این مطلب برداشتی هست از کتابی با عنوان Playboys in Paradise: Masculinity, Youth and Leisure-Style in Modern America نوشته ی Bill Osgerby که یک تحلیل فرهنگی و تاریخی درمورد مفهوم مردانگی، جوانی و سبک زندگی در آمریکا، بخصوص در دوره ی بعد از جنگ جهانی دوم ارائه میده. نویسنده در این کتاب، شخصیت پلی بوی رو به عنوان نماد تحول در فرهنگ طبقه ی متوسط آمریکا بررسی میکنه؛ شخصیتی که زندگیش رو وقف لذت، مصرف گرایی و فراغت کرد و به ویژه در دهه های 50 و 60 میلادی، نماینده ی نوعی مردانگی جدید بود که با خودنمایی، آزادی جنسی و سبک زندگی لوکس تعریف میشد.

از جمله مسائلی که توی این کتاب بررسی میشه رسانه ها هستن و نقششون در شکل گرفتن این تصویر جدید از مردانگی، مورد بررسی قرار میگیره و در این مطلب هم دقیقا به همین بخش کتاب پرداخته میشه. شخصیت پلی بوی یکی از نمادهای پررنگ در فیلم ها، تبلیغات و سریالهای آمریکایی دهه های 50 تا 70 بود. این شخصیت در رسانه ها به عنوان مردی خوش پوش، آزاد، لذت جو و گاهی بی تعهد نمایش داده میشد و این تصویر در سینما و تلویزیون، بارها بازتولید شده. 
 

بقیه در ادامه‌ی مطلب ⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

 

 

ممکنه به کرار اصطلاحاتی مثل دوره ی طلایی، دهه ی افول، یا اصطلاحات دیگه ای که به دهه های مختلف هالیوود نسبت داده میشه رو شنیده باشید. به لحاظ تاثیر فرهنگی و قدرت گرفتن سینما، بیشتر منتقدها و مورخ های سینما عقیده دارن که دهه ی 1930 تا اوایل 1960 رو باید عصر طلایی هالیوود دونست. اما عملا خیلی از فیلم های این دوره فراموش شدن و دیگه محبوبیت خاصی ندارن. این به معنی فراموشکاری آدما نیست؛ اتفاقا بعضی از فیلم های بسیار قدیمی هنوز هم توصیه میشن ولی فیلم های محبوب و ماندگار، لزوما متمرکز بر دوره ی طلایی نیستن.

معمولا دهه ی 40 به عنوان یک نقطه عطف شناخته میشه چون صرفا آغاز تغییراتی بود که سینمای امروز رو شکل داد. ما در این دهه شاهد ظهور فیلم های نوآر هستیم و شخصیت های ضد قهرمان و زن های مرموز، محبوبیت پیدا کردن. 
دهه ی 30 کارهای موزیکال و رویاپردازانه رو تثبیت کرد و توی این دوره فیلم هایی مثل کینگ کونگ، بر باد رفته و فرانکشتاین رو داریم که هنوز جزو داستان های محبوب فرهنگ عمومی هستن و اقتباس های جدیدی ازشون ساخته میشه. دراکولا در سال 1931 ساخته شد. سفید برفی و هفت کوتوله 1937، جادوگر شهر از 1939 و کازابلانکا 1942.
درمورد دهه ی طلایی، بین منتقدها و فیلمسازها نوعی اتفاق نظر وجود داره اما درباره ی بدترین دوره، اختلاف نظر زیاده و چند رویکرد وجود داره که دلایل مختلفی رو توصیف میکنن.

بعضیا دهه ی 60 رو دوره ی سقوط ساختارهای کلاسیک میدونن. برادران کوئن، این دهه رو بدترین دوره ی تاریخ هالیوود میدونن و به نظرشون فیلم های این دوره، به جز معدود کارهای برجسته مثل Dr. Strangelove یا A Space Odysseys 2001، بقیه اغلب شامل کارهای بی هویت، سطحی و درگیر گذار ناموفق از عصر طلایی به موج نو بودن. عقیده بر این هست که این دهه ی آخر عصر طلایی، پر از فیلم های کمدی سبک، کارهای تجاری شل و ول و تلاش های فرمالیته برای مدرن سازی هست. 
اما چیزی مشابه این نظر، درمورد دهه ی 80 وجود داره. کوئنتین تارانتینو دهه ی 80 رو یکی از بدترین دوره ها میدونه و عقیده داره که این دهه به شدت تحت تاثیر بازاریابی، دنباله سازی و فرمول های تکراری بود و سینما به جای ریسک هنری، به سمت فروش بیشتر رفت و خیلی از کارها، عمق رو فدای سرگرمی کردن. 


در دوره ی معاصر یعنی دهه ی 2010 تا امروز، بحران هویت و الگوریتم زدگی، به عنوان یکی از آفت های سینما شناخته شده و افرادی مثل تارانتینو عقیده دارن که دوره ی فعلی هم همسطح با بدترین دوره های تاریخ سینماست. با وجود پیشرفت های تکنولوژیک، خیلی از فیلم ها تحت تاثیر الگوریتم های پلتفرم ها، ترس از ریسک و تکرار کلیشه ها قرار گرفتن و فیلم هایی که با فرمول ساخته شدن، بیشترن و کارهای خاص و خلاقانه رو میشه کمتر دید. 
این نقد یک جانبه و غیر منطقیه از این بابت که تارانتینو تاثیر پیشرفت تکنولوژی و به وجود اومدن آزادی برای ساخت فیلم های بیشتر رو نادیده گرفته. یعنی الان دوره ای هست که افراد علاقه مند به فیلمسازی مجبور نیستن صبر کنن تا سرمایه ای به دست بیاد یا از استودیوی خاصی تایید بگیرن بلکه میتونن با هزینه ی خودشون، فیلم بسازن و هر چیزی که بهش علاقه دارن رو تجربه کنن. نارضایتی از سینما رو میشه بیشتر به فیلمسازهایی نسبت داد که قادر به ساخت کارهای خلاقانه هستن و اتفاقا بودجه و حمایت قابل توجهی هم دریافت میکنن اما بازهم کار خلاقانه ای نمیسازن.

در دوره ی معاصر، ریسک هنری در سینمای جریان اصلی کمتر شد و دلیلش هم برمیگرده به اینکه استودیو ها ترجیح میدن دنباله ی دنباله بسازن و چندان مشتاق روایت های تازه نیستن و کارگردان ها هم با دل و جون باهاشون همکاری میکنن. 
بازیگرها و شخصیت ها بیشتر شبیه برند شدن تا انسان و روایت ها اغلب از عمق، تهی هستن. 
پلتفرم هایی مثل نتفلیکس و دیزنی پلاس، با وجود داشتن امکانات زیاد، گاها باعث شدن سینما به تولید محتوا تقلیل پیدا کنه و نمی تونن ادعا کنن که نوعی تنوع و دست باز رو برای خلاقیت فیلمسازها ایجاد کردن. 


نکته ای که نباید نادیده بگیرید اینه که وقتی میگیم بعد از سال 2010 یعنی داریم از دوره ی بعد از بحران اقتصادی سال های 2007 و 2008 صحبت میکنیم. این اتفاق و تاثیرات بعدیش ممکنه فراموش شده باشه ولی نه تنها سینما بلکه حتی دنیا هم دیگه مثل قبل نشد. هرچند آمریکا از بحران های جمعی خیلی خوب گذشت اما بحران مذکور، مثل یک تروما، روی حافظه ی جمعی باقی موند و تاثیرش رو میشه در هالیوود هم دید. 
یعنی ریسک کمتری که بعد از 2010 میشه دید لزوما ناشی از کم استعداد شدن فیلمسازا نیست بلکه میتونه تاثیر زیادی از بحران اقتصادی 2008 گرفته باشه. استودیوها بعد از بحران، به شدت محافظه کار شدن. فیلم هایی که ریسک هنری داشتن، کنار رفتن و جای خودشون رو به دنباله ها، ریبوت ها و فرمول های امتحان شده دادن و سینما تبدیل شد به سرمایه گذاری امن ولی بیان هنری، رفته رفته ضعیف تر شد. 
گاها ثابت شد که قهرمان های سنتی دیگه محبوبیت گذشته رو ندادن و جای خودشون رو به شخصیت های شکسته، منزوی و بعضا بیمار دادن و انگار جامعه دیگه نمیتونست به تصویرهای مثبت اعتماد کنه. 
در این مدت، شبکه های اجتماعی و پلتفرم های استریم رشد کردن و روایت های پراکنده شدن. درواقع ما شاهد یک فضای پساحقیقت هستیم و چیزی به اسم رویای جمعی وجود نداره بلکه هر کس توی حباب خودش زندگی میکنه. سینما هم به نوعی این تکه تکه شدن رو بازتاب داده. 
حتی داستان های غیر واقعی مثل هانگر گیمز یا بلک میرور هم پر از حس اضطراب و فروپاشی هستن درحالیکه داستان فانتزی، تخیلی یا غیرواقعی میتونه شبیه سازی رویاها و تجارب خوش یک انسان باشه ولی آدما این کارهای تاریک رو بیشتر ترجیح میدن و دلیلش میتونه به حس ناامنی روانی باشه. 
اضطراب رو میشه به شکل عجیبی، حتی در الگوهای رفتاری بازیگرا در خارج از صحنه هم مشاهده کرد. انگار حتی اگر خودشون ثروتمند و معروف باشن، میدونن جلوی جامعه ای شدیدا تروما زده هستن که بی ثباته و کیفیت زندگی آدمای هر جامعه، خیلی با هم فرق داره. 
هدف از بررسی دوره های افول، درک تناقض و تفاوتی هست که با دوره های اوج وجود داره. وقتی از دوره ی طلایی سینما حرف زده میشه، منظور اون بازه ی تقریبا 30 ساله است که سینما صرفا جنبه ی سرگرمی نداشت بلکه تونست فرهنگ عمومی رو حسابی محو خودش کنه. در این دوره، مردم با ستاره ها زندگی میکردن و براشون حکم نوعی خدای زمینی رو داشتن. ژانرهای مختلفی درست شد و تثبیت پیدا کردن و به نوعی زبان نمادین تبدیل شدن.

جمع بندی
هرچند که شاید این محبوبیت، صرفا ازنظر فیلمسازا و منتقدا موجه و جالب باشه وگرنه جامعه کمتر از قبل دوست داره که با یک صنعت خاص که لزوما هم با مردم صادق نیست مسخ بشه و صرفا جیبش رو پرپول کنه. آدما با بدبینی بیشتری با شخصیت های سرشناس و ستاره ها برخورد میکنن و این لزوما برای افرادی که در راس صنعت سینما هستن و قصد دارن ازش کسب درآمد کنن، خوش آیند نیست.

 

 

این مطلب، برداشتی هست از کتاب Psycho Paths از فیلیپ سیمپسون که توی مطلب جداگونه ای معرفی شد. این مطلب به صورت مستقل تحریر شده و نیاز نیست به صورت دنباله ای مطالعه بشه. 


تمرکز اصلی این کتاب، روی رابطه ی بین قاتل سریالی و اضطراب های فرهنگی آمریکاست و نویسنده عقیده داره که قاتلان سریالی، در ادبیات و سینما، مثل هیولاهای مدرن شدن و ترکیبی از اسطوره، خشونت و بحران هویت در فرهنگ آمریکایی رو به نمایش میذارن.

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩

اتمسفر هالیوود در دهه‌ی 70

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 9 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

 

دهه 70 میلادی در آمریکا، بخصوص در هالیوود، به عنوان عصر طلایی سینمای نوی آمریکا شناخته میشه؛ دوره ای که فیلمسازهای جوان و مستقل، ساختارهای کلاسیک رو شکستن و روایت های جسورانه تری رو وارد جریان اصلی کردن. خیلی از این جوان های دهه ی 70، الان جزو افراد سالخورده و نمادهای سینمای امروز هستن و امضای خودشون رو به ثبت رسوندن.

اسم هایی مثل فرانسیس فورد کاپولا، مارتین اسکورسیزی، رابرت آلتمن، برایان دی پالما، و هال اشبی با فیلم های ساختارشکن و شخصی، سینما رو از سلطه ی استودیوها بیرون کشیدن. 


قهرمان های دهه ی 70 اغلب آدم هایی شکسته، تنها یا درگیر بحران های اخلاقی بودن مثل تراویس بیکل در تاکسی درایور یا مایکل کورلئونه در گادفادر. این شخصیت ها نماد فروپاشی آرمان گرایی دهه ی 60 بودن. 
سینما تبدیل شد به بازتابی از بحران های اجتماعی و سیاسی. جنگ ویتنام، رسوایی وارتگیت، بحران اعتماد عمومی به دولت و مسائل مشابه رو میشد در فیلم ها دید. 
در این دوره همچنین شاهد تجربه گرایی در فرم و روایت هستیم و فیلمسازها از تکنیک های اروپایی مثل تدوین غیرخطی، روایت های چندلایه و پایان های باز استفاده کردن. سینما تبدیل شد به فضای آزمایش و دیگه صرفا جنبه ی سرگرمی نداشت. 

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩
 

 

اکولوژی در سینمای آمریکا

بادوم پفکی تند بادوم پفکی تند 9 اردیبهشت · بادوم پفکی تند ·

اکولوژی در سینمای آمریکا: پیوند سینما، سیاست و نقد فرهنگی

این مطلب، برداشتی از کتاب بوم شناسی در سینمای معاصر آمریکا نوشته ی پت بررتون هست.
این کتاب به بررسی نقش بوم شناسی در سینمای معاصر آمریکا پرداخته و سراغ تحلیل نمایش طبیعت و محیط زیست در فیلم های هالیوودی از دهه ی 1950 تا امروز رفته.

از جمله فیلم هایی که در این کتاب مورد بررسی قرار گرفته، فیلم تایتانیک در ارتباط با بررسی مفهوم بوم شناسیه. 
فیلم Jurassic Park در ارتباط با تاثیر فیلم های طبیعت محور بر درک محیط زیست مورد بررسی قرار گرفته و فیلم Thelma & Louise و Easy Rider درمورد نقش طبیعت و چشم انداز در فیلم های جاده ای، به عنوان مثال، مورد بررسی قرار گرفتن. 
نویسنده یه پژوهشگر و نویسنده در حوزه ی سینما و رسانه به حساب میاد و زمینه ی تخصصی کارهاش، تمرکز ویژه ای روی محیط زیست در سینما و تاثیر فیلم ها بر آگاهی اکولوژیکی داره. 
از جمله کتابای دیگه اش میشه به تحلیل سینمای ایرلند و تاثیرات فرهنگیش و همچنین بررسی تغییرات رسانه ای و تعامل مخاطبا با سینما اشاره کرد. 
هیچ اطلاعات مشخصی درمورد وابستگی سیاسی پت بررتون وجود نداره و بیشتر نوشته هاش روی تحلیل فیلم و رسانه های تصویری متمرکزه. 
این نویسنده اهل ایرلنده و بیش از 24 سال، در مدرسه ی ارتباطات این دانشگاه تدریس کرده و در حال حاضر، روی تاریخ شفاهی کشاورزا در منطقه ی میدلندز ایرلند کار میکنه که نشون میده زادگاهش احتمالا همین منطقه بوده.

تحصیلات و تخصصش در زمینه ی مطالعات سینمایی و سواد رسانه ای و تحلیل اکولوژی در سینماست. 
در این کتاب، از یوتوپیا و دیستوپیا به عنوان نقاط مقابل هم استفاده میشه تا تاثیرات سینما بر نگرش اکولوژیکی رو تحلیل کنه. تاکید خاصی روی لحظات نمادین طبیعت و اکولوژی در فیلم های علمی تخیلی، وسترن، فیلم های جاده ای و تریلر های جنایی داره. 

 

بقیه در ادامه‌ی مطلب⁦。.゚+ ⟵(。・ω・)⁩