مردستیزی با بت سازی از قدرت و سلطه، پنهان میشه. هر دو الگو، انسان رو به کارکردی تقلیل یافته تبدیل میکنن؛ یا ناجی قاهر، یا فرشته ای فداکار. این ویژگی ها جامعه رو از مواجهه با پیچیدگی های اخلاقی و عاطفی وجود انسانی معاف میکنن. 
شاید وظیفه ی هنر امروز، نه ساختن همچین الگوهایی، که شکستنشون باشه. برگردوندن قهرمان به قامت انسان عادی ای که در ناتوانیش هم میتونه اخلاق رو رعایت کنه و در ضعفش هم میتونه مقاومت کنه و در تناقض هاش هم میتونه راهی برای زندگی شرافتمندانه پیدا کنه.

 

 

این مطلب برداشتی هست از کتاب Philosophy & The Matrix از کریستوفر گراو که شامل مجموعه ی مقالات فلسفی از نویسنده های برجسته درمورد مجموعه فیلم ماتریکس هست. 
این کتاب به سوال های بنیادی فلسفه مثل واقعیت، توهم، آزادی و اخلاق میپردازه و در سال 2005 از انتشارات آکسفورد منتشر شده. 
سه گانه ی ماتریکس فقط یک فیلم علمی تخیلی نیست و بستری برای طرح سوال های فلسفی کلاسیکه. بازخوردها نسبت به این کتاب عموما مثبت بوده و به عنوان بهترین مجموعه ی فلسفی درمورد ماتریکس تحسین شده. منتقدهای دانشگاه نوتردام این کتاب رو بهترین مجموعه از بین کارهای مشابه میدونن چون نویسنده های برجسته ی فلسفه در اون مشارکت کردن و مباحث رو هم برای دانشجوها و هم برای علاقه مندهای غیر متخصص قابل فهم کردن. 
مقالات کتاب به شکلی نوشته شدن که برای دانشجوهای مقدماتی فلسفه یا حتی طرفدارهای فیلم بدون پیش زمینه ی فلسفی قابل استفاده باشه. 
موضوعات مختلفی مثل غار افلاطون و شکاکیت دکارتی و اخلاق در جهان موازی و آزادی اراده در این کتاب مورد بررسی قرار میگیرن. 
گنوسیسم شکل سنتی ماتریکس گرایی هست و میشه تمام انتقادات منفی ای که نسبت به گنوسیسم وجود داره رو درمورد مجموعه فیلم ماتریکس هم تا حد زیادی مطرح کرد. همچنین این مجموعه فیلم باعث به وجود اومدن فلسفه ی ماتریکس گرایی شد که هنوز هم پیروان پنهان خاص خودش رو داره. 
گنوسیسم به عنوان یک سنت فکری قدیمی، به خاطر نگاه ضد مادی، نخبه گرایی و پراکندگی آموزه ها مورد انتقاد قرار گرفته. ماتریکس گرایی یا Matrixism که در دهه ی 2000 به عنوان یک جنبش کوچک الهام گرفته از فیلم ماتریکس شکل گرفت، امروزه مثل قبل شهرت نداره اما ردپای گنوسیسم رو هنوز میشه در فرقه های مختلفی دید. 
گنوسی ها جهان مادی رو محصول یک خدای ناقص یا دمیورگ میدونستن و اون رو ذاتا شر درنظر میگرفتن. منتقدها عقیده دارن که همچین نگاهی باعث بدبینی افراطی و بی توجهی به ارزش های زندگی زمینی میشه. 
نجات در گنوسیسم وابسته به دانش پنهان هست که فقط در دسترس یک گروه محدود قرار داره. این انحصارگرایی باعث شده اون رو غیر دموکراتیک و ضد اجتماعی بدونن. 
گنوسیسم یک آموزه ی واحد و منسجم نداشت و مجموعه ای از اسطوره ها و روایت های متنوع بود. همین باعث شده اون رو هیدرای فکری بدونن که هر بار یک شاخه اش نقد بشه، یک شاخه ی دیگه ظاهر میشه. 
منتقدهای مسیحی و فیلسوف های کلاسیک اون رو دام فکری میدونستن که میتونه افراد رو در یک هزارتوی ذهنی گرفتار کنه.

ماتریکس گرایی در دنیای امروز
در سال 2004، گروهی کوچک این اندیشه رو به عنوان دین ماتریکس معرفی کردن که عملا الهام گرفته از فیلم ماتریکس بود. آموزه ها ترکیبی از گنوسیسم، بودیسم و ایده های مدرن درباره ی شبیه سازی و واقعیت مجازی میشه. 
این اندیشه عملا هیچ ساختار سازمانی یا جامعه ی گسترده ای نداره و بیشتر در فضای اینترنت و فروم ها مطرح بوده و به عنوان یک پدیده ی فرهنگی شناخته میشه تا اینکه بخواد یک دین یا فلسفه ی جدی جلوه کنه. در مقایسه با سنت های فکری یا دینی بزرگ، نفوذ خیلی کمی داره و بیشتر به عنوان یک شوخی یا جنبش نمادین دیده میشه. 
اهمیتش بیشتر در اینه که نشون میده فیلم ماتریکس تونسته تخیل دینی و فلسفی مدرن رو تحریک کنه. این درحالیه که گنوسیسم سنتی قدیمی با انتقادهای جدی مثل ضدیت با ماده، نخبه گرایی و پراکندگی آموزه هاست. 
درسته که ماتریکس گرایی شبیه یک جنبش اینترنتی هست اما یه جنیش اینترنتی هم میتونه قدرت خودشو داشته باشه. درواقع آموزه های ماتریکس گرایی قابل پیاده سازی در زندگی واقعی هستن و عملا پیامبران خودشون رو در یوتیوب و اینستاگرام ساختن.

 

 

این مطلب به معرفی کتاب Film Directing Fundamentals نوشته‌ی Nicholas T. Proferes اختصاص داره و یک راهنمای عملی برای کارگردان های تازه کاره که بهشون کمک میکنه فیلمنامه رو به یک روایت بصری قوی تبدیل کنن.

این کتاب به طور خاص، برای افرادی نوشته شده که میخوان یاد بگیرن چطور یک فیلمنامه رو تحلیل، تجسم و اجرا کنن. نویسنده با استفاده از یک فیلمنامه ی نمونه، مراحل کارگردانی رو گام به گام توضیح میده. 


این کتاب یک نمونه فیلمنامه ی همراه داره که شامل یک فیلمنامه ی کامل هست و نویسنده ازش برای توضیح عملی مفاهیم استفاده میکنه. 
این کتاب مناسب مبتدی هاست و فرض نمیگیره که خواننده تجربه ی قبلی داره و مفاهیم پایه ای رو به روشنی توضیح میده. برخلاف کتاب های نظری، این اثر تمرکز داره روی نحوه ی انجام دادن و صرفا به اجرا کردن نمیپردازه. کتاب مورد بحث، ترکیبی از تئوری و عمل هست و با مثال های واقعی و تمرین های عملی، خواننده رو به سمت اجرای واقعی هدایت میکنه.

نویسنده عقیده داره که کارگردان فقط الهام یا احساس نیست بلکه نیاز به درک ساختار، تکنیک و روایت داره. این کتاب نه فقط برای آموزش تکنیک، بلکه برای پرورش توانایی روایت گری سینمایی طراحی شده و این روایت گری، ریشه در چیزی داره که از 40 هزار سال پیش در مغز انسان شکل گرفته یعنی "سه تصویر یا واقعیت کافی هست تا ذهن ما شروع به ساختن داستان کنه."
نویسنده از ونگوگ به عنوان نمونه ای یاد میکنه که سال ها با زغال طراحی کرد، کشاورزها رو با چشم های سوزانی ترسیم کرد و دستگاه های پرسپکتیوی ساخت که کیلومتر ها با خودش حمل میکرد و همه ی این کارها برای این بود که بتونه دقیق تر ببینه. 
در این کتاب نقل قولی از ونگوگ هست که میگه: " مشکل بیشتر آدم ها با رنگ اینه که بلد نیستن طراحی کنن."
نویسنده با الهام از این جمله، به اصل بنیادین آموزش کارگردانی اشاره میکنه یعنی پیش از کار کردن با دوربین باید روایت رو شناخت، ساختار رو فهمید و زبان سینما رو یاد گرفت. 
مسیر آموزش با چهار مرحله ی کلیدی شروع میشه: تحلیل کارآگاهی فیلمنامه، طراحی حرکت بازیگرها، دوربین به عنوان راوی و کار با بازیگر. این ها ابزارهای طراحی هستن و قبل از رنگ، یعنی دوربین، نور و تدوین، باید بهشون پرداخت.

نویسنده میگه: "مهم ترین ویژگی قابل آموزش برای یک کارگردان، وضوح هست یعنی وضوح درباره ی داستان، و وضوح درباره ی چیزی که تماشاگر منتقل میشه." بدون این وضوح، تخیل، دانش و حتی شجاعت هم بی فایده است. باید فیلم ها رو مثل طراحی های استادان قدیمی مطالعه کرد، نه فقط برای الهام، بلکه برای کشف تکنیک.  "باید فیلم ها رو اونقدر دقیق ببینیم تا بفهمیم هر جزء چطور به اثر کلی کمک میکنه."
بخش پنجم کتاب به تحلیل سبک های بصری اختصاص داره و هدفش تقویت روایت گری تصویری خواننده است. 
در ویرایش سوم این کتاب، دو فصل جدید درباره ی سازماندهی کنش در صحنه های اکشن و روایی اضافه شده و تحلیل فیلم ها برای درک سبک های بصری گسترش پیدا کرده. همچنین یک راهنمای آموزشی برای مدرسان، به کتاب اضافه شده که میشه در کارگاه های مقدماتی و پیشرفته، مورد استفاده قرار داد.

زبان سینما مثل هر زبان دیگه ای، نیاز به دستور داره. 
"یادگیری هر زبان نیازمند فهم دستور زبانش هست و زبان فیلم هم از این قاعده مستثنی نیست." در فصل اول کتاب، دستور زبان سینما بررسی میشه، یعنی نحوه ی بیان از طریق تصویر، صدا، حرکت و تدوین. در فصل های 2 تا 6، کتاب وارد مرحله ی کارآگاهی میشه و سوالاتی مثل اینکه چطور صحنه ای رو طراحی کنیم؟ رو دنبال میکنه. 
جواب این سوال ها در فیلمنامه نهفته و لزوما ارتباطی با تکنیک های بیرونی نداره. در نقل قولی از کوپولا گفته میشه: "دو عنصر مهم در فیلم، متن و بازیگر هستن." این جمله از کارگردانی مطرح، نشون میده که احساس، روایت و اجرا، حتی برای سینماگران بصری، اولویت داره. 


وقتی از کوپولا پرسیده شد که بزرگترین داراییت چیه؟ جواب داد: "تخیلم."
نویسنده اضافه میکنه: تخیل رو نمیشه آموزش داد اما میشه با روش درست، اون رو آزاد کرد. و هدف این کتاب دقیقا همینه که چشم انداز منحصر به فرد هر کارگردان رو تقویت کنه.

زبان فیلم و دستور زبان بصری
در ابتدا، فیلم ها دراماتیک مثل تئاتر اجرا میشدن، دوربین ثابت بود و بازیگران درون قاب حرکت میکردن. اما D. W. Griffith یکی از اولین افرادی بود که دوربین رو به حرکت درآورد و تماشاگر رو به درون صحنه برد. 
این کار، داستان رو دراماتیک تر میکرد و میتونست باعث سردرگمی هم بشه. 
نویسنده میگه: کارگردان معمولا نمیخواد تماشاگر گیج بشه بلکه میخواد احساس راحتی کنه تا روایت بدون مانع پیش بره. ولی گاهی همین سردرگمی میتونه ابزار خلق تعلیق یا شگفتی باشه مثل لحظه ای که چیزی ناگهانی یا راز آلود، آشکار میشه.

وقتی فیلم تبدیل شد به مجموعه ای از نمادهای متصل، یک زبان جدید ایجاد میشه. هر نما، مثل یک جمله است که فاعل و فعل خودش رو داره. یک نما میتونه ساده باشه و فقط یک شخصیت و یک کنش داشته باشه و یا میتونه مرکب باشه و چند شخصیت، چند کنش و چند زاویه داشته باشه. 
نوع جمله یا نما بستگی به ذات لحظه ی روایی و طراحی کلی صحنه و سبک بصری داره. مثلا در فیلم Rope از هیچکاک، فقط 9 نما وجود داره و هرکدوم مثل یک جمله ی بلند، با ساختار دقیق و هدفمند هستن. 
مثال ساعت روی میز که ساعت 3 رو نشون میده، در خلا معنای خاصی نداره اما اگر بعد از صحنه ای بیاد که شخصیتی جایی بوده که نباید باشه، ناگهان اون نما تبدیل میشه به مدرکی که به جا مونده و شاید دردسر ساز بشه. یعنی معنا در بافت شکل میگیره، نه در تصویر منفرد. 
نویسنده عقیده داره در آغاز یادگیری زبان فیلم، مفیده که هر نما رو به صورت یک جمله ی زبانی تصور کنیم. این یعنی قبل از اینکه واژگان بصری فرد شکل بگیره، میشه از زبان مادری کمک گرفت. مثلا: فلانی به پنجره نگاه میکنه، نور روی صورتش می افته.
و بعد این جمله رو به یک نما با ترکیب نور، زاویه و حرکت تبدیل کرد.

معنا در ترکیب نماهاست، نه در تک تک آن ها
"سینما معنا رو نه فقط از محتوای سطحی نماها، بلکه از رابطه ی بین آن ها آزاد میکنه." این یعنی سینما مثل شعر یا موسیقی هست و معنا در ریتم، تکرار، تضاد و اتصال شکل میگیره.

دستور زبان فیلم، چهار قانون پایه داره. سه قانون اول مربوط به جهت گیری فضایی هستن و چهارمی هم مربوط به فضاست. اما از زاویه ای دیگه، همه شون معمولا باید رعایت بشن اما میشه اون ها رو برای اثر دراماتیک شکست.

قانون 180 درجه
وقتی دو شخصیت رو به روی هم هستن، یک خط فرضی بینشون شکل میگیره. دوربین باید فقط از یک طرف این خط فیلم برداری کنه تا جهت نگاه و موقعیت فضایی حفظ بشه. اگر این خط شکسته بشه، تماشاگر گیج میشه و با خودش میگه: آیا شخصیت ها هنوز رو به روی هم هستن؟
اما گاهی همین شکست قانون میتونه ابزار تعلیق یا آشفتگی باشه مثل صحنه هایی که در فیلم مرثیه ای برای یک رویا میشه دید. 
وقتی دو شخصیت A و B در یک صحنه با هم تعامل دارن، یک خط فرضی بینشون هست و بهش میگن محور یا axis و این قانون میگه: "دوربین باید فقط از یک طرف این محور فیلمبرداری کنه تا جهت نگاه شخصیت ها در تدوین حفظ بشه. 
وقتی این دو نما پشت سر هم تدوین بشن، تماشاگر حس میکنه که شخصیت ها دارن به هم نگاه میکنن و ارتباط فضایی حفظ شده. 
درک فضایی برای تماشاگر مثل قطب نماست و اگر گم بشه، روایت هم گم میشه. اما گاهی همین سردرگمی میتونه ابزار دراماتیک باشه و برای ایجاد تنش، بی ثباتی روانی یا آشفتگی درونی شخصیت به کار گرفته بشه.

چطور میشه قانون 180 درجه رو شکست، بدون اینکه تماشاگر سردرگم بشه؟ 
"شکستن محور میتونه باعث سردرگمی بشه، اما اگر تماشاگر همیشه بدونه شخصیت ها نسبت به هم کجا هستن، میتونیم از این تکنیک با خیال راحت استفاده کنیم."
یعنی اگر با دقت و آگاهی، موقعیت فضایی شخصیت ها رو تثبیت کرده باشیم، میتونیم دوربین رو دالی کنیم و از روی محور عبور بدیم. یا کات کنیم و به یک دو-نما از سمت مخالف محور منتقل بشیم. با این کار، شخصیت ها در قاب جابجا میشن و یکی به چپ و یکی به راست میره.

Flip-Flopping یا جابجایی شخصیت ها در قاب
این جا به جایی، اگر در لحظه ی مناسب انجام بشه، میتونه تاکید دراماتیک ایجاد کنه، قدرت یا موقعیت روانی رو نشون بده و یا حتی تغییری در زاویه ی دید تماشاگر القا کنه. 
در ادامه، نویسنده با مثال هایی از فیلم Chaintown و Taxi Driver نشون میده که چطور جابه جایی شخصیت ها در قالب یا عبور از محور 180 درجه میتونه نه تنها مجاز، بلکه ضروری باشه و باید این کار رو با انرژی روانی یا فیزیکی همراه کرد. 
در Chaintown وقتی فی داناوی فریاد میزنه و نیکلسون اون رو سیلی میزنه، اون از سمت راست قاب به سمت چپ پرتاب میشه و این جابجایی لحظه ی دراماتیک رو نقطه گذاری میکنه و بند روایی رو تموم میکنه و بعد جدیدی شروع میشه. همچنین به صورت بصری، تغییر درونی شخصیت ها نشون داده میشن. 
در Taxi Driver عبور دوربین از محور 180 درجه چهار بار اتفاق می افته. برای دیدن این موضوع باید در صحنه ای که پتسی از تراویس فرار میکنه کنکاش کرد. این عبور ها، خروج پتسی از جهان تراویس رو به شکل بصری و روانی تاکید میکنن. 
"میشه محور رو شکست، اگر این شکست، با یک کنش انرژی دار همراه باشه، حالا این کنش میتونه روانی یا فیزیکی باشه."
یعنی اگر شخصیت دچار انفجار احساسی بشه یا حرکتی شدید انجام بده، شکستن محور میتونه تغییر دراماتیک رو تقویت کنه و حتی تغییر در روایت یا سبک رو اعلام کنه.

قانون 30 درجه، تغییر زاویه برای حفظ روانی تدوین 
وقتی از یک نما به نمای دیگه از همون شخصیت یا شیء میریم، باید زاویه ی دوربین حداقل 30 درجه تغییر کنه. اگر این قانون رعایت نشه، دوربین به نظر میرسه که ناگهانی جهش کرده و این باعث میشه تماشاگر به جای روایت، به دوربین توجه کنه. اما مثل همیشه، شکستن این قانون هم میتونه ابزاری دراماتیک باشه، مثل صحنه ی کشف جسد در فیلم The Birds که هیچکاک با سه نمای پشت سر هم از یک زاویه، شدت لحظه رو افزایش میده.

جمع بندی
کتاب نشون میده که چطور میشه عناصر نوشتاری رو به تصویر، حرکت و ریتم تبدیل کرد. تمرکز روی نقاط عطف، کشمکش ها و قوس های شخصیتی برای ساختن روایت موثر، توضیح داده میشن. همچنین آموزش نحوه ی استفاده از نور، قاب بندی و حرکت دوربین برای تقویت داستان، نکاتی درباره ی کار با بازیگران، ایجاد فضای روانی مناسب و حفظ انسجام احساسی، ازجمله بخش های این کتابه. 
 


معمولا دیالوگ هایی که زیرمتن سنگین تری دارن، میتونن اجرای دشوارتری هم داشته باشن. شخصیت چیزی میگه ولی منظورش چیز دیگه است و بازیگر، باید هم کلمات رو ادا کنه و هم معنای پنهان پشتش رو منتقل کنه. مثلا دیالوگ: "تو همیشه اینطوری حرف میزنی" میتونه با هزارنوع لحن و منظور مطرح بشه. این مدل دیالوگ ها مثل کوه یخ هستن که صرفا بخش کوچکی از اون در ظاهر دیده میشه ولی بخش اصلیش زیر متن قرار گرفته.

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

 

یکی از بحث های مهم این سالها، ناامیدی از ستاره هاست. زمانی ستاره های سینما یا کارگردان ها مثل نمادهای مطمئن بودن؛ هر پروژه ای که اسمشون پایینش بود، باعث میشد که مردم انتظار یک تجربه ی خاص و موفق رو پیدا کنن و به احتمال زیاد هم، انتظاراتشون برآورده میشد. 
اما امروزه، میشه نوعی اشباع رو مشاهده کرد. تعداد پروژه ها و تولیدات سینمایی و سریالی به شدت زیاد شده. همین باعث میشه حتی ستاره ها هم درگیر کارهای متوسط یا ناموفق بشن.

خیلی از بازیگرها و کارگردان ها مجبور میشن در پروژه هایی شرکت کنن که بیشتر سود مادی داره و لزوما از کیفیت هنری چندانی برخوردار نیست. 
ناامیدی از ستاره ها یعنی اینکه عملا دیگه هنرمندی نیست که انتخاب های خاص داشته باشه. شاید تنها کارگردانی که هم شهرت زیادی داره و هم پروژه هاش محبوبیت عمومی رو حفظ کرده، کریستوفر نولان باشه. آدما انتظار دارن در هر دهه ای، حداقل چندتا آدم این مدلی توی سینما باشه ولی الان هر ستاره ای ممکنه در پروژه های ناموفق متعددی هم ظاهر بشه. 
با ظهور پلتفرم های استریم، مخاطب ها سریعتر خسته میشن و توقعات بالاتری دارن. چیزی که قبلا موفقیت محسوب میشد، الان ممکنه خیلی زود فراموش بشه. خیلی از ستاره ها برای حفظ جایگاه، انتخاب های امن و تکراری میکنن و همین باعث میشه حس خاص بودن از بین بره. 
نولان یکی از معدود کارگردان هایی هست که هم شهرت جهانی داره و هم تقریبا هر پروژه اش هم توجه منتقدا رو جلب کرده و هم محبوبیت عمومی داره. این کارگردان تونسته بین بلاک باستر تجاری و اثر هنری جدی، تعادل برقرار کنه و این چیزی هست که خیلی ها از ستاره های دیگه هم انتظار دارن اما کنتر محقق میشه. این موضوع باعث شده که در ذهن مخاطب، نولان مثل یک ستاره ی مطمئن باقی بمونه یعنی کسی که هنوز انتخاب های خاص و متفاوت داره. 
در یک توضیح ساده میشه گفت که قضیه پوله. فیلم های بلاک باستر، امروز بودجه های صدها میلیون دلاری دارن و همین باعث میشه استودیوها کمتر ریسک کنن و ستاره ها هم مجبور بشن در پروژه های امن بازی کنن. وقتی سرمایه گذارها دنبال بازگشت سریع پول هستن، انتخاب های خاص و هنری کمتر مجال پیدا میکنن. همچنین باید درنظر گرفت که برای فروش در چین، هند یا خاورمیانه، فیلم ها باید استانداردهای خاصی رو رعایت کنن. این یعنی ستاره ها و کارگردان ها می تونن انتخاب های شخصی و متفاوت داشته باشن. 
ستاره ها دیگه بیشتر از اینکه هنرمند باشن، برند تجاری هستن و هر انتخاب اشتباه میتونه ارزش برندشون رو پایین بیاره پس خیلی وقت ها به پروژه های متوسط اما مطمئن تن میدن. 
کارگردان هایی مثل کریستوفر نولان یا اسکورسیزی هنوز تونستن تعادل بین پول و هنر رو حفظ کنن چون جایگاهشون اونقدر تثبیت شده که استودیو ها بهشون اعتماد میکنن اما برای بیشتر ستاره ها، پول و فشار بازار، دست بالا رو داره.